دمی با ادبیات
رفتن به کانال در Telegram
نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
551
مشترکین
+324 ساعت
+197 روز
+10830 روز
آرشیو پست ها
هزار عیب و دو صد نقص در وجود من است
تو با نگاه محبت مرا تماشا کن
احمد ابراهیمیفرد شربیانی
#دمی_با_شاهنامه ۳۹
بعد از اینکه افراسیاب از دلاوریهای رستم و لشکر ایران گفت، پدرش تعجب کرد و مردی انتخاب کرد تا نامهای که مینویسه رو ببره برای کیقباد دلیر. در اون نامه مینویسه درود بر خداوند، سپس فریدون که ما همه از تبار او هستیم. از تور بر ایرج پاکسرشت بد رسید بخاطر تاج و تخت ولی نباید این کینه تا آخر دنیا ادامه پیدا کنه؛ دلیل اون کینه هم فریدون فرخ بود که با تقسیمبندی نادرستش باعث ایجاد کینه بین پسرانش شد. الان نیازی نیست دنبالهروی اون کینهها باشیم و با یک تقسیمبندی درست، آشتی کنیم. تقسیمبندیای که فریدون فرخ کرده بود رو بنا قرار دادن و گفتن کسی از حد خودش فراتر نره و دنبال جنگ نباشه.
مرد فرستاده نامه رو بهسوی سپاه ایران آورد.
کیقباد دلیر نامه رو خوند و گفت: ما در ظلم کردن پیشدستی نکردین و این تور بود که ایرج رو کشت؛ الانم که افراسیاب اومد و شاه نوذر رو کشت و بلایی سر اغریرث آورد که هیچ انسان دیگهای انجامش نمیداد. حالا اگر از کار خودتون پشیمون بشید، پیمانی بینمون جاری میشه.
رستم گفت: ای پادشاه! وسط جنگ دنبال آشتی کردن نباش؛ گرز و قدرت من باعث شد اینها دنبال آشتی کردن باشن ولی کیقباد دلیر به رستم گفت: چیزی بهتر از عدل ندیدم و وقتی همه خواستار آشتی هستن، پیمان صلح میبندیم.
از زابلستان تا دریای سند تحت اختیار توئه. کابل رو هم به مهراب کابلی بسپار. رستم احترام گذاشت و رفت. کیقباد دلیر گفت: جهان بدون زال زر ارزشی نداره و هدیههای فراوانی بهاون تقدیم کرد. به قارن، گشواد، برزین و خرّاد هم هدیههای زیادی بخشید. کیقباد دلیر راستی رو در پیش گرفت و کشور رو به گلستان تبدیل کرد. بعد از صدسال خواست برای خودش جانشین تعیین کنه.
کیقباد چهار فرزند داشت بهنامهای: کیکاووس، کیآرش، کیپشین و بَیرَش.
کیکاووس رو فراخوند و بهش گفت: وقت رفتن من رسید؛ تو بر تخت پادشاهی بشین ولی همیشه داد رو پیشهی خودت قرار بده و پاکرای باش.
قباد دلیر گفتنیهارو گفت؛ چشم از جهان فروبست و کیکاووس پادشاه بعدی ایرانیان شد.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری
خسرو خطاب به مخبران بعد از لو دادنش:
تنی چند از گرانجانان که دانی
خبر بردند سوی شه نهانی
که خسرو دوش، بیرسمی نمود است
ز شاهنشه نمیترسد چه سود است؟
ملک گفتا «نمیدانم گناهش»
بگفتند آن که بیداد است راهش
سمندش کشتزارِ سبز را خَورد
غلامش غورهٔ دهقان تبه کرد
شب از درویش بستد جای تنگش
به نامحرم رسید آواز چنگش
گر این بیگانهای کردی نه فرزند
ببردی خان و مانش را خداوند
#میم_تایم
خسرو خطاب به مخبران بعد از لو دادنش:
تنی چند از گرانجانان که دانی
خبر بردند سوی شه نهانی
که خسرو دوش، بیرسمی نمود است
ز شاهنشه نمیترسد چه سود است؟
ملک گفتا «نمیدانم گناهش»
بگفتند آن که بیداد است راهش
#میم_تایم
#دمی_با_شاهنامه ۳۸
بعد از اینکه کیقباد دلیر بر تخت پادشاهی نشست، سوی افراسیاب لشکرکشی کرد.
