مکتوباتِ زن آقا...☫
رفتن به کانال در Telegram
زنآقا تعریف نیست؛ شهرتِ منه. و اینجا، حرفها مکتوب میشوند با چاشنیِ روزمره. ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=1f81bf5d1688
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
233
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+17 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
خالهشون میگه متاسفانه به پدرشون رفتن؛
اما من میگم خداروشکر که صورتشون به پدرشون رفته، ان شاالله سیرتشون هم به پدرشون بره🙂↔️
تو تنها آرزوی برباد نرفته منی؛ تنها درختِ خشك نشده، تنها شهرِ ويران نشده.تنها گیلاسِ كرم نخورده، تنها گلِ پژمرده نشده. تنها کتابِ پاره نشده. تنها امیدی که از نفس نیفتاد. تنها چراغِ خاموش نشده.
Repost from امـیـنالـلّـه
؛
ولی جامعه از بود و نبود خود سخن میگوید؟
خاک بر سر امتی که نتوانند از امامش حفاظت و مراقبت کنند..
خاک بر سر خواصی که از بود و نبود امام جامعه دلهره ندارند و از جایگزین انتخاب کردن برای او حرف میزنند..
Repost from نامَحرمآت🇮🇷
آقا فرمودن:
ما باشیم یا نباشیم...
؛
کار ما به کجا رسیده که رهبر فعلی هم آماده شهادته
خاک بر سر اونی که هزینه امام کشی رو نزدیک به صفر کرد...
Repost from رسانه رهبر انقلاب اسلامی
📖 متن کامل پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای، رهبر معظّم انقلاب بهمناسبت تشییع و تدفین آقای شهید ایران | ۱۸/تیر/۱۴۰۵
🔗 Rahbar.ir/s/1522
▪️ #یالثارات_الحسین | #باید_برخاست
📲 @rahbar_enghelab_ir
لطیف بودی، اما استوار.
شوخطبع بودی، اما باوقار.
مهربان بودی، اما اهل اغراق و نمایش نبودی.
یادم نمیرود با چه حوصلهای پاسخ پیامهای همه را میدادی. مطمئنم هر روز دهها و شاید صدها پیام داشتی؛ اما هر کس صدای تو را میشنید، احساس میکرد تنها مخاطب توست. این، هنر دلهای بزرگ است.
وقتی خواستم برایت بنویسم، قلمم بارها ایستاد. با خودم گفتم: چه بنویسم که فردا، آن سوی این دنیا، نگویی: «کاش این را ننوشته بودی.»
اما یک چیز را با تمام وجود میتوانم شهادت بدهم...
بشری جان...
تو متعادلترین انسانی بودی که در تمام عمرم شناختهام.
بیشتر ما یا اندکی به افراط میرویم یا به تفریط؛ اما تو درست بر مدار تعادل حرکت میکردی. نه احساساتت از عقل پیشی میگرفت و نه عقل، مهربانیات را کمرنگ میکرد. هر کس تو را از نزدیک شناخته باشد، بیتردید این سخن را تأیید خواهد کرد.
امروز، هرچند جسمت میان ما نیست، اما حضورت را هنوز احساس میکنیم.
در خوابهایمان به دیدارمان میآیی، دلمان را آرام میکنی و میگویی: «بیتاب نباشید.» میگویی: «گرفتاریهایتان را به من بسپارید تا خدمت حضرت ولیعصر (عج) عرضه کنم.»
خوشا به سعادتت، شهیده عزیزم...
مطمئنم امروز نیز نگاه مهربانت از ما برداشته نشده است.
بشری عزیزم، شهادت میدهم که در نیکی به مادرت و خدمت به او کمنظیر بودی. با عشق از او پرستاری کردی، حرمتش را پاس داشتی و لحظهای از مهر ورزیدن به او غافل نشدی. خوشا به سعادتت که خداوند مزد آن همه محبت، خدمت و اخلاص را با شهادت به تو ارزانی داشت. گوارای وجودت، عزیز دلم.
و پدرت... آن شهید عزیز برای تو تنها یک پدر نبود؛ امام و الگو هم بود. هنوز در خاطرم هست که میگفتی: «با اینکه کمردرد دارم، باید فرزند دیگری بیاورم؛ برای اسلام، برای ایران.» و دیگران را نیز به این نگاه دعوت میکردی.
و امروز، همان فرزند عزیزت، نماد جنایت همان رژیم جنایتکاری شده است که سالها دستش به خون بیگناهان آلوده بوده است.
دلم برای زینبت خون است... برای محمدحسین و محسن نیز.
اما مطمئنم اکنون، بیش از روزهای زندگی دنیایی، حواست به فرزندانت، به خانوادهات، به مردم ایران و به همه عاشقان اسلام هست.
از تو کم نوشتهام؛ نه از آن رو که گفتنی کم بود، بلکه چون تو را نمیتوان در چند صفحه خلاصه کرد.
بشرایِ غریب من...
تو باید کتاب شوی؛ کتابی که دختران این سرزمین هر روز مرامنامهات را بخوانند، بیاموزند و زندگی کنند.
[به قلمِ دوستِ شهیده سیده بشرا]
خودم هم نفهمیدم چطور سر از دارالذکر درآوردم. شاید بعدها جزئیاتش را نوشتم.
گوشه صحن آزادی سیمان و ماسه سنگ روی هم ریخته بود و کارگرها با فرغون سیمان آماده میبردند داخل. چند تا از محافظها جمع شده بودند و میخواستند حالا که کارشان تمام شده بروند فاتحهای بدهند به قبر رهبرشان. بینشان ایستادم. لباسم و هیبت و کلاهم من را همشکل آنها کرده بود. چندتا چندتا داخل شدیم.
کارگرها داشتند کف دارالذکر را سنگ میکردند، سنگهای ابر و بادی سبزرنگ مثل بقیه کف آنجا. کنار دارالذکر سنگهای سفید مرمر آماده بود که روی کف قرار بگیرد به نشانه محل دفن.
کف آنجا بیفرش بود. فقط قالیچهای بود و رحل قرآنی روی قالیچه. اول سید امید مؤذنی نشست و خواند. بعد صوت را راه انداختند و احمد ابوالقاسمی نشست به قرائت.
کارگرها سیمان میریختند و با کمچه مرتب میکردند و سنگ میگذاشتند و با تراز صاف میکردند و ابوالقاسمی میخواند.
پیش خودم فکر کردم شاید در این شلوغیها کسی فکر نکرده باشد برای آقا و به جای او زیارتنامه بخواند، خواندم ...
تمام چهار دیوار دارالذکر با کاشیکاریها و هنر ایرانی پوشیده بود، حتا سقف. تصاویر تهران و جمکران و نجف و کربلا و مشهد از جلوی چشمانم گذشت. قرآنی برداشتم و توی دلم گفتم خدایا یک چیزی نشانم بده. قرآن را باز کردم اولین آیهای که در چشمم نشست، آیه ۵۷ سوره مریم بود:
وَرَفَعْنَاهُ مَكَانًا عَلِيًّا
[و او را به جایگاه و مقام بلندی ارتقا دادیم.]
✍️ روایت مهدی قزلی از خاکسپاری آقای شهید
