fa
Feedback
مکتوباتِ زن آقا...☫

مکتوباتِ زن آقا...☫

رفتن به کانال در Telegram

زن‌آقا تعریف نیست؛ شهرتِ منه. و این‌جا، حرف‌ها مکتوب می‌شوند با چاشنیِ روزمره. ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=1f81bf5d1688

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
233
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+17 روز
+130 روز
آرشیو پست ها
" وَكُلُوا وَاشْرَبُوا وَلَا تُسْرِفُوا ۚ إِنَّهُ لَا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ" ۳۱/اعراف زندگی با آیه‌ها "روِز هشتم"
" وَكُلُوا وَاشْرَبُوا وَلَا تُسْرِفُوا ۚ إِنَّهُ لَا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ" ۳۱/اعراف زندگی با آیه‌ها "روِز هشتم"

امشب سر سفره‌ی افطارِ یکی از مردهای بزرگِ همین روستای ساده نشستیم… مردی که مهربانی از چهره‌اش می‌بارید و مهمان‌نوازی‌اش آدم را شرمنده می‌کرد. سال‌هاست نفس کشیدنش با صدای آرام دستگاه اکسیژن گره خورده… از همان سال‌هایی که در لباس سبز پاسداری، جوانی‌اش را برای وطن گذاشت. جانباز شیمیایی است؛ نفس‌هایش سخت، قدم‌هایش سنگین از ترکش‌هایی که هنوز در پاهایش جا خوش کرده‌اند… اما دلش؟ دلش هنوز ایستاده است. سال‌هاست خانه‌نشین شده، اما لباس سبزش هنوز به چوب‌رختی آویزان است. با لبخند می‌گفت: «این لباس هیچ‌وقت از تنم درنیومده… هنوزم هر جا برم، با همینه.» و من نگاه می‌کردم به آن لباس… به آن مرد… به غروری که زیر سخت‌ترین نفس‌ها خم نشده بود. با کمترین حقوق زندگی می‌کند، با دردِ همیشگی، با نفس‌هایی که به زحمت بالا می‌آیند… اما وقتی از وطن حرف می‌زد، صدایش جان می‌گرفت. عاشقانه از خاکش می‌گفت، از روزهای جبهه، از رفاقت‌ها، از ایمان. بالای تختش عکس رهبری بود؛ نه از سر عادت، از سر اعتقاد. با همان صداقتِ ساده‌ی روستایی‌اش به آن افتخار می‌کرد. امشب، من بیشتر از اینکه مهمان سفره‌ی افطارش باشم، مهمانِ بزرگیِ دلش بودم. و به خودم گفتم بعضی آدم‌ها با اینکه سال‌هاست سخت نفس می‌کشند، اما هنوز هوای خیلی‌ها را دارند… ایام تبلیغی ماه رمضان/۸ اسفندِ ۴۰۴ #یادداشت‌های‌یک‌زن‌آقا

لباسِ همیشه سبز؛
لباسِ همیشه سبز؛

ترامپ عوضی تو رو جدت ماه رمضون حمله نکنی. اینا می‌گیرن دهنتو سرویس می‌کنن، یه یوم‌اللّه دیگه میاد تو تقویم، هر سال وسط ماه رمضون باید بریم راهپیمایی. برو بعداً بیا.

Repost from •مکتـوم
السلام علیک أيها الصائم الغائب.. سلام بر تو، ای روزه دارِ غایب..

بسم الله 🌙

سلام بر دل‌های کریم🌿 در یکی از روستاهای حوالی مشگین‌شهر، مسجدی هست که حدود ۱۵ سال درهایش بسته بود… ۱۵ سال بی‌اذانِ جماعت، بی‌صف‌های به‌هم‌چسبیده‌ی نماز، بی‌صدای «آمین» مردم. اما امسال، در این ماه مبارک، چراغش دوباره روشن شد… و دل‌های مردمش دوباره راه مسجد را پیدا کردند. حالا به مناسبت میلاد کریم اهل‌بیت، امام حسن مجتبی (ع)، قصد داریم در همین مسجدی که تازه جان گرفته، جشنی برپا کنیم. و سفره‌ای ساده اما از جنس کرامت پهن کنیم… تا مردم این روستا مهمانِ سفره‌ی کریمی باشند که هیچ‌گاه دست رد به سینه‌ی سائلی نزد. برای برگزاری این جشن و فراهم کردن افطاری، نیازمند همراهی و یاری شما بزرگواران هستیم 🤍 هر مبلغی می‌تواند سهمی در پهن شدن این سفره‌ی کریمانه و شاد شدن دل‌های اهالی این روستا باشد. باشد که این قدم کوچک، ذخیره‌ای باشد برای روزی که همه محتاج کرامتیم… یا کریم اهل‌بیت ✨ 6219861801529651 "💳 زهرا مهدوی پور"

