چیزی به ذهنم نمیرسه
رفتن به کانال در Telegram
۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
264
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+37 روز
+630 روز
آرشیو پست ها
ما فکر میکنیم کثیفی مهمترین ویژگیِ یک غذای خوشمزه است، چون خوب بودن و تمیز بودن فدای این میشود که غذا سرِ وقت آماده شود و تنها باعث میشود غذا شیک و خاص به نظر برسد؛ اما آشپزی که میداند غذایش خوشمزه است، آنقدر سرگرمِ آماده کردنِ غذا و طعمِ آن است که فراموش میکند آن غذا باید تمیز باشد. گاهی حتی فراموش میکند آن غذا قرار است خورده شود.
_آسوپاس در پاریس و لندن؛ جورج اورول.
ترجمهی بهمن دارالشفایی.
دست و دلم به نوشتن نمیرود. اگر چیزی هم بنویسم آنقدر دراماتیک است که باید سوزاندش؛ فعلاً صبر باید.
از گپزدن با او لذت میبردم. نه در حالیکه لیوانی قهوه و شکلاتِ داغ روبهرویمان بود. از گپ زدن با او، در زمانهای استراحتمان، وقتی در چاهِ آسانسور سیگار میکشیدیم، لذت میبردم.
_آسوپاس در پاریس و لندن؛ جورج اورول.
ترجمهی بهمن دارالشفایی.
من اگر جایی برای کسی موسیقیای میگذارم، آن موسیقی را از نظرِ آن شخص هم گوش میدهم. یعنی بهطورِ ذهنی خودم را جای آن شخص میگذارم تا بفهمم از گوش دادن به این موسیقی چه احساسی دارد. وقتی چیزی دریافت میکنم نیز همینطور، احساسِ انسانها در لحظهی ارسالِ آن موسیقی اهمیت دارد.
چیزی که تو سه سالِ پیش فرستادی را من یادم هست؛ اما نمیدانم چرا تا بهحال جایِ تو به آن گوش نداده بودم. امروز، ساعتِ شش و سی و پنج دقیقهی صبح، از رادیو پخش شد. و من خودم را جای تو گذاشتم و به آن گوش دادم. نمیدانم چرا اینکار را زودتر نکرده بودم، اصلاً نمیدانم چرا اینکار را همانموقع نکردم. راست است که آدمیزاد تا چیزی/کسی را از دست ندهد، ارزشش را نمیفهمد.
دلم میخواهد بگویم روزی ما نیز از اینجا نجات پیدا میکنیم؛ اما از هیچچیز بیشتر از امیدِ واهی نمیترسم.
به چه نگاه میکنی؟ همهچیز مثلِ قبل است. من هستم، با آهنگهای تکراریای که همیشه گوش میدادم. ساعتی که میبندم همان است و عطری که میزنم هم همان. همان کتابی را هم میخوانم که دو سالِ پیش میزدم زیرِ بغلم و با آن رفتوآمد میکردم. تو برای دیدنِ چه چیزِ جدیدی به من خیره شدهای؟
این دورِ هم نشستنها زمانشان گذشتهست. اگر درصدی هم دوباره تکرار شوند، دلِ اینها دیگر با یکدیگر یکی نیست.
امروز حرفِ خاصی نداشتم. نشسته بودم روی پتویی چهارلایه تا شده و از درد شلوارم را در مشتم گرفته بودم و میفشردم. رفتم بالا و یک لیوان چای خوردم، احتمالا الان باز هم میروم. روزِ بدی نبود؛ فردا اما بد خواهد بود.
