fa
Feedback
مکتوباتِ زن آقا...☫

مکتوباتِ زن آقا...☫

رفتن به کانال در Telegram

زن‌آقا تعریف نیست؛ شهرتِ منه. و این‌جا، حرف‌ها مکتوب می‌شوند با چاشنیِ روزمره. ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=1f81bf5d1688

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
232
مشترکین
-124 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+330 روز
آرشیو پست ها
یکی از قشنگیای زندگیم؛ یکی بودنِ روز تولدم با مامان هست. البته سالگرد ازدواجم هم نیز...✨

و روزِ ۳۶۵ام...💛🌱
+2
و روزِ ۳۶۵ام...💛🌱

"روزی که از آنِ منه..."

sticker.webp0.03 KB

Repost from فآش
میپرسی تا کِی؟ تا وقتی دونه به دونه بچه هامون با هم رفیق شن. تولدت مبارک سبزِ من💚
میپرسی تا کِی؟ تا وقتی دونه به دونه بچه هامون با هم رفیق شن. تولدت مبارک سبزِ من💚

میخواٰهم وقتی کسی از داراٰیی‌‌ام پرسید؛ از تو برایش بگویم. روزِ ۳۶۴ام..
میخواٰهم وقتی کسی از داراٰیی‌‌ام پرسید؛ از تو برایش بگویم. روزِ ۳۶۴ام..

به مناسبت روز جهانی قلب؛ برید بهش بگید" قلبِ من" روزت مبارک.

پاییزِ عزیزم؛ قرار نبود که انقدر گرم باشی...

و اما تو؛ روزهاٰی روشنِ منی... روزِ۳۶۳ام.

این نیمکت برای من فقط یه جای نشستن نبود؛ یه تیکه از زندگی دانشجویی‌م بود. وسط همه‌ شلوغی‌ها و سروصدای دانشگاه، اینجا همیشه یه
این نیمکت برای من فقط یه جای نشستن نبود؛ یه تیکه از زندگی دانشجویی‌م بود. وسط همه‌ شلوغی‌ها و سروصدای دانشگاه، اینجا همیشه یه گوشه‌ی دنج بود که انگار فقط مال من بود. خیلی وقت‌ها می‌نشستم روش و به رفت‌وآمد آدم‌ها نگاه می‌کردم، یا سرمو می‌گرفتم بالا و محو برگ‌های درختی می‌شدم که سایه‌شو سخاوتمندانه روی نیمکت پهن کرده بود. این نیمکت برای من یعنی یه مکث کوتاه؛ یه نفسی تازه بین همه‌ بدو‌بدوها و دغدغه‌ها. روزایی بوده که همین‌جا نشستم و به آینده فکر کردم، روزایی هم بوده که فقط چشم‌هامو بستم و از آرامش و سکوتش لذت بردم. هر بار که روی این نیمکت می‌نشستم، انگار لحظه‌ها ثبت می‌شدن. لحظه‌هایی ساده، اما پر از حس… لحظه‌هایی که هیچ‌وقت از خاطرم پاک نمی‌شن. برای من این نیمکت همیشه بیشتر از یه نیمکته؛ یه گوشه امن، یه جایی که هر بار بهش فکر می‌کنم، دلم می‌خواد دوباره همون‌جا بشینم و ساعت ها به صدایِ پرنده هایِ بالای سرم گوش بدم.

به مناسبت روزِ جهانی پرسیدن سوالای احمقانه؛برایِ بارِ هزارم ازش بپرسید واقعا دوسم داری؟