رستم لباس جنگ بهتن کرد و در کنار او همهی ایرانیان برای کینخواهی خودشون رو آماده کردن. مهراب کابلی و گژدهم در دوطرف ایستاده بودن، در قلب سپاه قارن رزمزن همراه با گشواد لشکر شکن و پشتشون هم کیقباد دلیر همراه همراه با زال زر. قارن رزمزن حملهای کرد که در همون حمله رستم متوجه شد آیین درست جنگیدن چی هست و چطور باید جنگید. رستم خیلی سریع رفت پیش پدرش و از نشانیهای افراسیاب پرسید؛ اینکه چی میپوشه؟ وقتی جنگ بشه کجا قرار میگیره؟ درفشش رو کجا بر زمین میزنه؟
گفت: من امروز میخوام اونو کشانکشان بیارم. زال هم گفت: حواست باشه؛ افراسیاب در جنگ کمنظیر هست و کار هر کس نیست که باهاش بجنگه و تو باید خیلی حواست باشه.
رستم هم گفت: نگران نباش؛ خداوند پشتیبان من هست و دل، شمشیر و بازوی من، حصار امن من هستن. سوار رخش شد و سوی افراسیاب تاخت. افراسیاب پرسید این بچهای که هنوز به سن جنگاوری نرسید و داره مثل اژدهای از بند رها شده میاد سمتمون کیه؟ بهش گفتن: پسر دستانِ سام هست. مگه نمیبینی که گرز پدربزرگش دستشه؟ رستم دستی به کمرگاه افراسیاب برد ولی کمربندش پاره شد و بر زمین افتاد؛ لشکریان هم دورش رو گرفتن تا سرانجام فرار کرد. رستم بعدش کلی غصه خورد که حرکت اشتباهی زدم.
مژدهای نزد کیقباد دلیر بردن و از دلاوری رستم گفتن؛ کیقباد دلیر تاخت و تاز رو شروع کرد و طوری جنگ میکرد که تنها چیزی که از دشمن گرفته میشد، جونشون بود. در یک ضربه ۱.۱۲۰ گرد دلیر رو از میان برداشت.
ترکان فرار کردن و پیش پشنگ رفتن. افراسیاب هم پیش پدرش رفت و گفت: این کاری که کردی و این دستوری که بهمن دادی اشتباه بود؛ چون هم پیمانشکنی کردیم و هم جهان رو از تبار ایرج پاک نکردیم. وقتی یکی ازشون میکشیم، سریع یکی دیگه جایگزین میشه و بی پادشاه نمیمونن. فردی بهنام قباد پادشاه شد و سواری از تبار سام سوار اومد که دستان اسم اونو رستم گذاشت. رستم اومد و طوری جنگ کرد که کلی کشته از لشکر ما گرفت. پرچم منو دید، گرزش رو کنار گذاشت و طوری از روی زین بلندم کرد که انگار براش فرقی با یه پشه نداشتم. ای شاه! تو میدونی که من چه جنگجویی هستم ولی در دست رستم مثل پشهای بودم و من الان نگرانم برای اینکه با وجود این بچه چه اتفاقی میوفته.
اینطور که من رستم رو میبینم، هیچ شانسی نداریم و بهترین راه ما، آشتی کردن هست.
