اتاقی از آنِ خود
رفتن به کانال در Telegram
@fgoli68 اتاقی از آنِ خود، نام یک رمان، نوشته ویرجینیا وولف است.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
198
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-630 روز
آرشیو پست ها
Repost from دنیای نامهها
«آن چنان شجاع و ساکتی که فراموشم شد رنج میکشی.»
• ارنست همینگوی
@letterssto
شاید هم اگه واقعا باهوش بود، میفهمید ما واقعا نمیخوایم اون ریلهای مزخرف رو ببینیم ولی بازم از این لحاظ که میدونه با اینکه نمیخوایم ببینیم، بازم میبینیم، باهوشه!
خیلی پیچیده شد!
آخرین باری که اینستاگرام را اکتیو کردم، در همان روزهای اول یک عالمه پستهای مفید دیدم و سیو کردم. درباره روانشناسی و تحلیل فیلم و سریالهای خوب و با خودم گفتم چقدر محتوای اینستاگرام، فاخر شده است!
اما خیلی زود، به دنیای دیگری پرتاب شدم. بعد از چندروز، اینستاگرام، تبدیل به کانال خبری تحلیلی شده بود.
صبح بیدار میشدم و فیدم پر از اشکهای عادل فردوسی پور بود، روز دیگر باید به خواندن نظرات مردم دربارهی پیادهروی اربعین مجتبی شکوری مینشستم، روز بعد بغض سحر دولتشاهی را باید تماشا میکردم!
البته که من هیچکدام اینها را لایک نمیکردم و سیو و شیر هم نمیکردم!
آنچه در این چندسال، بنا به سلیقهی خودم، دنبال کردهبودم در میان آنچه اکثرا میپسندیدند و به من پیشنهاد میشد تا فالوو کنم، گم شده بود.
انگار داشتم در گردابی دست و پا میزدم و نمیتوانستم به همان محتواهای ارزشمندی که میخواستم دست پیدا کنم!
به هرحال من هم آدم بودم و پایش که میافتاد، بدم نمیآمد بنشینم و به جای خواندن پستهای آلبومی، ویدئوی مناظرهی حسین جنتی یا صحنهی آهستهی دستبوسی عادل را ببینم و بعد، از آنجا، به پیجهایی راه پیدا کنم که میتوانستند کل روز، وقت مرا بگیرند!
غیر از اینها من با وجود یک بچه، اصلا نمیتوانستم توی اینستاگرام بچرخم، اینستاگرام وقتتان را نمیگیرد، توجهتان را میگیرد و من اگر با موبایل بنشینم و یک کتاب بنویسم، بچهام آنقدر سراغم نمیآید که موقع دیدن یک ریلز اینستاگرام، از سر و کولم بالا میرود و میخواهد به هر نحوی توجه من را از گوشی به خودش جلب کند!
باز هم دیدم بیفایده است. نمیتوانم اینستاگرام دلخواهم را در الگوریتم فاجعهباری که برای مخاطب، ترتیب داده است پیدا کنم
برای چندمین بار دیاکتیو کردم و این بار، پیج جدیدی ساختم.
در پیج جدید، لابلای پیجهای روانشناسی و معرفی فیلم، ویدئوهای زبان انگلیسی میبینم و چون اغلب، صحنههایی از فیلمهای سینمایی است، نمیتوانم درست بفهمم چه میگویند و برای همین پاز میزنم، میایستم و خلاصه در این مدت، توانستهام با این روش، الگوریتم را دور بزنم.
برای فریب الگوریتم، هر روش دیگری، مثل زدن دکمهی not interested جواب نداد و عملا هم گاهی ممکن نیست چون هوش مصنوعی از انسان، باهوشتر است و میداند چطور درگیرتان کند!
فعلا با همین فرمان جلو میروم و اگر باز به در بسته خوردم و دوباره، همان پیجهای زرد و پرحاشیه را برایم آورد، فکر دیگری میکنم.
البته یک جایی خواندم که امکان ریست پستهای پیشنهادی در اینستاگرام هم هست ولی من امتحان نکردم!
من از آن آدمها هستم که خواب شب، برایم حیاتی است. از آنها که اگر ساعت از یک شب بگذرد و هنوز بیدار باشم، از استرس اینکه کمتر از هفت ساعت برای خوابیدن دارم و فردا احتمالا حال و حوصله هیچ چیزی و کسی را نخواهم داشت، نمیتوانم بخوابم!
در تمام زندگیم، تا قبل از آمدن بچه، برای هیچ امتحانی، حتی برای کنکور، شب بیداری نکشیدم.
