اتاقی از آنِ خود
رفتن به کانال در Telegram
@fgoli68 اتاقی از آنِ خود، نام یک رمان، نوشته ویرجینیا وولف است.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
198
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-630 روز
آرشیو پست ها
Repost from آفتاب و مرگ
از روبرو شدن با خودم هراس داشتم. تلاش کردم کسی را پیدا کنم که امروز صبح، ساعتی را زیر یک درخت بنشینیم.
کسی نبود.
حالا میشود ده روز که خوب نیستم. روتین زندگی از دستم خارج شده است و به هر چیزی چنگ انداختهام، نتوانستهام دوباره به روزهای قبل از این مریضی برگردم.
واقعا عجیب است که بعد از این دوره آنفولانزا، علاقهام را به غذا از دست دادهام و حتی بوی پیازداغ هم حالم را بد میکند.
به اندازهی همان روزهای بارداری، از چای و قهوه بدم میآید و دهانم بعد از خوردن هر چیزی بدمزه و تلخ و گس میشود.
نمیدانم قبل از این مریضی چکار میکردم و چه زندگیای داشتم.
وقتی به حالت تهوع دائمی و سردردهای گاه و بیگاهم فکر میکنم، با خودم میگویم شاید بیماری پنهان دیگری دارم و خودم خبر ندارم!
از همه بدتر اینکه تقریبا هیچ چیزی حالم را «خوب» نمیکند و این خوب میتواند هم جسمی باشد و هم روحی.
همه چیز برایم خستهکننده شده است و حتی همین کانالهای تلگرام و اخباری که منتشر میشود آزارم میدهد.
فقط گاهی که بچهام را بغل میکنم فکر میکنم زندگی هنوز ارزشش را دارد. وگرنه تقریبا جهانم از تمام دلخوشیها خالی شده و چه کسی باور میکند اینها همه زیر سر آنفولانزا باشد
زندگی مشترک اینطوریه که تو وسط خوندن سووشون هستی، بعد یه نفر لباس به دست و چراغ قوه انداخته تو کمد، میپرسه بشکاف کجاست؟!
ته گلویم میسوزد، انگار چند مورچه در حال راه رفتن باشند. این، شروع همهی سرماخوردگیهایم هست.
بچه را آوردهام خانه بازی و خودم بیحوصله روی صندلی نشستهام. میگوید بیا بازی و فورا جوابش را میدهم که من حوصله ندارم! خودت بازی کن!
خانمی که آنجا ایستاده و همیشه مهربان است و لبخند میزند بچهام را صدا میکند و میگوید بیا بازی کنیم. بچه اصراری به من نمیکند، پیش خانم هم نمیرود، مینشیند روی صندلی پشت مغازهای که با ام دیاف ساختهاند. اینطور وقتها من باید بروم و از او موز و سیب و خیار پلاستیک بخرم، بعد کارت بدهم و او توی کارتخوان بکشد و بعد برویم سراغ بازی بعدی.
بعد از اینکه چند دقیقه مینشینم و توی گوشی میچرخم و چیزهای بیربطی را میخوانم، بلند میشوم و پیش پسرم میروم تا نقش مریضی را بازی کنم که او قرار است معاینهاش کند!
بچه کم کم خودش مشغول میشود و حالا من هستم که حوصلهام سر میرود. در محاصرهی وسایل بازی، خیلی زود خسته میشوم و دلم میخواهد به جای آن همه فنجان و لیوان اسباب بازی، یک فنجان کاپوچینوی داغ روی میز باشد!
هوا سرد شده و از صبح دلم میخواهد با دوستی بروم بیرون و چیزی بخورم.
یادم میافتد که باید آرایشگاه بروم و سعی میکنم پسرم را راضی کنم که با هم برویم هرچند تا به حال این کار را نکردهام. اینکه با بچه بروم آرایشگاه!