الان دیگه تو فکر گذشته نباش و بهفکر آشتی کردن باش که اگر آشتی نکنی سپاهی سمت تو میاد که یکطرف آن رستم، طرف دیگر قارن رزمزن، شخصی مثل گشواد زرین کلاه و سالاری مثل مهراب کابلی حرکت میکنن.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری
اندر احوالات مردم فقیر و غنی:
مرد مقلّ حال¹ را به وقتِ گفتار، اگر خود درّ چکاند، بسیارگوی شمرند و فضایل و رذایلِ او را منکر دانند و اگر وقتی مروّتی به کار دارد، باددستش² خوانند و اگر امتناعی³ نماید، بخیل و اگر مراعاتی نماید، سپاس ندارند و اگر مواساتی⁴ ورزد، مقبول نیفتد. اگر حلیم بود، به بددلی منسوب شود و اگر تجاسر⁵ کند، به دیوانگی موسوم گردد و باز مردِ توانگر را چون اندک هنری بود، آنرا بزرگ دارند و اگر اندک دهشی ازو بینند، شکر و ثنای بسیار گویند و اگر بخیل باشد، کدخداسر و دانا گویند و اگر سخنی نه بر وجه⁶ گوید، به صد تأویل و تعلیل آنرا نیکو و شایسته گردانند.
1. فقیر
2. ولخرج
3. بازایستادن از هزینه کردن
4. یاری دادن
5. گستاخی و جسارت کردن
6. ناموجه و نادرست
مرزبان نامه، سعدالدین وراوینی
فغان کین لولیانِ شوخِ شیرینکارِ شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خانِ یغما را
حافظدل سعدی و جهانی بهدمی غارت کرد همچو نوروز که برخوان ملک یغما بود
سعدینکته: در یکی از قبایل ترک رسم بوده است که در ضیافت پادشاه؛ پس از تناول غذا، میهمانان اجازه داشتند که اسباب زرینه و سیمینه خوان را بهیغما ببرند.
#دمی_با_شاهنامه ۳۷
لشکر ایران حرکت کرد. رستم در جلوی لشکر و پهلوانانی که سنشون بیشتر بود، پشت لشکر حرکت میکردن.
تعداد لشکریان دوطرف بهقدری زیاد بود که کسی نمیتونست زمین رو ببینه.
زال سوی افراسیاب حرکت کرد؛ افراسیاب وقتی متوجه شد، آرام و قرار نیافت.
زال فریاد زد و گفت: ما این لشکر رو آماده کردیم ولی بدون وجود پادشاه، انگار هدفی نداریم و کارمون ارزشی نداره.
الان باید شخصی از تبار پادشاهان انتخاب کنیم تا بر تخت پادشاهی بشینه؛ و کسی نیست جز کیقباد که از نژاد فریدون فرخ هست.
زال به پسرش رستم گفت: لشکری با خودت ببر؛ برو سمت البرز کوه و کیقباد رو با خودت بیار.
بهش بگو: لشکر و تخت پادشاهی تورو فرا میخونن.
رستم حرکت کرد ولی تعدادی جنگجو بهش رسیدن و رستم طوری با گرزهی گاوسر اونارو شکست داد که پا به فرار گذاشتن و رفتن پیش افراسیاب. افراسیاب ناراحت شد و به شخصی بهنام قلون گفت: لشکری جمع کن و برو سمت کوه.
قلون حرکت کرد و در طرف دیگر هم رستم رسید بهجایی که جوانی بههمراه گروهی در آن سکونت داشتند. جایی دید بس زیبا که مانند بهشت بود و جوانی روی تخت نشسته بود.
به رستم تعارف کرد که بیا و خستگیای در کن ولی رستم گفت: من باید برم سمت البرز کوه برای انجام کاری. الان تخت پادشاهی ایران پادشاهی روش ننشسته و من فرصت استراحت کردن و شراب خوردن ندارم. الان اگر کسی از شما میدونه که کیقباد کجاست، بهم بگه.
آن جوان گفت: من میدونم کجاست و بهت میگم؛ بهشرطی که بیای و از سفرهی من نان بخوری.
وقتی رستم ای حرفهارو شنید، از رخش پیاده شد و اومد پیش آن جوان.
به رستم گفت: از کیقباد صحبت کردی؛ این اسمو کی بهت گفت؟
رستم گفت: من پیام آوردم که تخت ایران بدون پادشاه هست و پدرم که اسمش زال زر هست بهم گفت: برو سمت البرز کوه؛ قباد دلاور رو با گروهش ببین و بهشون بگو همه تورو میخوان.
