بـئاتریس پِـرز؛
رفتن به کانال در Telegram
یادداشتهای یک دختر کتابدوست.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
419
مشترکین
-424 ساعت
-147 روز
-5230 روز
آرشیو پست ها
زادروزِ پدرِ سرزمینِ پارس؛ کوروش، شاهِ هخامنشی، فرزندِ دشتهای پارس، خجسته باد🫡❤️🔥
شبِ نخست؛ نامهٔ نخست
سروِ من روزی که دل به تو سپردم، میدانستم اینگونه دوست داشتن عاقبتی جز بیقراری ندارد. میدانستم دل اگر بیحساب کسی را جای دهد، روزی همان خانه بر سر صاحبش فرود خواهد آمد. با این همه، چه سود که آدمی گاه عقل خویش را به پای یک دوست داشتنِ بیمحابا قربانی میکند؟ من هم کردم. دانستم و باز هم قدم در همان راه گذاشتم. اکنون نصیب من از آن همه دوست داشتن، اتاقیست خاموش و دلیست که دیگر توان گفتن ندارد. چه غریب است سرنوشت آدمی؛ آنکه روزگاری تمام جهانش را در حضور یک نفر خلاصه میکرد، عاقبت چنان تنها میشود که حتی برای دلتنگیِ خویش نیز همصحبتی نمییابد. من هنوز دوستت دارم. و شاید همین، اندوهناکترین قسمت ماجرا باشد. اگر دوستت نداشتم، شاید میتوانستم از این شب عبور کنم؛ میتوانستم پنجره را بگشایم، هوای تازه را به سینه بکشم و فردا را همچون آدمی که هیچ از گذشته به یاد ندارد آغاز کنم. اما دوست داشتن، چیزی نیست که آدمی به فرمان عقل از دل بیرون کند. میماند؛ درست مثل عطری که از جامهای قدیمی برنمیخیزد، یا جای پای مسافری که سالها پیش از کوچهای گذشته و هنوز بر خاک مانده است. من ماندهام و همین. نه شکایتی دارم، نه طلبی. تنها خستهام. خستگیِ من از آن خستگیهایی نیست که خواب درمانش کند. از آن خستگیست که در جان مینشیند و آدمی را وادار میکند ساعتها به نقطهای نامعلوم خیره بماند و نفهمد دقیقاً برای چه چیزی دلش گرفته است. میداند غمگین است، اما نمیتواند غمش را به زبان بیاورد؛ زیرا بعضی اندوهها آنقدر عمیقاند که اگر به کلمه درآیند، چیزی از حقیقتشان کم میشود. و غم من از همان جنس است. اصیل، آرام، و بیادعا. شاید فردا چیزی از این دلِ شکسته باقی نماند. شاید این خردههای مرا نیز روزگار با خود ببرد و هیچکس نداند در این شب چه بر من گذشت. شاید صبح که برآید، من همان آدم دیروز نباشم. اما امشب، در این تاریکی، هنوز یک چیز را نمیتوانم انکار کنم: که دوستت داشتم. و چه بسا هنوز هم دارم. نه از سر امید، نه به تمنای بازگشت؛ بلکه از آن رو که بعضی دوست داشتنها، حتی وقتی صاحبشان را تنها میگذارند، دست از دوست داشتن نمیکشند. من از عشق تو خستهام، عزیزم؛ اما از دوست داشتنت هنوز نه. و شاید این، تمامِ مصیبت من باشد. برای کسی که هنوز دوستش دارم، اما دیگر توانِ دوست داشتنِ خویش را به اندازهٔ پیش ندارد.
Repost from N/a
جهان به مجلس مستانِ بی خرد ماند
که در شکنجه بوَد
هر کسی که هشیار است
صائب تبریزی
تفنگ برادرم | رِی لوریگا
بعضی کتابها رو نمیخونی که بفهمی چه اتفاقی افتاده؛ میخونیشون که بفهمی آدمها چطور به جایی میرسن که دیگر راه برگشتی براشون نمیمونه. «تفنگ برادرم» یه داستان کوتاه و تلخه، با بوی اتاقهای تاریک، تابستونهای خفه و جوانیِ بیهدف. روایت پسری که برادرش مرتکب قتل شده و حالا خودش مونده و یک تفنگ، یک راز، و جهانی که انگار آرامآرام از زیر پاهاش کشیده میشه. لوریگا خیلی شیک و بیسروصدا درباره خشونت، تنهایی و پوچیِ جوانی حرف میزنه؛ انگار داری نامهای قدیمی رو از کشوی یک میز چوبی بیرون میکشی و میفهمی چیزی درونش هست که بهتر بود هیچوقت نمیخوندی. کتاب کوچیکیه، ولی بعد از بستنِ جلدش، یه مدت توی سرت راه میره.
