fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

چیزی به ذهنم نمیرسه

چیزی به ذهنم نمیرسه

رفتن به کانال در Telegram

۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
264
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+47 روز
+530 روز
آرشیو پست ها
شب بخیر فعلاً

مدام می‌نویسم و مدام فکر می‌کنم یک‌چیزی کم است. فکر می‌کنم متن‌ها تهوع‌آور از آب در می‌آیند. تنها دلیلِ خلوت شدنِ اینجا نیز همین است که از نتیجه راضی نیستم.

وقتی غذا سوپ است و مرا صدا می‌کنند، به تو فکر می‌کنم. پشتِ میز که می‌نشینم، در حالی‌که حوصله‌ام به اندازه‌ی تمامِ قابلمه‌های شیرِ دنیا سررفته، با تو حرف می‌زنم. وقتی اینترنت حتی آنقدری خوب نیست که با سوپم یک ویدیوی کومان ببینم، به تو نگاه می‌کنم. به تو و به مسیرِ رفتنت. وقتی از نوشتن عاجزم، صفرِ صفرِ صفرم، به تمامِ چیزهایی فکر می‌کنم که در آن برگه‌های کاهی نوشته بودم. به تمامِ جوهرهای کاغذها، نقاشی‌های بدترکیبی که می‌کشیدم و فکر می‌کردم شجره‌ام باز می‌گردد به داوینچی. و نگاهم به توست، به مسیرِ رفتنت است. دیدی؟ وضع خراب‌تر از این‌ها بود که تو می‌دیدی. بیدار که می‌شوم، پتو به سنگینی سنگِ قبر است. حالا تو بیا و بلندش کن. بخاطرِ همین خوب است جای آلارمِ شکنجه‌آور، کسی دیگر بیدارت کند. بیاید و سنگ را از روی روده‌هایت بردارد. می‌گویم می‌آیی؟ و نگاهم به توست. به مسیرِ رفتنت است. امید را همیشه دوست داشتم. ویدیوهای تحلیل موسیقیایی‌اش را در یوتوب می‌دیدم و در کست‌باکس گوش می‌دادم و هرطور که می‌شد پیگیرش بودم. با تمامِ هیجان و شور و شوق می‌نشستم روبه‌رویت و از مقطعِ پیشرفتِ تمِ موسیقیِ بازیِ مافیای دو حرف می‌زدم. خیره می‌شدی. نگاهم به تو بود. تمام و کمال. نگاهم به مسیرِ رفتنت بود. و هست. و نمیدانم. یاد ندارم تو رفته باشی یا نه. باید نوشته‌های احساسی را کمتر جمع و جور کرد. نشسته‌ام لبه‌ی تخت و نا ندارم بلند شوم. هنوز برای برداشتنِ سنگ‌ها از روی بدنم، خیسِ عرقم. دیگر نگاهم به تو نیست. چون نمی‌توان از کسی که وجود ندارد، انقدر عادی نوشت.

از امروز، گوش دادنِ جافکری رو شروع می‌کنم.

The cancel - Run.mp36.14 MB

Aemia - Zendebad.mp32.70 MB

این متن ناراحت‌کننده نیست. اگر بود هم باشد. مهم واقعی بودنش است. این روزها زیاد به آن سوال فکر می‌کنم؛ خیلی زیاد. آمده بودند اینجا که کمی استراحت کنند و بعد بروند اردبیل. او یک تی‌شرتِ پولوی سرمه‌ای تنش بود و مرا دو مرتبه محکم بغل کرد. از آن بغل‌های خوب. از آن بغل‌های گرم. مادرش پرسید: پکری؟ گفتم: اوضاع خوب نیست. گفت: آسیبِ روحی؟ سر تکان دادم که نه. گفت: آسیبِ جسمی؟ سر تکان دادم که نه. گفت: آخر درگیری که برای سنِ شما نیست. گفتم: مسئله همین است. چند فحشِ خواهرومادر داد به هرکس که مرا به این روز انداخته. بعد هم خندید و گفت: انتقامت را گرفتم. خندیدم و به آن سوال فکر کردم؛ زیاد. خواهرش هم بود. گفت: بریز بیرون. مثلاً گریه کن. سرم را انداختم پایین. مادرم درِ گوشم گفت: البته الان نه. و من به آن سوال فکر کردم؛ خیلی زیاد. رفتم و نشستم در ماشین. گفتم: اردبیل خوش بگذرد. برای‌مان عکس هم بگیرید. برنامه‌ی موسیقیِ سامسونگ را باز کردم و زدم یک‌چیزی برای خودش بخواند. به مغازه‌های راسته‌ی میدان مادر نگاه می‌کردم. گفتم چرا کسی باید بخواهد خودکشی کند؟ من آنقدر دنبالِ دلیل‌های مختلف زندگی را جوریده‌ام، که اکنون طعمِ یک دانه شِکر هم مرا از حرف زدن درباره‌ی این موضوع دور می‌کند. حتی از به زبان آوردنِ کلمه‌اش. بله، رفت آهنگِ بعدی. آهنگِ "زنده‌باد" بود. فهمیدم چرا آدم باید بخواهد خودش را بکشد. و به آن سوال فکر کردم؛ خیلی زیاد. از مشکلات نوشتن هنر می‌خواهد و من آدمش نیستم. من هرچه ببینم می‌نویسم و برای همین اکثرِ نوشته‌هایم نصف‌شب‌ها آماده می‌شوند‌، چراکه نورِ بسیار چشمانِ آدم را می‌بندد. الان آمدم و نشستم روی تخت. با نهایتِ مهارت قلنجِ انگشتانم را شکستم. شانه را برداشتم و موهایم را شانه زدم. و از خودم آن سوال را پرسیدم. و به آن فکر کردم؛ خیلی زیاد. که چرا مرا هم دی‌ماه نکشتند؟