الان اگر نشانی از کیقباد داری بهم بده تا اونو به پادشاهی برسونم.
آن جوان بعد از شنیدن حرفهای رستم خندید و گفت: کیقبادی که از نژاد فریدون هست، منم و اسم همهی تبار خودم رو میدونم.
وقتی رستم شنید، از تخت پایین اومد؛ احترام گذاشت و گفت: تخت پادشاهی ایران لایق فردی مثل توئه. از پدرم زال سام بهتو درودی میفرستم و اگر اجازهی صحبت کردن بهم میدی تا صحبت کنم.
کیقباد هم گفت: خواب دیدم دو باز سفید میان پیشم و الان خوابم تعبیر شد و اون باز تو بودی که منو به تخت پادشاهی ایران نوید دادی.
رستم هم بسی آفرین خواند و گفت: بلند شو تا بریم سمت ایران و به پهلوانان کمک کنیم.
حرکت کردن و توقف نکردن تا نزدیک سپاه رسیدن و قلون سر راهشون سبز شد.
کیقباد دلیر آمادهی رزم شد ولی رستم گفت: تو نباید بجنگی. من میجنگم. رستم جنگی کرد که کس مانند آن را یاد نداشت. قلون کشته شد و سپاهش پا به فرار گذاشتن.
رستم کیقباد دلیر رو بهطور مخفی پیش پدرش آورد و یک هفتهای صحبت کردن و در روز هشتم بر تخت پادشاهی ایران نشست و بزرگانی مانند دستان، قارن رزمزن، خرّاد، گشواد و بُرزینِ پهلوان بر اون آفرین خواندن و گوهر بر تخت پادشاهی کیقباد دلیر افشاندن.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری
#دمی_با_شاهنامه ۳۶
تمام گلههای اسب زابلستان و تعدادی هم از کابلستان رو آوردن پیش رستم تا اسبی انتخاب کنه.
هر اسبی که پیش رستم میاوردن و دستشو به پشتش میکشید تا توان اسب رو بسنجه، از شدت نیروی زیاد دست رستم، کمرش خم میشد.
ناگهان اسبی گذشت که مانند نداشت؛ سینهاش مانند سینهی شیر، پاهای کوتاه، دو گوشش مانند دوتا خنجر آبدار بود. پشت اون هم کُرّهای حرکت میکرد که مانند مادرش بود. چشم رستم اون کرّه رو گرفت. رستم خواست اون کرّه رو بگیره و سوارش بشه که یکی از چوپانها گفت: اسب بقیه رو نگیر.
رستم هم گفت: این اسب مال کیه که نشانی از کسی نداره و داغ روی بدنش نیست؟( قبلا برای اینکه کسی بگه فلانچیز مال منه، داغش میکرد که بقیه نشونهش رو ببینن و دورش نرن)
چوپان پیر گفت: دنبال داغش نباش که خودمون هم نمیدونیم چه کسی صاحبش هست؛ خودمون هم رخشِ رستم صداش میزنیم.
سهسالی هست که به سن سوارکاری رسید ولی کسی نمیتونه روش زین بذاره و سوارش بشه.
رستم کمندی انداخت و کمند دور سر اسب چرخید؛ مادرش مانند شیر خشمگین اومد که به رستم آسیب برسونه. رستم فریادی زد که همهی مادیان میخکوب شدن. مادر اون کرّه هم بهزمین افتاد، بلند شد و فرار کرد.
رستم ران اسب رو فشار داد و کمند رو تنگتر کرد ولی اسب دست رستم رو حس نمیکرد؛ انگار نه انگار که رستم ران اون رو میفشرد.
وقتیکه رستم دید این اسب در این حد زورمند هست، گفت: اسبی که لایق نشستن من باشه، همینه.
از چوپان پرسید: قیمت این اسب چقدره؟
چوپان گفت: اگر تو رستم هستی، با این اسب، باعث سربلندی ایران شو.