اگر شب خوب نخوابم، یعنی فردا را از دست خواهم داد و اینکه من شب امتحان شیمی فیزیک، تا ساعت ۱۱ جزوه را تمام کرده و مسواک زده، توی تختم بودم، چقدر برای همهی بچههایی که تا سپیدهی صبح در اتاق مطالعه بیدار میماندند و بعد سر جلسه میرفتند، عجیب بود.
انگار من غیرطبیعی یا خیلی آدم بی عار و بیخیالی بودم که میتوانستم شب امتحان، راحت بخوابم درصورتی که اگر نمیخوابیدم، احتمالا برگهام را سفید میدادم!
هیچوقت نتوانستم وقتی جهان بیرون تاریک است، زیر نورهای مصنوعی، بیدار بمانم و درس بخوانم!
البته که این قضیه به قانون نانوشتهی همهی دوران و سبک زندگی خانوادگی ما هم که کاملا دور از انواع و اقسام مهمانیها و دورهمیها بود، بستگی داشت.
حتی اگر سنگ هم از آسمان میبارید، ساعت یازده شب،خانهی ما در تاریکی فرو رفته بود و صدای خروپف پدر و مادرم بلند بود!
وقتی بچه به دنیا آمد، تازه با کابوس شب نخوابیدن و از آن بدتر، از خواب پریدنهای مکرر آشنا شدم. دوران سختی بود که یادآوریاش هم مرا به گریه میاندازد!
من بدون خواب شبانه و منظم، خیلی زود به یک روانپریش تبدیل خواهم شد که نمیداند چرا زنده است و دلش میخواهد هرچه زودتر، خودش را خلاص کند!
برای همین تمام تلاشم را کردم به بچه یاد بدهم شب زود بخوابد، چون شب برای استراحت است و لاغیر!
شبها که بچه کمی زودتر میخوابد، از یک طرف وسوسه میشوم تمام کارهای عقبافتاده و ناتمام را تمام کنم و از طرف دیگر، فکر میکنم اضافه شدنِ فقط دوساعت خواب بیشتر به برنامهی زندگیم میتواند انرژیم را برای فردا دوچندان کند!
دیروز عصر، کلاسم را نرفتم و به جایش خوابیدم. به منشی مرکز مشاوره که هر هفته پیام میدهد: ساعت ۴ تشریف میارید؟
و من به هر زحمتی خودم را در گرمای خرماپزان، همراه بچه به آنجا میرسانم، جواب دادم: این هفته اصلا نمیتوانم!
این هفته دلم میخواهد فقط بخوابم، هرچند هرروز ۷ و نیم صبح یکی کنار تختم ایستاده و میگوید پاشو! اما باید جبرانش کنم.
این روزها و شبها، چقدر به خواب بیشتر از هرچیزی نیاز داشتم، دارم، خواهم داشت!
پ ن: اگر به هردلیلی اوضاع روحی خوبی ندارید، خواب قبل از یازده شب را خیلی خیلی جدی بگیرید.
اصلا نمیتونم بگم چیزهایی که در مورد بچهداری میبینید و میشنوید چقدر شبیه واقعیته چون واقعیت گاهی خیلی سوررئال میشه!
مثلا دیروز همسر بنده بعد از مدتها با یه پاکت کوچیک از این شکلاتهای فسقلی پینک اومد خونه و خب جاساز کردنش رو به من سپرد.
منم تنها کاری که تونستم بکنم این بود که اونا رو تو یه ظرفی که محتویاتش پیدا نیست بریزم و ته کابینت هلش بدم.
بچه چندوقته صندلی رو به عنوان عصای دستش استفاده میکنه و بیش از نیمی از روز جلوی یخچال و کابینت خوراکیهاست که البته سابقا کابینت خوراکیها بود!
با این حال، فکر کردم که سراغ این ظرف نمیره چون قبلا خرت و پرتهای دیگهای داخلش بود!
دیروز یه تایم خیلی کوتاه درحال ریلکس کردن توی اتاق بودم و بعدش بچه اومد و کنارم خوابش برد.
وقتی اومدم توی هال، دیدم روی فرش، هفت هشت ده تا آشغال شکلات ریخته، از همون شکلاتا که مثلا قایم کرده بودم.
خوابآلود دنبال یه ظرفی گشتم و یه جایی توی یخچال قایمشون کردم. وقتی ظرف پر شد، یه مشت دیگه از شکلاتا موند و انقدر گیج بودم که توی کشو، زیر سفره بزرگ مهمونی که سالی یکی دو بار ازش استفاده میکنیم، ریختم به این امید که بعدا یه فکری براشون بکنم.
