fa
Feedback
در باب روان‌کاوی و زندگی

در باب روان‌کاوی و زندگی

رفتن به کانال در Telegram

در این کانال یادداشت‌ها، ترجمه‌ها و تأملاتی درباره روانکاوی، روان‌شناسی، فرهنگ و جامعه منتشر می‌شود. شهاب یوسفی کاندیدای دکتری روان‌شناسی بالینی، انستیتو روان‌پزشکی تهران روان‌درمانگر تحلیلی راه ارتباطی: shahabyousefin@gmail.com

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
473
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+630 روز
آرشیو پست ها
آیا درمانگرم به من فکر می‌کند؟ دکتر استفانی نیومن روان‌کاو عزیز، احساس می‌کنم درمانم نابرابر است چون من فقط یک درمانگر دارم اما او بیماران زیادی دارد. من همیشه به تعاملات‌مان فکر می‌کنم. نمی‌دانم آیا او هم بیرون از جلسات به من فکر می‌کند یا نه؟ — م. سلام م.، می‌پرسی آیا درمانگرت به تو فکر می‌کند… قطعاً؛ اما احتمالاً نه دقیقاً به شکلی که انتظار داری. آنچه می‌گویی دردناک و قابل‌لمس است، و من کاملاً درکش می‌کنم. خودم هم چنین احساسی را تجربه کرده‌ام. این‌که نگران باشی مهم نیستی یا حس اشتیاق برای «بیشتر» را با خودت حمل کنی، دردناک است. درمانگران هم مثل بیماران هستند: ما نسبت به آنچه در اتاق گفته می‌شود (یا گفته نمی‌شود) تداعی‌های فراوانی داریم. ما قطعاً به بیماران‌مان فکر می‌کنیم هم در طول جلسات و هم بعد از آن‌ها. در دیدگاه روان‌پویشی من که بر نوعی درمان گفتاری مبتنی است که در آن بیمار و درمانگر به دنبال بینش درباره تعامل گذشته و حال، شخصیت فرد و بخش‌های درونی خود هستند، فهم از طریق کلمات و رابطه‌ای تازه با درمانگر به دست می‌آید. وقتی بیماران آنچه به ذهنشان می‌رسد را بیان می‌کنند و با درماتگر پردازش می‌کنند، بینشی نسبت به تعارضات درونی، روابط، الگوها و نحوه بروز آن‌ها در زندگی روزمره شکل می‌گیرد. جلسات درمانی متفاوت از مکالمات معمولی پیش می‌روند: شما صحبت می‌کنید، ما گوش می‌دهیم. آنچه ممکن است نابرابر به نظر برسد؛ مثلاً این‌که بیمار پاسخ پرسش‌های شخصی را نمی‌گیرد یا توصیه مستقیم دریافت نمی‌کند، در واقع فضایی ایجاد می‌کند که در آن هر چیزی می‌تواند موضوع تحلیل باشد. حتی یک سؤال ساده مثل «می‌توانم گوشی‌ام را به شارژ بزنم؟ شارژ باتری‌اش کم است» به‌عنوان ماده بالینی دیده می‌شود؛ نوعی پیام از بیمار به درمانگر. هر کلمه حامل معنای عمیق‌تر است. هر فکر، احساس و تعامل بخشی از ماده خام درمان محسوب می‌شود و هر لحظه فرصتی برای شناخت بیمار است. بنابراین، شارژ کردن گوشی در اینجا معنایی متفاوت از یک مهمانی شام دارد. وقتی با یکی از بیمارانم این درخواست را بررسی کردم، چیزی که آشکار شد نیاز به «انرژی گرفتن» بود. تعاملات ما، حضور من، برای این بیمار انرژی‌بخش بود؛ صرف حضور کافی بود. رابطه ما حتی از تفسیرهایم مفیدتر بود. در نهایت این نیاز را به والدینی ربط دادیم که برای در آغوش گرفتن وقت داشتند، اما برای انواع دیگر تعامل حواس‌پرت بودند. این رویکرد تفسیری ممکن است برای غیرمتخصصان عجیب به نظر برسد، اما واقعی است؛ شیوه گوش دادن درمانگران متفاوت است. وضعیت بالینی ما را به سمت تداعی‌ها دعوت می‌کند و به آن‌ها ارزش می‌دهد: ما قطعاً به شما فکر می‌کنیم، مسئله این است که چه زمانی و به چه شکلی. سال‌ها پیش، من و همکلاسی‌هایم در روان‌شناسی درباره «گوش سوم» مطالعه کردیم، استعاره‌ای برای شیوه‌ای که درمانگران تحلیلی به لایه‌های زیرین گوش می‌دهند. در نظریه، درمانگر بی‌طرف مانند یک صفحه سفید عمل می‌کند تا آنچه در بیمار در جریان است به‌تدریج آشکار شود و فهم عمیق‌تر گردد. کنجکاو شدم و در جلسه بعدی خودم (به‌عنوان بیمار) به آنچه پشت کاناپه می‌گذرد فکر کردم. طبق معمول تداعی کردم و متوجه شدم اتاق ساکت است، اما یک خنده کوتاه، همدلی به‌جا، و تجربه «شنیده شدن» نشان می‌داد حضور درمانگرم کاملاً واقعی است. در مکالمه معمولی، تک‌گویی ممکن است خسته‌کننده باشد، اما در روان‌کاوی این‌طور نیست. حس می‌کردم اتاق زنده است، با وجود یک‌طرفه بودن گفت‌وگو. ما هماهنگ بودیم و من تنها نبودم. این تجربه انرژی‌بخش بود. درمانگرم فقط گوش نمی‌داد؛ او به خیال‌پردازی‌های ناخودآگاه، انتقال (ترانسفرنس)، گذشته و حال، و احساسات درباره افراد مختلف گوش می‌داد. با خودم فکر کردم: «وای، پشت آنجا چقدر سرت شلوغ است.» شوخی است، اما حقیقت هم دارد: ما واقعاً بسیار مشغول و فعال در گوش دادن هستیم. درمانگران تحلیلی به آنچه می‌شنویم یا نمی‌شنویم و نیز به احساسات و واکنش‌هایی که در ما برانگیخته می‌شود در سطوح سطحی و عمیق توجه می‌کنیم. همچنین معمولاً ساعت‌ها یا روزها بعد از جلسه، هر زمان تداعی‌ها به ذهن‌مان می‌آید، به بیماران فکر می‌کنیم. این در کار بالینی طبیعی و مفید است، چون تداعی‌های ما به‌عنوان داده در نظر گرفته می‌شوند. مثلاً فرض کنید درمانگری پنج بیمار را پشت‌سرهم می‌بیند بدون واکنش خاصی، اما در جلسه بعدی ناگهان احساس غم یا فقدان شدیدی پیدا می‌کند. این واکنش می‌تواند اطلاعاتی درباره بیمار بدهد. (و پیشاپیش از روانکاوان کلاسیک عذر می‌خواهم که ممکن است بگویند واکنش‌های درمانگر اهمیتی ندارد و فقط مواد بیمار مهم است به یاد داشته باشید این‌ها دیدگاه‌های شخصی من است.) همچنین بد نیست اشاره کنم که ما لزوماً آنچه درباره بیماران فکر می‌کنیم را با آن‌ها در میان نمی‌گذاریم. خودافشایی موضوعی جداگانه است.

