بـئاتریس پِـرز؛
رفتن به کانال در Telegram
یادداشتهای یک دختر کتابدوست.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
414
مشترکین
-324 ساعت
-137 روز
-4930 روز
آرشیو پست ها
نیمقرن همه چیز در اختیار شما بود، کشورِ غنی، مردمی صبور و فرصتی تاریخی برای ساختن.
و شما همه چیز را تباه کردید.
پاسپورتی ساختید که در جهان بی اعتبار است.
نزدیکانتان رشد کردند و شریفترینها در سکوت، متوقف شدند، جوان باهوش را اگر با شما همراه نباشد از مسیر رشد بازداشتید.
طبیعت را ویران کردید، رودخانهها را خشکاندید و میراث این سرزمین را فرسوده و رها کردید.
نیم قرن موشک ساختید، مردم را وطن فروش نامیدید، برای موشکهایتان در اعماق زمین پناهگاه ساختید اما مردم را بیپناه گذاشتید.
اکنون تنها یک راه باقی مانده است: پذیرفتن پایان.
میان ما و شما دریایی خون فاصلهست. بین ما همه چیز تمام شده است، باور کنید دیگر هیچ راه بازگشتی نیست.
شبِ سوم - نامهٔ دوم
21 می 2025
سروِ بیتکرارم، به گمانم روزی که تو را دیدم، جهان در من بیدار شد، و از آن لحظه، زیستن نه عادت بود و نه اجبار، که تمنای رسیدن به تو، تنها معنای بودنم شد. من، چونان مسافری خسته ولی عاشق، همهی راهها را آمدم، با دستانی پر از شوق و دلی مجروح از امید. لیک دریغ... که تو نماندی. من آن بختبرگشتهام که برای اندکی عشق، چون کودکی به اشک نشسته، آغوش گشود، جان داد، و تهی ماند. در واپسین دقایق، که باید بوی زندگی میآمد، تو با نسیمی از بیاعتنایی گذشتی. در من شکفتی، اما در من نماندی. چون گلی بر شانهام نشستی و سپس چون پرندهای رمیده، پریدی. و اینک، مرا مپرس که چهسان شدم. که چه شد آن دلِ مشتاق، آن چشمِ خیره، آن لبِ به تبسم آلوده. افسوس، که عشق چونان شمشیری بیغلاف بر جانم نشست. افسوس، که درمان نیمهکارهام، خنجری شد در دستِ تو. تا خم شدم، شکستم؛ تا خاموش شدم، خسته شدی. گویی ندانستی که پشت این غم، شوقی برای ماندن بود. و اکنون، منم و سکوتِ پس از تو. تو رفتی، در لحظهای که میخواستیم آغاز شویم. گویی قسمت نبود که زندگیمان زندگی شود. هنوز بوی بودنت بر پیرهنم مانده، ولی دیگر تویی نیست که آن را بشنوی. من اما در همین خاموشی، هنوز دوستت دارم. نه آنگونه که روزی آشکارا گفتم، که آنچنان که امشب، پنهان میگریم. به بدرود نیندیش. من هنوز در همان لحظهای که نماندی، ماندهام. با تمام ناتمامیام، آنکه هنوز امید میبافد از تارِ اندوه
ما زائر دلشکستهی این خاکیم.
اگر امید را دمی رها نکردیم، نه بدان دلیل بود که آن را در خود داشتیم؛
بل بدان سبب بود که امید را چون ودیعهیی به دست ما سپرده بودند تا به دست دیگران بسپاریم.
شبِ اول - نامهٔ اول
27 آوریل 2025
سرورِ بیتکرارم، نمیدانم چه شد... نمیدانم کدام اضطرابِ کور، کدام ترس بینام، مرا از تو ربود. از تویی که چشمانت، شبیه جنگلیست جاویدان، بیمرز، با شاخههایی که تا ابد به سمت آسمان کشیده شدهاند. از تویی که موهایت، انعکاس هزار خورشید گمشده بر بستر رؤیاست. من ترسیدم... ترسیدم روزی بیایی و ببینی این آدم کوچک، شایستهی این همه مهر نیست. ترسیدم روزی از دستت بدهم و از هراسِ آن روز، بیآنکه بخواهم، تو را پیش از رسیدن از دست دادم. کوشیدم به تو نیندیشم. کوشیدم نفرتی مصنوعی بسازم، کوشیدم خاطرههایت را خاموش کنم... اما هر راهی که میرفتم، سرانجام، باز به تو میرسیدم. رسیدن به تو ظلم بود... دور بودن از تو ظلم بود... و چه تلخ است انتخاب میان دو ظلم. تو شبیه موسیقی هستی؛ موسیقیای که بیهوا از درختی کهنه میریزد، موسیقیای که از لابلای شاخههای شکوفهدادهی درخت گیلاس به گوش میرسد؛ تو، موسیقی اندوه بودی، پیچیده در گلوی فراموشی. و من، همیشه در میانهٔ رفتن و ماندن، چیزی را جا میگذاشتم: یا خودم را، یا تو را... یا هر دو را. این عشق، نه فرصت شکفتن داشت، نه توان پژمردن؛ درست مثل مرواریدی که در سینهٔ صدف پوسیده باشد، بی آنکه دستی به نجاتش بیاید. مثل شاخهای شکسته در بادی بیمرکز، مثل رویایی که هیچ وقت جرات تعریف کردنش را نداشتم. چه بگویم از خودم؟ از کسی که برای نجات، به غرق شدن پناه برد؟ از دستی که لرزید، پیش از آنکه بتواند دست تو را بگیرد؟ از قلبی که ترسید... پیش از آنکه بتواند دوست داشتن را بلد شود؟ ای عزیزِ گمشدهام، دوست داشتنت، به من نیاموخت چگونه زندگی کنم؛ تنها فهمیدم چگونه آهسته و بیصدا، در خویش خاموش شوم. حالا دیگر دیر است. تو از آن سویِ تمامی روزهای روشنی که از کفم رفتی، مرا صدا نمیزنی. و من، از این سویِ تمامی شبهای بینام، هنوز گوشم به سکوت توست. با دستهایی که هرگز نرسیدند، با دلی که هرگز فراموش نکرد، با نامی که هرگز از لبم نیفتاد، اما تو... دیگر اینجا نیستی. تنها نشانی که از تو برایم مانده، بوی اندوه است در شبهای بیماه، و شکستنهای بیصدایی که حتی خدا هم نشنید. با تمام غربتِ بودن، من...