امروز بچه وسط بازی کردنش، خیلی رندوم رفت سراغ اون کشو و همون سفره بزرگه که واسه مهمونیاست و سالی یکی دو بار بیرون میاریم رو بیرون کشید که باهاش بازی کنه!
شکلاتا کف کشو داشتند به ریش من میخندیدند اما لطف خدا شامل حالم شد و بچه متوجه شکلاتا نشد! جلالخالق!
هیچی دیگه!
تمام دیروز به این فکر میکردم که کاش رمزی واسه نامرئی شدن چیزها بود چون به نظر میاد بچهها بو میکشند و قضیه خیلی فراتر از دیدن و شنیدن باشه!
اما جدی اگه بچه کوچولو دارید و در این زمینه تجربه دارید، دست ما رو هم بگیرید.
این رو هم در نظر بگیرید که اون معمارِ پدرآمرزیدهای که نقشهی این خونه رو کشیده، هیچ پرایوسیای واسه آشپزخونه تدارک ندیده و ما هرکاری بکنیم، از هرجای خونه قابل رویته!
از پدربچه، آوانس گرفتم که کمی دیرتر سرکار برود تا من کمی خلوت کنم و چیزی بنویسم. (معمولا دوسه روز درمیون، برای خودم یادداشت مینویسم)
نیمساعت که گذشت، دستشویی آنقدر فشار آورد که از اتاق بیرون زدم.
بعد که دیدم دیگر برگشتن به اتاقی با درهای بسته، غیرممکن است و خب در هر شرایطی پول درآوردن اولویت است، به پدر بچه گفتم حالا میتوانی بروی و درحالیکه دفتر و خودکارم را همانجا روی میز رها کرده بودم، آمدم تمام کابینتها را با پاککننده سابیدم، جای پیاز و سیبزمینیها را عوض کردم، وسیلهها را جابجا کردم تا کمی جا اضافه شود. چندماه یک بار همین کار را میکنم و خیلی جالب است که حتی بعد از هفت هشت سال زندگی ( دیروز شد هشت سال!)
این روش جواب میدهد و واقعا میتوانی در دل کابینتهایی که تا خرخره پر شدهاند باز هم جای خالی برای وسایل و چیزمیزهای جدید باز کنی! بدون اینکه چیزی را دور بریزی، فقط گاهی با جابجا کردن!
بعد جارو کشیدم، یادم بود قطعی برق را چک کنم و دیدم به شکل معجزهآسایی هنوز یک ساعت دیگر وقت هست.
وزیر نیرو گفته به زودی خاموشیها تمام میشود و نمیدانم اگر این قطعی ها دیگر نباشد، من حس کافی بودن و رضایت از خودی که موقع انجام تمام کارها با سرعت نور، پیش از آنکه برق برود، به دست میآورم را دیگر کجا پیدا کنم!
دریک ساعت میتوانستم دو دور لباسشویی را در حالت ۳۰ دقیقه روشن کنم و رسالت خطیر شستن لباسهای بچه و دستمالهایی که از صبح تلنبارکرده بودم را هم انجام دهم. برای امروز، واقعا پیروزی مسرتبخشی بود!
ولی ما زنها دکمهی توقفمان در کارِ خانه واقعا اشکال دارد.
در تمام مدتی که بچه چشم از تلویزیون برنمیداشت، من با سرعت نور، آشپزخانه را دسته گل کردم، تمام سوراخ سمبهها را با سرجارو، تمیز کردم و در تمام این مدت داشتم فکر میکردم حالا یک ساعت تلویزیون دیدن شاید آنقدرها هم که روانشناس ها میگویند برای سلامت جسم و روح بچه مضر نباشد.
بعد شبیه یک مادر نرمال که از کارِ خانه و توجه نکردن به بچه، عذاب وجدان دارد و از این همه صبوری و مدارای بچه بیاندازه شکرگزار است خودم را برای بازی کردن با او آماده کردم اما دیدم نه، این میزان توجه کم است و درخور یک ساعتی نیست که به همهی کارهایم رسیدم، برای همین به بچه گفتم میبرمت خانه بازی!
واقعا ازش ممنونم که امروز آرام بود.
این را شاید یک روزی که بزرگ شد و فهمید آرامش و استفادهی بهینه از ناترازی انرژی حرف اول را در زندگی میزند، بهش بگویم.
من از اون آدماییم که معتقدم زنها برای نابودی زنها کافی هستند و اصلا نیازی به جنس مرد نیست!