تأملی در باب ترجمه، سانسور و حافظه سال‌هاست که درباره سوگ می‌نویسم یا ترجمه می‌کنم، چه مقاله چه جستار چه پایان‌نامه چه کتاب! درباره مرگ، فقدان، داغدیدگی، و آنچه بعد از از دست دادن باقی می‌ماند. با کلمات ریچارد گراس در روان‌شناسی سوگ، مری-فرانسس اوکانر در مغز سوگوار و رابرت نیمایر در زندگی پس از فقدان زندگی کرده‌ام. همواره گمان می‌کردم سوگ، تنها موضوعِ قفسه کتاب‌هایی است که ترجمه می‌کنم؛ تا روزی که دریافتم خودِ «عمل ترجمه» نیز می‌تواند به سوگ بنشیند. مدتی پیش در یکی از کتاب‌فروشی‌های بزرگ تهران، کتابی را از قفسه برداشتم که ماه‌ها با صدای ذهن نویسنده‌اش زندگی کرده بودم. جلد همان بود، اما نام ناشر و مترجم تغییر کرده بود. جمله‌ها اما غریبه نبودند؛ آن‌ها همان معادل‌هایی بودند که برای یافتنشان ساعت‌ها میان فرهنگ‌لغات و متون بالینی غوطه‌ور شده بودم. مترجم برخلاف نویسنده، چیزی را از هیچ خلق نمی‌کند، بلکه متعهدانه ساختار یک روایت را در زبانی دیگر بازآفرینی می‌کند. مواجهه با آن کتاب، حسی شبیه به دستکاری یک واقعیت داشت؛ انگار کسی امضای تو را از زیر یک روایت پاک کرده باشد، اما تمام ساختار آن را برای خود برداشته باشد. این تجربه، یک اتفاق تک‌افتاده نبود؛ بلکه نشانه‌ای از یک تکه‌تکه شدنِ سیستمیِ روایت‌ها در فضای فرهنگی ماست. چندی بعد، وقتی فهرست ترجمه‌های فارسی کتاب Maybe You Should Talk to Someone اثر لوری گاتلیب را مرور می‌کردم، با هجومی از عنوان‌های موازی روبه‌رو شدم که پی‌درپی می‌آمدند: «بهتره با یکی حرف بزنی»، «شاید بهتره با یکی حرف بزنی»، «شاید وقتشه با یکی حرف بزنی»، «باید با یک نفر حرف بزنی»... گویی یک روایت واحد، بارها و بارها مچاله و بازنویسی شده بود. این وضعیت مرا به یاد گزارش سال ۲۰۱۷ روزنامه گاردین انداخت با این عنوان تعجب‌برانگیز برای مخاطب انگلیسی‌زبان: «چرا یک رمان از خالد حسینی در ایران شانزده ترجمه مختلف دارد؟» عدد شانزده آن‌قدر غریب بود که ارزش گزارش پیدا کرده بود تا توضیح دهد چگونه نبود قانون کپی‌رایت بین‌المللی، مرز میان ترجمه اصیل، شتاب‌زده و رونویسی را مخدوش می‌کند. در آن گزارش، جمله‌ی یکی از مترجمان ایرانی عمیقاً تکان‌دهنده بود: «این وضعیت، اعتماد خوانندگان را از بین می‌برد.» اما در این چرخه، فقط اعتماد خواننده نیست که متلاشی می‌شود؛ بلکه اعتمادِ خودِ مترجم نیز از دست می‌رود. اعتماد به اینکه اگر زندگی‌ات را صرف صیقل‌دادن دقیق‌ترین واژه‌ها کنی، آن واژه‌ها فردا هنوز پناهگاه روایتی که ساخته‌ای خواهند بود یا خیر؟ با این حال، دستکاری یک روایت همیشه به شکل سرقت کلمات در بازار آشفته‌ی نشر رخ نمی‌دهد؛ گاه این حذف، از مسیری هولناک‌تر و به اسم سانسور صورت می‌گیرد. وقتی ترجمه کتاب زندگی پس از فقدان را تمام کردم، در روند دریافت مجوز از من خواسته شد بخش‌هایی از کتاب را که به سوگِ انسان‌ها به‌دلیل مسائل سیاسی، اجتماعی یا هویتی می‌پرداخت، حذف یا بازنویسی کنم. اینجاست که سرقت ادبی و سانسور در یک نقطه به هم می‌رسند: هر دو تلاش می‌کنند حقیقت یک روایت را مسخ کنند؛ یکی با ربودن واژه‌های مترجم و دیگری با پاک کردن رنجِ سوگواران. نپذیرفتم. چطور می‌توان کتابی درباره روان‌شناسی سوگ منتشر کرد و هم‌زمان تصمیم گرفت که اندوهِ برخی انسان‌ها اصلاً سوگ محسوب نمی‌شود؟ اگر قرار باشد تکه‌هایی از رنج بشری را به بهانه مصلحت حذف کنیم، دیگر چه چیزی از اصالت سوگ باقی می‌ماند؟ قرارداد را لغو کردم و کتاب را به شکل رایگان منتشر ساختم، با این پیشنهاد که خوانندگان بهای آن را به مؤسسات خیریه اهدا کنند. این تصمیم، از منظر معادلات اقتصادی بازار نشر منطقی نبود، اما از منظر بالینی و اخلاقی، تنها راهِ نجاتِ روایت بود. رابرت نیمایر معتقد است سوگ، تلاشی است برای بازسازی روایتِ از دست رفته‌ی زندگی. در آن لحظه، انتشار رایگان کتاب، کنشی فعالانه برای محافظت از روایتِ خودِ کتاب بود؛ پافشاری بر این اصل که رنجِ انسان، تقلیل‌پذیر و فیلترشدنی نیست. امروز وقتی وارد کتاب‌فروشی می‌شوم و به قفسه‌ها نگاه می‌کنم می‌فهمم که حافظه جمعی یک جامعه، دقیقاً شبیه به متن یک کتاب است. اگر اجازه دهیم روایت‌ها آرام‌آرام دستکاری شوند، نام‌های اصیل پاک گردند و نسخه‌های جعلی جایگزین حقیقت شوند، شاید در ظاهر ویترین‌ها پر از کتاب بماند، اما هویت و اصالت صداها از دست می‌رود. ایستادن در برابر این حذف و مسخ شدن، وظیفه کسی است که با کلمات زندگی می‌کند. کلمه‌ها شاید دزدیده شوند یا پشت سدِ سانسور بمانند، اما روایتی که با اصالت و وفاداری بنا شده باشد، در نهایت راهِ خود را به ذهنِ بیدارِ خواننده پیدا خواهد کرد؛ چرا که حقیقتِ رنج، هرگز در قفسه‌ها محبوس نمی‌ماند.

