fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

دمی با ادبیات

دمی با ادبیات

رفتن به کانال در Telegram

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
554
مشترکین
+324 ساعت
+227 روز
+10530 روز
آرشیو پست ها
#دمی_با_شاهنامه ۲۵ در اون‌طرف داستان، زال سوی منوچهر شاه رفت؛ وقتی‌که منوچهر شاه متوجه شد که زال داره میاد، اجازه‌ی ورود بهش داد و زال بسی احترام گذاشت. منوچهر شاه از زال پرسید حالت چطوره و دلیل اومدنت به‌اینجا چیه؟ نامه رو به شاه داد و شاه بعد از خوندن نامه گفت: ناراحتم کردی ولی چون سام سوار این نامه رو نوشت، موافقت می‌کنم. تو یکم این‌جا بمون تا من با موبدان و بزرگان صحبت کنم ببینم خیر و صلاح تو در این وصلت هست یا نه. با غذا و شراب از زال پذیرایی کردن؛ سپس زال پیش منوچهر شاه رفت. منوچهر شاه هم بزرگان،‌ موبدان و ستاره‌شناسان رو جمع کرد تا ببینه ثمره‌ی طالع زال و رودابه چی می‌شه؟ سه‌روز ستاره‌ها رو بررسی کردن؛ سپس پیش منوچهر شاه اومدن و گفتن: حاصل ازدواج زال و رودابه پسری‌ست که به پهلوانی بزرگ تبدیل می‌شه و همیشه درخدمت پادشاهان و ایران هست. منوچهر شاه زال رو پیش خودش فراخوند تا سؤالاتی ازش بپرسه. موبدان از زال سؤالاتی پرسیدن و زال به‌درستی همه‌رو جواب داد( می‌تونید برای خواندن این قسمت، به بیت‌های ۳۳۶۰ تا ۳۴۵۸ شاهنامه مراجعه کنید؛ چون تعداد ابیات زیاد بود، لازم نبود جزئیات ماجرا رو بیارم و همین‌که بدونید زال پاسخ همه‌ی سؤالات یا چیستان‌هارو درست داد، کافیه‌) و شاه بسیار خوشش اومد و بر اون آفرین خوند‌. به قصر برگشتن و منوچهر شاه نامه‌ای در جواب نامه‌ی سام سوار نوشت. اول بسیار بر اون آفرین خواند و از دلاوری‌هاش گفت، سپس گفت با خواسته‌ی زال موافقت می‌کنم. زال سواری سمت پدرش فرستاد و گفت: موافقت منوچهر شاه رو گرفتم؛ باوجود پیری، دل سام جوان شد و سپس سواری به کابل فرستاد و همه‌ی اتفاقاتی که پیش اومد رو برای مهراب کابلی تعریف کرد و درادامه گفت: به مهراب بگو وقتی زال رسید، باهم میایم‌پیشتون. سوار به کابل رسید و خبر موافقت منوچهر شاه رو به مهراب کابلی داد؛ مهراب بسیار شاد شد و بعداز این‌که سیندخت رو پیش خودش فراخوند، بسیار از اون و کارش تعریف کرد. سیندخت هم خوشحال شد و خبر خوش رو به رودابه داد. رودابه هم‌ از مادرش تشکر کرد بخاطر لطفی که در حقش کرد و کار رو اون‌طور که درست بود، پیش برد. سیندخت اونجارو ترک کرد و به تزئین کردن کاخ پرداخت. زال هم حرکت کرد ولی کسی خبردار نشد و کسی به‌استقبالش نرفت و یهویی گفتن که زال رسید‌. پدرش با شادمانی اونو پذیرفت و بغلش کرد. زال هم احترام گذاشت و سپس همه‌ی اتفاقات رو برای پدرش تعریف کرد. سام هم ماجرای اومدن سیندخت رو برای زال تعريف کرد. الان هم فرستاده‌ای از سوی مهراب کابلی اومد و گفت: همه‌چیز برای جشن عروسی آماده‌ست؛ نظر تو چیه؟ زال هم بسیار خوشحال شد و گفت: اگر سام سوار صلاح می‌بینه، سپاهی آماده کنیم و به‌سمت کابل حرکت کنیم. سواری سوی مهراب فرستاد و گفت بهش بگو ما داریم میایم. مهراب هم بسیار باشکوه به پیشواز اونا اومد. شهر در شادی بود و سام سوار و مهراب کابلی از هر دری سخن می‌گفتن. سام هم‌ خندید و گفت: تا کی می‌خواید عروس خانوم رو پنهان کنید؟ سیندخت هم گفت: هدیه‌ت کجاست؟ سام جواب داد: هر خواسته‌ای داری، بیان کن تا فراهم کنم. سام رودابه رو دید و هرچیزی که بود رو نثارش کرد. سه هفته شادی کردن و بعد از اون سام سوار سوی سیستان رفت و همه باهاش رفتن. اون‌جا هم جشنی برگزار می‌کنن و بعد از اون سیندخت کنار زال و رودابه در سیستان موند و شوهرش مهراب و بقیه رو گفت برید سمت کابل. سام سوار هم پادشاهی سیستان رو به پسرش زال داد و خودش برای جنگ با بدگوهران و گردان مازندران، به‌سوی گرگساران و شمال ایران حرکت می‌کنه؛ چون منوچهر شاه منشور فرمانروایی اون‌جا رو به سام داده بود.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری

دوست آنست که تو را راست گوید، نه آنک دروغ ترا راست انگارد. مرزبان نامه، سعدالدین وراوینی

پسر را گفت: پند پدر نگاه دار و استظهاری¹ که داری بیهوده از دست مده که چون آنگه که نباید²، بدهی، آنگه که باید، نباشد³. 1. قوی پشت شدن، خواسته و اندوخته 2. ضروری نیست 3. اون‌موقعی که باید باشه، نیست مرزبان نامه، سعدالدین وراوینی

بر گنه‌کاری که در حق تو گناهی مخصوص نکرده باشد، بخشودن و بر بدکرداری که بدیِ او به‌تو لاحق¹ نگشته، رحمت نمودن پسندیده‌ی عقل و ستوده‌ی عرفست‌. 1. رسیده مرزبان نامه، سعدالدین وراوینی

درد زده است جان من میوهٔ جان من کجا درد مرا نشانه کرد دردْ نشان من کجا دوش ز چشم مردمان اشک به وام خواستم این همه اشک عاریه است اشک روان من کجا او ز من خراب دل کرد چو گنج پی نهان من که خرابه اندرم گنج نهان من کجا یار ز من گسست و من بهر موافقت کنون بند روان گسسته‌ام انس روان من کجا گهگهی آن شکرفشان سرکه فشان ز لب شدی گرم جگر شدم ز تب سرکه‌فشان من کجا روز به روز بر فلک بخشش عافیت بود آن همه را رسیده بخش ای فلک آنِ من کجا نالهٔ خاقانی اگر دادستان شد از فلک نالهٔ من نبست غم دادستان من کجا
خاقانی