کل بر و بوم ایران، قیمت این اسب است.
رستم هم لبخندی زد و گفت: نیکی از طرف یزدان سزاوار است.
زینی رو رخش گذاشت و حرکت کرد.
دل زال زر هم از دیدن رخش و سوارِ رخش، مانند خرم بهار باز و خوشحال شد.
بخاطر این اتفاق مبارک، مالهای بسیار بخشید.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری
#دمی_با_شاهنامه ۳۵
یه شب زال داشت با خودش فکر میکرد که کی باید جانشین شاه نوذر بشه؟
درسته که پسران شاه نوذر یعنی توس و گستهم شکوه پادشاهی دارن ولی زیبنده نیست که اونا شاه بشن.
باید کسی از نسل فریدون فرخ پیدا کنیم؛ درآخر کسی بهجز پسر تهماسب یعنی زو رو پیدا نکردن. لشکری سوی او رفت و بهش گفتن: زال زر و لشکریان تورو میخوان که پادشاهشون بشی. زو اومد و پادشاه ایران شد؛ زال هم بر اون آفرین خوند. سنش زیاد بود و در عدالت کممانند بود. کمکم خشکسالی اومد و از آسمان بارانی نیامد. لشکر ایران و توران ۸ ماه تو همین وضعیف بودن تا اینکه یهروز جنگ کردن و اون جنگ باعث کشته شدن لشکریان زیادی شد. از دو لشکر آواز برآمد که هرچی میکِشیم بخاطر خودمون و کارامون هست. فرستادهای نزد زو اومد و گفت: همه از جنگ خسته شدن؛ بیا و قبول کن که جنگ تموم بشه و فعلا بینمون آتشبس برقرار بشه. قبول کرد و بخشی از اون زمینها مال تورانیان شد و بخشی هم مال ایران و اینگونه مرز دو کشور مشخص شد.
زو سمت ایران حرکت کرد؛ درسته که سن و سال زیادی داشت و میشد بگیم کهنسال بود ولی ایران رو جوان کرد.
خشکسالی هم تموم شد و ایرانیان جشن گرفتن. این وضعیت تا ۵ سال ادامه داشت و کسی نمیدونست که درد و رنج یعنی چی.
زو وقتی به سن ۸۶ سالگی رسید، از دنیا رفت.
دراون طرف هم افراسیاب رفت پیش پدرش پشنگ ولی پشنگ اجازهی ورود بهش نداد. ۱۳ ماه بود که پشنگ خودشو بهکسی نشون نمیداد و برای اغریرث گریه و زاری میکرد.
گفت به افراسیاب بگید: تو برادرتو کشتی و از کسی که یه مرغ بزرگش کرد( زال) فرار کردی؛ من تا زمانی که زندهام با تو کاری ندارم و دیگه اجازهی دیدار بهت نمیدم. بهشون خبر رسید که زو از دنیا رفت و گفتن که ایرانیان پادشاهی روی تخت پادشاهی ندارن.
پشنگ به پسرش افراسیاب پیام داد که لشکری جمع کن و حرکت کن بهسوی ایران و اجازه نده کسی بر تخت پادشاهی بشینه.
خبر به ایرانیان رسید که تورانیان حرکت کردند؛ رفتند پیش زال و با تندی باهاش صحبت کردن.
گفتن: از زمانی که بعد از سام تو پهلوان شدی، ما یک روز خوش ندیدیم؛ الانم لشکری از سمت جیحون داره بهسمت ما میاد، حالا ببین چیکار میکنی و چه تدبیری میاندیشی.
زال هم گفت: تا وقتیکه من میتونستم بجنگم و آمادهی جنگ میشدم، کسی مثل من نبود، کسی مثل من گرز و شمشیر بلند نمیکرد و نمیجنگید؛ همه از ترسم پهنان میشدن ولی الان پیر شدم و دیگه توان قبل رو ندارم؛ پیر شدن ترسی بود که همیشه در دلم بود و سرانجام بهاون دچار شدم.
