the 1380s
رفتن به کانال در Telegram
مهمنیست کی هستی؛ تو دوستِخوب منی -الف
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
228
مشترکین
+124 ساعت
-207 روز
-1230 روز
آرشیو پست ها
229
خلاصه سرت رو درد نیارم عزیزم،
منم دارم بالا میارم؛ هرآنچه که تو این مدت بلعیده بودم و به خوردم داده شد رو. حالا خسته ترینم. لطفا کولهام رو سنگین تر از اینی که هست، پُر نکن.
بذار جلوتر راه برم و فاصله بگیرم.
229
کاش متولد دهه هفتادی میبودم که ١۴٠١ تموم کرده بود.
یا لااقل تا الان داشت تو ایتالیا برای شاگردای یه کلاس خصوصی هنر و طراحی تدریس میکرد.
#زندگی_بی_حاشیه
#ایران
229
عملا خیلی از محدودیت ها وجود نداشت برای ترس و سانسور.
سوال اصلی اینجاست.... بدون دخالت مذهب و سیاست چه آثاری از فرهنگ و هنر میتونست وجود داشته باشه ⁉️
229
🪑دوستم میگفت استادشون سوال پرسیده که -اگر دوره رنسانس ایران بودین، چه اثر هنری ثبت میکردین؟-
و من یاد قضیهای افتادم که همیشه مثل یک معمای حل نشده برام باقی میمونه.
اونم اینکه.. "اگر ایران هیچوقت بهدست جمهوری اسلامی نمیوفتاد، چه شکلی میشد؟"
229
امشب بارونی بود. مخمل رو بغل گرفته بودم و از بالکن داشتیم بیرون رو دید میزدیم.
واحد یکی از ساختمونهای به نسبت دور، چراغشون از بقیه واحدها نارنجی تر میزد.
داخل، دو نفر بودن که باهم تاب میخوردن و تانگو میرقصیدن.
ناخودآگاه لبخندم جون گرفت.
تو دلم گفتم ” کاش ما جای اونا بودیم.“
بااینکه نمیشناختمشون، عمیقا آرزو کردم خوشبخت باشن و زمانی هم برسه که یکی مارو ببینه و اونم با خودش بگه ”کاش ما جای اونا بودیم.“
- به همکاریِ e & N -
229
≈ 2 : 59
اگر چیزی برای به اشتراک گذاشتن وجود داشت
حتی برای دزدیدن موزیکهای تکنسخهء هم:@zendemundanbot
229
هیچوقت وجود مخمل برام عادی نمیشه.
دقیقا مثل روز اولی که دیدمش ذوقشو دارم.
(از یکماهگیش تا الان که دو سالشه)
وقتی دراز کشیدی و یه موجود پشمالوی چهاردست و پا میاد از روت رد بشه، و یا گاها میشینه روی قفسهسینهات، به معنای واقعی کلمه خیلی بامزست.
229
مشکل اونجایی بود که بلد شدم سانسورچی باشم.
هیچکس منِ واقعی رو نپرسید، ندید، نشناخت و نخواست.
229
پوک سنگینی از سیگارش گرفت.
جمع دوستاش گرم صحبت و خنده بودن. اون زل زده بود به یه نقطه نامعلوم. تو فکر بود.
به انعکاس نور نگاه میکرد.
"موبایل لعنتی. دوباره جا مونده تو اتاق...، تو گوشیتو میدی یه عکس بگیرم؟ راستش میخوام یادگاری بمونه!"
تهمونده سیگار رو خاموش کرد. دلتنگ نوری بود که خیلی وقته دیگه نیست.
19oct،
-از لابلای گلبرگهای آفتابگردان، نور دوباره متولد میشود-
229
اینکه با ذوق رفتم کتابخونه دانشگاه، کتابهامو انتخاب کردم گذاشتم کنار و بعد خانومیِ اونجا گفت کتابهارو نمیتونی ببری چون اسمت تو سامانه نیست، کل روزمو خراب کرد.
ムカつく !
229
با اولین دوستِ دانشگاهیم حرف میزدیم، یهو برگشت گفت:
‹ تو ادم مهربونی هستی امیدوارم ادمای مهربونم سر راهت قرار بگیرن ک اذیت نشی از ادما.. ›
خوشحال و بغضیترینم.