Repost from هممیهن
چه کسی به داد ۲۸۳ دانشآموز بازمانده «شجره طیبه» میرسد؟
▫️ مادر فاطمه از دانشآموزان بازمانده مدرسه شجره طیبه که این روزها در رفت و آمد بندرعباس تا میناب است برای درمان دخترش، میگوید:
🔹 دیدن صحنه شهادت دوستان و خراب شدن مدرسه فاطمه را دچار مشکلات روحی شدید کرده تا جایی که به شب ادراری مبتلا و پوست دستش زخم میشود. موهایش را چنگ میزند و پرخاشگری میکند. دکتر میگوید همه اینها از استرس و اضطرابی است که دارد. دست و پایش هم نا خودآگاه میپرد.
🔹 چند وقت پیش برایش معلم خصوصی برخط گرفتم. وقتی کلاس شروع شد و کتابهایش را دید حالش بد شد و میگفت الان موشک میزنند. حاضر نیست برود مدرسه میگوید: مگر اینکه بیایی و سرکلاس کنارم بنشینی.
🔹 وقتی پدرش میخواهد برود مسجد یا بیرون، گریه میکند و میگوید نرو موشک میزنند! الان ساختمان مسجد میریزد. کوچکترین صدایی که میشنود، حتی بوق ماشینها در خیابان، چنان به من یا پدرش میچسبد که انگار میخواهد از ترس قالب تهی کند.
🔹 متأسفانه در اینمدت هیچ ارگانی به داد ما خانوادههایی که فرزندانمان زنده ماندند و دچار مشکل روحی هستند نرسیده است. جز چند گروه جهادی.
🔹 الان مجبور هستم هفتهای یکبار، یک ساعت و نیم راه را طی کنم و دخترم را تا رواندرمان کودک ببرم و برای ۴۵ دقیقه ۷۰۰ هزار تومان هم پرداخت کنم.
🔹 خانوادهها به هرجا بگویید نامه نوشتند و کمک خواستند اما دریغ از یک جایی که کمکی کرده باشد.
🔹 یکی از بچههای دیگر وقتی بچه در حال خمیر بازی بوده، تکههایی ریز ریز میکرده و جدا میگذاشته است. میپرسند، اینها چیست؟ میگوید تکههای بدن دوستانم هست. بعد متوجه میشوند این بچه تحت چه فشار روحی و روانی شدیدی قرار دارد./ تسنیم
📌هممیهن را در فضای مجازی دنبال کنید:
سایت ـ بله - تلگرام - روبیکا - اینستاگرام
یکی از کانالهایی که من هرروز میخونم، همین توییتر فارسی است.
کوتاهی پستها و توییتها، برایم مثل معجونی در میان این زندگی عمل میکند و وضعیت مبتلابهی که همگی در این زندگی داریم.
خیلی پستها را میخواهم فوروارد کنم چون چه شاد و چه غمگین، واقعا مرا تحت تاثیر قرار میدهند.
اینکه کسی بتواند وضعیتش را در چند سطر، کوتاه و موجز شرح بدهد طوری که بتوان با خواندنش شاد شد یا از خلال همان کلمات محدود، درد و رنج نویسنده را درک کرد مهارت کمی نیست.
من توییتر ندارم و اینجا، خیلی چیزها از آدمهایی میخوانم که هیچ شناختی از آنها ندارم. با خواندن بعضی توییتها یک لحظه دلم میخواهد پی وی طرف را داشته باشم و پیام بدهم بگویم میفهمم!
همین، گاهی فکر میکنم فقط همین یک کلمه میتواند نجاتبخش باشد.
انگار همانقدر که کسی به شنیدنش نیاز دارد من هم به گفتن و نوشتنش نیاز دارم!
Repost from توییتر فارسی
ماشینم یه صدایی میده که قبلاً نمیداد. لپتاپم یه صدایی میده که قبلاً نمیداد. یخچالم، لباسشوییم، هواپزم، همه زندگیم یه صداهایی میدن که دوست ندارم بشنومشون.
• تبعیدی •
@OfficialPersiaTwiter
Repost from توییتر فارسی
یکی از چیزهایی که نداشتنش هر بار غمگینم میکنه اینه که وقتی کتابی میخونم، دوستی ندارم بهش بگم برو این کتابو بخون، خیلی خوب بود
یا وقتی یه اپیزود از یه پادکست خیلی بهم میچسبه، بهش بگم حتماً برو گوشش بده
و اونم واقعاً بره بخونه و بشنوه🥲
*ShiMa*
@OfficialPersiaTwiter
این خانم رو تازه پیدا کردم. هم پیج کودک دارند هم بزرگسال و خیلی دیدگاهشون رو دوست دارم.
این ویدئو باعث شد خیلی بیشتر از قبل، طرفدارش بشم.
اون قسمتی که تاکید میکنه « کوچولوئه» خیلی خووبه!
