خُنیا
رفتن به کانال در Telegram
آنسوی سایهها، در میان قلعهها.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
246
مشترکین
+324 ساعت
+67 روز
+630 روز
آرشیو پست ها
245
گاهی آدمی در میانهٔ انبوهی از رخسارهها میایستد و ناگهان درمییابد که هیچ نگاهی در ژرفای نگاهش راه نمییابد. چون کوهی تنها در دلِ دشت فریاد میزند، اما پژواکِ صدا تنها به خودش بازمیگردد. این درک نشدن تلخترین حصار زندگیست. حصاری شیشهای که میتوانی بیرون را ببینی اما کسی درونِ تو را نمیبیند. وقتی که داغِ سینهام را به کلمات میسپارم و جانِ خویش را میانِ سطرها عریان میگذارم، کسی حوصلهٔ خواندنِ پشتِ کلمات را به خود نمیدهد. چشمها تشنهٔ نقطهٔ پایاناند اما نه به قصدِ فرو رفتن در عمقِ واژهها، نگاهها شتابزده رویِ سطرها میغلطند و هرگز در ژرفایِ زلالِ آن غوطهور نمیشوند تا نبضِ واژهها را حس کنند. و من تنهاتر از همیشه به پناهِ خلوتِ خویش بازمیگردم و میدانم که شاید هیچگاه، هیچکس، پشتِ پردهٔ این واژهها و آنچه را که من بیصدا فریاد زدهام نخواهد شنید. چه غریبست این تنهایی و چه تلخست دانستنِ اینکه عمیقترین بخشِ وجودم برای همیشه باید در سکوت غرق شود. من آن قصهٔ نانوشتهای هستم که میانِ کتابهای کهنه، بیخواننده خاک میخورم و کسی مرا ورق نزد تا به عمقِ وجودم برسد.
245
در دلِ این خلأ که هرگز پُر نمیشود، جنبشیست بیقرار، اما نه از جنسِ حرکت که شورِ پراکندگی. اینجا ایدهها یکدیگر را میبلعند و تپشها، به زبانی که نمیشناسیم از شتابی میگویند که نه سرچشمه دارد و نه کرانهای. و ما در میانهٔ این گردابِ خودساخته تکهتکه میشویم، نه مانندِ شیشه که میشکند بلکه چون ابری که در باد دریده میشود. هر گذر، ترکِ تازهای بر وجودمان مینشاند و هر شتاب، گوشهای از خویشتنِ پراکندهمان را با خود به جایی ناشناخته میبرد، جایی که دیگر نه نامی دارد و نه نشانی. خستهایم اما از چه؟ از همین رفتنِ بیتوقف که هرگز به جایی نمیرسد، از همین دویدن در دایرهای که خود ترسیمش کردهایم، از همین سرابِ مقصدی که هرگز نبوده و نخواهد بود و مست از مسیرهایی که جز نیستی، هیچ در نهان ندارند. گاهی چنان در خوابِ این شتاب غرق میشویم که بیداری را از یاد میبریم و همین بیداریِ فراموششده شاید تنها حقیقتی باشد که در این همه شتاب، رهایش کردهایم. اما تلختر از این، آن است که ما در اوجِ دویدن، ایستادهایم و در عینِ پُر بودن، تهی. گویی شتاب، سایهایست که بر دیوارِ وجودمان افکندهایم و از خود میپرسیم آیا این دویدن، ما را از نیستی میرهاند، و پاسخ در گردابی گم میشود که خود، مبدا و مقصدِ یکسانِ این شتابِ بیفرجام است. و این شاید رازِ غمگینترین حقیقتِ ما باشد که در بینهایتِ دویدن، به تهیترین نقطهٔ خویش رسیدهایم، و این تهی، دیگر هرگز پُر نمیشود. یا شاید ما هرگز نمیخواستیم به جایی برسیم، میخواستیم در خودِ دویدن گم شویم، و این تنها پایانِ ممکن بود.
245
در این کرانهٔ سردِ بیتعلقی، جایی که بودن و نبودن برایم تفاوتی در طعم لحظهها ندارد، من به ابهامی محض بدل شدم. آنقدر در این خلأ وزین شناورم که مرزِ میانِ تماشاگر و صحنه، در غبارِ فراموشیهایم حل شده و اکنون، هرگاه رهگذری از خاطرم میگذرد نمیدانم آن سایه میهمانی زودگذر بر ایوانِ وجودم است یا خود من، خیالی آواره و سرگردان در شبستانِ وجود دیگران پرسه میزنم. تنها روزنهای شدهام تهی از هر دو که بادِ حقیقت از میانم میوزد، بیآنکه گردی بر جای گذارد یا نشانی از خویش طلب کند. اینک که همه رفتهاند و من ماندهام میدانم که بودنم چون نفسِ آخری بود که نه به کسی رسید، نه از کسی آمد. تنها خلأیی که میانِ دم و بازدم، لحظهای ایستاد و مرد.
245
شگرفست سرابِ عشق، در هنگامِ گریز مرا تا ورایِ گیتی دنبال میکند و به هنگامِ جُستن، ناگهان از دیدهام پنهان میشود. آیا در نهایت این شیفتگی مرا با هجرانِ لذّتش تنها میگذارد یا تجلّی ممتعِ وجودش باعثِ مسرتِ پیشگاهم میشود؟ به راستی تا کجا میشود فقدانِ حضور معشوقی را تاب آورد و اگر چنین نیست چه زمانی موسمِ دیوانهوارِ طلوعش قلبم را منوّر میکند؟
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