هدف از روانکاوی شدن، پایان بخشیدن به دردهای روانی نیست. بلکه به نوعی می توان گفت که هدفش افزایش قابلیت تحمل حقیقت های دردناکی
هدف از روانکاوی شدن، پایان بخشیدن به دردهای روانی نیست. بلکه به نوعی می توان گفت که هدفش افزایش قابلیت تحمل حقیقت های دردناکی هست که پذیرششان اجتناب ناپذیر است، البته پذیرششان بدون تخریب خود، آسیب به خود و تخریب دیگری یا آسیب رساندن به دیگری. سوالی که مطرح می شود این است: هزینه ی روانکاوی شدن چقدر است؟ جوابش مشخص است، هزینه ای هست که در صورت روانکاوی نشدن باید بپردازید تا تخریب خودتان و دیگران را جبران کنید! #بیون

بدنِ ما چیزی رو می‌دونه که ذهنِ ما نمی‌تونه به‌خاطر بیاره. #گالیتا_اطلس

فقدان: نیرویی که می‌آفریند! ما معمولاً فقدان را چیزی می‌دانیم که باید از آن عبور کرد: سوگی که باید «تمام شود»، اندوهی که باید «درمان شود». اما اگر قضیه برعکس باشد چه؟ اگر فقدان نه صرفاً یک اختلال، بلکه یکی از موتورهای پنهان روان و فرهنگ باشد چه؟ یعنی چیزی که ما را وادار می‌کند بیندیشیم، بسازیم، و معنا خلق کنیم؟ فقدان از همان ابتدا با ماست. کودک، پیش از آن‌که جهان را بشناسد، غیاب را تجربه می‌کند: غیابِ دیگری که آرامش می‌دهد، غیابِ حضوری که امنیت می‌آفریند. این تجربه ساده نیست.
برای روانی که هنوز در حال شکل‌گیری است، نبودنِ دیگری می‌تواند چیزی شبیه فروپاشی باشد.
اما همین شکاف، همین ناهماهنگی میان خواستن و داشتن، نخستین حرکت‌ها را در روان به راه می‌اندازد. ذهن شروع می‌کند به «جایگزین ساختن»: تصویر، خیال، صدا، نشانه. چیزی باید جای آنچه نیست را بگیرد. در این معنا، شاید بتوان گفت فرهنگ از همین‌جا آغاز می‌شود: از تلاش برای پر کردن یک خلأ. هنر، زبان، آیین‌ها، همه به‌نوعی پاسخ‌هایی هستند به چیزی که در دسترس نیست. ما نمی‌توانیم آنچه را از دست رفته بازگردانیم، اما می‌توانیم آن را به شکل دیگری بازسازی کنیم. و این «به شکل دیگر»، همان جایی است که خلاقیت متولد می‌شود.
اما فقدان همیشه هم آرام و سازنده نیست. گاهی به درون برمی‌گردد، به خودِ ما حمله می‌کند. در سوگ‌های پیچیده، آنچه از دست رفته فقط یک «دیگری» نیست؛ بخشی از خود ماست که انگار همراه او رفته است. در این‌جا، اندوه می‌تواند به ملالت بدل شود: حالتی که در آن، فرد نه فقط چیزی را از دست داده، بلکه خودش را هم تا حدی گم کرده است. خشم، به‌جای آن‌که متوجه جهان بیرون باشد، به درون برمی‌گردد. روان، به میدان تعارضی خاموش تبدیل می‌شود.
با این‌حال، حتی در همین تاریکی هم امکانی پنهان است. برخی از عمیق‌ترین آثار هنری و فکری، از دل همین تجربه‌های فقدان زاده شده‌اند. نه به این معنا که رنج «خوب» است، بلکه به این معنا که روان، در مواجهه با رنج، دست به کار می‌شود. می‌کوشد آنچه را از دست رفته، در سطحی دیگر نگه دارد. نمونه‌ای آشنا از این وضعیت را می‌توان در نوشتن دید. کسی که می‌نویسد، اغلب در حال بازسازی چیزی است: زمانی که گذشته، رابطه‌ای که پایان یافته، یا احساسی که دیگر به همان شکل در دسترس نیست. نوشتن، در این معنا، نوعی مقاومت در برابر ناپدید شدن است. کلمات، بدل می‌شوند به ظرف‌هایی برای نگه داشتن آنچه دیگر حضور ندارد.
فقدان فقط به روابط محدود نمی‌شود؛ با آگاهی از مرگ نیز گره خورده است. لحظه‌ای که انسان درمی‌یابد همه‌چیز پایان‌پذیر است، نوعی شکاف در تصویرش از خود ایجاد می‌شود. هیچ‌کس نمی‌تواند به‌راحتی با این ایده کنار بیاید. در پاسخ، ما داستان می‌سازیم، آیین می‌سازیم، باور می‌سازیم. به جهان نظمی می‌دهیم که تحمل‌پذیرتر شود. شاید بتوان گفت بخش بزرگی از آنچه «معنا» می‌نامیم، از همین تلاش برای کنار آمدن با فناپذیری شکل گرفته است.
در سال‌های پایانی زندگی، فقدان چهره‌ای ملموس‌تر پیدا می‌کند: از دست دادن توانایی‌ها، موقعیت‌ها، آدم‌ها. اما جالب این‌جاست که گاهی آنچه بیش از خودِ فقدان آزار می‌دهد، ترسِ آن است. ذهن، پیشاپیش سوگواری می‌کند، پیشاپیش می‌بازد. در این‌جا، برخی سازوکارهای روانی حتی آن‌هایی که معمولاً منفی تلقی می‌شوند می‌توانند نقشی محافظتی داشته باشند. نوعی بازگشت به خود، نوعی تمرکز بر خویشتن، می‌تواند به حفظ انسجام کمک کند. پس شاید لازم باشد نگاه‌مان را کمی تغییر دهیم. فقدان فقط چیزی نیست که باید از آن خلاص شد. بخشی از ساختار تجربه انسانی است. ما با آن زخم می‌خوریم، اما همان زخم، ما را وادار می‌کند که بسازیم، خیال کنیم، و معنا بیافرینیم. در نهایت، شاید بتوان گفت انسان موجودی است که با فقدان زندگی می‌کند و دقیقاً به همین دلیل، قادر است جهان‌هایی تازه خلق کند.

هر ابژه‌ای که در زندگی‌مان دوست داشته‌ایم و بعد مجبور شده‌ایم رهایش کنیم چه با مرگ، چه با جدایی، چه با پایانِ یک دلبستگی رد‌پ
هر ابژه‌ای که در زندگی‌مان دوست داشته‌ایم و بعد مجبور شده‌ایم رهایش کنیم چه با مرگ، چه با جدایی، چه با پایانِ یک دلبستگی رد‌پایی از خودش در شخصیتِ ما به‌جا می‌گذارد. شخصیتِ ما، از این منظر، چیزی نیست جز تاریخچه‌ی فشرده‌شده‌ی همه‌ی کسانی که دوست داشته‌ایم و از دست داده‌ایم.

وین، ناحیهٔ نهم، برگ‌گاسه ۱۹ ۱۱ آوریل ۱۹۲۹ دکتر بینزوانگر عزیز، نمی‌دانم در سال ۱۹۱۲ بود یا ۱۹۱۳ که به دیدارتان آمدم و شجاعت شما چنان مرا تحت تأثیر قرار داد که از آن زمان تاکنون جایگاه والایی در ارج و احترام من یافته‌اید. سال‌هایی که از آن زمان گذشته است، همان‌گونه که خود می‌دانید، مرا به پیرمردی نسبتاً ناتوان و شکننده بدل کرده است. دیگر توان سفر کردن و فشردن دست شما را ندارم. ۱۲ آوریل دختری که از دست دادم، امروز سی‌وشش ساله می‌شد. دیروز نزدیک بود اشتباه بزرگی مرتکب شوم. خواندن نامهٔ شما را آغاز کردم، چند واژهٔ محبت‌آمیز را که حیفم می‌آمد از دست بدهم، به‌زحمت خواندم، اما نتوانستم آن‌ها را در قالب جمله‌ای کنار هم قرار دهم و هرچه پیش‌تر رفتم، دست‌خط شما برایم رازآلودتر و ناخواناتر شد. حتی تصمیم گرفتم نامه را با شوخی و اظهار دلخوری برایتان بازگردانم و از شما بخواهم آن را دوباره و خواناتر برایم بنویسید. سپس خواهرزنم به یاری‌ام آمد و خبر عمیقاً تکان‌دهنده‌ای را که در بخش پایانی نامه‌تان آمده بود برایم خواند. آن‌گاه فهمیدم چرا این نامه را به ماشین‌نویس دیکته نکرده بودید.
گرچه می‌دانیم که پس از چنین فقدانی، شدت اندوهِ سوگواری به‌تدریج فروکش خواهد کرد، اما همچنین می‌دانیم که هرگز تسلی نخواهیم یافت و هیچ‌گاه جانشینی برای آن نخواهیم یافت. هرچه هم که این خلأ را پر کند، حتی اگر به‌طور کامل پر شود، باز هم چیزی دیگر خواهد بود. و در حقیقت، همین‌گونه نیز باید باشد. این تنها راهی است که می‌توان آن عشقی را که نمی‌خواهیم از آن دست بکشیم، زنده و پایدار نگاه داشت.
خواهشمندم سلام گرم مرا به همسرتان برسانید. با دوستیِ دیرینه، دوست قدیمی شما، فروید

نقاشی‌های ونگوگ که در متن به آنها اشاره شد.
+2
نقاشی‌های ونگوگ که در متن به آنها اشاره شد.

در حاشیه‌های روشنِ تاریکی ون‌گوگ «دوباره تلاش کن. دوباره شکست بخور. مهم نیست. بهتر شکست بخور.» __ ساموئل بکت این جمله، نه یک توصیه، بلکه زمزمه‌ای است از دل تاریکی؛ صدایی که از ما نمی‌خواهد پیروز شویم، بلکه دعوت‌مان می‌کند به ماندن حتی در دل شکست. شاید آنچه ما را می‌ترساند، خودِ شکست نیست، بلکه تصویری است که از آن ساخته‌ایم: تصویری از پایان، از فروپاشی، از بی‌ارزشی. اما اگر شکست پایان نباشد چه؟ اگر شکست، نه دیوار، بلکه شکافی باشد، شکافی که از دل آن، نوری نامنتظر عبور می‌کند؟ زندگی ونسان ون‌گوگ، شبیه همین شکاف است. زندگی‌ای که از بیرون، چیزی جز رشته‌ای از ناکامی‌ها به نظر نمی‌رسد: فقری که پایان نداشت، تنهایی‌ای که با هیچ حضوری پر نمی‌شد، و ذهنی که گاه به خودِ خویش نیز امان نمی‌داد. او در زمان خود، نه تحسین شد، نه فهمیده. روایت رایج این است که تنها یک نقاشی از او به فروش رسید؛ گویی جهان، در برابر او، سکوتی سرد اختیار کرده بود. و با این حال، همین زندگی خاموش، پس از مرگ به فریادی بدل شد که هنوز هم در گوش تاریخ می‌پیچد. چه چیزی در این میان رخ داده است؟ شاید پاسخ، نه در موفقیتِ دیرهنگام، بلکه در کیفیتِ زیستن او نهفته باشد. ون‌گوگ شکست را انکار نکرد. او در دل آن ماند. به آن نگاه کرد. و از دل همان تاریکی، چیزی ساخت که پیش از او وجود نداشت. شکست، آن‌گونه که ما تجربه‌اش می‌کنیم، اغلب با نگاه دیگری گره خورده است. گویی همیشه کسی یا چیزی ما را تماشا می‌کند. داوری می‌کند. اندازه می‌گیرد. این نگاه، به‌تدریج درونی می‌شود و به صدایی بدل می‌گردد که حتی در تنهایی نیز رهایمان نمی‌کند. در چنین وضعی، زندگی کمتر به کشف شباهت دارد و بیشتر به دفاع. ما می‌کوشیم اشتباه نکنیم، نه چون نمی‌خواهیم بیاموزیم، بلکه چون می‌ترسیم فرو بریزیم. و شاید همین‌جاست که شکست، چهره واقعی خود را نشان می‌دهد: نه به‌عنوان یک حادثه، بلکه به‌عنوان لحظه‌ای که دیگر نمی‌توانیم تظاهر کنیم. لحظه‌ای که روایت‌های قدیمی از هم می‌پاشند و ما، بی‌پناه، در برابر خود می‌ایستیم. این ایستادن، دردناک است. اما در دل همین درد، امکانی پنهان است، امکان دیدن، بی‌واسطه و بی‌توجیه. در نقاشی «اتاق خواب آرل»، سکونی هست که بیش از آنکه آرامش باشد، حسرت است. اتاقی مرتب، رنگ‌هایی نرم، و نظمی که در زندگی واقعی نقاش غایب بود. این تصویر، نه بازتاب واقعیت، بلکه تمنای آن است، تصویری از چیزی که هرگز به‌تمامی در دسترس نبود. در «خودنگاره با گوش بانداژ شده»، او از خود روی برنمی‌گرداند. زخم را پنهان نمی‌کند. آن را به سطح می‌آورد، به نگاه می‌سپارد. این، نوعی شجاعت است: شجاعتِ ماندن در برابر آنچه می‌تواند ما را از خود بگریزاند. و در «گندم‌زار با کلاغ‌ها»، گویی زمین و آسمان هر دو در تلاطم‌اند. راهی که به جایی نمی‌رسد، آسمانی که آرام نمی‌گیرد، و پرندگانی که میان بودن و رفتن معلق‌اند. این تصویر، بیش از آنکه توضیح دهد، احساس می‌کند. شاید ون‌گوگ بیش از آنکه نقاشِ جهان باشد، نقاشِ وضعیت‌های درونی بود و شکست، یکی از عمیق‌ترین آن‌هاست. اگر بتوانیم برای لحظه‌ای، از نگاه قضاوت‌گر فاصله بگیریم، شاید شکست را نه به‌عنوان لکه‌ای بر زندگی، بلکه به‌عنوان بخشی از بافت آن ببینیم. چیزی که ما را متوقف می‌کند، اما در همان توقف، امکان دیدن را فراهم می‌آورد. نوعی «پس‌رفت رو به جلو» در کار است: حرکتی که در ظاهر عقب‌نشینی است، اما در عمق، تغییر مسیر. اما این حرکت، بدون بخشایش ممکن نیست. نه بخشایشی سطحی، بلکه پذیرشی عمیق از این واقعیت که ما کامل نیستیم و دقیقاً به همین دلیل، زنده‌ایم. زنده به این معنا که می‌توانیم تغییر کنیم، خطا کنیم، و دوباره بسازیم. شکست، خاکی است که به‌هم ریخته می‌شود. خاکی که نظم پیشینش از دست می‌رود. اما فقط در همین خاکِ زیرورو شده است که بذر می‌تواند نفس بکشد. شاید به همین دلیل است که در زندگی‌هایی که هیچ‌گاه ترک برنمی‌دارند، چیزی رشد نمی‌کند. ون‌گوگ، در زمان خود، نوری ندید. اما در دل همان تاریکی، به کار خود ادامه داد، بی‌آنکه بداند یا شاید حتی باور داشته باشد که این تلاش، روزی دیده خواهد شد. و اکنون، آثارش نه به‌عنوان نشانه‌های موفقیت، بلکه به‌عنوان ردّی از یک مواجهه صادقانه با زندگی باقی مانده‌اند. شاید «بهتر شکست خوردن»، در نهایت، به این معنا باشد: صادق‌تر زیستن در دل ناتمامی‌ها. نه برای آنکه روزی جبران شوند، بلکه چون همین ناتمامی‌ها، خودِ زندگی‌اند.

«اصالت» در یک جامعه غیر-اصیل، به یک کالای مصرفی تبدیل می‌شود که فقط به فرد کمک می‌کند تا درد ناشی از فشارهای اجتماعی را با تم
«اصالت» در یک جامعه غیر-اصیل، به یک کالای مصرفی تبدیل می‌شود که فقط به فرد کمک می‌کند تا درد ناشی از فشارهای اجتماعی را با تمرکز بر «خویشتن» فراموش کند. #راسل_جاکوبی

بعضی چیزها آن‌قدر محرمانه‌اند که فقط به نزدیک‌ترین دوستان‌مان می‌گوییم. بعضی چیزها آن‌قدر محرمانه‌اند که حتی به نزدیک‌ترین دو
بعضی چیزها آن‌قدر محرمانه‌اند که فقط به نزدیک‌ترین دوستان‌مان می‌گوییم. بعضی چیزها آن‌قدر محرمانه‌اند که حتی به نزدیک‌ترین دوستان‌مان هم نمی‌گوییم. و بعضی چیزها را حتی به خودمان هم نمی‌گوییم. روان‌درمانی، در بهترین حالتِ خود، رابطه‌ای می‌آفریند که در آن گفتنِ رازهای نوعِ سوم ممکن می‌شود.

از همنت تا هملت: کار رؤیا، والایش و دو زبان سوگ یادداشتی روانکاوانه بر فیلم «همنت» (۲۰۲۵، ساخته‌ی کلوئه ژائو)، با تمرکز بر این پرسش که چگونه دو سازمان روانی متفاوت یکی مبتنی بر رابطه، دیگری مبتنی بر نماد و زبان یک فقدان مشترک را به دو شکل کاملاً متفاوت سوگواری می‌کنند. چارچوب نظری این خوانش، ترکیبی است از نظریه‌ی فروید درباره‌ی کار رؤیا و والایش، و مفهوم ابژه‌ی انتقالی و فضای بالقوه نزد وینیکات.

والدینی که رنج را تاب نمی‌آورند، از فرزندشان به عنوان «ظرفی» برای تخلیه اضطراب‌های خود استفاده می‌کنند. اگر والد نتواند درد ر
والدینی که رنج را تاب نمی‌آورند، از فرزندشان به عنوان «ظرفی» برای تخلیه اضطراب‌های خود استفاده می‌کنند. اگر والد نتواند درد را لمس کند، کودک مجبور می‌شود برای بقا، بخش‌هایی از ذهن خود را «منجمد» یا «بیهوش» کند. شفای روانی زمانی آغاز می‌شود که فرد بیاموزد درد، هرچند سخت، اما لزوماً مرگبار نیست.

سوگ یعنی پذیرش واقعیتِ تغییرناپذیر، سازگاری مجدد با جهان و پذیرش این حقیقتِ تلخ که ما انسان‌ها در برابر فقدان، پیری و مرگ همو
سوگ یعنی پذیرش واقعیتِ تغییرناپذیر، سازگاری مجدد با جهان و پذیرش این حقیقتِ تلخ که ما انسان‌ها در برابر فقدان، پیری و مرگ همواره آسیب‌پذیریم. اما چرا ذهن به جای پذیرش، به مکانیسم‌های دفاعی پناه می‌برد؟ چون پذیرش واقعیت گاهی چنان زخمی بر پیکره‌ی هویت می‌زند که ذهن برای بقا، ترجیح می‌دهد واقعیت را تحریف کند.

♦️خوش‌آمدگویی به مدرسه‌ی مهرآیین: مردم ایران باید نهاد علم را از یوغ حکومت‌ها آزاد کنند ✍حسن محدثی‌ی گیلوایی ۲ تیر ۱۴۰۵ از بزرگ‌ترین مسایل جامعه‌ی ایران، وابسته‌گی‌ی دانش‌گاه‌ها به حکومت‌ها است. این یعنی وابسته‌گی‌ی زنده‌گی‌ و معاش اهل علم به حکومت و این به‌خودی‌ی خود بدبختی‌ی بزرگی است: انسان دانش‌گاهی حقوق اش را باید از حکومت بگیرد، ولی در خدمت مردم و صدای مردم باشد! این امری ناهم‌ساز است و لذا زایل‌کننده‌ی حریت انسان دانش‌گاهی است و فشار غیر قابل تحملی را به او وارد می‌کند. از این رو، من معتقد ام تا زمانی‌که دانش‌گاه‌ها حکومتی هستند، نهاد علم در ایران نمی‌تواند به‌نحو مطلوبی پا بگیرد و رشد کند. از این رو، در این شرایط، تقویت موسسات و سازمان‌های فرهنگی و آموزشی‌ی مستقل از حکومت امری ضروری است. این‌جا است که وظیفه‌ی بزرگی بر دوش مردم نهاده می‌شود: حمایت از نهاد علم و کارگزاران علم و فرهنگ در عین انتظار از آن‌ها برای خدمت به جامعه و مردم. مردم ما به‌درستی از کارگزاران علم و فرهنگ انتظار دارند به جامعه و فرهنگ و مردم خدمت کنند و در کنار آن‌ها باشند و از حقوق مردم دفاع کنند. چنین خواست و توقعی، چه وقت می‌تواند به‌درستی تحقق یابد؟! وقتی که مردم از خدمت‌گزاران خود حمایت کنند و پایه‌هایی اجتماعی برای استقلال آن‌ها فراهم کنند. جای دیگری نیز گفته ام که جهان اجتماعی‌ی مطلوب، بعد از امنیت، بر اساس سه آرمان بزرگ زیر شکل می‌گیرد: به‌ترتیب، آزادی، عدالت، و رفاه (بنگرید به این گفت‌وگو با پانوراما که در آن از دکتر مهرآیین نیز یاد کرده ام. کاش کسی آن‌ تکه از گفت‌وگو را جدا کند و برای من بفرستد تا منتشر کنم! https://youtu.be/0htik7KunyM?si=n2LInieznZxGbzER) اگر می‌خواهیم این آرمان‌های چهارگانه (امنیت، آزادی، عدالت، و رفاه) در جامعه‌مان تحقق یابد، باید شهروندی مسوول باشیم و از نیروهای اجتماعی‌ی خود حمایت کنیم. دعوت دکتر مهرآیین برای بنیاد نهادن "سنتی که می‌کوشد به‌طور مدنی از علوم انسانی و معلمان علوم انسانی حمایت کند"، دعوت بسیار مهم و بنیادی است و من امیدوار ام نه تنها این دعوت پاسخ مثبتی بگیرد، بل‌که به امری همه‌گانی و مداوم در میان هم‌وطنان ما بدل شود! شهروندی‌ی مسوولانه را تمرین کنیم! 🔻دعوت دکتر مصطفی مهرآیین از مردم: https://t.me/mostafamehraeen/2134 #نهاد_علم #علوم_انسانی #مصطفی_مهرآیین #شهروندی_مسوولانه @NewHasanMohaddesi

سفر به قلمرو پدرِ غایب آیا تا به حال حس کرده‌اید که در دنیای مدرن، با وجود تمام آزادی‌هایی که به دست آورده‌ایم، گویی در یک اقیانوس بی‌کران و دلهره‌آور رها شده‌ایم؟ برای دهه‌ها، فرهنگ و روان‌شناسیِ ما در ستایشِ آغوش گرم مادرانه باقی ماند؛ ما گمان می‌کردیم با طرد کردن تصویر «پدرِ قانون‌گذار» و پناه بردن به عشق بی‌قیدوشرط مادر، به رهایی مطلق می‌رسیم. اما این تمرکز افراطی، ما را با خلأیی ترسناک روبه‌رو کرد. ما فراموش کردیم که گاهی در آغوش مادری که فیزیکی حضور دارد اما از نظر روانی منزوی، افسرده و از دسترس خارج است (آنچه آندره گرین «مادر مرده» می‌نامد)، روانِ ما در یک سیاه‌چاله کشیده می‌شود. اینجا بود که فهمیدیم در غیاب یک لنگر استوار به نام «پدر»، ما در خطر بلعیده شدن هستیم. پدر در اینجا نه یک مردِ مستبد، بلکه یک «غایبِ ضروری» است؛ کارکردی که اگر نباشد، روان ما هرگز متولد نمی‌شود. برای درک این جایگاه، کافی است به شاهکار میکل‌آنژ، یعنی نقاشی «آفرینش آدم» نگاه کنید. میان انگشتان خدا و آدم، فضای بسیار اندکی وجود دارد. اگر آن دو انگشت به هم بچسبند، آدم در خالق خود ذوب می‌شود و دیگر هویتی مستقل نخواهد داشت. روان‌کاوی می‌گوید آن «فضای خالی میان انگشتان»، دقیقاً همان جایگاه پدر است. پدر همان فاصله‌ای است که میان کودک و مادر می‌ایستد. در واقع، این واژه‌ی بازدارنده‌ی «نه» (از سوی پدر نمادین) است که گهواره‌ی تولد واژه‌ی «من» در روان ما می‌شود. تفکر، فرزندِ همین فاصله و غیاب است. اما این پدر نمادین چگونه در ما شکل می‌گیرد؟ ما در آغاز با «زبان مادری» روبه‌رو هستیم؛ زبانی آمیخته با لمس، بو و نیازهای غریزی. اما برای انسان شدن، باید به ساحت «زبان پدری» قدم بگذاریم؛ زبانی که نماینده‌ی ساختار، قانون و انضباط است. فروید در یک اسطوره‌ی تکان‌دهنده می‌گوید تمدن از لحظه‌ای آغاز شد که پسرانِ قبیله، پدر مستبد را کشتند؛ اما در کمال شگفتی، پدرِ مرده بسیار قدرتمندتر از پدرِ زنده ظاهر شد. چرا که او از یک جسمِ فیزیکی، به یک «قانون درونی»، یک «وجدان» و یک «کلمه» تبدیل شد. جان میلتون در تعبیری درخشان می‌گوید کسی که انسانی را می‌کشد، یک کالبد را نابود کرده، اما کسی که کتابی را از بین می‌برد، خودِ «عقل» را کشته است. روان ما نیز برای بالغ شدن، باید از جسمِ فیزیکیِ پدر عبور کند و به «کلام و قانون» او برسد. این همان چیزی است که لاکان آن را «نامِ پدر» می‌خواند؛ لنگرگاهی از جنس نماد که ما را در برابر طوفانِ امیال حفظ می‌کند. اینجاست که فاجعه‌ی انسانِ مدرن آغاز می‌شود. وقتی این معماریِ کلامی فرو می‌ریزد و «نام پدر» در روان ما حک نمی‌شود، تنش‌ها و رنج‌های ما راهی برای تبدیل شدن به «کلمه» پیدا نمی‌کنند. در نتیجه، این گوشت و پوستِ بدن است که بار سنگین این بی‌مرزی را به دوش می‌کشد و تبدیل به سایتِ تخلیه‌ی روانی می‌شود. بیماری‌های روان‌تنی (مثل فشارهای خون بی‌دلیل) فریاد بدنی هستند که پدری برای ترجمه‌ی دردهایش نیافته است. در غیاب یک مرز درونی، انسان با تتوهای افراطی روی تمام بدنش، با درد و سوزن تلاش می‌کند این هویتِ گمشده را روی پوستش بخیه بزند. داستانِ واقعی «خاویر»، جوانی پرخاشگر که از فشار خون مهارناپذیر رنج می‌برد، تجسم همین بن‌بست است. او پلیسی را که دستگیرش کرده بود، «مردی خوب» می‌پنداشت؛ نه به خاطر مهربانی، بلکه دقیقاً چون پلیس برای او نقش همان «پدرِ قانون‌گذار» را بازی کرد که با ایجاد محدودیت، به هرج‌ومرجِ دلهره‌آور زندگی‌اش نظم داد. خاویرِ تشنه‌ی یک مرز، به قانون سخت‌گیرانه‌ی بیرون پناه برد، چون لنگرِ پدرانه در درونش ساخته نشده بود. با این وجود، ما نمی‌توانیم این بحران را صرفاً فردی ببینیم. این اقتدار پدرانه در خلأ شکل نمی‌گیرد، بلکه ریشه در خاکِ هویت و فرهنگ یک جامعه دارد. وقتی هویت یک ملت (به واسطه‌ی جنگ، تبعیض یا بحران‌های تاریخی) دچار فروپاشی می‌شود، آنچه باقی می‌ماند یک «گفتمان منجمد» و بی‌روح است. توماس لاکور با بازخوانی زندگی پدرش نشان می‌دهد که چگونه نابودیِ هویت آلمانی توسط نازی‌ها، اقتدارِ پدرانه را در کالبدِ پدرش نیز ویران کرد. پدری که هویتش در جامعه تحقیر شده باشد، دیگر نمی‌تواند حاملِ قانون باشد و تنها سایه‌ای لرزان را به ارث می‌گذارد. در این شرایط، بدن‌های ما در جامعه به خط مقدمِ جنگی تبدیل می‌شوند که در آن، سوژه‌ها برای جبرانِ این فروپاشی، با هم گلاویز می‌شوند تا مرزهای جدیدی بسازند. خواندنِ این خطوط، ما را با یک حقیقتِ تلخ اما بیدارکننده مواجه می‌کند: اضطراب‌های مزمن، سردرگمی‌ها و حتی خشم‌های مهارنشدنیِ امروز ما، به خاطر محدودیت‌های بیش از حد نیست؛ بلکه طغیانِ روانی است که در به در به دنبال یک «مرز» می‌گردد.