Day - No, I'm Not a Human OST (1).mp37.19 MB

تابستانِ ۰۵

ساعتِ خوابم، ساعتِ خوابِ یک مرغ است، نه کم و نه بیش. دهِ شب می‌خوابم و چهارِ صبح بیدار می‌شوم. دوان دوان می‌روم سمتِ گوشی‌ام که هشتاد و سه آلارمِ دیگرم را خاموش کنم. حساسیت پدرم را درآورده‌. بعضی روزها به انتخابِ خودش آرام و ملایم است و بعضی روزها حتی نمی‌گذارد نفس بکشی. تاکنون رکوردم چهارده عطسه‌ی پیوسته بوده است. "می‌خواستم سرم را قطع کنم." امروز رفتم پیشِ بچه‌ها که یکی دوماهی می‌شد ندیده بودم‌شان. فکر کنم یک‌ماه. نمی‌دانم. و فهمیدم واقعاً هنوز دلایلی برای زندگی کردن وجود دارد. برای بارِ صدهزارم این اثبات برایم صورت گرفت. دُن‌کیشوت در صفحه‌ی هشتادوشش متوقف شده. دقیقا در جایی‌ که تصمیم گرفته‌اند کتاب‌های پهلوانیِ شخصیت را بسوزانند، تا داستان‌های اساطیر، توهمی در ذهنِ کسی ایجاد نکنند و مردم خود را پهلوان نپندارند. فردا حداقل صد صفحه‌اش را می‌خوانم. بعد از اتمامِ تست‌های فصل اول آی‌کیوی دوازده و فصل دوم شیمیِ ده. فی‌الکل، نمی‌دانم درباره‌ی امروز دیگر چه می‌شود گفت. پروفایل‌های برخی از شماها را هم چک کردم. خوش‌سلیقه‌اید. جالب‌ایم. باریکلا به ما. برای خودتان دست بزنید. متنی هم درباره‌ی بنری که در اتوبان دیدم، آماده کرده بودم. فردا اگر وقتش شد، می‌فرستم. مراقب خودتان باشید. شب هم بخیر.

درگیرِ ساختارِ چند شعر هستم. ازشون خواهم نوشت.

۱. عمده مانع من از پول جمع کردن خریدِ کتاب است که در من مرض است و نمی‌توانم جلوی آن را بگیرم. ۲. کتاب خریدن مرا خانه خراب کرده. کتابِ خوب بسیار است و نمی‌توان از آن‌ها دست برداشت. بضاعت هم به‌قدر کفایت نیست. -محمد‌علی فروغی، یادداشت‌های روزانه‌. @startreatments

