fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

دمی با ادبیات

دمی با ادبیات

رفتن به کانال در Telegram

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
556
مشترکین
+324 ساعت
+247 روز
+10230 روز
آرشیو پست ها
کجا می‌رفت؟ این را هم مرگان نتوانسته بود بفهمد. کجا می‌توانست برود؟ کجا گم می‌شد؟ پیدا نبود. کسی نمی‌دانست... کسی به کسی نبود، مردم به خود بودند. هرکسی دچار خود، سر در گریبان خود داشت. دیده نمی‌شدند؛ هیچکس دیده نمی‌شد.
جای خالی سلوچ، محمود دولت‌آبادی

شاید هم نمی‌خوابید؛ کسی چه می‌داند؟ شاید تا صبح کز می‌کرد و با خودش حرف می‌زد.
جای خالی سلوچ، محمود دولت‌آبادی

🍃🕊
🍃🕊

عشق‌هایی کز پیِ رنگی بُوَد عشق نَبوَد، عاقبت ننگی بُوَد عشق‌هایی که تنها به‌خاطر زیبایی ظاهری باشد، عشق واقعی نیستند( ارزش و اصالت هر عشقی، بستگی به ارزش و اصالت معشوق دارد)
مثنوی، مولانا

گورخانه‌ی رازِ تو چون دل شود آن مرادت زودتر حاصل شود دانه‌ها چون در زمین پنهان شود سرِّ آن سرسبزیِ بستان شود
مثنوی، مولانا

خار دل را گر بدیدی هر خسی دست، کَی بودی غمان را بر کسی؟
مثنوی، مولانا

هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم، خَجِل باشم از آن¹ ۱. هرچه از عشق صبحت کنم و آن‌را بیان کنم، چون به ذات عشق می‌رسم از آن شرمگین می‌شوم.
مثنوی، مولانا

یک نفر پیش فلک ریش گرو بگذارد بلکه دست از سر آزردن ما بردارد چه خطایی مگر از جانب ما سر زد که دائما درد و بلا بر سر ما می‌بارد؟ جای ما کوه اگر بود، فرو می‌پاشید آه ... درباره‌ی ما درد چه می.پندارد؟! شده یک دلخوشی ساده بخواهیم و فلک داغ یک خنده به روی دلمان نگذارد؟! بس که رنجیده شد از خاطرش ایمانش رفت آنکه می‌خواست خودش را به خدا بسپارد ...
شیدا صیادپور

دَهَمَت به شب امانت دمِ صبح پَسَت بِگیرم 🍃🕊‌

اُنس هرکس در این جهان چیزیست اُنس خاقانی از جهان، خلوت
خاقانی

نمی‌دانم پس ازمرگم چه خواهد شد نمی‌خواهم بدانم کوزه‌گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی‌درپی دم گرم خودش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته‌تر سازد بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را
سید حسن موسوی چلک

لحظه‌ای طولانی سکوت و ترس همه‌جا را فرا گرفت، اما ناگهان هانیه نفس عمیقی کشید. صدای نفسش مثل صدای زیبای نای در گوش امید پیچید؛ موسیقی‌ای که امید را زنده می‌کرد. صبح، نور خورشید از پنجره تابید. هانیه چشمانش را باز کرد و لبخندی کوچک بر لبانش نشست. با صدای کودکانه گفت: دیدی گفتم خوب می‌شم؟امید با بغض و شادی غیر قابل وصفی در چشم پاسخ داد: آره… تو قوی‌ترین دختر دنیا هستی. مادرش که پشت در منتظر بود، وقتی خبر بهبود دخترش را شنید، اشک شوق ریخت و دوان‌دوان وارد شد. نباید وارد می‌شد؛ ولی مادر است دیگر... او دخترش را در آغوش گرفت و گفت: خدا رو شکر… ممنونم پسرم… ممنونم خانم پرستار، شما فرشته‌ی نجات ما شدین. پرستار با لبخند خسته به امید نگاه کرد و گفت: خوب کار کردی امید جان. حالا می‌دونی اینجا فقط یک شغل نیست… اینجا زندگیه. امید اشک در چشم داشت؛ می‌فهمید که امید می‌تواند حتی در تاریک‌ترین روزها زندگی را بازگرداند. او دیگر همان نوجوان دیروز نبود؛ حالا جوانی بود که معنای مسئولیت و انسانیت را درک کرده بود. در دلش عهد بست: این لحظه را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. من دیگر آن نوجوان دیروز نیستم. حالا می‌دانم که می‌توانم امید را در دل ناامیدی زنده کنم. این تجربه برای امید آغاز راهی تازه بود. او فهمید که کار در بیمارستان فقط یک شغل نیست؛ آزمونی است برای انسانیت، برای ایستادگی در برابر ترس و برای بخشیدن امید به دیگران. کرونا برای او فقط یک بحران نبود؛ یک مدرسه‌ی بزرگ بود، مدرسه‌ای که به او یاد داد حتی در میان تاریکی، نور کوچکی می‌تواند راه را روشن کند. آری؛ امید، من بودم. الان که وارد ادبیات شده‌ام؛ هروقت به آن شب سخت و صبح روز بعدش فکر می‌کنم این شعر از شمس لنگرودی در ذهنم مرور می‌شود: آرام باش عزیز من، آرام باش حکایت دریاست زندگی گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی گاهی هم فرو می‌رویم، چشم‌های‌مان را می‌بندیم، همه جا تاریکی است، آرام باش عزیز من، آرام باش دوباره سر از آب بیرون می آوریم و تلالو آفتاب را می بینیم زیر بوته ای از برف که این دفعه درست از جایی که تو دوست داری، طالع می شود. داشتم این شعر و اتفاق را در ذهنم مرور می‌کردم که یکی از دانش‌آموزان دستش را روی کتفم گذاشت و گفت: آقای نظری؛ زنگ تفریح را زدند.
ایستاده در برابر مرگ، عقیل نظری

