ࡅ߭ـــࡐܝߊ
رفتن به کانال در Telegram
609
مشترکین
-2424 ساعت
+907 روز
+12030 روز
آرشیو پست ها
612
تاریخ های قمری رو خیلی خوب بلد نیستم ولی از رحلت پیامبر(ص) میفهمم که دهه فاطمیه نزدیکه🏴
612
Repost from [ یکصدوده ]
چگونه نوحه کنیم این عزایِ سنگین را
شهید گشت و نفهمید اُمتش این را !
#شهادتپیامبر
612
سال سخت کنکور بود؛
برای فرار از ساعت ها خیره شدن به کتاب، به حرم شاهچراغ پناه برده بودم.یک روز وسط درس، دلم هوایی تازه خواست و از کتابخانه زدم بیرون. چشمم به حلقهی جمعیتی افتاد که با شوق و احترامی وصفناپذیر گرد کسی را گرفته بودند.
جلو رفتم، پرسیدم:کیست؟
گفتند: «سردار حاجیزاده».
راستش آن روز حتی مسئولیت دقیق ایشان را نمیدانستم، فقط چهرهی آشنا و صمیمیشان را از تلویزیون به یاد داشتم.
اما چیزی که تا ابد در گوشهی قلبم حک شد، طرز برخورد بهشتیِ ایشان بود. با چه سادگی، با چه لطف و محبتی با مردم حرف میزدند! گویی تکتک آدمها را سالها میشناختند و برای دلشان ذرّهای غبار غربت ننشسته بود. همان لحظه، دلم یکباره لرزید و نوری در سیمایشان دیدم که بیمهابا مرا به یاد حاج قاسم انداخت.
با خودم گفتم: «این بزرگوار هم روزی از میان ما میرود؛ چون در چهرهی کسانی که قرار است شهید شوند، همیشه ردّی از ملکوت نقش بسته است.
نمیدانستم این حس، یک پیشگویی ساده است یا اشراق ناگهانی دل، اما مطمئن بودم که این نور را نمیشود با چشم عادی دید.
و افسوس که همان شد. ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، خبر شهادتشان مثل صاعقهای بر دلم نشست. همان جایی که سالها قبل، برای اولین بار نور ملکوت را در سیمایشان دیدم، حالا دلم برای همان نگاه مهربان و آسمانیشان تنگ شده بود.
سالها بعد که ابعاد مجاهدتهای خاموش و جانانهی ایشان را بهتر شناختم، عمقِ آن حسِ نابِ روز اول را بیشتر درک کردم. هنوز هم هرجا نامشان میآید، همان بغضِ شیرینِ آن روز گلوی مرا میفشرد؛ بغضی که حالا نه یک پیشگویی، که دردِ تأییدِ یک حقیقتِ آسمانی است.
رفتند، اما همان چهرهی مهربان و آسمانیشان برای همیشه در دلم ماندگار شد؛ مردی که حتی در نگاه اول، دل را میدزدد و به آسمان پیوند میزند.
612
Repost from معیار🎒
اسم شاهشون: رضا
اسم دختر شاهشون: نورالزهرا
اسم بابای شاهشون: محمدرضا
اسم زنِ بابای شاهشون: سیده فرح
اسم جانشین ستاد کل نیروهای مسلح ما: کیومرث
بعد عربپرست هم ماییم
612
روایت همسر شهید علیخانی از شب شهادت ...
زمزمهی فریاد شلوغیها به پایان رسیده بود و آرامش نرمنرمک از لا به لای دیوار های شهر، سرک میکشید شهر اما بوی خون میداد بوی دود؛ عطر باروت ..
ظاهراً در خانه بودم و باطناً نفس میکشیدم در کنارِ نفسهای مردی سبزپوش؛
درمیانهی آشوب ..
چشم به در دوخته و حلقه ام را به بازی گرفته بودم که با تماس عاطفه رو به رو شدم. تماس گرفته بود که بپرسد از همسرم خبر دارم؟ مصطفی را میگفت. مصطفیِ علیخانی. هماو که حاصل تحقق وعدهی « والطیبات اللطیبینِ » خدا بود. صاحب اسمِ ثبت شده در دومین صفحهی شناسنامهام، مرجعِ حلقهی جاخوش کرده
در دست چپم، مالکِ دنج ترین نقطهی قلبم .. من که خبر داشتم. پس این موج آشوبِ روان شده در دلم از کدام اقیانوس منشأ میگرفت؟ این پیرزنِ سیاهپوشِ زانو به بغل در ذهنم، بهر چه ذکر مصیبت به لب داشت؟ دندانِ صبر بر جگر فشرده و دلم را دلداری دادم:« آروم باش فاطمه! نشنیدی میگن بیخبری خوشخبریه؟ صبر کن ..