نمیدانم اگر از او بخواهم روی صندلی بنشیند تا من کارم را انجام بدهم، قبول خواهد کرد یا نه! از آن طرف هوا سرد شده و میترسم لباسش کم باشد و سرما بخورد!
زنگ میزنم و از آرایشگر وقت میگیرم. میگوید تا هفت و نیم بیشتر نیستیم و قول میدهم که تا شش و نیم میآیم. راه حل دومی به ذهنم میرسد، اینکه پسرک را بگذارم آنجا پیش خالهی مهربان و خودم بروم آرایشگاه.
بعد زمان رفت و آمد و دوری و نزدیک را محاسبه میکنم. به پسرک که میگویم من را محکم میگیرد که نرو. آرایشگاه رفتن ضروری نیست. نمیروم.
ته گلویم میسوزد و سرفه میکنم و لرزم گرفته است. به دختری که جای خالهی مهربان، شیفت را تحویل گرفته میگویم کاش شیرکاکائوها داغ بودند. دلم یک نوشیدنی داغ میخواهد.
یک کروسان و یک آبمیوهی هلو را برای پسرم باز میکنم. هوس آش رشته میکنم. مواد اولیه را توی سرم مرور میکنم.
هفتهی پیش هم درست همین جا داشتم مواد اولیه پیتزا را توی سرم مرور میکردم.
سبزی آشی نداریم. حالا توی ذهنم به جای رفتن به آرایشگاه، دنبال نزدیکترین سبزی فروشی محل میگردم. با خودم فکر میکنم با اسنپ میرویم سبزی آشی میخریم و بعد میرویم خانه. حوصلهاش نیست. آش پختن هم ضرورتی ندارد.
پسرم بالاخره به رفتن، رضایت میدهد. هزینهی یک ساعت و نیم بازی و یک آبمیوه و یک کروسان را حساب میکنم، به مقصد خانه اسنپ میگیرم و توی راه به مورچههایی که توی گلویم راه میروند فکر میکنم!
Repost from Critic l مریم نصر
🖊️ رنجی که نباید از آن گفت
❇️ یکی از دوستان نادیده جوانم که تازه مادر شده است ایمیلی زده بود و در آن از تجربه غافلگیرکننده، دشوار و پر از تبعیض و چالش مادریاش(در مقایسه با پدری) گفته بود. پرسیده بود آیا درست به یاد دارد که از من شنیده برخی نظریهپردازان فمینیست معتقدند برابری تنها با رهایی از بیولوژی زنانه به مدد فنآوری بهدست میآید؟
❇️ گرچه احتمالا خیلی خسته و بدخواب بود، اما حافظهاش درست کار میکرد. پیشنهاد کردم تجربیات متناقضاش را مکتوب کند، چراکه همانطور که خودش هم اشاره کرده بود، اغلب حرف زدن از آنها در نطفه خفه میشود، یا بدتر باعث انتقاد و سوتفاهم خواهد بود انگار که بهاندازه کافی لایق و عاشق نیست . برایش سوال بود چرا بارِ به این سنگینی اینطور سبک شمرده میشود و همه با توجیهات مختلف سعی در خاموش کردن شکایتهای او از ناعادلانه بودن و ورای طاقت بودن مادری دارند.
❇️ به یاد آوردم زمانی در کارگاه داستاننویسی قصه یأس و حسرت مادر دو کودک را نوشته بودم که مثل اغلب مادرها با اینکه عاشق فرزندانش است، اما عمیقاً غمگین و دلتنگ جهان بیرون از در است، دلتنگ لحظهای غرق شدن در دنیای کار خودش و... داستان را در کلاس خواندم. هم دورههای زن استقبال کردند، اما استاد رو ترش کرد که «بس است، چقدر این مضمون را تکرار میکنید؟ همه چیزش قابل حدس است و...» استاد کلافه و ملول بود. داستان به نظرش تکراری و غرغرو میآمد و حق داشت. به اعتراف خودش این از پرتکرارترین درونمایههای داستانهای زنان ایرانی بود.
