چیزی به ذهنم نمیرسه
رفتن به کانال در Telegram
۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
264
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+37 روز
+630 روز
آرشیو پست ها
بغلم میکند. دستم را که روی کمرش میگذارم تکتکِ استخوانها را حس میکنم. میخندد و میگوید بچه بادام است و نوه مغزِ بادام. کلاهِ صورتیای که خواهرش بافته است را روی سرم میگذارد. کلاهی که از وقتی مرا برای اولین بار در آغوش گرفتهست روی سرش بوده. میپرسم خوشحالی؟ با یک لیوان چایِ پررنگ جوابم را میدهد. لاغرتر از همیشه میبینمش، و چایهایش را از همیشه پررنگتر و صورتش را از همیشه گلگونتر. من این زن را دوست دارم، و زنی که او را آفریده است و زنی که توسطِ او آفریده شدهست. این مادرها زندگیِ من هستند. متصل به رگهای خونیِ قلبم. متصل به شاهرگِ گردنم. آدم اگر شاهرگش را از دست بدهد، چه میشود؟ چه میشود؟
برای روزِ تو
1:10
حسّت میکنم؛ روزِ اولِ مدرسه
امنیتی که تو گرماییه که تو دستته.
بهت میگویم یهودیها چهجور آدمهایی هستند. یکبار در اولین ماههای جنگ مشغولِ پیشروی بودیم و شب در روستایی اُطراق کرده بودیم. یک پیرمردِ مزخرفِ یهودی با ریشِ قرمز، شبیه یهودهای خائن، کلهاش را کرد توی چادرِ من. ازش پرسیدم چه میخواهد. گفت: 'قربان، یک دختر برای شما آوردهام، یک دخترِ جوانِ زیبا که فقط هفده سالش است. برای شما فقط پنجاه فرانک.' گفتم: 'ممنون. میتوانی با خودت ببریش. من نمیخواهم مریضی بگیرم.' داد زد:'مریضی؟ جناب سروان هیچ نگرانیای از این بابت نداشته باشید. این دخترِ خودم است!'
_آسوپاس در پاریس و لندن؛ جورج اورول.
ترجمهی بهمن دارالشفایی.
نشستهام کنارِ بخاریِ زنگزده و تکیه دادهام به شلنگِ گاز که به زور بر شیارهای دیوار بندش کردهاند. میخوانم: دولت شوروی برای تحمیلِ امتیازِ نفتِ شمال... صدای باران میآید. پنجره بالای سرم است و صدای ترقِ ترقِ هرازگاهی قطرهای افتادن، را میشنوم. میخوانم: قوای مسلّح شوروی به رغمِ پایان یافتنِ جنگ... مادرم دربارهی اشعارِ ابوالقاسمِ حالت ویدیویی میبیند که صدایش روی هزار است و دربارهی سوگیریهای سیاسیِ آقای حالت حرف میزند. چای میخوری؟ میخورم. میخوانم: این گروه از شوروی تجهیزاتِ جنگی دریافت میکرد و با پشتیبانی از... مادرم ذوق دارد شعری از آقای حالت نشانم بدهد. میدهد. نوشته است:
هر که پرسید ترقّی چه اساسی دارد؟
گفتم: این راه نه درسی، نه کلاسی دارد
کرسیِ عزت و اجلال کسی خواهد یافت
که نه علمی، نه کمالی، نه حواسی دارد
شعرهای این آقا بد هم نیست. جالب است. وقتی مادر 'که من دوست دارم در نوشتههایم مامان بگویمش' میرود، فکر میکنم دربارهی چه بنویسم؟ من تنها چیزی که بلدم بازگو کردنِ اتفاقیست که در واقعیت و یا در ذهنم میافتد. بندهخدایی را یادم است که میگفت: نویسندگانِ رئال به درد نمیخورند چراکه همان چیزی را که زندگی میکنیم به خوردمان میدهند. من عقیده داشتم هر نظرِ کلیای اشتباه است، و دارم؛ پس در حالیکه اینجا بیواهمه و لحظهای مینویسم، میخوانم: هنوز نشانهای از تخلیهی ایران از سوی قوای شوروی... ذهنم میپرد. بلند میشوم و میروم روی تخت. نمیدانم سوسکی که دیشب زیرش بود را کشتهاند یا جناب منتظر است بخوابم تا بیاید و لا و لوی لباسم بلولد، اما خب میدانیم که شوروی نیز به کمکِ جمعی از کمونیستهای سابق...
اگر خداوند بهنحوی در آن لحظه یک فرصتِ دوم به من میداد، همهچیز را دوباره همینطور انجام میدادم.
اگر آدم وقت داشت و زندگینامهی بعضی آدمها را مینوشت، کارِ جالبی میشد. این که سعی میکنم آدمهای محلهمان را توصیف کنم، صرفاً از سرِ کنجکاوی یا جالب بودنشان نیست، بلکه به این دلیل است که آنها بخشی از زندگیِ من هستند. بله عزیزان، من دربارهی فقر مینویسم و اولین برخوردم با فقر همین محله و همین آدمها بودند.
_آسوپاس در پاریس و لندن؛ جورج اورول.
ترجمهی بهمن دارالشفایی.
دبیرِ شیمی امروز میگفت یکی از لحظاتی که دعا اجابت میشود وقتیست که شما چیزی یاد میگیرید. اگر به دین اعتقادی ندارید هم مهم نیست؛ فقط بدانید وقتی به یک مطلبِ علمی پی میبرید و از فهمتان لذت میبرید، خدا همانجاست.
سریال Dark را شروع کردم. برای تماشای هر قسمت باید حتماً دفترچهای کنارم باشد و همهچیز را یادداشت کنم تا نسبتهای فامیلیشان فراموشم نشود. اینقدر پیچیده...
هیچ نقشی زیرکانهتر از نقشِ طبیعیِ خودِ آدم نیست؛ زیرا هیچکس باور نمیکند که کسی پیدا شود که نقابی بر چهره نداشته باشد.
_شیاطین
ترجمهی سروش حبیبی.