جوانی بهپایان رسید و فصل پیری من رسید ولی نگران نباشید؛ درسته من دیگه نمیتونم بجنگم ولی پسری چون رستم دارم که باید براش اسبی درخور خودش پیدا کنم تا کمکم راهی میدان نبرد بشه.
زال پیش رستم رفت؛ شرایط رو براش توضیح داد و گفت: نظرت چیه؟ درسته که هنوز بچهای و دهنت بوی شیر میده ولی ایرانیان بهت نیاز دارن. از طرفی هم دلم نمیاد به میدان جنگ بفرستمت.
رستم هم جواب داد: من مرد یکجا نشستن و خور و خواب نیستم. جای من، پیش لشکریان هست و خواهی دید وقتی من سوار اسب بشم و به میدان نبرد پا بذارم، چه مردانه میجنگم و از دشمنان کشته میگیرم.
الانم گرزی میخوام که وقتی پا به میدان نبرد میذارم؛ حتی اگر تنها باشم، از دشمن کشته بگیرم.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری
#دمی_با_شاهنامه ۳۴
به توس و گستهم( پسران شاه نوذر) خبر رسید که پدرتون کشته شد. گریه و زاری کردن و بهسوی زاولستان حرکت کردن و خبر کشته شدن شاه نوذر رو به زال دادن.
گفتن: ما زاری میکنیم ولی انتقام خون پدرمونو هم میخوایم.
زال سام سوار هم گفت: تا زمانی که زندهام، نیامم رنگ شمشیرم رو نمیبینه و تخت من اسب من خواهد بود مگر اینکه انتقام شاه نوذر رو بگیرم.
لشکری آماده کردند و حرکت کردند.
به کسانی که زندانی اغریرث بودند خبر رسید که لشکر ایران حرکت کرد و اونا هم ترسیدن که افراسیاب همهشون رو بکشه؛ به اغریرث پیامی دادن که ما بهخاطر تو زندهایم و میدونی که زال و لشکرش حرکت کردن و وقتیکه برادرت این موضوع به گوشش برسه، بیگناهان رو میکشه.
حالا اگر اغریرث هوشمند صلاح میبینه، ما رو آزاد کنه.
اغریرث گفت: از روی خرد نیست اگر همینطور آزادتون کنم؛ چون افراسیاب دشمن خودم میشه. بهتره که جنگی سوری در بگیره و شما موقع اون جنگ آزاد بشید تا کسی شک نکنه و برادرم دشمن من نشه.
به دستان سام میگم بیاد این سمت با لشکرش و شما رو بهش میسپارم.
کسی حرکت کرد و پیام اغریرث رو به زال رسوند.
زال لشکرش رو فراخوند و گفت: کی این کار مهم رو انجام میده؟
گشواد هم داوطلب شد و با لشکری سوی ساری حرکت کرد و وقتیکه لشکر از زابلستان بیرون رفت، خبرش به اغریرث رسید.
وقتیکه گشواد فرخ به ساری رسید، زندانیان رو آزاد کرد. به هر اسیری که آزاد شد یک اسب داد و از ساری بهسوی زاولستان حرکت کردن.
وقتیکه به زال خبر رسید که گشواد با موفقیت برگشت، به فقیران گنج بخشید.
زال اسیران رو نگاه کرد و بهحالشون گریه کرد و سپس برای شاه نوذر گریست.
در آنطرف وقتیکه اغریرث از آمل سوی ری حرکت کرد، برادرش از کاری که کرد، خبردار شد.
ازش پرسید این چه کاری بود کردی؟ بهت گفته بودم که اینارو بکش؛ وسط جنگ موقع دلسوزی و خردورزی نیست.
اغریرث هم در جواب افراسیاب گفت: حتی وسط جنگ و موقع بدی کردن هم از خدا بترس؛ چون این جایگاهی که تو داری، افراد زیادی مثل تورو دیده و با کسی رام نشد.
افراسیاب هم عصبانی شد و دست به شمشیر برد و برادرش رو از وسط به دو نیم کرد.