#دمی_با_شاهنامه ۲۴ نویسنده‌ای رو فراخوندن‌ و نامه‌ای برای منوچهر شاه نوشتن؛ بسیار از منوچهر شاه و دلاوری‌هایش صحبت کردن‌. سام گفت: من دیگه ۶۰ سالم شده و دیگه پیر شدم. تا توان داشتم دلاوری کردم و در زمان جنگ، کسی توان مقابله با منو نداشت؛ حتی اژدهایی که در کَشَف‌رود باعث ناراحتی کل مردم، حیوانات و پرندگان شده بود رو با سه تیر از پای درآوردم و وقتی‌که روی زمین افتاد، با گرز گاوسرم‌ ضربه‌ای به سر اژدها زدم که کشته شد. همه‌ی مردم شاهد اون جنگ بودن و چون با یک ضربه‌ اژدها رو کشتم، بهم لقب "سام یک‌زخم" دادن. از اون‌جا برگشتم و اون‌جا تا سالیان زیادی هیچ مشکلی نداشتن. الان مدت زیادیه که سوار اسبم و برای ایران می‌جنگم. همه‌ی کشور رو از تهدید‌ها پاک کردم و برای شادی و پیروزی تو همه‌کار کردم. الان ولی دیگه زمانه دست‌وپای منو بست و باعث پیری من شد. الان یک آرزو دارم و اونم‌ اینه که پسرم از دختر مهراب کابلی خوشش اومده ولی ما بی‌اجازه‌ی منوچهر شاه کاری‌ نکردیم. زال با گریه و زاری پیش من اومد و گفت: منو بکشی بهتر از اینه که بخوای آسیبی به کابل برسونی. ای منوچهر شاه! کسی‌که در کوه بزرگ شد و هيچکس رو در جهان ندید، طبیعیه اگر از عشق دختر مهراب دیوونه بشه؛ پس شاه نباید از اون ناراحت بشه و از دستش عصبانی بشه. الان اون با یه نامه که نوشتم، پیشت میاد و می‌خوام کاری کنی که شايسته‌ی بزرگی‌ته. وقتی نامه نوشته شد، زال خیلی سریع سوی منوچهر شاه حرکت کرد‌. در اون‌طرف وقتی‌که همه داستان عشق زال و رودابه رو شنیدن، مهراب کابلی عصبانی شد و همسرش( سیندخت) رو فراخوند‌ و همه‌ی عصبانیتی که از دخترش داشت رو روی اون خالی کرد. بعدش گفت: الان که توانایی مقابله با لشکر منوچهر شاه رو ندارم، باید دوتاتو بکشم تا شاید منوچهر شاه آروم بشه. وقتی‌که سیندخت اینو شنید، نشست و بسیار فکر کرد. اومد پیش مهراب و گفت: حرف منو گوش کن بعد هرکاری دوسداشتی بکن ولی اینو بدون بعد از هر شب سیاهی، روز سپید هست. مهراب گفت: حرفتو بزن و انقد معطل نکن. سیندخت گفت: من باید پیش سام برم و اوضاع رو آروم کنم. مهراب هم اجازه داد و گفت: برو و هرکاری از دستت برمیاد بکن تا شاید بخاطر ما شهر کابل از بین نره. سیندخت هم گفت: وقتی من می‌رم، نباید تو رودابه رو اذیت کنی‌. از اون پیمانی گرفت که رودابه رو اذیت نکنه بعد کلی درّ، یاقوت، دیبا، زر و ... آماده کرد و سپس حرکت کرد. سیندخت پیش سام سوار اومد ولی گفت: اسم منو به سام‌ نگید؛ فقط بگید یه فرستاده از کابل اومد. سام اجازه‌ی ورود داد و فرستاده به‌ سام احترام گذاشت و کلی هدیه تقدیمش کرد. سام تعجب کرد و با خودش گفت: این چه رسمی‌یه که زن رو برای صحبت کردن می‌فرستن؟ اگر این هدیه‌هارو قبول کنم منوچهر شاه ناراحت می‌شه و اگر نپذیرم، زال از دستم ناراحت می‌شه و می‌ره. آخرش گفت: همه‌ی هدیه‌هارو به‌اسم رودابه به خزانه‌دار دستان بدین. سیندخت شروع به صحبت کردن کرد و کلی از سام تعریف کرد. بعد گفت: کسانی که بی‌گناه هستن، گناهی ندارن؛ چرا باید با بقیه‌ آسیب ببینن؟ ایزد از این‌کار خوشش نمیاد که خون بی‌گناهی ریخته بشه. سام هم گفت: تو هم‌پای و هم‌سطح مهرابی یا کمتر از اون؟ پسرم دختر مهراب رو کجا دید؟ هر چیزی که دیدی و می‌دونی رو تعریف کن. سیندخت هم قول از سام می‌خواد که جون خودش و عزیزانش رو نگیره‌ بعد هر سؤالی داشت رو پاسخ می‌ده. وقتی‌که سام دست سیندخت رو گرفت و بهش قول داد، سیندخت احترام گذاشت و سپس گفت: من بن مهراب کابلی‌ و از نوادگان ضحاک هستم. مادر رودابه‌ای هستم که پسرت عاشقش شده. الان هم اومدم ببینم نظر تو چیه؟ از کابل کیو دوست می‌بینی و کیو دشمن؟ اگر ما شایسته‌ی پادشاهی نیستیم، الان پیش توئم؛ منو بکش ولی خون بی‌گناهان‌ رو نریز. سام هم وقتی دید زنی روشن‌روان و خردمند باهاش صحبت می‌کنه، گفت: من روی قولم هستم حتی اگر برای قولم، سرم بره. برو با عزیزانت شاد و خرم زندگی کن که منم با وصلت زال و رودابه موافقم. درسته که تبار شما به ضحاک برمی‌گرده ولی شایسته‌ی تخت پادشاهی هستید. منم یه نامه برای منوچهر شاه نوشتم و گفتم زال اون‌ نامه رو ببره بهش تحویل بده. الان باید منتظر بمونیم ببینیم جواب منوچهر شاه چیه. سیندخت سام رو به کاخش دعوت کرد و پیکی برای شوهرش فرستاد و گفت: نگران چیزی نباش. سام همه‌ی باغ‌ها، کِشت‌ها، چارپایان و... رو به سیندخت بخشید سپس دستان سیندخت رو گرفت پیمان دوستی با اون بست و ۲۰۰ مرد جنگی بهش داد و گفت: دیگه این‌جا نمون؛ برو به‌سوی کابل و از چیزی نگران نباش و نترس. سیندخت هم خوشحال شد و هرکسی راه خودش رو گرفت و رفت. دمی با شاهنامه، عقیل نظری