❇️استاد راست میگفت. این ماجرا احتمالا به درد قصه نوشتن نمیخورد. احتمالا بیشتر مقالهای با ساختار و ادبیات نامتعارف بود. احتمالا اغلب نویسندگان داستانهایی با این موضوع در درجه اول نمیخواستهاند داستان بنویسند؛ آنها میخواستهاند تجربه سخت و پیچیده خود را از ارتباط، تیمارداری، وابستگی، عشق، بیعدالتی، تنانگی، بیخوابی، خستگی، خشم، تنفر و خیلی عواطف و احوالات متناقض دیگر به اشتراک بگذارند. آنها میخواستهاند طلب کمک کنند.
❇️ من این غافلگیری، این طلب کمک، این حیرت از میزان عادی بودن/محتوم بودن رنج مادری را زیاد دیده و شنیدهام. سوالهایی که شاید موقع شیر خوردن نوزاد در ذهن مادر بیخوابش چرخ میخورد: چرا کسی این رنج را به رسمیت نمیشناسد آنقدر که برایش فکر و چاره کند؟ چرا صحبت از آن مذموم است؟ چرا وقتی از آن صحبت میکنید دوستان سعی میکنند ساکتتان کنند و نادوستان درباره کیفیت مادری شما قضاوت نامربوط میکنند؟ چرا تجربههای دردناک مادر آنقدر معتبر نیست که به آن اهمیت دهند؟ چرا رنج او جدی نیست آنقدر که برای کاهش آن فکری شود؟ چرا مادر اینقدر تنهاست؟
@neocritic
امشب اینستاگرام نرید، مهمونی نرید، فیلم و سریال نبینید، توی اینترنت نچرخید و قبل از خواب حتما این قسمت برنامه اکنون رو ببینید.
Repost from 360 روز با مولانا
@book44_book44
دانلود برنامه «اکنون...»
قسمت چهل و هشتم
نسخه اورجینال
لینک دانلود [نیمبها]
ژانر: گفتوگو محور
#سروش_صحت
مهمان :امید قبادی
یه وقتا فکر میکنم جدا از مسائل مالی اگه شغل، نقش یا جایگاه اجتماعی ما باعث انعطافپذیری بیشترمون توی زندگی نشه، هیچ فایدهای نداره.
یعنی یکی از فواید حضورمون توی اجتماع و وظایفی که به عهده گرفتیم باید همین باشه که زیاد سخت نگیریم هیچی رو و با زمان و شرایط زندگی پیش بریم!
برای فراموش کردن خواب دیشب، صبح گل گاوزبون خوردم، آهنگ پلی کردم، قرمه سبزی رو بار گذاشتم، تمام ظرفا رو از آبچکون برگردوندم سر جاش.
حالا که نشستم توی اسنپ، باز یادم افتاد!
خیلی چیزا از قلم افتاد.
یکیش تلاش بیوقفه برای خوشاندام و خوشگل و خوشلباس بودن!
چند سال پیش وبلاگی را با علاقه دنبال میکردم که چند ماهی آپدیت نشد و نویسندهاش، بعد از آخرین یادداشت دیگر پستی منتشر نکرد.
صفحهی تمام سفید وبلاگ با چند سطر سیاه و تنها فونت نشانهگذاری شده در وبلاگهای فارسی، پر شده بود که نقل به مضمونش را اینجا میآورم:
«کاش میشد آدم زندگیش را مثل بازیهای کامپیوتری در یک مرحله نگهدارد و برای مدتی، بازی را به کسی دیگر واگذار کند و بگوید بازی کن تا من برگردم. فقط حواست باشد نسوزیها!»
چنین کسی پیدا نخواهد شد! همه درگیر بازی خودشان هستند.
ما همه به شکل درمان ناپذیری تنهاییم.