اولین داستان کوتاهی که نوشتم و دوسداشتم اینجا قرارش بدم؛ امیدوارم خوشتون بیاد. ‌................................................................ امید، پسر هجده‌ساله‌ای که تازه دیپلم گرفته بود، با قلبی پر از هیجان و اضطراب در سال ۱۳۹۸ وارد دانشگاه شد و در ترم دوم برای کارآموزی راهی بیمارستان شد. اولین روز کاری‌اش بود و همه‌چیز برایش تازگی داشت؛ بوی تند مواد ضدعفونی‌کننده در فضای راهروها پیچیده بود و صدای قدم‌های سریع پرستاران ضربان قلبش را تندتر می‌کرد. لباس سفید روی تنش سنگینی می‌کرد و ماسک روی صورتش نفس کشیدن را دشوار کرده بود. نگاه‌های جدی پزشکان او را به یاد شب‌های سختی می‌انداخت که فردا صبحش پرسش از جدول ضرب کلاس سوم دبستان داشت. درست همان روز، خبر شیوع ویروس کرونا در سطح گسترده همه‌جا پیچید و بیمارستان ناگهان به صحنه‌ی جنگی بی‌پایان تبدیل شد. برانکاردها با سرعت در راهروها حرکت می‌کردند، صدای گریه‌ی خانواده‌ها از پشت درها شنیده می‌شد و پرستاران با چهره‌های خسته اما مصمم در رفت‌وآمد بودند. امید احساس کرد وارد دنیایی شده که هیچ آموزشی برایش ندیده است؛ دنیایی پر از ترس، اضطراب و مسئولیت. در میان این آشوب، دختربچه‌ای هفت‌ساله به نام هانیه را آوردند. نفس‌هایش کوتاه و بریده‌بریده بود، گونه‌هایش سرخ از تب و چشمان نیمه‌بازش پر از بی‌رمقی. مادرش پشت در گریه می‌کرد و با صدایی لرزان التماس می‌کرد: لطفاً دخترم رو نجات بدید… نفس نمی‌تونه بکشه. امید با تردید به پرستار نزدیک شد و آرام گفت: خانم، من تازه شروع کردم… می‌تونم کمکی بکنم؟ پرستار با نگاه جدی جواب داد: امشب باید کنار این بچه باشی. ما همه مشغولیم. نترس، فقط حواست به دستگاه اکسیژن باشه. شب فرا رسید. بیمارستان در سکوتی سنگین فرو رفته بود، اما صدای دستگاه‌ها و سرفه‌های بیماران به همراه داد زدن گاه‌به‌گاه عمو حسن که هر ده دقیقه یک‌بار می‌گفت: «ای گِل بگیرن در بیمارستانی رو که به بیمار رسیدگی نمی‌کنن» مثل موجی آرام و بی‌پایان با کمی داد زدن عمو حسن در فضا جریان داشت. پرستاران هرکدام مسئول بیماری دیگر بودند و خستگی در چهره‌شان آشکار بود، به‌خصوص که نصف کادر بیمارستان کرونا گرفته بودند و در خانه به‌سر می‌بردند. امید داوطلب شد کنار تخت هانیه بماند. هر بار که دستگاه اکسیژن صدای هشدار می‌داد، قلبش فرو می‌ریخت. در دلش زمزمه می‌کرد: من تازه‌کارم… اگر اشتباه کنم چی؟ اگر نفسش بند بیاید و من نتوانم کاری کنم؟ با دست‌های لرزان ملحفه را مرتب می‌کرد، برایش قصه‌های کوتاه می‌گفت تا آرام شود. نگاهش به انگشتان کوچک هانیه افتاد که روی ملحفه آرام تکان می‌خورد. ناگهان یاد روزی افتاد که در مدرسه، معلم فارسی به او گفته بود: «تو فقط باید یک بار بیشتر تلاش کنی.» همان جمله مثل نوری در تاریکی ذهنش روشن شد. امید با خودش گفت: شاید همین یک بار بیشتر تلاش کردن، همین یک بار بیشتر بیدار ماندن، بتواند زندگی یک نفر را نجات دهد. هانیه با صدای ضعیف پرسید: من خوب می‌شم… درسته؟ امید لبخند زد و دستش را گرفت و گفت: آره، تو خیلی قوی هستی. فقط نفس بکش، من اینجا کنارتم. پرستار از دور در حال بررسی دستگاه گفت: اگر هشدار داد، سریع صدام کن. نترس، یاد می‌گیری .امید نفس عمیقی کشیدو در دلش گفت: همه می‌ترسند… اما من باید یاد بگیرم با ترسم کنار بیایم. اینجا دیگر جای فرار نیست؛ اینجا باید بایستم. مدام دوتا از بیت‌های شعر در امواج سند از خاطرش می‌گذشت و با کمی تغییر اینطور در ذهن خودش می‌گفت: شبی آمد که می باید فدا کرد به راه دخترک جان و توان را به پیش دستگاه استاد و جنگید رهاند از دام مرگ آن دخترک را از فرط خستگی، سرش را روی تخت هانیه گذاشت و خوابش برد که اتفاقی در نیمه‌شب رخ داد. هانیه به‌سختی نفس می‌کشید، چشمانش نیمه‌بسته شد و صدای دستگاه هشدار بلند شد. امید با اضطراب از خواب بیدار شد و سریع فریاد زد: خانم! دستگاه داره هشدار می‌ده! ولی صدای امید به پرستار نرسید و جرئت هم نمی‌کرد هانیه را تنها بگذارد. امید داد زد. عمو حسن بیدار شد. باز اعتراض کرد ولی امید داد می‌زد و اسم مریم خانم را صدا می‌زد. پرستار صدایش را شنید و با سرعت نزدیک شد و گفت: آروم باش، اکسیژن رو تنظیم کن… همین‌طور… خوبه…امید دست کوچک دختر را محکم گرفت و در ذهنش فریاد زد، نه… نباید بگذارم از دست برود. من مسئولم. حتی اگر تازه‌کار باشم، همین حالا باید قوی باشم. آرام در گوشش زمزمه کرد: هانیه، نفس بکش… تو می‌تونی.» هانیه با نفس بریده گفت: «خیلی سخته…» امید آرام در گوشش زمزمه کرد: «فقط یک بار دیگه… تو قوی هستی.