دعای روز نهم ماه مبارک رمضان🌙 اللهمّ اجْعَلْ لی فیهِ نصیباً من رَحْمَتِکَ الواسِعَةِ واهْدِنی فیهِ لِبراهِینِکَ السّاطِعَةِ وخُذْ بناصیتی الى مَرْضاتِکَ الجامِعَةِ بِمَحَبّتِکَ یا أمَلَ المُشْتاقین.

" إِنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ" ۹۱/مائده زندگی با آیه‌ها" روزِ هفتم"
" إِنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ" ۹۱/مائده زندگی با آیه‌ها" روزِ هفتم"

Repost from N/a
این دستِ عباس بن علی بود که دستِ ما را برای ادامهٔ زندگی زنده نگه داشت؛ وگرنه ما کجا و تابِ غمِ دنیا کجا.

روزه دارم من و بر روز نهم حساسم از سحر یاد لب خشک عمو عباسم🌙

این روزها بیشتر از همیشه می‌فهمم چه نعمتیه شهری که صدای اذان و هیئت و نماز جماعتش هیچ‌وقت خاموش نمیشه… چه نعمتیه مسجدی که درش همیشه بازه و چه نعمتیه بودنِ «ملا»‌ها (همون‌طور که آذری‌ها صداشون می‌کنن.) اینجا اما روستاهایی هستن که سال‌ها منبری نداشتن، سال‌ها کسی نبوده جلو بایسته و بگه «الله‌اکبر». مسجدهایی که فقط شاید رمضان‌ها درشون باز میشده… و حتی بعضی رمضان‌ها هم نه. همسرم حالا برای نماز مسجدی میره که پانزده سال امام جماعت نداشته… پانزده سال صدای منبر تو اون مسجد نپیچیده بوده. و حالا… هر وقت نماز جماعت یا جلسه قرآن برگزار میشه، انگار یه تکه از بهشت رو آوردی وسط روستا. مردم با شوق میان؛ هر روز تعدادشون بیشتر میشه. کوچیک و بزرگ، با دل‌های مشتاق، میان که فقط بشینن و گوش بدن. بچه‌ها با ذوق می دون سمت مسجد به امید اینکه امروز نوبتشون بشه دعای فرج رو بخونن؛ و با یه صلوات دسته‌جمعی تشویق بشن. دختر کوچولوها سفره‌های افطارشون رو تو مسجد پهن می‌کنن، با چشم‌های برق‌زده از «عمو ملا» خواهش می‌کنن کنارشون افطار کنه… اینجا تازه فهمیدم گاهی روشن بودن چراغ یک مسجد میتونه دل یک روستا رو زنده کنه. و گاهی یک نفر که بایسته جلو و بگه «الله‌اکبر» میتونه امید رو برگردونه به سال‌هایی که خاموش گذشته بودن… + خدایا هزاران بار شکر بابتِ الله‌اکبر ی که از مسجد میاد. هزاران بار شکر بابت نماز جماعت. ایام تبلیغی ماه رمضان/اسفندِ ۴۰۴ #یادداشت‌های‌یک‌زن‌آقا

ولی آسمونِ اینجا؛ واقعا آسمونه....

دامنه‌ی"کوهِ سبلان" یا به قولِ آذریا "ساوالان"...

انقد ابرا خوشگله که یا خدا. کاشکی می‌شد رو ابرا همدم خود ابرا شم.

درستایشِ آسمان‌‌و اَبر...
درستایشِ آسمان‌‌و اَبر...

دعای روز هشتم ماه مبارک رمضان🌙 اللهمّ ارْزُقنی فیهِ رحْمَةَ الأیتامِ و إطْعامِ الطّعامِ و إفْشاءِ السّلامِ و صُحْبَةِ الکِرامِ بِطَوْلِکَ یا ملجأ الآمِلین.

سحر هشتم/ چه غمی؟ که تا ابد «اگه همه ولم کنن امام‌رضا(ع) رو دارم.»

" يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ" ۵۴/مائده زندگی با آیه‌ها "روزِ ششم"
" يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ" ۵۴/مائده زندگی با آیه‌ها "روزِ ششم"