دمی با ادبیات
رفتن به کانال در Telegram
نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
559
مشترکین
+424 ساعت
+197 روز
+10130 روز
آرشیو پست ها
پاشدم خود را تکاندم هر زمان خوردم زمین
خسته بودم، کم نیاوردم، هنر یعنی همین
محسن حیدری
پس با خود گفتم: هر که مال ندارد او را اهل و تبع و دوست و بذاذر و یار نباشد، و اظهارِ مودّت و متانتِ رای و رزانتِ رویت بی مال ممکن نگردد، و به حکمِ این مقدمات میتوان دانست که تُهیدست اندک مال اگر خواهد که در طلبِ کاری ایستد درویشی او را بنشاند، و هر آینه از ادارکِ آرزو و طلبِ نهمت باز مانَد.
کلیله و دمنه، ابوالمعالی نصرالله منشی
دانمت آستین چرا پیش جمال میبری
رسم بود کز آدمی روی نهان کند پری
معتقدان و دوستان از چپ و راست منتظر
کبر رها نمیکند کز پس و پیش بنگری
آمدمت که بنگرم باز نظر به خود کنم
سیر نمیشود نظر بس که لطیف منظری
غایت کام و دولت است آن که به خدمتت رسید
بنده میان بندگان بسته میان به چاکری
روی به خاک مینهم گر تو هلاک میکنی
دست به بند میدهم گر تو اسیر میبری
هر چه کنی تو برحقی حاکم و دست مطلقی
پیش که داوری برند از تو که خصم و داوری
بنده اگر به سر رود در طلبت کجا رسد
گر نرسد عنایتی در حق بنده آن سری
گفتم اگر نبینمت مهر فرامشم شود
میروی و مقابلی غایب و در تصوری
جان بدهند و در زمان زنده شوند عاشقان
گر بکشی و بعد از آن بر سر کشته بگذری
سعدی اگر هلاک شد عمر تو باد و دوستان
ملک یمین خویش را گر بکشی چه غم خوری
سعدی
گفت: ترا چیزی بیاموزم: نگر تا کارِ امروز بفردا نیفگنی که هر روزی که میآید کارِ خویش¹ میآورد، و گفتهاند که: نه فردا شاید مرد فردا کار.²
۱. هر روز کار خاص خود را بههمراه دارد.
۲. شاید فردا آن کار از بین رفت.
تاریخ بیهقی، ابوالفضل بیهقی
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابیست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه میبینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آنچنان نزدیک است
که چو بر میکشم از سینه نفس
نفسم را بر میگرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی میماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصهپرداز شب ظلمانیست
نفسم میگیرد
که هوا هم اینجا زندانیست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطر من
گریه میانگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد میگرید
چون دل من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو میریزد
ارغوان
این چه رازیست که هر بار بهار
با عزای دل ما میآید؟
گفتند بیا تا برویم، گفتم: بسی ماندهام.
بسی ماندهام: بسیار خستهام
تاریخ بیهقی، ابوالفضل بیهقی
من پشیمان گشتم، این گفتن چه بود
لیک چون گفتم پشیمانی چه سود
نکتهای کان جست ناگه از زبان
همچو تیری دان که آن جست از کمان
وا نگردد از ره آن تیر ای پسر
بند باید کرد سیلی را ز سر
چون گذشت از سر جهانی را گرفت
گر جهان ویران کند نبود شگفت
جلد اول مثنوی، مولانا
و هر سخن که از زندان دهان جست و هر تیر که از قبضهی کمان پرید پوشانیدن آن سخن و باز آوردن آن تیر بیش دست ندهد.
سخن تا نگویی تَوانیش گفت
و مر گفته را باز نتوان نهفت
کلیله و دمنه، ابوالمعالی نصرالله منشی
و از نادانی است طلبِ منفعت خویش در مَضَرَّتِ دیگران.
کلیله و دمنه، ابوالمعالی نصرالله منشی
اما اِستارهی او نمیگشت و ایزد، تعالی، چیز دیگر خواست و آن بود که خواست.
اختر طالع یا کوکب بخت بمراد او( سلطان مسعود) گردش نمیکرد و همان شد که خداوند میخواست.
تاریخ بیهقی، ابوالفضل بیهقی
چیزی که امشب تو کلیله و دمنه خوندم:
و او طعمهی من است و مادّتِ حرکتِ او از گیاه است و مدد قوّتِ من از گوشت.
چیزی که اومد جلو چشام:
و هر که از آتش بستر سازد و از مار بالین کند خوابِ او مهنّا نباشد، و از آسایش آن لذّتی نیابد.
مهنّا: گوارا و خوش
کلیله و دمنه، ابوالمعالی نصرالله منشی
تا جهان بوده است، چنین میبوده است، و حق همیشه حق باشد و باطل باطل.
تاریخ بیهقی، ابوالفضل بیهقی
روشنیِ طلعتِ تو ماه ندارد
پیشِ تو گُل، رونقِ گیاه ندارد
گوشهٔ ابرویِ توست منزلِ جانم
خوشتر از این گوشه، پادْشاه ندارد
تا چه کُنَد با رخِ تو دودِ دلِ من
آینه دانی که تابِ آه ندارد
شوخیِ نرگس نگر که پیشِ تو بشکفت
چشمْ دریده، ادب نگاه ندارد
دیدم و آن چشمِ دلْسیه که تو داری
جانبِ هیچ آشنا نگاه ندارد
رَطلِ گرانم ده ای مریدِ خرابات
شادیِ شیخی که خانقاه ندارد
خون خور و خامُش نشین که آن دلِ نازک
طاقتِ فریاد دادخواه ندارد
گو برو و آستین به خونِ جگر شوی
هر که در این آستانه راه ندارد
نی منِ تنها کشم تَطاولِ زلفت
کیست که او داغِ آن سیاه ندارد؟
حافظ اگر سجدهٔ تو کرد مکن عیب
کافرِ عشق ای صنم گناه ندارد
حافظ