دلم می‌خواد بچگیامونو بشونم تویِ بغلم و بهشون بگم از دنیای بزرگ‌ترها، از روزهایی که بزرگ شدن سخت می‌شه، مسئولیت‌ها روی شونه‌ه
دلم می‌خواد بچگیامونو بشونم تویِ بغلم و بهشون بگم از دنیای بزرگ‌ترها، از روزهایی که بزرگ شدن سخت می‌شه، مسئولیت‌ها روی شونه‌هامون سنگینی می‌کنه، و زندگی گاهی با ما بازی می‌کنه… گاهی اونجوری که میخوای پیش نمیره، خسته میشی و آشفته... اما بعدش، با یه لبخند بهشون میگم میشه همه‌ی اینا رو تحمل کرد و یکی یکی درستشون کرد. اونجاست که براشون از عشق میگم؛ عشق همه چیزو شیرین می‌کنه. میگم عشق یعنی همین که امروز شما دوتا بزرگ شدید و قصه‌ی خدا مسیرشون رو به هم رسوند. عشق یعنی وقتی سخت‌ترین روزها رو با هم می‌گذرونیم، باز هم دست همو می‌گیریم و می‌خندیم، میگم عشق یعنی کنار هم انقدر برای نداشته‌هامون می‌جنگیم تا برسیم به چیزی که می‌خوایم. میگم عشق یعنی شنیدن بدون قضاوت، یعنی وقتی یکی حرف می‌زنه، تمام توجهت باهاشه و دلت می‌خواد دنیا رو برای آرامش اون تغییر بدی. میگم عشق یعنی با هم رشد کردن؛ یعنی کنار هم یاد گرفتن، تجربه کردن و بهتر شدن، نه اینکه یکی بر دیگری سلطه داشته باشه. میدونید بچه‌ها؛ لذت و ارزش با هم به چیزی رسیدن خیلی بیشتره و اونجاس که قدر همو می‌دونید. روزِ ۳۶۲ام...💓

Repost from مـحرذ
من لب‌ریز از احساساتی‌ام که اسم‌شون رو نمی‌دونم.

گل دوست دارم؛اونی که برام گل میخره رو بیشتر....✨

"من پرم از خاطراتی که دوست‌شون دارم؛ و من بنده‌ی مرور و نوشتن همین خاطراتم…"

به جامانده از؛ 361 روزِ پیش....🪽✨
به جامانده از؛ 361 روزِ پیش....🪽✨

وقتی تو را انتخاب کردم باید به قدر تمامِ کسانی که اجازه نداشتند نگاهت کنند، نگاهت کنم— حیرت‌زده، مشتاق، ملتهب و تحسین‌برانگیز. روزِ ۳۶۰ام

آنگاه که نخستین پرتو؛ پرده‌ی سیاه شب را می‌شکافد.ای انسان، بشنو ندای امید را: هیچ شبی ماندگار نیست. زودا که روشنایی در رگِ خانه و جانت جاری شود و تو در آغوش سپیده، دوباره زاده شوی.

نگاه‌م رفت سمت پنجره‌ی کلاس. آسمون روشنه و ابرها آروم‌آروم روی پس‌زمینه‌ی آبی شناورند.دلم یه جوری سنگین و سبکه، انگار که همه‌ی فکرها و خاطره‌ها با نسیم ابرها می‌رقصن. این روزها دائم به پارسال فکر می‌کنم؛ به هیجان و ذوق‌هایی که قلبم رو پر کرده بود، به کمی استرس و تردیدهایی که وقتی به آینده نگاه می‌کردم با خودم دست و پنجه نرم می‌کردن. دست‌هام روی دفترم سُر می‌خورن، اما نگاه‌م هنوز به پنجره چسبیده؛ به آسمونی که از اون روز ها دیگه بیشتر دوسش دارم و برام قشنگ تره... اما همون‌جوری که ابرها از کناره‌ی آسمون رد می‌شن و میرن، خاطراتم هم آروم‌آروم با خودشون لبخند میارن. گاهی دلم می‌خواد زمان یه لحظه وایسه؛ فقط همین‌جا، با نگاه کردن به ابرها و یادآوری روزهایی که ساده اما مهم بودن. حتی وقتی برگردم به سر و صداها و شلوغی‌های اطراف، یه گوشه‌ی قلبم همیشه آسمون اون روزها و حس آرامش و امید پارسال رو نگه می‌داره. و چقدر لحظات ساده، حتی نگاه کردن به آسمون، می‌تونن دل آدم رو پر کنن از آرامش و خاطره… روزِ۳۵۹ام پاییزِ یک‌چهار‌‌صفر‌چهار

روزی که با کلاسِ"تکامل موجودات" شروع بشه؛ باید با کلاسِ"فلسفه" به پایان برسه.