#دمی_با_شاهنامه ۲۳ وقتی خبر به گوش منوچهر شاه رسید؛ گفت: من ایران رو با جنگ و تدبیر از همه‌ی حوادث نجات دادم و نباید بخاطر عشق زال، شوربختی به‌سمت ما روانه بشه. گفت: اگر حاصل ازدواج زال و رودابه فرزندی بشه که سمت تبار مادرش بره و برعلیه ما بشه، ایران رو به دردسر می‌ندازه. همه‌ی موبدان حرفای منوچهر رو تأیید کردن و گفتن هرچیزی که فکر می‌کنی درسته، انجام بده. نوذر رو پیش خودش خوند و گفت: برو به سام بگو بیا پیشم. نوذر هم رفت و پیام پدرش رو به سام سوار رسوند و سام پهلوان برای دیدن منوچهر شاه، خوشحال شد. بعد از عیش و نوش، رفتن پیش منوچهر شاه و منوچهر هم اون‌طور که شایسته بود، اونارو پذیرا شد. سام شرح حال نبرد( اون نبردی که به زال گفت منوچهر شاه دستور داد که باید بری برای این نبرد) رو به منوچهر شاه داد. از دلاوری‌های خودش و لشکرش گفت و داستان نبردی که با مردی قوی‌پنچه داشت و سرانجام اونو شکست داد. منوچهر شاه سام سوار رو آفرین گفت و به عیش و نوش پرداختن. بعدش منوچهر شاه گفت: برو سمت هندوستان و شهر کابل و کاخ مهراب کابلی رو با خاک یکسان کن. سام اطاعت کرد و با سپاه خودش حرکت کرد. مهراب و زال خبردار شدن؛ زال خیلی سریع از کابل به‌سوی پدرش رفت. گفت: اگر بخواد کابلستان رو از بین ببره، باید اول منو بکشه. زال پیش پدرش رسید و همه‌ی لشکریان بهش احترام گذاشتن. زال هم احترام گذاشت؛ بزرگان اومدن پیشش و گفتن: پدرت ازت ناراحته؛ ازش عذرخواهی کن و حرف دیگه‌ای نزن. زال هم‌ گفت: من ترسی از چیزی ندارم؛ صحبت می‌کنیم و از خواسته‌ی خودم نمی‌گذرم. اگر با خرد صحبت کنه و اگر پدر از ستیزگی دست برداره و به‌ خرد و سنجیدگی رفتار کنه، هیچ مشکلی پیش نمیاد و همه‌چیز به‌خوبی و خوشی تموم می‌شه. زال اومد پیش پدرش سام و احترام گذاشت و شروع به صحبت کرد. کلی دعای خیر کرد و از دلاوری‌های سام گفت. گفت: همه‌ی مردم از داد تو بهره‌مند‌ند به‌غیر از من؛ وقتی به‌دنیا اومدم منو دور انداختی‌؛ گهواره ندیدم، شیر مادرم رو نخوردم و هیچ خوشی‌ای در زندگی ندیدم. الانم خدا با قدرت خودش منو پرورش داد و به‌این‌جا رسیدم. پهلوانی شدم برای خودم و دل به مهر دختر مهراب کابلی دادم. من به‌دستور تو اومدم کابل تا در وقت نیاز، به‌کمکت بیام ولی تو اومدی که سرزمین آباد منو خراب کنی؛ این‌طور می‌خوای در حق من عادل باشی؟ من الان این‌جام؛ می‌خوای با ارّه رو نصفم‌ بکن ولی از خراب کردی کابل چیزی نگو. سام سوار حرفای پسرش رو گوش کرد و گفت: همه‌ی حرفات درست‌اند؛ من در حق تو بی‌عدالتی کردم و دل دشمنان رو بر تو شاد کردم. الان ناراحت و عصبانی نباش تا راه‌حل گرهی که در کارت افتاده رو پیدا کنم. یه نامه می‌نویسم؛ می‌دم دستت تا ببری پیش منوچهر شاه. هرچیزی که لازم هست رو دراین نامه توضیح می‌دم و نظر منوچهر شاه رو جلب می‌کنم. اگر ایزد با ما یار باشه، به آرزوی خودت می‌رسی.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری

که ایران چو باغیست خرم بهار شکفته همیشه گل کامگار شاهنامه، فردوسی
که ایران چو باغیست خرم بهار شکفته همیشه گل کامگار
شاهنامه، فردوسی

رفت آن‌که رفت و آمد آنک‌ آمد بود آنچه بود خیره چه غم داری؟ هموار کرد خواهی گیتی را؟ گیتی است، کی پذیرد همواری؟ مُستی¹ مکن که نشنود او مُستی زاری مکن که نشنود او زاری شو تا قیامت آید، زاری کن کی رفته را بزاری باز آری ۱. گله و شکایت
رودکی

