Coconut diaries
رفتن به کانال در Telegram
جایی برای گفتن حرفایی که شنونده خاصی ندارن! دامپزشک پاره وقت، اورثینکر تمام وقت! https://t.me/HarfChatBot?start=9ad896d132fa
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
261
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
+830 روز
آرشیو پست ها
توی انتخاب کردن اسم برای چنل سختی کار اینه که چنل دیگهای با این اسم نباشه. قبلا اسم اینجا رو میخواستم کلمنتاین بذارم، بخاطر علاقهام به شخصیت کلمنتاین توی فیلم eternal sunshine of spotless mind, ولی خب فکر کنم یکی دیگه زودتر از من بهش فکر کرده بود:)))
چیزی که متوجه شدم خیلی زیاد به ذوق میارتم ایجاد تنوع تو روندهای تکراریه. عاشق اینم که یه چیزی رو تغییر بدم. امروز سایه چشممو رنگ و مدل متفاوت از همیشه زدم و فکر کردن بهش خوشحالم میکنه، دوست دارم جلوی همه رو بگیرم بگم” سایهمو دیدین؟” یا وقتایی که یه رنگ جدید به لباسم اضافه میکنم و استایلم از رنگای خنثی خارج میشه. یه حس خوب میده. حس اینکه هنوز خلاقم، هنوز میتونم متفاوت باشم!
از هزار و چهارصد به اینور نمیدونم توی چه سالی هستیم. درحالی که فکر میکردم خب الان در ۱۴۰۵ هستیم دیدم یکی داره درمورد روزهای باقی مانده ۱۴۰۴ میگه.
قائده کلی تو موسیقی اینه که وقتی دیگه به جایی رسیدین که حالتون از یه قطعه بهم خورد، یعنی دیگه یادش گرفتین.
و من دارم به هرکاری چنگ میزنم که درس نخونم. یه سه ساعتی موسیقی تمرین کردم تا الان، مصاحبه مهران مدیری با قیاسی رو دیدم در حالی که علاقهای به مدیری ندارم. دارم به فصل جدید emily in paris هم فکر میکنم ولی خب فرار دیگه بسه.
عجیبترین چیز توی موسیقی که هربار شگفتزدهام میکنه اینه که انگشتا حافظه دارن… یه قطعهای رو که مدتها پیش زدی و الان نوتشو یادت نمیاد یهو شروع میکنی و انگشتات همینجوری خودشون پشت هم حرکت میکنن و تو نمیدونی داره چه اتفاقی میافته ولی قطعه معجزهوار زده میشه!
بافقی میگه:
“چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم
که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را.”
همین.
داشتم خواب میدیدم دوباره جنگ شده، خونه پر نورمون این دفعه به جای نور از پنجرههاش موشک داخل میاومد و بدنم از جای ترکشها زخمی و تاولی بود. درحالی که جای زخمها میسوخت بیدار شدم و اولینباری بود که از هفت صبح بیدار شدن خوشحال بودم.
وقتی حس میکنم یک نفر انسان جالبیه و خوشم میاد باهاش دوست شم، بعد ناگهان متوجه میشم بقیه دوستاش کساییان که همیشه ازشون دوری میکردم، واقعا ناراحت میشم.
یعنی اینجوری میشم که اخه زن! تو به این نازی! با این سوسمارا چرا دوستی؟
چایی گذاشتم، نونخامهای دارم و پفک ناشناس موردعلاقهمو امروز بعد از مدتها پیداش کردم، حالم خوبه و شب خوبی برای بیدار موندنه.
Repost from من چراغها را روشن میکنم.
آدمایی که به خاطر منفعت خودشون، منافع یه جمعیت بزرگ دیگه رو قربانی میکنن، به نظرم، آدمهای خیلی حقیریان.
یکی دو ساعت کلا تو کمد بودم که ببینم چی به چی میاد و انقدررر از این کار خوشم میاد که الان رو ابرام.
تراپی “کلاس روانشناسی” نیست بخدا:))))) اینکه چار جلسه تراپی رفتی و فکر میکنی تراپیست شدی و میتونی به بقیه منتقلش کنی، خودش پنجاه جلسه تراپی لازم داره.
یه دختر و پسر ترمپایینیمون با هم تو رابطهان که جفتشون خیلی گوگولی و نازن، امروز به دختره میگم چقدر رنگ لباست خوشگله؛ پسره خندید با ذوق گفت خودشم خوشگله!
اوی نااااز:”)
تنها مزیت اینکه کسی که امن میدونستیش ناامیدت کنه، اینه که بیشتر و بیشتر قدر همون اندک آدمهای امن زندگیت رو میدونی!