پیداش میشه کمکم
بعد از چندین تماس بی پاسخ، وقتی نازکیِ صدای مادرش را به جای بمیِ صدای خودش از پشت تلفن شنیدم؛ در دل، نگرانیام را به سخره گرفتم و گفتم : « دیدی؟ خستگی امونش نداده حتی رسیدنشو خبر بده دلشورهت عامل بدخوابی خونوادهش شد زن! » اما پاسخ مادرش، با انتظارم متفاوت بود. گوشیاش را
جا گذاشته؟ ما که تازه صحبت کرده بودیم؛ چطور گوشیاش در خانه جا مانده؟ ممکن نبود. جورچینِ مغزم، جور در نمیآمد پازلِ ذهنم، تکهای گمشده داشت اینبار، مبدأ دلشوره هایم را بلد بودم. بی رحمیِ دشمنانِ همسنگرم ترس هم داشت؛ نداشت؟ همچنان که در ذهنم، سناریوهای تلخ و شیرین را کارگردانی میکردم؛ صدای مکالمهی پدرم با مخاطبی پشت گوشی، توجهم را به خود جلب کرد.مکالمهای که اعصاب پدر را مخدوش کرده بود و استیصال را میهمان چشمانش ..
نگاهِ منتظرم، سخن نمیخواست؛ میخواست؟ با اینحال، کرور کرور اصرار به پای پدر ریختم تا راضی شد لب بگشاید: « حاضر شو بریم .. مصطفی تیر خورده به پاش! » همسرم را میگفت؟
مصطفی ؟ مصطفیِ علیخانی ؟ هم او که حاصل تحقق وعدهی « والطیبات اللطیبینِ » خدا بود ؟ تیر اگر به پایِ او خورده ؛ دردش چرا از آنِ قلبِ من است؟ مسیر خانهی پدریام تا خانهی پدریاش چگونه گذشت؟ نمیدانم! تمام همسران شهدا را به همین بهانه به میعادگاه کشانده بودند؛ نه؟ همسر شهید حمید سیاهکالی را
همسر شهید محمد اسلامی را هم .. چون به مقصد رسیدیم و سرعت پاهایم، پله های خانه را طی کرد؛ چشمانم آنچه میدید را باور نداشت و گوشهایم آنچه میشنید را .. حلقه در دستم برق میزد و رگی کنار شقیقهام، نبض .. تیر مقصدش پاهای مصطفی نبود گلوله، میهمانِ خانهام شده بود میهمانِ قلباش ؛ میهمانِ قلبام .. (:
612
♥السلام علیک یا ابا صالح المهدی♥
✨بسماللهالرحمنالرحیم✨
🕊اِلـهی عَظُمَ الْبَلاءُ،وَبَرِحَ الْخَفاءُ،وَانْكَشَفَ الْغِطاءُ،وَانْقَطَعَ الرَّجاءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ،وَمُنِعَتِ السَّماءُواَنْتَ الْمُسْتَعانُ،وَاِلَيْكَ الْمُشْتَكى،وَعَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِي الشِّدَّةِوالرَّخاءِ؛اَللّـهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد ،اُولِي الاْمْرِ الَّذينَ فَرَضْتَ عَلَيْناطاعَتَهُمْ ،وَعَرَّفْتَنابِذلِكَ مَنْزِلَتَهُم،فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاًعاجِلاً قَريباًكَلَمْحِ الْبَصَرِاَوْهُوَاَقْرَبُ؛يامُحَمَّدُياعَلِيُّ ياعَلِيُّ يامُحَمَّدُ اِكْفِياني فَاِنَّكُماكافِيانِ،وَانْصُراني فَاِنَّكُماناصِرانِ؛
يامَوْلاناياصاحِبَ الزَّمانِ؛الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ،اَدْرِكْني اَدْرِكْني اَدْرِكْني،السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ،الْعَجَلَ الْعَجَلَ،الْعَجَل،يااَرْحَمَ الرّاحِمينَ،بِحَقِّ مُحَمَّدوَآلِهِ الطّاهِرين🕊
612
چه نمازي بشود جنتالاَعـلیٰ وقتی ؛
تو موذن شوی و شیخ ِجماعت پدرت ..
-شهوشهزادهمددء./۱۲۸-۳۳۳بهوقتاذان-