هیچ مردی در صرافت این نیست که یک انسان کامل باشد. هیچ مردی تمنای آن را ندارد که همسر و پدری نمونه و در عین حال صاحب شغلی با حقوق و امکانات و رفاه نسبی باشد.
هیچ مردی خودش را با انتظارات بیش از حدی که از خود دارد مایوس و خسته و پریشان نمیکند.
مردها به محدود بودن توان و ظرفیتشان واقفاند.
اما زنها باید مادرانی نمونه، کدبانوهایی ماهر، همسرانی شایسته، صاحب شغل و جایگاه اجتماعی برجسته، دارای استقلال مادی و معنوی باشند و در صورت لزوم رانندگی و خیاطی و شیرینی پزی را هم یاد بگیرند.
ما باور کردهایم که خستگی ناپذیریم و به تبعیت از ما، همه این را باور کردهاند.
اسم این بیماری که من قهوه میریزم و پرتافیلتر رو جا میزنم و بعد میرم ظرفا رو میشورم بعد میام دکمهی دستگاه رو میزنم و قهوهم رو میخورم چیه؟!
کسی میدونه؟
با این حال، شهلا زرلکی با نوشتن این کتاب که بارها تجدید چاپ شده، گام بلندی برای روشنگری در این زمینه برداشته است. مهم نیست ما با او موافق باشیم، انتظاری که همهی ما در عین روشنفکری، از نویسندگان و صاحبنظران داریم.
مهم جسارتی است که او در پرداختن به چنین موضوع حساسی داشته است.
شاید اگر نویسنده، مرد بود زنها حکم اعدام او را هم صادر میکردند ولی شهلا زرلکی در جهانی که دوست دارد از زنها قهرمانهای پوشالی که از بیرون قوی و از درون، ،درهم شکسته و ویرانند بسازد، واقعیت زن بودن را به تصویر کشیده است. دیدن این تصویر واقعی و بدون سانسور، کار هرکسی نیست و شاید همین دلیل این باشد که چرا زنها از دیدن خود واقعی و احتمالا ضعیفشان در آینه واهمه دارند!
خواندن این کتاب باورهای خیلی از ما را در مورد زن بودن، به چالش میکشد. ویژگیهایی که به زن بودن نسبت داده است، برای تضعیف زن نیست بلکه برای دیدن حقیقت اوست و کاش همهی ما زنها میتوانستیم بدون انکارِ نقاط ضعف و نیازهای واقعیمان، با خودمان و حقیقتمان کنار بیاییم.
اینطوری بیش از آنکه بخواهیم خودمان را به جامعه و مردها ثابت کنیم، بیشتر میتوانستیم خودمان را دوست داشته باشیم.
از دوران فیسبوک و خواندن یادداشتها و پستهای شهلا زرلکی، طرفدارش بودم. همیشه همان چیزی بود و همان چیزی را نمایش میداد که آدمهای دیگر فاقدش بودند؛ صداقت و صراحتی که داشت برایم جذاب بود و البته من با خیلی از نظراتش پیرامون زنان موافق بودم هرچند تا به حال معروفترین کتابش را نخوانده بودم!
واقعیت این است که این کتاب، دشمنان زیادی دارد که اغلب آنها زنها هستند چون در آن، خبری از دفاعیههای بیمورد و تاییدهای بیجا وجود ندارد.
کتاب با صراحت صداقت بیمانندی به توصیف و تشریح جنس زن از لحاظ روحی و جسمی پرداخته و چون پر از حقایق تلخی است که معمولا توسط خود زنها انکار میشود، خواندنش ممکن است خیلیها را خشمگین کند یا صدایشان را درییاورد.
شخصا دلم نمیخواست کتاب تمام شود، چون مسائل مربوط به زنان فراوانند و دوست داشتم نظرات نویسنده را دربارهی چیزهای دیگر هم بدانم.
👇👇