وقتیکه خبر به زال سام سوار رسید، گفت: افراسیاب با کشتن برادرش حکم نابودی خودشو امضا کرد.
لشکر رو آماده کرد و سوی پارس حرکت کرد.
وقتیکه خبر به افراسیاب رسید، لشکر رو سوی ری آورد و نبردی در گرفت که باعث مرگ لشکریان زیادی شد.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری
دیو گفت: خردمند میان مردم کیست؟ دینی گفت: آنک چون برو ستم کنند، مقام احتمال¹ بشناسد و تواضع با فرودستان از کرم داند، عفو بهوقت قدرت واجب شناسد و کار جهان فانی آسان فرا گیرد و از اندیشهی جهانِ باقی خالی نباشد و چون احسانی بیند بهاندازهی آن سپاس دارد.
1. بردباری و صبر
مرزبان نامه، سعدالدین وراوینی
#دمی_با_شاهنامه ۳۳
زال همراه با لشکری جنگجو خیلی زود سوی مهراب کابلی حرکت کرد؛ وقتیکه دید هنوز پابرجاست، سراسرِ وجود اون رو دانش و رای دید. با خودش گفت: دیگه فرقی نداره کی مقابلم باشه، هرکی باشه باید از بین بره؛ خواه لشکر باشه و خواه خروزان.
زال به مهراب گفت: من همین الان که شب هست سمت اونا حرکت میکنم تا متوجه بشن که من برای انتقام و کینخواهی اومدم.
کمان رو آماده کرد و سهتا تیر سمت لشکر دشمن انداخت و هر کسی که تیرهارو دید، گفت: این تیرها مال زال سام هستند؛ چون فقط اونه که میتونه اینطور تیر بندازه.
وقتیکه صبح شد، زال حملهای آغاز کرد که کس مانند آن را ندیده بود. زال با خروزان روبرو شد ولی در جنگ اول شکست خورد و زره بر تنش نابود شد. رفت، جامهی جنگی دیگری پوشید و برگشت. گرز سام سوار در دستش بود؛ گرز رو بر سر خروزان زد و در دم جان بداد. زال از اون گذشت و سمت شماساس حرکت کرد. در میانهی راه با کلباد روبرو شد ولی کلباد از ترس خودش رو پنهان میکنه و با زال نمیجنگه ولی زال تیری آماده میکنه؛ بهسوی کلباد پرتاب میکنه و کلباد هم بهدست زال سام کشته میشه. شماساس وقتیکه دید دو سردار نامدار بهدست زال کشته شدن، فرار رو بر قرار ترجیح میده.
شماساس و لشکرش موقع فرار، در بیابان به قارن رزمزن میرسن( که از جنگ با ویسه برگشته بود) قارن اونارو میشناخت و میدونست برای چهکاری اومدن اینجا. عدهای رو کشت و عدهای رو دستگیر کرد. شماساس و چند نفر دیگه فرار کردن.
خبر به افراسیاب رسید که چگونه سردارانش کشته شدن؛ غمگین و عصبانی شد و گفت: نوذر کجاست؟ وقتیکه نوذر اینو شنید، متوجه شد زمان مرگش فرا رسید. عدهای پیش نوذر رفتن؛ اونو در بند کردن و سوی افراسیاب بردن. وقتیکه افراسیاب نوذر رو دید، از کینخواهی نیاکان خودش یاد کرد و گفت: هر بلایی سرت بیاد، حقته. نوذر رو گردن زد؛ سر از تنش جدا کرد و تخت پادشاهی ایران از نسل منوچهر شاه خالی شد.
بعدش خواست کل لشکر نوذر رو بکشه ولی برادرش اغریرث اومد؛ پادرمیانی کرد و گفت شایسته نیست که اینهمه انسان رو بکشی. به من بسپارشون تا خودم در یک غار زندانیشون کنم. دستور داد تا اونارو سمت ساری بردن و با غل و زنجیر، در غاری زندانیشون کردن.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری
