در باب روانکاوی و زندگی
رفتن به کانال در Telegram
در این کانال یادداشتها، ترجمهها و تأملاتی درباره روانکاوی، روانشناسی، فرهنگ و جامعه منتشر میشود. شهاب یوسفی کاندیدای دکتری روانشناسی بالینی، انستیتو روانپزشکی تهران رواندرمانگر تحلیلی راه ارتباطی: shahabyousefin@gmail.com
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
476
مشترکین
+124 ساعت
+37 روز
+730 روز
آرشیو پست ها
در اساطیر یونان باستان، داستان نارسیس، جوان زیبایی که شیفته تصویر خود در آب شد و در نهایت از عشق به خویشتن پژمرد، شهرت فراوانی دارد، اما قهرمان فراموششده این اسطوره، اکو است؛ نیمفایی نفرینشده توسط هرا که تنها قادر به تکرار آخرین کلمات دیگران بود و در سکوت عاشقانه، شاهد مرگ نارسیس ماند، تا جایی که داستانش در سایه خودشیفتگی او به حاشیه رانده شد. کتاب هیلا یاهالوم با عنوان «تأملی روانکاوانه دربارهٔ والدگریِ خودشیفته و پیامدهای آن: اکویِ فراموششده»، این اسطوره رومی نوشته اووید را به عنوان استعارهای قدرتمند برای پدیده آزار نارسیستیک به کار میگیرد و با ظرافتی مثالزدنی، کانون توجه را از «نارسیس» (فرد نارسیستیک) به «اکو» (قربانی خاموش و فراموششده) منتقل میکند. این کتاب، پدیده فرزندپروری نارسیستیک را نه به عنوان یک سبک تربیتی ساده و ناکارآمد، بلکه به عنوان یک ترومای رشدی پیچیده، عمیق و اغلب پنهان توصیف میکند که زخمی نامرئی بر جوهر وجودی کودک وارد میآورد، او را در پژواک مداوم خواستهها و نیازهای والد محبوس میسازد و صدای اصیلش را خاموش میکند. یاهالوم، با تمرکز بر تأثیر تخریبی خودشیفتگی در روابط، به ویژه در پیوند سرنوشتساز والد-فرزند، چارچوبی نظری جامع فراهم میکند تا صدای خاموش قربانیان این الگوی تربیتی شنیده شود و رنج پنهانشان که اغلب در لایههای عمیق روان مدفون مانده، روشن گردد. رسالت این تحلیل، بررسی دقیق چارچوب نظری یاهالوم و کاربرد آن برای کاوش تأثیرات عمیق، پایدار و ویرانگر فرزندپروری نارسیستیک بر روان و زندگی دو شخصیت برجسته تاریخی در حوزه هنر و ادبیات، یعنی فرانتس کافکا و ماریا کالاس، است. این دو چهره، نمونههای موردی مثالزدنی اما متمایزی هستند که هر کدام به شیوهای منحصربهفرد، قربانی این الگوی تربیتی بودهاند: کافکا در سایه پدری مستبد و خودمحور، و کالاس تحت سلطه مادری بهرهکش و جاهطلب. زندگی پرتلاطم و آثار جاودانشان، بازتابی هنرمندانه از ترومایی رشدی است که در آن، فضای روانیشان توسط والد نارسیستیک اشغال شده، مرزهای هویتیشان مخدوش گردیده و «خود واقعی» فرصت شکوفایی نیافته است.
برای رمزگشایی از این زخمهای عمیق و پنهان، ابتدا باید آزار نارسیستیک را به عنوان یک پدیده بالینی مجزا بازتعریف کنیم: فرآیندی ظریف، پنهان و نامرئی که فضای روانی قربانی را اشغال کرده، جوهر وجودی او را نابود میکند و بدون آنکه زخمهای فیزیکی یا مرئی بر جای گذارد، اثرات عمیق و ماندگاری بر روان میگذارد. این آزار بر پایه روابط ابژه نارسیستیک استوار است، جایی که دیگری نه به عنوان یک سوژه مستقل و جداگانه با نیازها و احساسات منحصربهفرد درک میشود، بلکه به عنوان ابزاری برای ارضای نیازهای نارسیستیک ، تقویت حس خودبزرگبینی و تأمین «منابع نارسیستیک وار (Narcissistic Supply) به کار گرفته میشود. نظریهپردازانی چون فروید، ملانی کلاین، هربرت روزنفلد، هاینز کوهوت و اتو کرنبرگ این روابط را بسط دادهاند، و یاهالوم با ادغام دیدگاههایشان، مکانیسمهای دفاعی کلیدی را برجسته میکند: فرافکنی (Projection)، که بخشهای نامطلوب و دردناک «خود» را به دیگری نسبت میدهد؛ همانندسازی فرافکنانه (Projective Identification)، فرآیندی پیچیدهتر که نه تنها فرافکنی میکند، بلکه دیگری را وادار به احساس و رفتار مطابق با آن بخشها میسازد؛ و درونفکنی ربایشی (Extractive Introjection)، مفهومی از کریستوفر بولاس که در آن، فرد نارسیستیک ظرفیتهای روانی دیگری را «میدزدد»، مانند والدی که واکنشهای عاطفی کودک را ربوده و او را از تجربه احساسات سالم مانند گناه یا پشیمانی محروم میکند. این پویاییها در هر دو نوع خودشیفتگی «آشکار یا پرزرق و برق» (با بزرگمنشی) و «آسیبپذیر یا پنهان» (با حساسیت و کنارهگیری) ظاهر میشوند و اغلب با «خشم نارسیستیک » (کوهوت) یا «خودشیفتگی مخرب» (روزنفلد) همراهند، که زمانی برانگیخته میشود که حس خودبزرگبینی تهدید شود یا نیاز به ادغام با ابژه ایدهآل ناکام بماند. یاهالوم با اشاره به شعر «آتش و یخ» اثر رابرت فراست، خشم را به دو شکل متضاد اما به یک اندازه ویرانگر توصیف میکند: یکی طغیان آتشین که با فریادها و حملات کلامی شدید همراه است و دیگری سکوت رعدآسا و یخوار که با نادیده گرفتن تحقیرآمیز و کنارهگیری عاطفی، پیامی نابودکننده منتقل میکند. این نیرو، در زمینه فرزندپروری، الگویی مخرب ایجاد میکند که یاهالوم آن را از طریق هشت ویژگی اصلی مشخص میکند؛ ویژگیهایی که اغلب زیر پوشش «عشق و دلسوزی» پنهان میشوند و تشخیص دقیق آنها برای درمانگران اهمیت حیاتی دارد.
تأملی روانکاوانه دربارهٔ والدگریِ نارسیستیک و پیامدهای آن: اکویِ فراموششده
اختلاف تاریخی میان روانشناسان دانشگاهی و درمانگران روانپویشی – که هر دو گروه در آن سهم دارند – آموزش روانشناسی در مقاطع کارشناسی و تحصیلات تکمیلی را تحتتأثیر قرار داده است. بهجز معدودی از دانشکدههای روانشناسی، اغلب محیطهای علمیِ پذیرای پژوهش و آموزش روانکاوی، مؤسسات و بیمارستانهای خارج از جریان اصلی دانشگاه بودهاند. به همین دلیل، بیشتر روانشناسان دانشگاهی آشنایی اندکی با نظریهها و روشهای روانکاوانه دارند و توضیحاتشان به دانشجویان اغلب بهشدت نادرست است. چهبسا دانشجویانی که مشتاق کمک به دیگران هستند، وارد برنامههای رواندرمانی میشوند در حالیکه تصورشان از روانکاوی صرفاً پزشکی مستبد و خاموش است که به «فروید اسطورهای» ارادت دارد و پس از شش ماه سکوت، تنها میگوید: «تو دچار رشک آلت مردانه هستی».
#نانسی_مکویلیامز
پس از مرگ فنیشل، اعضای باقیمانده حلقه راه خود را در دنیای روانکاوی آمریکا ادامه دادند، اما تعهدات سیاسی رادیکال به تدریج از آثار و فعالیتهای عمومیشان محو شد. آنها به نظریهپردازان و بالینگران برجستهای تبدیل شدند، اما آن پروژه جمعی برای یک روانکاوی سیاسی دیگر وجود نداشت. فقدان این جریان منتقد، فضا را برای نئوفرویدیهای فرهنگیگرا و جریان اصلی روانکاوی پزشکی گرا، که هر دو به نحوی از ابعاد رادیکال نظریه فروید فاصله گرفته بودند، کاملاً خالی کرد. بدین ترتیب، میراث "فرویدینهای سیاسی" در ناخودآگاه تاریخی روانکاوی مدفون شد و برای دههها به فراموشی سپرده شد.
نتیجهگیری: میراث یک سرکوب و بازخوانی یک تاریخ فراموششده
زندگی اتو فنیشل یک مطالعه موردی حیاتی برای فهم سرنوشت جنبشهای فکری رادیکال است و نمادی از آن چیزی است که میتوان آن را "سرکوب روانکاوی" نامید. داستان او به طرز درخشانی نشان میدهد که چگونه یک سنت فکری رادیکال و منتقد، تحت فشار دو نیروی عظیم – فاجعه تاریخی (ظهور نازیسم و تبعید) و فرآیندهای پزشکیشدن در آمریکا – خنثی، به حاشیه رانده و در نهایت از تاریخچه خود پاک میشود. بازخوانی زندگی فنیشل، صرفاً یادآوری یک فرد نیست، بلکه احیای خاطره یک روانکاوی است که میتوانست مسیری کاملاً متفاوت را طی کند. افول روانکاوی سیاسی در آمریکا یک رویداد ساده نبود، بلکه فرآیندی چندوجهی بود که در آن نیروهای تاریخی، حرفهای و شخصی درهم تنیدند و یک جنبش فکری رادیکال را به حاشیه راندند. همانطور که در این تحلیل نشان داده شد، این «سرکوب» حاصل تعامل سه عامل اصلی بود:
1. فشارهای سیاسی-اجتماعی: ضربه ناشی از ظهور فاشیسم، فروپاشی جامعه فکری اروپا، تجربه تلخ تبعید و در نهایت، استقرار در فضای ضد رادیکال ایالات متحده در دوران جنگ سرد، روانکاوان مهاجر را وادار به احتیاط و عقبنشینی کرد.
2. دگرگونیهای حرفهای: در بستر جدید آمریکا، روانکاوی به سرعت در ساختار پزشکی ادغام شد. سلطه پزشکیسازی، طرد روانکاوان غیرپزشک (که بسیاری از آنها حاملان فرهنگ انسانگرایانه و انتقادی بودند) و جایگزینی زبان عمومی و شفاف فروید با زبانی فنی و تخصصی، این رشته را از ریشههای فرهنگیاش جدا کرد.
3. خودسرکوبی: روانکاوان مهاجر، در مواجهه با جهانی ناآشنا و بالقوه خصمانه، خود به سانسور گذشته سیاسیشان پرداختند. این سکوت و احتیاط، هرچند برای بقای شخصی ضروری بود، اما به قطع انتقال بیننسلی دانش و تعهدات انتقادی منجر شد و عملاً به مرگ فرهنگی این جریان انجامید.
در نهایت، «آمریکاییشدن» روانکاوی، به معنای فرویدی کلمه، یک مکانیسم دفاعی موفق بود: این فرآیند به این حرفه اجازه داد تا با سرکوب عناصر خطرناک و «غریزی» (یعنی سیاسی و رادیکال) خاستگاه اروپاییاش، در محیط جدید خود زنده بماند و شکوفا شود. اما این بقا به بهای از دست دادن نیروی انتقادی بالقوهاش تمام شد و همانطور که کلارنس اوبرندورف با ناامیدی مشاهده کرده بود، این رشته «کند و از خود راضی» شد و میراثی متفاوت و سازگارتر را برای نسلهای بعدی به جای گذاشت.
سرگذشت روانکاوان اروپایی در تبعید، روایتی از یک سفر پر فراز و نشیب است: از یک جنبش فکری پرشور و رادیکال در اروپای مرکزی، به یک گروه پناهنده تحت فشار در آمریکا. این روشنفکران که زمانی روانکاوی را ابزاری برای نقد جامعه میدیدند، در نهایت شاهد تبدیل شدن رشته محبوبشان به یک حرفه پزشکی محافظهکار و بیخطر شدند. این داستان، تاریخ یک شکست فرهنگی است که در موفقیتهای فردی اعضای آن پنهان ماند. مفهوم دوگانه "سرکوب روانکاوی" در مرکز این روایت قرار دارد. از یک سو، سرکوب بیرونی توسط فاشیسم این جنبش را از ریشه اروپاییاش جدا کرد و اعضای آن را آواره ساخت. از سوی دیگر، سرکوب درونی در آمریکا – که شامل خودسانسوری ناشی از ترس سیاسی و فرآیند آمریکاییشدن (پزشکیسازی، حرفهایسازی و حذف ابعاد فرهنگی) بود – باعث شد روانکاوی ابعاد انتقادی، فرهنگی و سیاسی خود را از دست بدهد. این گروه، در وضعیت پارادوکسیکال خود، برای دفاع از اصول بنیادین فرویدی در برابر نئوفرویدیها، به جریان اصلی محافظهکار نزدیک شد و عملاً فلج گردید.
در نهایت، تاریخ حلقه فنیشل و نامههای دورهای یادآور آن است که روانکاوی زمانی چیزی بیش از یک حرفه پزشکی بود. این تاریخ فراموششده به ما نشان میدهد که روانکاوی پتانسیل انتقادی قدرتمندی برای تحلیل جامعه و فرهنگ داشت؛ پتانسیلی که در پیچوخمهای تاریخ قرن بیستم از دست رفت و اکنون در ناخودآگاه تاریخی این رشته مدفون است.
با این حال، فنیشل به دلیل موقعیت آسیبپذیر خود به عنوان یک مهاجر و ترس از جلب توجه یا سوءظن در فضای سیاسی آمریکا، از ایجاد یک گروه مخالف علنی خودداری کرد. او مبارزه فکری خود را عمدتاً از طریق حلقههای خصوصی و شبکه نامههای دورهای ادامه داد تا میراث انتقادی و سیاسی روانکاوی را زنده نگه دارد.
سیاست ترس: خودسانسوری در جهانی جدید
افول روانکاوی سیاسی نه تنها از فشارهای بیرونی و تغییرات حرفهای ناشی شد، بلکه خودسانسوری روانکاوان مهاجر نیز نقش کلیدی در این فرآیند ایفا کرد. فضای سیاسی آمریکا در دوران جنگ سرد، این روشنفکران تبعیدی را وادار به پنهان کردن گذشته رادیکال خود کرد و این سکوت، به قطع زنجیره انتقال دانش انتقادی بین نسلها انجامید. جو سیاسی ایالات متحده با اروپای مرکزی تفاوت اساسی داشت؛ در حالی که سوسیالیسم و مارکسیسم در وین و برلین گفتمانهایی پذیرفتهشده بودند، در آمریکا با خصومت و بدگمانی روبرو میشدند. این فضا، به ویژه با اوجگیری مککارتیسم پس از جنگ جهانی دوم، مهاجرانی با وضعیت حقوقی شکننده را به شدت هراسان کرد و آنها را به پاکسازی کتابخانههای شخصی و سانسور تاریخچه فکریشان سوق داد.
یک نمونه بارز از این خودسانسوری در انتشار نامهای از زیگموند فروید به جولی براون-فوگلشتاین در سال ۱۹۵۶ دیده میشود. مارتین گروتیان، روانکاو مهاجر، در تفسیر این نامه با احتیاط بسیار از شناسایی واقعی ویکتور آدلر – که فروید از او نام برده بود – خودداری کرد و او را تنها به عنوان یک «رهبر سیاسی» توصیف نمود، بدون اشاره به عنوان «سوسیالیست» برای یکی از برجستهترین رهبران سوسیالدموکراسی اتریش. این احتیاط در اوج جنگ سرد برای اجتناب از حساسیتهای سیاسی ضروری به نظر میرسید. این خودسانسوری چنان عمیق بود که حتی نسل بعدی همکاران و اعضای خانواده اغلب از گذشته سیاسی این افراد بیخبر ماندند؛ برای مثال، در آگهی ترحیم آنی رایش آمده که «تعداد کمی از همکاران از گذشته او آگاه بودند»، و درباره برتا بورنشتین گفته شد که او هرگز با دوستانش درباره گذشتهاش سخن نمیگفت.
پیامد اصلی این خودسانسوری، یک فاجعه فرهنگی بود: این پنهانکاری، پیوند زنده بین معلمان و شاگردان را – که برای انتقال دانش، تعهدات و شور نسل پیشین به نسل بعد حیاتی است – قطع کرد. متون مکتوب باقی ماندند، اما روح انتقادی و فرهنگ سیاسی که به آنها جان میبخشید، از میان رفت. مطالعه موردی اتو فنیشل و حلقه مخفیاش این تراژدی فکری را به اوج خود میرساند. پناهندگان اروپایی، که بسیاریشان سابقه سوسیالیستی یا مارکسیستی داشتند، در آمریکا با محیطی شدیداً ضدمارکسیستی مواجه شدند. وضعیت حقوقی متزلزل آنها به عنوان «بیگانگان» و ترس از اخراج، آنها را به سانسور گذشتهشان واداشت. این خودسانسوری، که با مککارتیسم تشدید شد، یکی از عوامل اصلی در تضعیف و محو شدن جریان فرویدیسم سیاسی گردید. برای ادغام در جامعه جدید، آنها ناچار به حاشیه راندن بخش مهمی از هویت فکری خود شدند. در نهایت، این فرآیندها سرنوشت اتو فنیشل و میراث حلقهای را که او با تلاشی خستگیناپذیر برای حفظ آن کوشید، تعیین کرد.
سالهای پایانی، مرگ نابهنگام و میراث
در ژوئیه ۱۹۴۵، فنیشل به پروژه نامههای دورهای که بیش از یک دهه از عمرش را صرف آن کرده بود، پایان داد. دلیل اصلی این تصمیم، احساس او مبنی بر این بود که گروه دیگر انرژی و همبستگی سابق را ندارد. او در آخرین نامه خود با اندوه نوشت که در سفر اخیرش به نیویورک، هیچیک از اعضای حلقه پیشنهادی برای یک ملاقات گروهی ندادهاند و این نشان میدهد که آن شور و شوق اولیه از میان رفته است.
این مبارزه برای حفظ اصالت روانکاوی، فنیشل را در سالهای پایانی عمرش به سوی تصمیمی شگرف و در نهایت غمانگیز سوق داد. در سال ۱۹۴۵، فنیشل در سن ۴۷ سالگی تصمیمی غافلگیرکننده گرفت: او برای گرفتن مدرک پزشکی آمریکا اقدام کرد و دوره کارورزی طاقتفرسای خود را آغاز نمود. انگیزه او این بود که موقعیت خود را برای دفاع از دیدگاههای نظریاش در برابر محافظهکاران آمریکایی مستحکم کند و مانع از آن شود که مخالفانش با "استدلال سخیف" مبنی بر اینکه او "حتی یک پزشک آمریکایی نیست"، نظرات او را بیاعتبار کنند. فشار شدید دوره کارورزی، که شامل شیفتهای ۳۶ تا ۴۸ ساعته بود، برای مردی در آستانه پنجاه سالگی بیش از حد توان بود. او در ژانویه ۱۹۴۶، تنها شش ماه پس از شروع کارورزی، بر اثر آنوریسم مغزی به طور ناگهانی درگذشت. مرگ نابهنگام او در لحظه اوج فعالیت حرفهایاش، پایانی نمادین بر جنبش سازمانیافته فرویدیسم سیاسی بود. با از دست رفتن فنیشل، نیروی محرکه و مرکز فکری این جریان برای همیشه خاموش شد.
سالهای آمریکا، آمریکاییشدن روانکاوی و مبارزه با "آمریکاییشدن"
با مهاجرت به آمریکا، فنیشل با چالش جدیدی روبرو شد: حفظ روح انتقادی روانکاوی کلاسیک اروپایی در محیطی که با سرعت در حال تبدیل آن به یک حرفه پزشکی محافظهکار بود. فنیشل از آنچه "آمریکاییشدن روانکاوی" مینامید، عمیقاً نگران بود. از نظر او، این روند پتانسیل انتقادی روانکاوی را از بین میبرد. این فرایند نه تنها مجموعهای از تغییرات حرفهای، بلکه یک "فیلتر انسانی" بود که روشنفکران غیرمتعارف و منتقد فرهنگی را که معرف روانکاوی اروپایی بودند، حذف میکرد و متخصصان پزشکی عملگرا و متعارف را جایگزین آنها میساخت. نگرانیهای اصلی او عبارت بودند از:
الف) پزشکیسازی و طرد روانکاوان غیرپزشک (Lay Analysts)
مهمترین عامل در «سرکوب» روانکاوی سیاسی، انحصار این رشته توسط پزشکان در آمریکا بود؛ سیاستی که برخلاف میل شدید و مخالفت صریح فروید به اجرا درآمد. یکی از شدیدترین مبارزات فروید در سالهای پایانی عمرش، و به تبع او فنیشل، علیه انحصار روانکاوی توسط پزشکان در آمریکا بود. در حالی که در اروپا بسیاری از روانکاوان برجسته پزشک نبودند، در آمریکا انجمنهای روانکاوی اصرار داشتند که این رشته باید شاخهای از پزشکی باقی بماند. این فرآیند پزشکیسازی، که به عنوان راهی برای "بستن در به روی رقابت" عمل میکرد، پیامدهای ویرانگری داشت. این پزشکیسازی انحصاری «نوع افرادی را که به روانکاوی جذب میشدند» به کلی دگرگون کرد. در حالی که در اروپا، انسانگرایان، فیلسوفان، نویسندگان و رادیکالهای سیاسی به این رشته روی میآوردند، در آمریکا روانکاوی به تخصص پزشکان محافظهکار و عملگرایی بدل شد که بیشتر به دنبال یک حرفه امن و پردرآمد بودند تا نقد اجتماعی. این سیاست همچنین تأثیر ویرانگری بر حضور زنان در روانکاوی داشت. در حالی که زنان حضوری پررنگ در روانکاوی اروپایی داشتند (حدود ۳۰ درصد از روانکاوان مهاجر زن بودند)، در آمریکا به دلیل انحصار مردانه در حرفه پزشکی، این تعداد به شدت کاهش یافت. آمارها نشان میدهد که در سال ۱۹۵۸، تنها ۹ درصد از دانشجویان مؤسسات روانکاوی آمریکا زن بودند. این فرآیند نه تنها به ضرر زنان بود، بلکه روانکاوی را از حضور چهرههای زن برجسته و رادیکالی که در اروپا نقش مهمی ایفا کرده بودند، محروم کرد. این انحصار، روانکاوی را از یک نظریه فرهنگی گسترده با کاربردهای اجتماعی و فلسفی، به یک تکنیک درمانی محدود برای درمان بیماران تقلیل داد و ارتباط آن با علوم انسانی و نقد اجتماعی را قطع کرد.
ب) افول فرهنگ انسانگرایانه و زبان فنی
این انحصار پزشکی نه تنها ترکیب حرفهای روانکاوی را تغییر داد، بلکه برای مشروعیت بخشیدن به خود در چارچوب پزشکی، به تغییر زبان نیز نیاز داشت. نثر روان و عمومی فروید که برای مخاطبان فرهنگی گسترده نوشته میشد، جای خود را به «نوشتههای ناخوانا» و «زبانی تخصصی» داد که این رشته را از یک مطالعه انسانگرایانه به یک رشته فنی منزوی تبدیل کرد. به تحلیل برونو بتلهایم، حتی ترجمه انگلیسی آثار فروید نیز در این فرآیند نقش داشت. مترجمان با انتخاب واژگان «علمی» و غیرشخصی، مانند جایگزین کردن ego به جای I (من)، به زدودن «طنینهای انسانگرایانه» و شخصی از نظریه فروید کمک کردند و آن را به یک دکترین انتزاعی تبدیل نمودند. برای مثال، کلمه آلمانی "Ich" که به سادگی به معنای "من" است، به واژه تخصصی و بیروح "ego" ترجمه شد. این تغییر زبانی، نمادی از دگرگونی عمیقتر رشته بود: تبدیل یک دانش انسانی و فرهنگی به یک تکنیک فنی و پزشکی که دیگر برای مخاطب عام قابل فهم نبود.
ج) تناقض نوفرویدیها و ابتذال نظری
این عقبنشینی روانکاوی ارتدوکس به درون زبان فنی و کلینیکهای خصوصی، یک خلاء عمومی ایجاد کرد که نوفرویدیهایی مانند کارن هورنای و اریش فروم مشتاقانه آن را پر کردند. آنها از یک سو، با تأکید بر عوامل اجتماعی و فرهنگی و نوشتن کتابهای قابل فهم، روانکاوی را برای عموم مردم زنده نگه داشتند. اما از سوی دیگر، این کار را به بهای «کنار گذاشتن ابعاد جنسیت و ناخودآگاه» نظریه فروید انجام دادند. در نتیجه، یک نظریه عمقی رادیکال که به نقد بنیادین تمدن میپرداخت، به «آموزهای بیرمق از بهبودگرایی اجتماعی» تقلیل یافت. بدین ترتیب، عقبنشینی ارتدوکسها به انزوای پزشکی و رقیقسازی نظریه توسط نوفرویدیها برای مصرف عمومی، دو روی یک سکه بودند که هر دو به سرکوب دامنه رادیکال روانکاوی کلاسیک کمک کردند. این دگرگونیهای حرفهای، زمینهای مستعد برای خودسانسوری روانکاوان مهاجر فراهم کرد و این دو روند، یکدیگر را در جهت تضعیف شاخه سیاسی روانکاوی تقویت نمودند.
چالشها و اختلافات با ویلهلم رایش
یکی از نخستین و مهمترین چالشهای حلقه، تعیین موضع خود در برابر ویلهلم رایش بود. رایش که در ابتدا یکی از برجستهترین چهرههای فرویدیسم سیاسی به شمار میرفت، به تدریج از حلقه فاصله گرفت. دلایل این جدایی چندلایه و پیچیده بود:
1. اختلافات نظری: رایش بر «نظریهٔ ارگاسم» به عنوان کلید رهایی فردی و اجتماعی تأکید میکرد. فنیشل و اعضای حلقه، ضمن تأیید اهمیت رانه جنسی، رویکرد رایش را تقلیلگرایانه میدانستند و به تحلیل گستردهتر اجتماعی و مبتنی بر مارکسیسم کلاسیک پایبند بودند.
2. اختلافات تاکتیکی: رایش به اپوزیسیون آشکار و پرسر و صدا علیه جریان اصلی روانکاوی و نیروهای سیاسی حاکم اصرار داشت. در مقابل، فنیشل معتقد بود که شرایط خطرناک تبعید و پراکندگی، اتخاذ یک استراتژی محتاطانه و مخفیانه را ضروری میسازد تا بقای گروه تضمین شود.
3. نگرانیهای روانی رایش: اعضای حلقه نسبت به سلامت روان رایش نگران بودند. ادیث گیومروی در خاطرات خود به ملاقاتی با رایش اشاره میکند که در آن، رایش به ایدههایش به عنوان «فانتزی اسکیزوفرنیک» نگاه کرده بود؛ نشانهای که برای فنیشل و گیومروی تکاندهنده بود و به عنوان نقطه پایانی بر همکاری آنان تلقی شد.
محتوای نامهها و تمرکز بر تحلیل اجتماعی
نامههای دورهای نه تنها برای حفظ ارتباط و همبستگی گروه بود، بلکه شامل مباحث نظری گستردهای نیز بود. یکی از موضوعات اصلی، مفهوم «ساختار منش ملی» بود؛ تحلیل تأثیر فرهنگهای مختلف، مانند فرهنگ اسکاندیناوی یا مجارستان، بر شکلگیری روان افراد و الگوهای بیماریهای روانی. این تحلیلها نشان میداد که فنیشل و حلقهاش، با نگاه تاریخی و اجتماعی، در تلاش بودند تا روانکاوی را به ابزاری برای فهم عمیقتر فرد و جامعه تبدیل کنند.
همچنین موضع فنیشل نسبت به نئوفرویدیها مانند کارن هورنای و اریش فروم در این نامهها به تفصیل مورد بحث قرار گرفت. فنیشل، با وجود استقبال از توجه آنها به عوامل اجتماعی، شدیداً از کنار گذاشتن نظریه رانهها و اصول بنیادین فرویدی انتقاد میکرد. این امر حلقه را در یک وضعیت پارادوکسیکال قرار داد: برای دفاع از روانکاوی رادیکال و حفظ عناصر انتقادی، مجبور به اتخاذ اتحاد تاکتیکی با جریان ارتدوکس و محافظهکار شدند، در حالی که با نئوفرویدیها در زمینه اهمیت عوامل اجتماعی اشتراک نظر داشتند. این «تله استراتژیک» نقش مهمی در محدود شدن تأثیر نظری و عملی حلقه ایفا کرد.
با مهاجرت اعضای حلقه به آمریکا، مبارزات فکری آنان با چالش جدیدی روبرو شد: فرآیند «آمریکاییشدن» روانکاوی. این روند شامل سازگاری با فرهنگ علمی و پزشکی آمریکا، خودسانسوری و تعدیل محتوای انتقادی و سیاسی روانکاوی بود. فنیشل و اعضای حلقه، با تمام توان خود تلاش کردند تا سنتز دشوار میان اصول بنیادین فرویدی، تحلیلهای اجتماعی و انتقادات سیاسی را حفظ کنند، اما فشارهای محیط جدید، پراکندگی و محدودیتهای حرفهای، این تلاشها را محدود ساخت و مسیر روانکاوی سیاسی را به شکل قابل توجهی تغییر داد.
به قدرت رسیدن هیتلر در ژانویه ۱۹۳۳ نقطه عطفی بود که نهتنها زندگی شخصی روانکاوان را دگرگون کرد، بلکه به مسیر فکری کل رشته روانکاوی آسیبی جبرانناپذیر زد. روانکاوی، که از سوی نازیها "علم یهودی" نامیده میشد، به شدت سرکوب شد و پایهگذاران و نظریهپردازان اصلی آن، که اکثراً یهودی و چپگرا بودند، مجبور به فرار شدند. این تبعید گسترده، پایانی بر دوران طلایی روانکاوی اروپایی و آغازی بر یک دوره طولانی از سازگاری، خودسانسوری و دگرگونی عمیق بود. وقایع پس از به قدرت رسیدن هیتلر به سرعت پیش رفت و راهی جز فرار برای روشنفکران باقی نگذاشت. آتشسوزی رایشتاگ در فوریه ۱۹۳۳ بهانهای برای سرکوب گسترده مخالفان سیاسی شد. در ماه مه همان سال، کتابسوزانهای نازیها به اوج رسید و آثار فروید و دیگر روانکاوان در شعلههای آتش سوخت. همزمان، اولین اردوگاه کار اجباری در داخائو تأسیس شد و وحشت بر فضای آلمان حاکم گشت. اعضای حلقه فنیشل نیز مانند هزاران روشنفکر دیگر، مسیرهای مختلفی را برای فرار در پیش گرفتند. اتو فنیشل ابتدا به اسلو در نروژ و سپس به پراگ گریخت. آنی رایش نیز به پراگ رفت. دیگر اعضای گروه به مقاصد موقتی چون پاریس و لندن پناه بردند، با این باور که "هیتلر نمیتواند دوام بیاورد" و به زودی باز خواهند گشت. این امید، خیلی زود به یأس بدل شد. روانکاوان تبعیدی با شرایطی بسیار دشوار روبرو بودند. دموکراسیهای غربی تمایل چندانی برای پذیرش انبوه پناهندگان، به ویژه آنهایی که گرایشهای چپگرایانه داشتند، نشان نمیدادند. این روشنفکران برای به دست آوردن ویزا و مجوز اقامت با مشکلات فراوانی دست و پنجه نرم میکردند و مجبور بودند برای جلوگیری از به خطر افتادن وضعیت حقوقی متزلزل خود، با احتیاط سیاسی شدید عمل کنند. خطرات تنها به مشکلات اداری محدود نمیشد. ماجرای دستگیری ادیث یاکوبسون، یکی از اعضای برجسته حلقه فنیشل، نمونهای تکاندهنده از این خطرات است. او که برخلاف توصیه دوستانش در آلمان مانده بود، به دلیل فعالیتهای سیاسی زیرزمینی دستگیر شد. جامعه بینالمللی روانکاوی تلاشهای زیادی برای آزادی او انجام داد و سرانجام پس از ماهها حبس، او موفق به فرار و مهاجرت به آمریکا شد. این تجربه نشان داد که ماندن در اروپای تحت سلطه فاشیسم چه بهایی میتواند داشته باشد. این پراکندگی جغرافیایی و فشارهای سیاسی، اتو فنیشل را بر آن داشت تا راهی برای حفظ ارتباط و همبستگی فکری گروه بیابد و از فروپاشی کامل میراث فکریشان جلوگیری کند.
مقاومت پنهان: "نامههای دورهای" و مبارزات درونی
در دوران پراکندگی و ناامیدی، اتو فنیشل یکی از مهمترین پروژههای فکری و عملی خود را آغاز کرد: شبکهای از نامههای دورهای که از اوایل دهه ۱۹۳۰ تا پایان جنگ جهانی دوم (۱۹۴۵) ادامه یافت. هدف این شبکه، حفظ ارتباط میان روانکاوان سیاسی پراکنده در سراسر جهان و فراهم کردن فضایی برای مباحث نظری انتقادی بود. فنیشل، با پشتکار فوقالعاده، نامههایی طولانی—گاهی تا ۸۰ صفحه—تهیه و برای اعضا ارسال میکرد و اغلب توصیه میکرد پس از خواندن، آنها را نابود کنند تا امنیت گروه محفوظ بماند. این شبکه، تلاشی برای ادامه حیات روانکاوی سیاسی در برابر دو تهدید عمده بود: از یک سو فشار فاشیسم و سرکوب در اروپا و از سوی دیگر محافظهکاری روزافزون در درون جریان رسمی روانکاوی.
اعضای اصلی این حلقه شامل فنیشل، ادیث یاکوبسون و آنی رایش بودند. علاوه بر آنها، کیت فریدلندر به عنوان روانکاوی شناختهشده در بریتانیا، باربارا لانتوس و گئورگ گرو از روانکاوان مجارستانی و ادیث لودویک گیومروی، روانکاو و نویسنده مجارستانی، در شبکه حضور داشتند. نکته قابل توجه ترکیب این حلقه، غالب بودن زنان در هسته اصلی بود؛ به استثنای گئورگ گرو، تمامی اعضای هسته اصلی را زنان تشکیل میدادند که نه تنها روانکاوان برجسته، بلکه فعالان فرهنگی و سیاسی رادیکال نیز بودند. این واقعیت گواهی بر جذابیت اولیه روانکاوی برای زنانی است که هنجارهای سنتی اجتماعی و جنسیتی را به چالش میکشیدند.
مرکزیت در برلین و روانکاوی سیاسی
با مهاجرت فنیشل به برلین در سال ۱۹۲۲، او بهسرعت در انستیتوی روانکاوی برلین جایگاه مهمی پیدا کرد. این مؤسسه، که ماکس ایتینگون و ارنست زیمل بنیان گذاشته بودند، مهمترین مرکز آموزش و پژوهش روانکاوی در اروپا بود؛ جایی که بر خلاف فضای محافظهکارتر وین، روانکاوی با مأموریت اجتماعی و دسترسپذیری برای طبقات پایین گره خورده بود. کلینیکهای ارزانقیمت و تلاش برای پیوند دادن درمان با رفرم اجتماعی، بخشی از این برنامه بود و همین ویژگی، برلین را به پایتخت روانکاوی مدرن بدل کرد. فنیشل در این فضا «سمینار کودکان» را سازمان داد؛ محفلی نیمهرسمی که بسیاری از تحلیلگران جوان و منتقد را جذب میکرد و به کانون مهمی برای بحثهای نظری و بررسی تکنیک بالینی تبدیل شده بود. از دل همین جمع پرجنبوجوش، حلقهای سیاسیتر شکل گرفت که بهطور محرمانه به پیوند میان مارکسیسم و روانکاوی میپرداخت؛ گروهی که رایش، فروم و تعدادی از تحلیلگران جوان دیگر نیز در آن حضور داشتند. این فضای تازه به فنیشل امکان داد پروژهای را پیش ببرد که از سالهای جوانی با خود حمل میکرد: ترکیب روانکاوی با نقد اجتماعی. تعهد سیاسی فنیشل در آن سالها سه محور داشت: نخست، باور به اینکه مارکسیسم و روانکاوی میتوانند در کنار هم فهمی عمیقتر از فرد و جامعه به دست دهند؛ دوم، مخالفت همزمان با زیستگرایی تقلیلگرا و فرهنگیگراییای که غریزه را حذف میکرد؛ و سوم، دفاع از این ایده که روانکاوی باید نیرویی برای تغییر ساختارهای سرکوبگر باشد، نه فقط ابزاری برای درمان فردی. این جهان رادیکال و پرشور، که در برلین به اوج خود رسیده بود، چیزی نداشت که آن را متوقف کند ــ جز ظهور نازیسم که در چند سال بعد تمام این تداوم را در هم شکست.
فاجعه تبعید و تأثیر ظهور فاشیسم بر نسل دوم روانکاوان
ظهور نازیسم در آلمان و الحاق اتریش به آن، شوکی خارجی و ویرانگر بود که جامعه روانکاوی اروپا را متلاشی کرد. این گسست تاریخی، که با مهاجرت اجباری و پراکندگی روانکاوان همراه بود، نقشی محوری در سرنوشت بعدی روانکاوی سیاسی ایفا کرد و زمینه را برای دگرگونی آن در آمریکا فراهم نمود. نسل دوم روانکاوان، یعنی چهرههایی مانند اتو فنیشل، ویلهلم رایش و ادیث یاکوبسون که حدود سال ۱۹۰۰ متولد شده بودند، در اوج فعالیت حرفهای و نظری خود مجبور به ترک اروپا شدند. این تبعید، آنان را از گذشتهشان منقطع کرد و در فرهنگهای جدیدی سرگردان ساخت که در آن، پیشینه سیاسی و فکریشان نه تنها ارزشمند نبود، بلکه میتوانست خطرناک نیز باشد. آنها در حالی که برای دریافت ویزا و مجوز ورود به دیپلماتهای بیتفاوت التماس میکردند، مجبور به بازنگری در انرژی فکری خود شدند. عمق این بحران در ماجرای فرار خود فروید از وین به خوبی نمایان است. نجات او تنها با کمک شبکهای گسترده از حامیان، از جمله رئیس جمهور وقت آمریکا، فرانکلین روزولت، ممکن شد. با این حال، حتی فروید نیز تا آخرین لحظه در برابر ترک وین مقاومت میکرد. کنایه تلخ او پس از امضای بیانیهای برای گشتاپو که تأیید میکرد با او به خوبی رفتار شده است، فشار روانی حاکم بر تبعیدیان را به تصویر میکشد؛ او در پایین بیانیه نوشت: من از صمیم قلب گشتاپو را به همه توصیه میکنم.
مقدمه: روانکاو فراموششده
اتو فنیشل (۱۸۹۷-۱۹۴۶) یکی از برجستهترین و در عین حال مغفولماندهترین چهرههای نسل دوم روانکاوان است. تاریخ رسمی روانکاوی اغلب او را به عنوان نظریهپردازی درخشان به یاد میآورد، اما جنبههای رادیکالتر هویت او را نادیده میگیرد: او یک "فرویدی سیاسی"، رهبر یک شبکه مخفی از تحلیلگران مخالف، و روشنفکری بود که زندگی و کارش عمیقاً با آشفتگیهای سیاسی اروپای قرن بیستم درهمآمیخته بود. داستان او، داستان سرکوب بخشی حیاتی و انتقادی از تاریخ خود روانکاوی است و بازخوانی آن، تلاشی برای احیای خاطرهای است که عامدانه به حاشیه رانده شده است.
روانکاوی در خاستگاه اروپایی خود، نیرویی طغیانگر، منتقد فرهنگ و عمیقاً درگیر با سیاست بود. اما پس از مهاجرت به ایالات متحده در میانه قرن بیستم، به تدریج به حرفهای پزشکی و «خنثی» بدل شد که به تعبیر کلارنس اوبرندورف، یکی از پیشگامان روانکاوی آمریکا، «راکد» و «از خود راضی» بود. این دگرگونی، که راسل جکوبی آن را «سرکوب روانکاوی» مینامد، صرفاً یک انطباق فرهنگی ساده نبود، بلکه نتیجهی ترکیبی پیچیده از فشارهای خارجی (ظهور فاشیسم و فاجعه تبعید)، دگرگونیهای حرفهای داخلی (پزشکیسازی انحصاری) و خودسانسوری خود روانکاوان سیاسی بود. این متن «سرکوب» دووجهی را میکاود: چگونه نیروهای سیاسی خارجی جنبش را سرکوب کردند و چگونه خود جنبش، در پاسخ، تاریخ رادیکال خویش را سرکوب نمود و آن را به «ناخودآگاه حرفهای» خود راند. این تحلیل تاریخی با تمرکز بر سرنوشت اتو فنیشل و حلقه «فرویدیهای سیاسی» نشان میدهد که چگونه یک جنبش فکری پرجنبوجوش، نیروی انتقادی خود را از دست داد.
سالهای اولیه و خاستگاههای طغیانگر: شکلگیری اندیشه و روانکاوی سیاسی در اروپای پیش از جنگ
اتو فنیشل در دل جهان فرهنگی یهودیان بورژوای وین اواخر قرن نوزدهم بزرگ شد؛ جهانی که میان سنتهای سنگشده و موج مدرنیته شکاف خورده بود و همین شکاف برای بسیاری از جوانان آن نسل تبدیل به نقطه آغاز ناآرامی فکری شد. فنیشل نیز از این قاعده مستثنا نبود. سه تجربه نسلی ــ جنبشهای جوانان اروپایی، جنگ جهانی اول و انقلابهای پس از جنگ ــ چارچوب فکری او را شکل دادند؛ وقایعی که، به تعبیر برخی مورخان، «دوران امنیت و عقلانیت قرن نوزدهم را پایان دادند». از دل همین بحرانها بود که فنیشل به روانکاوی همچون بخشی از یک پروژه وسیعتر برای اصلح اجتماعی نگاه کرد؛ نه صرفاً یک روش درمان فردی.
برای فهم آنچه در آمریکا بعداً از دست رفت، باید به همین بستر اولیه بازگشت. روانکاوی در اروپای اوایل قرن بیستم تنها یک نظریه بالینی نبود؛ جنبشی فرهنگی و اجتماعی بود که با روح زمانهی خود پیوند داشت. روانکاوان اولیه بیپروا به ارزشهای تثبیتشده، ساختار خانواده بورژوایی و اخلاق جنسی سرکوبگر میتاختند و همین رادیکالیسم، روشنفکران، هنرمندان و کنشگران سیاسی را به خود جذب میکرد. میراث انتقادی روانکاوی کلاسیک در چنین فضایی شکل گرفت و اهمیتش زمانی روشن میشود که بعدتر مسیر این جنبش دگرگون شد.
چند ویژگی این فضای اولیه را به مرکز رادیکالیسم فکری بدل کرد. نخست، حضور فعال روانکاوان در جنبشهای چپگرا و سوسیالیستی بود؛ پیوندی که فقط نظری نبود و در اقداماتی مانند کلینیکهای رایگان یا فعالیت برای دسترسپذیرکردن درمان بازتاب داشت. دوم، رویکرد انتقادی به فرهنگ و اخلاقیات جنسی سنتی بود؛ همان سنتی که فروید در مقاله «اخلاق جنسی متمدنانه و بیماری روانی مدرن» (۱۹۰۸) آن را بهروشنی نقد کرد و پیامدهای روانیِ سرکوب را آشکار ساخت. سوم، جذابیت روانکاوی برای زنان و روشنفکران رهاییطلب بود؛ چرا که روانکاوی بیش از هر رشته دیگری هنجارهای جنسیتی محافظهکارانه را به چالش میکشید و حضور زنان در آن چشمگیر بود. و چهارم، نثر روشن و عمومی فروید، که آنرا برای مخاطبان فرهنگی وسیع قابلفهم میکرد و به رشد نفوذ اجتماعی این جنبش یاری رساند.
ریشه این رادیکالیسم به جنبشهای جوانان اروپای مرکزی میرسید؛ جنبشهایی که علیه اقتدارگرایی خانواده و جامعه بورژوایی برمیخاستند. فنیشل و آنی رایش از دل همین محیط برخاستند. پیش از آنکه روانکاو شوند، در گروههای جوانان یهودیِ چپگرا، حلقههای مارکسیستی و فعالیتهای فرهنگی رادیکال مشارکت داشتند. سه نوع تعهد در آن دوره برای آنها شکل گرفت: تعهد سیاسی چپگرایانه، باور به اصلاح اجتماعی از مسیر نقد خانواده و اخلاق جنسی، و ایده دسترسپذیرکردن درمان برای طبقات فرودست. همین سه جهتگیری بود که فنیشل را به برلین کشاند؛ شهری که در دهه ۱۹۲۰ نقطه تلاقی سیاست رادیکال، روانکاوی انتقادی و روشنفکری مدرن بود و بهترین بستر برای پروژه فکری او محسوب میشد.
هرکدام از ما باید از خود بپرسیم: مرز رها کردن کجاست؟ آیا واقعاً میدانیم چه چیزی را و چرا رها میکنیم، یا فقط رهایش میکنیم؟ این پرسش، در اصل پرسشی اصیل و عمیقِ روانکاوانه است. شاید به همین دلیل است که فروید باور داشت میتوان از هنرمندان بیش از هر کس دیگری آموخت؛ زیرا آنها پا به قلمروهایی گذاشتهاند که برای بسیاری از علوم، چیزی شبیه یک شوخی یا امری بیاهمیت به نظر میرسد.
ایشون رو نمی شناسم، فقط متوجه شدم هنرمند و در کار تئاتر هست.
Repost from دغدغه ایران
حمایت از آدمهای خیر جمعی
محمد فاضلی
نمیخواهم بگویم برخی کارها نایاب، ولی واقعاً کمیاب است. یکی از کارهای کمیاب، انجام کار سخت نوشتن یا ترجمه کتاب و انتشار آن در اینترنت برای خیر عمومی و بدون دستمزد و حق انتشار است.
مترجمی به نام فاطمه کریمخان که من هیچ وقت ایشان را ندیدهام و فقط در فضای مجازی آثارشان را خواندهام، چندین کتاب را به فارسی ترجمه کرده و همه را رایگان به اشتراک گذاشته است. یک رمان نوشته خودش را هم به همین ترتیب به رایگان منتشر کرده است.
اخیراً کتاب مهم و دشوار «سیاست ستیزهجو» اثر مهم چارلز تیلی و سیدنی تارو را که اثری مهم در جامعهشناسی سیاسی است به همین شیوه ترجمه و برای استفاده عمومی به رایگان منتشر کرده است. همین مواجهه با کتاب «سیاست ستیزهجو» انگیزه نوشتن این متن شد.
تنها کتاب او که بعد از هفت سال رفت و برگشت و ممیزی، مجوز انتشار گرفته کتاب «شفافیت و مطبوعات» (۱۴۰۴) است.
رمان «همه میترسند» او هم بعد از آنکه از دالانهای سانسور رد نشد و مجوز نگرفت، در اینترنت به رایگان منتشر شد.
کتابهایی که ترجمه و در اینترنت منتشر کردهاند به شرح زیر است.
یک. سیاست ستیزهجو (چارلز تیلی و سیدونی تارو)
دو. تروما: یک تئوری اجتماعی (جفری آلکساندر)
سه. اگر بسوزیم: دهه اعتراضات خیابانی و انقلابهای گمشده (وینسنت بوینز)
چهار. کشور سوزان: سوریه در انقلاب و جنگ (رابینیاسین-قصاب، و لیلا الشامی)
پنج. سیاست پرشور: احساسات و جنبشهای اجتماعی (جف گادوین، جیمز جاسپر، و فرانسیسکا پلتا)
شش. جهان بعد از غزه: یک تاریخ (پنکاج میشرا)
هفت. باختن در نبرد طولانی: وعده دروغ تغییر حکومتها در خاورمیانه (فلیپ گردون)
هشت. اعتراض: یک مقدمه فرهنگی بر جنبشهای اجتماعی (جیمز جاسپر)
نه. قربانیان مطلوب و سیاست دادخواست (محمد الکرد)
ده. نابودی فلسطین نابودی زمین است (آندراس مالم)
کار مهمی است که آدمی ده کتاب (از جمله دو کتاب جامعهشناختی ارزشمند از چارلز تیلی و جفری آلکساندر) را ترجمه و برای خیر عمومی در اینترنت منتشر کند.
سایت «باشگاه ادبیات» که این کتابها را منتشر کرده، یک شماره کارت بانکی اعلام کرده که هر کسی مایل بود، هر مبلغی که دلش خواست به حساب نویسنده و مترجم این آثار واریز کند. من هم میخواهم شما را به همین کار دعوت کنم.
شماره کارت
5022291044101713
به نام فاطمه کریمخان آشتیانی
(روی شماره کارت بزنید کپی میشود.)
نویسنده و مترجمی هست که با انتشار رایگان ترجمه و تألیفاتش، در مسیر نشر ایدهها و ارتقای آگاهی عمومی گام برمیدارد. فکر میکنم برای حمایت از این نوع آدمها، میشود آثارشان را خواند، در نشر آنها کوشید و در حد توان با حمایت مالی از آنها قدردانی کرد. حمایت از این نوع آدمها به بیشتر شدنشان کمک میکند.
@fazeli_mohammadRepost from تجربههای روانپزشکانه
🧠 درنگ افسردگی. صفحهی ششم و آخر
طبقهی اجتماعی
فقر و نابرابریِ اقتصادی یک عاملِ خطرِ بزرگ برای افسردگی است. استرسِ ناشی از ناامنیِ مالی، شرایطِ زندگیِ نامناسب، دسترسیِ محدود به مراقبتهای بهداشتی و احساسِ بیقدرتی، همگی میتوانند به بروز یا تشدیدِ افسردگی کمک کنند. این رابطه یک چرخهی معیوب ایجاد میکند، زیرا افسردگی نیز میتواند منجر به از دستدادنِ شغل و تشدیدِ فقر شود.
نژاد/ قومیت
اقلیتهای نژادی و قومی، بهویژه در جوامعِ غربی، با نرخِ بالاتری از افسردگی روبهرو هستند. تبعیضِ ساختاری، نژادپرستی، آسیبهای تاریخی و استرسِ ناشی از زندگی بهعنوانِ یک گروهِ بهحاشیهراندهشده، از دلایلِ اصلیِ این پدیده هستند. علاوه بر این، این گروهها اغلب با سوگیریِ تشخیصی و دسترسیِ نابرابر به درمانهای باکیفیت مواجهاند. این نابرابریها، مدلهای صرفاً بیولوژیکی یا روانشناختیِ فردی را به چالش میکشند و بر ضرورتِ یک رویکردِ «زیستی ـ روانی ـ اجتماعیِ» یکپارچه تأکید میکنند.
این سفرِ تاریخی نشان میدهد که هیچ رویکردِ واحدی ـ چه بیولوژیکی، چه روانشناختی و چه اجتماعی ـ بهتنهایی برای درکِ ماهیتِ چندوجهیِ افسردگی کافی نیست و هر یک تنها بخشی از یک تصویرِ بزرگتر را روشن میکنند.
نتیجهگیری
از دوگانههای کاذب بهسوی آیندهای یکپارچه
سیرِ تحولِ تاریخیِ درکِ افسردگی، داستانی پرفرازونشیب از تلاشِ انسان برای فهمِ یکی از عمیقترین رنجهای بشری است. این مقاله نشان داد که چگونه این عارضه از یک عدمِ تعادلِ اخلاطی در طبِ باستان (مالیخولیا)، به یک تعارضِ ناخودآگاه در روانکاوی، و سرانجام به یک اختلالِ بیوشیمیایی در مغز در عصرِ مدرن بدل شد. این سفرِ تاریخی تأکید میکند که افسردگی یک پدیدهی پیچیدهی زیستی ـ روانی ـ اجتماعی است که نمیتوان آن را به یک عاملِ واحد تقلیل داد.
📈 پایان
#تجربههای_روانپزشکانه
Repost from تجربههای روانپزشکانه
🧠 صفحهی پنجم درنگ افسردگی
استانداردسازی و جهانیسازیِ یک تشخیص
در نیمهی دومِ قرن بیستم، دو تحولِ بزرگ چشماندازِ روانپزشکی را دگرگون کرد: تلاش برای استانداردسازیِ تشخیصِ افسردگی از طریقِ راهنماهای تشخیصی و گسترشِ این مفهومِ غربی در سطحِ جهان. این فرآیندها، اگرچه با هدفِ افزایشِ دقت و دسترسی به درمان صورت گرفتند، اما چالشها و مناقشاتِ عمیقی را نیز بههمراه داشتند.
جنگهای DSM و تولدِ اختلالِ افسردگیِ اساسی
«راهنمای تشخیصی و آماریِ اختلالاتِ روانی» (DSM)، که توسطِ انجمنِ روانپزشکیِ آمریکا منتشر میشود، به ابزارِ اصلی برای استانداردسازیِ تشخیص در روانپزشکی تبدیل شد. انتشارِ نسخهی سومِ این راهنما (DSM-III) در سال ۱۹۸۰ یک نقطهی عطف بود. DSM-III با رویکردی توصیفی و غیرنظری، بسیاری از انواعِ افسردگی را که پیش از آن با نامهای مختلفی شناخته میشدند، در یک دستهی تشخیصیِ واحد به نامِ «اختلالِ افسردگیِ اساسی» (Major Depressive Disorder یا MDD) ادغام کرد. این کار با هدفِ افزایشِ پایاییِ تشخیص در میانِ پزشکانِ مختلف انجام شد.
با این حال، این استانداردسازی بدون بحث نبود. یکی از جنجالیترین تغییرات در نسخههای بعدی، حذفِ «استثنای سوگ» (bereavement exclusion) در DSM-5 بود. در نسخههای قبلی، علائمِ افسردگی در فردی که بهتازگی عزیزی را از دست داده بود، بهعنوانِ بیماری تشخیص داده نمیشد. حذفِ این استثنا این نگرانی را برانگیخت که مرز بین اندوهِ طبیعی و بیماری در حالِ محو شدن است و فرآیندی انسانی و جهانی مانند سوگواری، در حال «پزشکیشدن» (medicalization) است. این مناقشه، نمونهای گویاست از چالشِ مداوم در ترسیمِ مرز میان رنجهای طبیعیِ زندگی و اختلالاتِ بالینی؛ مسئلهای که همچنان در قلبِ مباحثِ فلسفی و عملیِ روانپزشکی قرار دارد.
«امپراتوریِ افسردگی»
جهانیشدنِ یک مفهومِ غربی
همزمان با استانداردسازی، مفهومِ غربیِ افسردگی و درمانهای داروییِ آن بهسرعت در سراسرِ جهان گسترش یافت. این فرآیند، که سادوفسکی از آن با عنوانِ «امپراتوریِ افسردگی» یاد میکند، با مدلهای بومیِ درکِ پریشانیِ روانی تعاملاتِ پیچیدهای داشت.
• در ایران، پس از جنگِ ایران و عراق، گفتمانِ روانپزشکی برای تبیینِ رنجهای ناشی از جنگ مشروعیت یافت و «پروزاک» به بخشی از فرهنگِ عمومی تبدیل شد، اما این مفهوم همواره در کنارِ درکهای اجتماعی و فرهنگی از اندوه قرار گرفت.
• در ژاپن، جایی که افسردگی بهشدت انگانگاری میشد، شرکتهای داروسازی با تبلیغاتِ گسترده، آن را بهعنوانِ «سرماخوردگیِ روح» معرفی کردند تا از بارِ منفیِ آن بکاهند و بازارِ داروهای ضدافسردگی را گسترش دهند.
• در لاتویا، پس از فروپاشیِ شوروی، مفهومِ غربیِ افسردگی جایگزینِ تشخیصِ رایجِ «نورآستنی» (ضعفِ اعصاب) شد و تمرکز از مشکلاتِ اجتماعی به مشکلاتِ فردی و بیولوژیکی تغییر یافت.
این گسترش نشان میدهد که چگونه یک مفهومِ پزشکی میتواند با «اصطلاحاتِ محلیِ پریشانی» (idioms of distress) در فرهنگهای مختلف تعامل کند، گاهی آنها را جابهجا کرده و گاهی با آنها ترکیب شود.
سیاستِ افسردگی: تحلیلِ نابرابریها
شواهدِ گستردهای نشان میدهد که افسردگی بهطور نابرابر در میانِ گروههای اجتماعیِ مختلف توزیع شده است. این نابرابریها تصادفی نیستند و ریشه در ساختارهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی دارند. خلاصهای از این یافتهها:
جنسیت (زنان)
زنان در سراسرِ جهان تقریباً دو برابرِ مردان به افسردگی مبتلا میشوند. دلایلِ احتمالی شاملِ نابرابریهای جنسیتی، خشونتِ خانگی و جنسی، بارِ مضاعفِ کارِ خانگی و مراقبت، و فشارهای اجتماعیِ بیشتر است. همچنین ممکن است مردان بهدلیلِ انگِ اجتماعی کمتر بهدنبالِ کمک باشند یا افسردگیِ خود را بهشکلهای دیگری مانند اعتیاد یا پرخاشگری بروز دهند.
📈 ادامه در صفحهی ششم
#تجربههای_روانپزشکانه
Repost from تجربههای روانپزشکانه
🧠 صفحهی چهارم درنگ افسردگی
درمانهای پیش از داروهای ضدافسردگیِ مدرن
پیش از کشفِ داروهای ضدافسردگی، درمانهایی مانند درمان با تشنجِ الکتریکی (ECT) به کار گرفته میشدند. این روش که در دههی ۱۹۳۰ در ایتالیا ابداع شد، شاملِ عبورِ جریانِ الکتریکیِ کنترلشده از مغز برای ایجادِ تشنج بود. ECT، علیرغمِ وجههی بحثبرانگیز و نگرانیها در موردِ عوارضِ جانبی مانند از دستدادنِ حافظه، برای بسیاری از بیمارانِ مبتلا به افسردگیِ شدید که به درمانهای دیگر پاسخ نمیدادند، بسیار مؤثر بود. اهمیتِ تاریخیِ ECT در این بود که این باور را تقویت کرد که میتوان بهصورتِ فیزیکی در بیماریهای روانی مداخله کرد و راه را برای پذیرشِ درمانهای دارویی هموار ساخت.
ظهورِ داروهای ضدافسردگی
در اواسطِ قرن بیستم، کشفِ تصادفیِ چندین دسته از ترکیباتِ شیمیایی، «عصرِ داروهای ضدافسردگی» را آغاز کرد. سه دستهی اصلیِ این داروها عبارت بودند از:
• مهارکنندههای مونوآمیناکسیداز: این داروها بهصورتِ کاملاً تصادفی کشف شدند. پژوهشگران در حالِ آزمایشِ دارویی برای درمانِ سل بودند که متوجه شدند این دارو باعثِ سرخوشی و افزایشِ انرژی در بیماران میشود. مشخص شد که این ترکیب، آنزیمی به نامِ مونوآمیناکسیداز را که انتقالدهندههای عصبی را تجزیه میکند، مهار میکند.
• داروهای سهحلقهای: این دسته از داروها نیز از دلِ تحقیقات بر روی داروهای ضدروانپریشی بیرون آمدند. ایمیپرامین، اولین داروی سهحلقهای، در ابتدا بهعنوانِ درمانی برای اسکیزوفرنی آزمایش شد، اما در بهبودِ خلقوخوی بیمارانِ افسرده مؤثرتر بود.
• مهارکنندههای انتخابیِ بازجذبِ سروتونین: ظهورِ این دسته از داروها در اواخرِ دههی ۱۹۸۰، بهویژه فلوکستین (با نامِ تجاریِ «پروزاک»)، یک نقطهی عطف بود. SSRIها با هدفِ تأثیرگذاریِ خاص بر روی انتقالدهندهی عصبیِ سروتونین طراحی شده بودند و تصور میشد عوارضِ جانبیِ کمتری نسبت به داروهای قدیمیتر دارند. پروزاک به یک پدیدهی فرهنگی تبدیل شد و راه را برای پذیرشِ گستردهی درمانِ داروییِ افسردگی در سراسرِ جهان باز کرد.
فرضیهی «عدمِ تعادلِ شیمیایی» و نقدِ آن
اثربخشیِ این داروها به شکلگیریِ نظریههایی در موردِ علتِ بیولوژیکیِ افسردگی منجر شد. ابتدا «فرضیهی کاتکولامین» مطرح شد که افسردگی را به کمبودِ انتقالدهندههایی مانند نوراپینفرین نسبت میداد. با ظهورِ SSRIها، «فرضیهی سروتونین» محبوبیت یافت. این نظریهها به یک ایدهی سادهشده و رایج در میانِ عموم منجر شدند: افسردگی ناشی از «عدمِ تعادلِ شیمیایی» در مغز است. این مدلِ بیولوژیکی، با این حال، بهطور منطقی عللِ روانشناختی را نفی نمیکند؛ همانطور که سادوفسکی اشاره میکند، کاهشِ سطحِ برخی انتقالدهندههای عصبی میتواند همان چیزی باشد که «خشمِ معطوف به درون» در سطحِ شیمیایی بهنظر میرسد.
با این حال، این فرضیه با چالشهای جدی روبهروست. اگرچه داروها بهسرعت سطحِ انتقالدهندههای عصبی را تغییر میدهند، اما تأثیرِ درمانیِ آنها معمولاً چندین هفته طول میکشد. علاوه بر این، کارآزماییهای بالینی با مشکلاتی روبهرو هستند. یکی سوگیریِ انتشار (publication bias) است؛ مطالعات با نتایجِ مثبت احتمالِ انتشارِ بیشتری دارند. مشکلِ دیگر «اثرِ دارونما» (placebo effect) است؛ بهگفتهی سادوفسکی، «در بسیاری از کارآزماییها، تفاوت بین اثربخشیِ داروی واقعی و دارونما ناچیز است.» این امر پیچیدگیِ سنجشِ تأثیرِ واقعیِ دارو را نشان میدهد. یک طنزِ تاریخی نیز در این میان وجود دارد: «فرضیهی کاتکولامین، نظریهی علمیِ تعیینکنندهی عصرِ داروهای ضدافسردگی بود. داروهای تعیینکنندهی فرهنگیِ آن دوران، مانند پروزاک و زولوفت، بر روی سروتونین تأثیر میگذارند. اما سروتونین یک کاتکولامین نیست.» این نشاندهندهی ماهیتِ نامرتب و تصادفیِ پیشرفتِ علمی است.
انقلابِ بیولوژیکی با تلاش برای استانداردسازیِ تشخیص و جهانیشدنِ مفهومِ افسردگی همراه بود، تا این بیماریِ پیچیده در قالبی واحد و قابلِ اندازهگیری برای تحقیق و درمان در سراسرِ جهان تعریف شود. 📈 ادامه در صفحهی پنجم #تجربههای_روانپزشکانه
Repost from تجربههای روانپزشکانه
🧠 صفحهی سوم درنگ افسردگی
فروید این ایده را در مقالهی مشهورِ خود «ماتم و مالیخولیا» (۱۹۱۷) بسط داد. او با مقایسهی سوگِ طبیعی با مالیخولیای بیمارگونه، به این نتیجه رسید که در هر دو حالت، فرد چیزی عزیز را از دست داده است. اما تفاوتِ کلیدی اینجاست: در سوگ، جهانِ بیرون تهی بهنظر میرسد، اما در مالیخولیا، این خودِ فرد است که احساسِ پوچی و بیارزشی میکند. فروید معتقد بود که فردِ مالیخولیایی، بهجای رها کردنِ «ابژه» (فرد یا ایدهآل) از دسترفته، آن را بهصورتِ ناخودآگاه به درونِ خود میبرد یا «درونفکنی» (introjection) میکند. در نتیجه، خشمی که در اصل متوجهِ آن ابژه بوده، اکنون به سمتِ خودِ فرد معطوف میشود و بهشکلِ خودسرزنشگری و احساسِ گناهِ شدید ظاهر میگردد. با این حال، فروید که خود یک عصبشناس بود، در برابرِ دوگانهی سادهانگارانهی ذهن و بدن مقاومت میکرد و در همان مقاله تصریح کرد که بسیاری از مواردِ افسردگی احتمالاً خاستگاهِ زیستی دارند.
ملانی کلاین و «موضعِ افسردهوار»
ملانی کلاین، یکی از پیشگامانِ روانکاویِ کودک، دیدگاهِ فروید را به مراحلِ اولیهی رشد گسترش داد. او «موضعِ افسردهوار» (depressive position) را نه یک بیماری، بلکه یک مرحلهی طبیعی و حیاتی در رشدِ روانیِ نوزاد توصیف کرد. در این مرحله، کودک برای اولینبار مادر را بهعنوانِ یک فردِ کامل و جداگانه که هم جنبههای خوب (ارضاکننده) و هم جنبههای بد (ناکامیآور) دارد درک میکند. این درک با احساسِ گناه و اضطراب همراه است، زیرا کودک نگران است که تکانههای پرخاشگرانهی خودش به این مادرِ عزیز آسیب رسانده باشد. عبورِ موفقیتآمیز از این مرحله، با میل به «جبران» (reparation) و رشدِ ظرفیتِ عشق و خلاقیت همراه است. از دیدگاهِ کلاین، اگر فرد نتواند بهطور کامل این مرحله را پشت سر بگذارد، ممکن است در بزرگسالی در برابرِ افسردگیِ بالینی آسیبپذیرتر باشد.
دیدگاهِ متفاوتِ یونگ: افسردگی بهمثابهی یک فرصت
کارل یونگ، که زمانی از پیروانِ فروید بود اما بعدها راهِ خود را جدا کرد، رویکردِ متفاوتی به افسردگی داشت. او افسردگی را صرفاً یک بیماری که باید ریشهکن شود نمیدید، بلکه آن را فرصتی برای رشدِ شخصی و مواجهه با بخشهای نادیدهگرفتهشدهی روان میدانست. از دیدگاهِ یونگ، افسردگی زمانی رخ میدهد که انرژیِ روانی (لیبیدو) از جهانِ بیرون به سمتِ دنیای درونی و ناخودآگاه عقبنشینی میکند. این عقبنشینی، هرچند دردناک، میتواند فرد را وادار کند تا با جنبههای تاریکِ شخصیتِ خود روبهرو شود و به یکپارچگیِ روانیِ عمیقتری دست یابد.
با وجودِ نفوذِ عمیق، رویکردهای روانکاوی بهتدریج با چالش روبهرو شدند. ماجرای «پروندهی اوشروف» در دههی ۱۹۷۰ به نمادی عمومی از افولِ هژمونیِ روانکاوی و ظهورِ پارادایمِ بیولوژیکِ جدید تبدیل شد. دکتر رافائل اوشروف که از افسردگیِ شدید رنج میبرد، ماهها در مرکز معتبرِ روانکاوی «چستنات لاج» تحتِ درمانِ انحصاریِ رواندرمانی قرار گرفت و حالش بدتر شد. او پس از ترکِ آن مرکز و دریافتِ داروهای ضدافسردگی و درمان با ECT بهسرعت بهبود یافت و از آن مرکز شکایت کرد. این پرونده نمادِ تنشِ فزاینده میان روانکاویِ سنتی و درمانهای بیولوژیکی بود که چشماندازِ روانپزشکی را برای همیشه تغییر داد.
همزمان با کاوشهای روانشناختی در اعماقِ ذهن، انقلابی در درمانهای جسمانی نیز در حال وقوع بود که نویدبخشِ مداخلهی مستقیم در شیمیِ مغز بود و بار دیگر کفهی ترازو را به نفعِ «بدن» سنگین میکرد.انقلاب بیولوژیک: از الکتروشوک تا عصرِ داروهای ضدافسردگی قرنِ بیستم، به موازاتِ رشدِ روانکاوی، شاهدِ ظهور و گسترشِ درمانهای جسمانی یا سوماتیک (درمانهایی که مستقیماً بر فیزیولوژیِ بدن، مانند مغز، تأثیر میگذارند و در تقابل با رواندرمانیهای مبتنی بر گفتوگو قرار دارند) برای افسردگی بود. این رویکردها، که بر مداخلهی مستقیم در مغز استوار بودند، درکِ عمومی و بالینی از این بیماری را دگرگون کردند. این بخش به بررسیِ این درمانها، از درمان با تشنجِ الکتریکی (ECT) گرفته تا داروهای مدرنِ ضدافسردگی، و نظریههای بیولوژیکیِ پشتِ آنها میپردازد. 📎 ادامه در صفحهی چهارم #تجربههای_روانپزشکانه
Repost from تجربههای روانپزشکانه
🧠 درنگ افسردگی. صفحهی دوم
تنبلی و گناهِ روحانی در قرونِ وسطی
با ظهورِ مسیحیت، درکِ مالیخولیا با مفاهیمِ الهیاتی و اخلاقی درهم آمیخت. در سنتِ رهبانیِ مسیحی، حالتی به نام آکدیا (acedia) یا تنبلیِ روحانی توصیف میشد که شباهتِ زیادی به علائمِ مالیخولیایی داشت. راهبی که دچار آکدیا میشد، احساس بیقراری، دلزدگی از زندگیِ رهبانی، بیتفاوتی و اندوهِ عمیق میکرد. این حالت نهتنها یک رنج، بلکه یک گناهِ کبیره (بطالت) نیز محسوب میشد، زیرا فرد را از انجامِ وظایفِ روحانیِ خود بازمیداشت. در این دوره، مرز بین بیماریِ جسمی و گناه مبهم بود؛ گاهی بیماری نتیجهی قضاوتِ الهی و مجازاتی برای گناهان تلقی میشد و توبه و اعتراف بهعنوان بخشی از فرآیندِ درمان در نظر گرفته میشد.
همهگیریِ مالیخولیا در دورانِ رنسانس
در دورانِ رنسانس، مالیخولیا به یک بیماریِ شاخص و حتی «مد روز» در اروپا تبدیل شد. کتاب عظیم «آناتومیِ مالیخولیا» (۱۶۲۱) اثر رابرت برتون، جامعترین تحلیلِ این بیماری در آن عصر است.
برتون، که خود از این عارضه رنج میبرد، مالیخولیا را یک «همهگیری» میدانست و معتقد بود کمتر کسی از آن در امان است. او فهرستی بلندبالا از عللِ احتمالیِ این بیماری ارائه داد که پیچیدگیِ درک آن را در آن زمان نشان میدهد. این علل شامل موارد زیر بودند:
• عوامل طبیعی: رژیمِ غذایی (گوشتِ گاو، کلم، حبوبات)، آبوهوا، وراثت و پیری.
• عوامل فراطبیعی: دخالتِ خدا، شیاطین یا جادوگران.
• عوامل اجتماعی و روانی: انزوای اجتماعی، فقر، از دستدادنِ عزیزان، عشقِ ناکام، مطالعهی بیشازحد و حتی بیکاری.
این دیدگاهِ جامعنگر، که هم ابعادِ جسمی و هم روانی ـ اجتماعی را در بر میگرفت، نشان میدهد که درکِ چندوجهی از این بیماری، پدیدهی جدیدی نیست و تقابلهای بعدی میان این عوامل، انتخابیِ کاذب بودهاند.
جابهجاییِ اصطلاحات: ظهورِ افسردگی
از قرن هجدهم، واژهی «افسردگی» (depression) که در ابتدا به معنای افتِ کلیِ عملکرد بود، بهتدریج برای توصیفِ حالاتِ روحی به کار رفت و بهآرامی جایگزینِ واژهی «مالیخولیا» شد. این تغییرِ زبانی در اوایلِ قرن بیستم، با نفوذِ چهرههای کلیدی مانند روانپزشکِ سوئیسی ـ آمریکایی، آدولف مایر، شتاب گرفت. مایر در سال ۱۹۰۴ پیشنهاد کرد که از واژهی «افسردگی» استفاده شود، زیرا «مالیخولیا» دلالتهای نظریِ منسوخشدهی نظریهی اخلاط را بههمراه داشت و «افسردگی» واژهای «بیتکلفتر» بود.
این جابهجاییِ زبانی صرفاً یک تغییرِ واژگانی نبود، بلکه با یک دگرگونیِ فرهنگی و جنسیتیِ عمیق همراه بود. بهگفتهی سادوفسکی، «مردِ مالیخولیایی یک چهرهی قهرمانانه و رمانتیک، چهرهی یک نابغه بود. اصطلاحِ کمارجترِ “افسردگی” درست زمانی رواج یافت که زنان در تصویرسازیِ فرهنگیِ این بیماری غالب شدند.» این تغییر، مفهومِ بیماری را از یک نشانهی نبوغِ مردانه به یک آسیبپذیریِ زنانه تغییر داد و زمینه را برای فاصلهگرفتن از مدلهای جسمانیِ سنتی و ظهورِ رویکردهای جدید برای تبیینِ این عارضه فراهم کرد.
با افولِ مدلهای جسمانیِ مبتنی بر اخلاط، تمرکز از یک سوی دوگانهی کاذب (بدن) به سوی دیگر آن (ذهن) معطوف شد و راه برای ظهورِ رویکردهای روانشناختی جهت تبیینِ افسردگی بازگشت.چرخش به درون: روانکاوی و کاوش در ناخودآگاه در اواخرِ قرن نوزدهم و اوایلِ قرن بیستم، روانکاوی به رهبریِ زیگموند فروید، انقلابی در درکِ ذهنِ انسان ایجاد کرد. این رویکرد، تمرکز را از عللِ جسمانی مانند عدمِ تعادلِ اخلاط، به تعارضاتِ روانیِ ناخودآگاه، بهویژه نقشِ محوریِ «گناه» و فقدان، معطوف ساخت. نظریهپردازانِ روانکاوی معتقد بودند که افسردگی نه یک مشکلِ شیمیایی، بلکه نتیجهی تاریخچهی پیچیدهی روابطِ فرد، بهویژه در دورانِ کودکی است و اینگونه، مناقشه میان ذهن و بدن را به نفعِ ذهن حل کردند. آبراهام و فروید: خشمِ معطوف به درون کارل آبراهام، همکارِ نزدیکِ فروید، یکی از اولین نظریههای روانکاوانه در موردِ افسردگی را ارائه داد. او بر اساس مشاهداتِ بالینیِ خود دریافت که بسیاری از بیمارانِ افسرده، در کودکی مادرانی داشتهاند که بهدلیل بیماری یا سوگ، از نظر عاطفی در دسترس نبودهاند. بهنظرِ آبراهام، کودک در چنین شرایطی نسبت به مادر احساسِ خشم و میل به انتقام میکند، اما از آنجا که به او وابسته است، این احساسات را غیرقابلِ تحمل مییابد و آنها را به سمتِ خود برمیگرداند. این ایده، سنگِ بنای مفهومِ کلیدیِ «خشمِ معطوف به درون» (anger turned inward) شد. 📈 ادامه در صفحهی سوم #تجربههای_روانپزشکانه
Repost from تجربههای روانپزشکانه
🧠 درنگ
#شهاب_یوسفی. دانشجوی دکتری روانشناسی بالینی
از بقراط تا پروزاک
سیر تاریخی درک افسردگی
وقتی اندوه به بیماری تبدیل میشود؟ این پرسش، که در قلب تجربهی مدرن سلامت روان جای دارد، چالشی است که قرنهاست متفکران، پزشکان و خودِ بیماران با آن دستوپنجه نرم میکنند. این مقاله، با تکیه بر کتاب «امپراتوری افسردگی» اثر جاناتان سادوفسکی، سیر تحول این درد را ردیابی میکند؛ دردی که انسان را منزوی میسازد، امید را میبلعد و لذت را میخشکاند. ما خواهیم دید که چگونه مفهومی که روزگاری با عنوان «مالیخولیا» شناخته میشد، به یک تشخیص پزشکی جهانی با ابعاد پیچیدهی زیستی، روانی و اجتماعی تبدیل شد و چگونه تاریخ این تحول، پر از «دوگانههای کاذب»: تقابل میان ذهن و بدن، روانشناسی و زیستشناسی بوده است.چالشهای تعریف افسردگی به زیبایی در شخصیت «ایفملو» در رمان «آمریکایی» اثر چیماماندا انگوزی آدیچی به تصویر کشیده شده است. ایفملو، یک دانشجوی نیجریهای در فیلادلفیا، دورهای از غم و انزوا را تجربه میکند. عمهی پزشکش، اوجو، این حالت را افسردگی مینامد، اما ایفملو این برچسب را رد میکند و آن را «روشی آمریکایی برای نامیدن پریشانی» میداند. او معتقد است که حالِ بدش واکنشی طبیعی به شرایط زندگیاش مثل فقر، وضعیت مهاجرتِ نامشخص و دوری از عزیزان است. وقتی شرایط زندگیاش بهبود مییابد، «علائم» او نیز از بین میروند. این داستان بهخوبی نشان میدهد که چگونه عواملی مانند زمینهی فرهنگی و شرایط زندگی، تشخیص را پیچیده میسازند و مرز بین واکنش طبیعی به سختیها و یک بیماری واقعی را مبهم میکنند. در دهههای اخیر، فراوانی تشخیص افسردگی به طرز چشمگیری افزایش یافته است. این پدیده را میتوان با سه توضیحِ احتمالی تبیین کرد: ۱. افزایش شیوعِ واقعی: ممکن است جنبههای استرسزا و بیگانهکنندهی زندگیِ معاصر، مانند نابرابریهای اجتماعی یا انزوای ناشی از رسانههای اجتماعی، واقعاً افراد بیشتری را به افسردگی مبتلا کرده باشد. ۲. تشخیص بهترِ مواردِ موجود: ممکن است شیوعِ بیماری ثابت مانده باشد، اما آگاهیِ عمومی و تخصصِ پزشکان افزایش یافته و مواردِ بیشتری که قبلاً نادیده گرفته میشدند، اکنون بهدرستی تشخیص داده میشوند. ۳. تغییر در معیارهای تشخیصی: این امکان وجود دارد که تعریفِ افسردگی گستردهتر شده باشد و حالاتی را که قبلاً بیماری محسوب نمیشدند (مانند اندوهِ طبیعی یا سایر اشکالِ پریشانی)، اکنون تحت این برچسب قرار گیرند. این سه احتمال میتوانند همزمان در کار باشند و پیچیدگیِ شمارشِ افسردگی را دوچندان کنند. با این حال، باید توجه داشت که بسیاری از گلایهها در مورد «تشخیصِ بیشازحد»، بهگفتهی سادوفسکی، فاقد دادههای کافی (data-poor) هستند و اثباتِ آن پیچیدهتر از صرفاً نگاهکردن به آمارِ رو به رشد است. برای درک اینکه چگونه به این نقطه رسیدهایم، باید سفری تاریخی را آغاز کنیم و به سرچشمههای مفهومِ افسردگی، یعنی مفهومِ باستانیِ مالیخولیا، بازگردیم. ریشههای باستانی: سفر از مالیخولیا به افسردگی مفهومِ مدرنِ افسردگی، با تمام پیچیدگیها و ابهاماتش، از خلأ زاده نشده است. ریشههای آن عمیقاً در یک مفهومِ قدیمیتر به نام «مالیخولیا» قرار دارد که از دوران یونانِ باستان تا اوایل قرن بیستم، گفتمانِ پزشکیِ غربی را شکل میداد. درک این پیشینهی تاریخی برای فهمِ رویکردهای امروزی به افسردگی، از مدلهای بیولوژیکی گرفته تا روانشناختی، ضروری است و نشان میدهد که چگونه تقابلهای امروزی میان ذهن و بدن، نسخههای جدیدی از مناقشات قدیمی هستند. نظریهی اخلاط و صفرایِ سیاه منشأ مفهومِ مالیخولیا به طبِ بقراطی و جالینوسی در یونان و رومِ باستان بازمیگردد. در این چارچوب، سلامتِ بدن به تعادلِ چهار خلطِ اصلی بستگی داشت: خون، بلغم، صفرای زرد و صفرای سیاه. واژهی «مالیخولیا» (melankholia) در زبان یونانی به معنای «صفرای سیاه» است. پزشکانِ باستان معتقد بودند که افزایشِ بیشازحدِ این خلط در بدن، که با سرما و خشکی مرتبط بود، علتِ اصلیِ علائمی چون ترس، غمِ بیدلیل، انزوا و بیخوابی است. عواملی مانند رژیمِ غذاییِ نامناسب، فصلِ پاییز و افزایش سن میتوانستند این عدمِ تعادل را تشدید کنند. درمانهای رایجِ آن دوره نیز بر بازگرداندنِ این تعادل متمرکز بود و شامل تجویز رژیمِ غذاییِ مناسب (مانند پرهیز از پنیرِ کهنه و گوشتِ گاو)، ورزش، ماساژ، مصرفِ معتدلِ شراب و حتی برقراریِ رابطهی جنسی میشد. 📈 ادامه در صفحهی دوم #تجربههای_روانپزشکانه
میراث هربرت روزنفلد، مجموعهای از تئوریهای خشک نیست؛ او نقشهای از جهنمهای شخصیِ انسانها ترسیم کرد و نشان داد که حتی در تاریکترین جنونها و خودویرانگریها، منطقی برای بقا نهفته است.