پیری مرا بسود و فروریخت هرچه‌ دندان بود نبود دندان لا، بل چراغِ تابان بود یکی نماند کنون زان همه، بسود و بریخت چه نحس بود؟ همانا که نحس کیوان بود همان که درمان باشد بجای درد شود و باز درد همان کز نخست درمان بود بسا شکسته بیابان که باغ خرّم بود و باغِ خرّم گشت آن کجا بیابان بود شد آن زمانه که او شاد بود و خرّم بود نشاط او بفزون و غم نقصان بود همیشه شاد و ندانستمی که غم چه بود دلم نشاط و طرب را فراخ میدان بود بسا دلا که بسانِ حریر کرده شعر ازان‌ سپس بکردارِ سنگ و سندان بود کنون زمانه دگر گشت و من دگر گشتم عصا بیار که وقتِ عصا و انبان بود
رودکی

photo content

#دمی_با_شاهنامه ۲۲ رودابه کنیزی داشت که پیام‌هارو بین خودش و زال ردوبدل می‌کرد. یه‌روز زال اونو فراخوند و گفت: به رودابه بگو پدرم با وصلتمون موافقت کرد. خبر رو به رودابه داد و رودابه از شدت خوشحالی، از خود بی‌خود شد. نامه‌ای به‌همراه لباس برای زال فرستاد و کلی در اون نامه، بر اون درود فرستاد. وقتی‌که کنیز خواست نامه رو برای زال ببره، سیندخت اونو دید و کنیز هم بسیار ترسید. به سیندخت احترام گذاشت ولی بهش شک کرد و گفت: نسبت به‌تو بدگمان شدم و پرسید از کجا میای و چیکار می‌کنی؟ کنیز هم گفت: من روزی خودمو از چند کار درمیارم و کار اشتباهی نمی‌کنم. سیندخت هم گفت: خب بگو قیمت گوهرهایی که برای رودابه آوردی چقدره تا شک و خشمم نسبت به‌تو، فرونشست کنه و آروم بگیرم. کنیز هم گفت: رودابه هنوز بهای اونارو پرداخت نکرد؛ پس نمی‌تونم بهای چیزی که پرداخت نشده رو بگم. سیندخت متوجه شد حرفای کنیز یکم میلنگه‌ و در راستی حرف‌های اون شک کرد. اون سمت رودابه و گفت: این زن کیه و میاد پیش تو چیکار می‌کنه؟ از چی صحبت می‌کنید و این مردی که در میان هست، کیه؟ سیندخت کلی رودابه رو نکوهش می‌کنه. رودابه بسیار گریه می‌کنه و قضیه‌ی عشقی که بین خودش و زال روان هست رو بیان می‌کنه. کلی گریه زاری می‌کنه و می‌گه: من نمی‌خوام بدون اون زنده باشم. بعدش از فرستاده‌ای که سوی سام سوار فرستادن صحبت کرد و گفت سام با این وصلت موافقت کرد. بعدش این‌ کنیز همین خبر سام رو واسم آورد که منم برای جواب، لباس برای زال فرستادم که تو متوجه‌ش شدی. سنیدخت هم تعجب کرد ولی موافق این وصلت بود ولی گفت این کار کمی نیست؛ چون زال کم کسی نیست. و اینم در نظر داشته باش که مهراب شاه، بی‌شک عصبانی می‌شه. سیندخت وقتی دید دخترش نصیحت گوش نمی‌کنه، اومد سمت کاخش، خودشو به مریضی زد و خوابید. مهراب شاه شاد و خرم به‌سمت کاخ میومد؛ چون زال بسیار از اون تعریف کرده بود. دید سیندخت خوابه و انگار حال خوبی نداره. ازش پرسید چیشده؟ چرا انقد پژمرده‌ای؟ گفت: دلم نگرانه و شور می‌زنه؛ از این ناراحتم که با وجود تمام زحماتی که کشیدیم، درآخر هیچی سهم ما نیست. مهراب هم گفت: کلا قانون دنیا همینه و کسی‌که عاقل باشه، از کار دنیا هراسان می‌شه. یکی به‌دنیا میاد، یکی می‌میره. سیندخت گفت: این حرفا رو زدم تا به‌این حرف برسم؛ این‌که زال دختر مارو با نیرنگ عاشق خودش کرد و باید الان ما چاره‌ای بیندیشیم‌. من خیلی باهاش صحبت کردم و نصیحتش کردم ولی گوش نکرد که نکرد. مهراب وقتی شنید، بلند شد و دست روی شمشیرش گذاشت و گفت: من این دخترو‌ می‌کشم. سیندخت مهراب رو کنترل کرد و گفت: از منی که کهتر توئم، نصیحتی بشنو بعدش هرکاری دوسداشتی بکن. مهراب سیندخت رو روی زمین انداخت و گفت: نیای من گفته بود وقتی بچه‌ت دختر شد اونو بکش ولی گوش نکردم تا این بلا رو سرم آورد. هم از کشته شدن خودم ترس دارم و هم این‌که نمی‌تونم یه‌جا بند بشم؛ چرا می‌خوای کاری نکنم؟ اگر منوچهر شاه یا سام سوار خبردار بشن و به‌جنگ‌ ما بیان، دیگه مایی‌ وجود نداره. سیندخت به مهراب گفت: راجب این موضوع سخن بیهوده نگو؛ سام سوار از این اتفاق خبر داره. مهراب هم گفت: با صداقت بامن صحبت کن. من اگر بدونم چیزی تهدیدمون نمی‌کنه، دیگه ناراحتی‌ای ندارم. کیه که نخواد زال دومادش بشه؟ سیندخت گفت: من با صداقت کامل باهات صحبت می‌کنم. اگر چیزی باعث آسیب دیدن تو بشه، باعث آسیب دیدن منم می‌شه. مهراب به‌ حرفای زنش گوش کرد و گفت: رودابه رو بیار پیشم ولی سیندخت ترسید که بلایی سرش بیاره؛ پس گفت باید بهم قول بدی که بلایی سرش نیاری و قول داد. سیندخت خندان پیش دخترش اومد و گفت: پدرت راضی شد؛ حالا برو پیشش. مهراب خشمگین به دخترش نگاه میکنه و می‌گه: کجا دیدی یه پری با اهریمن وصلت کنه؟( اشاره به اصل و تبار خودش که به ضحاک برمی‌گرده) رودابه هم‌ چیزی نگفت. پدرش هم ناراحت و خشمگین اتاق رو ترک کرد؛ رودابه هم‌ سمت کاخ خودش رفت.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری

#دمی_با_شاهنامه ۲۱ کنیزان رودابه برگشتند؛ هدیه‌های سام رو در دست داشتن و رودابه ازشون پرسید زال همون‌طور‌ی هست که آوازه‌ش پیچید؟ چطور پیش رفتین؟ کنیزان کلی از زال تعریف می‌کنن و می‌گن: بهش مژده دادیم که اسباب دیدار با تورو آماده می‌کنیم. بعد از ردوبدل شدن سخن‌هایی، خانه‌ای ترتیب دادن تا رودابه، زال رو در اون ملاقات کنه. وقتی شب شد، به زال گفتن همه‌چیز مهیاست؛ به دیدار رودابه برو. زال به‌سمت کاخی که رودابه در اون بود رفت. رودابه از روی بام به زال خوش‌آمد گفت. زال هم گفت خوشحال شدم از دیدنت و این آرزویی بود که از خداوند داشتم. رودابه موهای خودش رو به‌پایین انداخت تا زال دست در اونا بکنه و بالا بره ولی زال گفت: کار درستی نیست و اگر دست در موهای تو [که مانند جان گرامی است ببرم]، امیدوارم که خورشید روشن از میان برود و جهان به پایان برسد. با هر زحمتی بود، زال خودش رو پیش رودابه رسوند؛ باهم عیش و نوش کردن و می‌گفتن و می‌خندیدن. بعداز مدتی زال به رودابه گفت: منوچهر و سام سوار اگر بشنون، عصبانی می‌شن ولی من برای خواسته‌م یعنی رسیدن به‌تو، حتی حاضرم جونمو بدم. من با خداوند عهد بستم که فقط در عهد تو باشم. اگر سام و منوچهر هم مخالفت کردن، از خداوند تقاضا می‌کنم که دل اونارو به‌این وصلت راضی کنه. رودابه هم گفت: منم فقط تورو به‌عنوان شاه و سرور خودم قبول دارم و پذیرفتم. تا صبح دل می‌دادن و قلوه می‌گرفتن. صبح که شد، زال کمند خودشو انداخت و از کاخ پایین اومد‌. روز بعد، زال بزرگان و موبدان رو دور هم جمع کرد تا در رابطه با خودش و رودابه ازشون نظر بخواد. بسیار صحبت کرد و گفت: هرچیزی در دنیا جفت هست و من هم با ازدواج کامل می‌شم. هرچیزی که لازم بود رو گفت و سپس ادامه داد که داستان من از این قراره و ازتون تقاضای یاری و کمک دارم ولی اینو بدونید تا موقعی‌که مجبور نشدم، اینو بیان نکردم. دل من دختر مهراب کابلی رو می‌خواد؛ حالا نظر شما چیه؟ به‌نظرتون منوچهر شاه قبول می‌کنه؟ چه تدبیری می‌اندیشید؟ کسی صحبت نکرد؛ زال گفت: می‌دونم که منو سرزنش می‌کنید. موبدان هم گفتن: درسته مهراب در حد و اندازه‌ی تو نیست ولی آدم بدی نیست و انسان بزرگیه؛ بهتره یه نامه برای پدرت بنویسی و همه‌چیزو بهش بگی تا شاید سام هم یک نامه برای منوچهر شاه بنویسه و اونو قانع کنه که موافقت بکنه با این وصلت. زال نامه‌ای برای سام نوشت و اتفاقات رو براش شرح داد و گفت: دلباخته‌ی دختر مهراب کابلی شدم. درسته که من بسیار عاشق اونم ولی باز نخواستم بدون اجازه‌ی تو کاری کنم. حالا نظر پهلوان چیه؟ کار منو حل می‌کنه و از این غم‌ نجاتم می‌ده یا نه؟ سواری از کابل به‌سمت سام رفت. وقتی رسید، به‌سام احترام گذاشت و نامه رو بهش داد. نامه رو خوند ولی خوشش نیومد. سام گفت: وقتی کسی تربیت‌شده‌ی سیمرغ باشه، انتظار بیشتری ازش نمی‌ره. با خودش گفت: اگر بگم این وصلت کار درستی نیست، بهم می‌گن که حرفی زدی که عقلانی نیست و اگر موافقت کنم، از یه مرغ‌پرورده و کسی که از نسل ضحاک هست، چه فرزندی می‌خواد به‌دنیا بیاد؟ فکرش مشغول شد و خوابید. وقتی آدمی روی دوراهی قرار بگیره، بهتره که به فرمان خداوند گوش بده. به موبدان گفت: طالع ازدواج زال و رودابه رو چطور می‌بینید؟ بررسی کردن و بعداز مدتی با روی خندان گفتن: طالع خوبی دارن و حاصل ازدواج اونا فرزندی می‌شه که سربلندی رو به ایران میاره و همه‌ی دشمنان رو شکست می‌ده و کل ایرانیان بهش امید می‌بندن و افتخار می‌کنن. سام خوشحال شد و هدیه‌های زیادی به اونا داد. فرستاده‌ی پسرش رو فراخواند و گفت: هیچ امکانی وجود نداشت که با این وصلت موافقت کنم ولی وقتی تقدیر اینو می‌خواد، منم‌ مخالفتی ندارم. صبح زود سمت ایران می‌رم تا با منوچهر شاه صحبت کنم. چند درم به فرستاده داد و گفت: الکی توقف نکن و برو. فرستاده هم پیش زال اومد و همه‌چیزو براش تعریف کرد. زال هم‌ خوشحال شد و خداوند رو شکر کرد.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری

گفت یا رب امشبم را روز نیست؟ یا مگر شمع فلک را سوز نیست؟ در ریاضت بوده‌ام شب‌ها بسی خود نشان ندهد چنین شب‌ها کسی همچو شمع از سوختن خوابم نماند بر جگر جز خون دل آبم نماند همچو شمع از تفت و سوزم می‌کشند شب همی‌سوزند و روزم می‌کشند جمله شب در خون دل چون مانده‌ام پای تا سر غرقه در خون مانده‌ام هر دم از شب صد شبیخون بگذرد می‌ندانم روز خود چون بگذرد هرکه را یک شب چنین روزی بود روز و شب کارش جگرسوزی بود روز و شب بسیار در تب بوده‌ام من به روز خویش امشب بوده‌ام کار من روزی که می‌پرداختند از برای این شبم می‌ساختند یا رب امشب را نخواهد بود روز؟ شمع گردون را نخواهد بود سوز؟ یا رب این چندین علامت امشبست؟ یا مگر روز قیامت امشبست؟
منطق‌الطیر، عطار نیشابوری

دسترسی سریع به پست‌های شاهنامه: دمی‌ با شاهنامه ۱ دمی‌ با شاهنامه ۲ دمی‌ با شاهنامه ۳ دمی‌ با شاهنامه ۴ دمی‌ با شاهنامه ۵ دمی‌ با شاهنامه ۶ دمی‌ با شاهنامه ۷ دمی‌ با شاهنامه ۸ دمی‌ با شاهنامه ۹ دمی‌ با شاهنامه ۱۰ دمی‌ با شاهنامه ۱۱ دمی‌ با شاهنامه ۱۲ دمی‌ با شاهنامه ۱۳ دمی‌ با شاهنامه ۱۴ دمی‌ با شاهنامه ۱۵ دمی‌ با شاهنامه ۱۶ دمی‌ با شاهنامه ۱۷ دمی‌ با شاهنامه ۱۸ دمی‌ با شاهنامه ۱۹ دمی‌ با شاهنامه ۲۰