نمود وعده‌ى دیدار و دیدمش در خواب نگویمش که مبادا به آن حساب کند
هلالى جغتايى

دلم سیر شد زین سرای سپنج . . . 🕊🍃

راستی چه می‌کنید؟ نان هنوز هست؟ جسمتان که سالم است جان هنوز هست؟ روی شانه‌هایتان که ساحل من است از غرور صخره‌ها نشان هنوز هست؟ چشم‌هایتان که بی‌دریغ می‌گریست مثل آفتاب مهربان هنوز هست؟ من که فکر می‌کنم فریب خورده‌ایم چاره چیست در من این گمان هنوز هست
عبدالجبار کاکایی

_می‌خواهی بدانی نظر من راجب کوری چیست؟ _بله، بگو ببینم. زن دکتر گفت: به‌نظر من ما به هیچ‌وجه کور نشدیم؛ بلکه فکر می‌کنم کور هستیم؛ یعنی درست است که چشم داریم و چشم‌هایمان هم می‌بینید؛ ولی خیلی چیزها رو نمی‌توانیم ببینیم.
کوری، ژوزه ساراماگو

بدون‌شک اگر پیرمرد همه‌ی آن ماجراهای تلخ زندگی پیرزن را پشت سر گذاشته بود، تندخویی‌اش بیشتر از آن پیرزن می‌شد.
کوری، ژوزه ساراماگو

همه‌ی ما از همان لحظه‌ای که متولد می‌شویم، می‌دانیم که روزی خواهیم مرد؛ یعنی انگار که مرده به دنیا می‌آییم.
کوری، ژوزه ساراماگو

عقل و بی‌خردی انسان‌ها در همه‌جا یکسان است.
کوری، ژوزه ساراماگو