فکر کنم تاکسی درایور را نه یا هشت ماهِ پیش دیدم. دقیقش مهم نیست. یادم هست سکانسی داشت که در آن کاندیدِ ریاست‌جمهوری می‌آمد و می‌نشست توی تاکسیِ تراویس. در همان لحظه بارانِ تندی در خیابان شروع به باریدن می‌کرد. "دقیق خاطرم نیست، هرچقدر در ذهنم باشد می‌گویم." تراویس می‌خندید و می‌گفت باران به پاک کردنِ زباله‌ها در پیاده‌رو‌ها کمک می‌کند. الان ساعت‌های طولانی کار می‌کنم. شش بعد از ظهر تا شش صبح و حتی بعضی‌وقت‌ها هفت روز در هفته. شب‌ها تمامِ حیوان‌ها می‌آیند بیرون. پولدارها، معتادها، بیمارها، فاسدها. اما یک روز یک باران شدید خواهد آمد و تمامِ این کثافت‌های خیابان‌ها را خواهد شست." حالا رعدوبرق می‌زند‌. پس از روزها، شدید. هم صدایش می‌آید و هم نورش را از پنجره‌ی اتاق می‌بینم. می‌دانی دلم چه می‌خواهد؟ اینکه باران ببارد‌. شدیدترین بارانی که تا‌به‌حال باریده. و نه‌تنها خیابان‌ها، تمام لجن‌های داخلِ خانه‌ها را هم بشوید و روان کند بیرون. فقط بیرون. حوصله‌اش نیست بیش از این طولانی‌اش کنم. کاش فردا خیابان‌ها خیس از آب باشند و راه که می‌روی، صدای شلپ‌شلپ را بشنوی. دیگر هم بوی باتلاق به دماغت نخورد.

"می‌شد کمی ادیت قاطی کرد و عکس را خوش رنگ و لعاب‌تر کرد‌. اما من نیازی به ادیتِ مسیرِ بهشت‌زهرا ندیدم."

هوا خوب است. فراتر از حدِ تصور.
هوا خوب است. فراتر از حدِ تصور.

1|3 - Pink + White - Frank Ocean (320).mp37.20 MB

کلید را می‌اندازی و می‌پیچانی. انقدر آرام هل نده. محکم باش. در را باز کن و ببین که هیچکس منتظرت نیست. جدیداً‌ دیرتر شب می‌شود. هنوز تابستان است و خیالِ تمامی هم ندارد‌. وارد که می‌شوی، نورِ کم‌رنگی از پنجره‌ی آشپزخانه ریخته روی فرش‌ها. تو که بلدی تاریکی به‌ بار بیاوری، آن نور را هم پاک کن. برو توی اتاق و پنکه را بزن. نخواستی هم نزن. می‌دانی فردا باید چه بپوشی‌. می‌دانی بهتر است کلیدت را یادت نرود. می‌دانی هیچکس منتظرت نیست؟ می‌دانی. از این‌همه دانستن خسته نیستی؟ آخ، یادم نبود سوالِ کسی را جواب نمی‌دهی. اما من جواب دادم. همه‌چیز را. یادت هست؟ نشسته بودم صندلیِ جلو و منتظر بودم ترافیکِ جلوی تره‌باز باز شود. چشم‌هایم می‌سوخت، و گلویم، و هرچه کاغذ در کوله‌ام داشتم. داشتی از مرگ حرف می‌زدی. گفتی می‌دانی آدم عزیزش بمیرد، چه شکلی می‌شود؟ نگاهم از ترافیک افتاد به خودم در آینه‌ی بغل. چشم‌هایم قرمز بود. در گودی‌شان می‌شد آب ریخت و ماهی قرمز انداخت. سرم را گرداندم طرفِ تو. گفتی بله، می‌دانی. می‌دانستم. مثلِ تو که حالا باید بدانی هیچ‌کس هیچ‌جای این دنیا منتظرت نیست. چه خوش‌خیال! فکر کردی که چه؟ از آقا پرسیدم کلاس ریاضی‌تان جلسه‌ای چند؟ گفت ده تومان. سرم را انداختم پایین. گفت خانواده می‌توانند تقبل کنند؟ سرم رفت پایین‌تر. گفت بالاخره باید به اندازه‌ی کارم پول بگیرم. سرم خم‌تر شد، پایین‌تر، پایین‌تر. نکن آقا. باید دو لیتر روغن بزنی تا این لولا از غژغژ بیفتد. نکن. می‌دانی آدم عزیزش را از دست بدهد، چه شکلی می‌شود؟ غمِ اولاد دیده‌ای؟ دیده‌ای؟ چه بد. حالا برعکسِ همیشه که تو منتظرش بودی، او منتظرِ توست. وایسا ببینم، اصلاً منتظرش بودی؟ ببین این‌ها را. فکر می‌کنند من یاوه می‌گویم. بد هم فکر نمی‌کنند. چون فکر نمی‌کنند. کاش آن‌جا که دمِ تره‌بار بودیم می‌زدیم بغل و یک کیلو شلیل می‌گرفتیم. شلیل‌ها خوشمزه‌اند. حداقل وقتی می‌رسی خانه‌ای و تنهایِ تنهایی، چند شلیل داری نگاه‌شان کنی. شلیل دوست داری؟ دوست داشته باش. نه نورِ تابستان می‌ماند و نه کلاس‌های خصوصی. شلیل‌ها می‌مانند. فقط شلیل‌ها.