photo content

#دمی_با_شاهنامه ۲۰ روزی مهراب در شبستان خودش قدم می‌زد. سیندخت( زنش) و رودابه( دخترش) رو دید؛ وقتی رودابه رو دید که سرتاپاش زیبا بود، چشم بد به‌دور باد به‌اون گفت. سيندخت ازش پرسید: امروز چطور گذشت؟ این‌ پور سام چطور آدمیه؟ خوی آدمی داره؟ مهراب هم گفت: در کل جهان، پهلوانی مانند زال به‌دنیا نیومد و هیچ جنگجویی به گرد پاش هم نمی‌رسه. مهراب کلی تعریف می‌کنه از زال و بعداز تعریف‌های مهراب، دل رودابه به زال تمایل پیدا می‌کنه و مهر زال به‌دلش می‌شینه. رودابه ۵ کنیز داشت که درطول داستان نقش مهمی رو ایفا می‌کنن. رودابه بهشون‌ گفت: شما رازدار من هستین و بهتون اعتماد دارم که صحبت می‌کنم؛ من در دل عاشق پور سام شدم و کل مدت در فکر اونم. همه‌ی اون ۵ نفر این حرف رو نپسندیدن‌ و مخالفت کردن باهاش و عقلانی ندونستن این تصمیم رو. ویژگی‌های منفی زال رو بیان کردن تا دل رودابه رو ازش برگردونن. رودابه هم‌ گفت: از حرفاتون خوشم نیومد و من دنبال بزرگان کل جهان نیستم؛ فقط زال به‌دلم‌ نشست و اونو می‌خوام. یکی‌شون گفت: ما همه تحت فرمان تو هستیم؛ بگو ببینیم خواسته‌ت چیه تا کمکت کنیم. یکی دیگه گفت: ما نزدیک زال می‌ریم تا اونو شیفته‌ی تو کنیم و بیاد پیشت. رودابه از این حرف خوشش اومد. از پیش رودابه رفتن؛ به‌خودشون رسیدن و مشغول گل چیدن شدن. زال گفت: اینا کی‌ان؟ یکی گفت: اینا از کاخ مهراب میان و برای رودابه گل می‌چینن. زال پیششون‌ رفت؛ پرنده‌ای رو با مهارت تمام شکار کرد‌. یکی از ندیمان رودابه گفت: این کدوم شاه هست که انقدر‌ با مهارت کامل پرنده رو شکار کرد؟ ریدکِ پهلوان اونو معرفی کرد و متوجه شدن که کیه. کلی از زال تعریف کرد ولی کنیز گفت: دیگه صحبت نکن؛ مهراب دختری زیبا در کاخش دارد که در تمام زیبایی‌ها، سرآمد هست و هیچ ماهی مثل اون در کل جهان وجود نداره. ریدک گفت: بهتره زال و رودابه باهم ارتباط برقرار کنن؛ ولی چون غیرممکن به‌نظر می‌رسه، من‌ نمی‌تونم بیانش کنم؛ اما پهلوانی که از ازدواج می‌ترسه، دلیلش اینه که می‌ترسه بچه‌ش دختر بشه و نسلش از بین بره و نام و نشانش گم بشه. بعداز مدتی غلام خندان پیش زال اومد و هرآنچه اتفاق افتاده بود رو تعریف کرد؛ دل پهلوان هم شاد شد. زال به ریدک گفت: نرید سمت رودابه تا من هدیه‌ بدم که براش ببرید. کلی هدیه برای رودابه فرستاد و گفت اینارو مخفیانه به‌دستش برسونید. رفتند؛ هدیه‌های زال زر و حرف‌هاش رو به رودابه رسوندن. بعداز مدتی اون کنیزا گفتن: زال به دام عشق رودابه افتاد. ریدک با کنیز رودابه صحبت کرد؛ هرچیزی که از رودابه شنیده بود رو به زال گفت‌. زال با کنیزان رودابه صحبت می‌کنه و می‌گه: از ویژگی‌هاش بگید. بگید آیا لایق جفت و پیوند اون هست یا نه. کنیز هم کلی از رودابه تعریف می‌کنه. زال هم می‌گه: چطور می‌تونم بهش نزدیک بشم و ببینمش؟ کنیز گفت: اگر دستور بدی، تورو تا نزدیک کاخ رودابه می‌بریم. با رودابه صحبت می‌کنیم و اونو به دام زال میاریم. زال رفت و شبی رو سپری کرد که به‌اندازه‌ی یک‌سال طول کشید.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری

گفته‌اند: قوی حالی¹ که جرأتش‌ نیست و خوب‌روئی که ملاحت² ندارد و شجاعی که با خصم نیاویزد و توانگری که جود نورزد و دانائی که مقام تحرّز³ نشناسد و صاحب‌نسبی⁴ که بحسب⁵ فرهنگ⁶ آراسته نباشد، به‌هیچ‌کار نیاید‌. ۱. نیرومند و قوی‌دست ۲. شیرین‌نمکی ۳. خویشتن‌داری و پرهیز ۴. نژاده‌ ۵. فضیلت اکتسابی ۶. ادب و دانش
مرزبان نامه، سعدالدین وراوینی