fa
Feedback
بِیْغوله

بِیْغوله

رفتن به کانال در Telegram

فردا هرگز از راه نمی‌رسد مگر زمانی که دیگر دیر شده باشد. ناشناس: t.me/BChatPlusBot?start=sc-cPvZe89VdYLU چنل نقاشی: https://t.me/soJazzetta اینستاگرام: https://www.instagram.com/sabz.rag?igsh=MmRsb3E3OGxkaWYx&utm_source=qr

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
230
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها

باورم نمی‌شه دارم با خودم بحث می‌کنم.

پس تو فکر می‌کنی من نابغه‌م. ممنونم.

آره نابغه؛ اگه از دیدگاه تو پیش بریم این موضوع که بالا بودن تعداد اسپرم منجر شده حداقل یکیشون برنده بشه و تو به وجود بیای، چیز خوبیه.

اگه زیاد نبودن، دیوانه‌های هنرمند به همون نسبت کم می‌شدن.

حالا خیلی هم زشت نیست. ولی آدمیزاد زیاد داره. این باگ بزرگیه.

هنر جداً جالبه. یه مشت دیوانه دور هم جمع شدن تا این سیاره‌ی زشتِ تهوع‌آور رو به صحنه‌ی اجرای خودشون تبدیل کنن.

از هنرمندها دور بمونید خلاصه. معمولاً جالب نیستن.

هر بار بهم ثابت می‌شه که با هنرمند باید مثل اثر هنری رفتار بشه: بهش نزدیک نشی و بهش دست نزنی. از همون دور از زیباییش لذت ببری. از چیزی که خلق کرده لذت ببری و راجع به به خالق کنجکاوی نکنی. چون اثر باعث می‌شه شخصیت خالقش رو ناخودآگاه به شکلی ایده آل متصور بشی و وقتی می‌ری نزدیک و بی‌ملاحضگی و باگ‌های شخصیتی عجیبش رو می‌بینی، می‌خوره توی ذوقت.

مدتی بعد، ماهی‌ها مردند. و او سوگواری‌اش را با یک فرار آغاز کرد: روشن کردن سیگار بعدی.

مرگت فرار است. بودنت فرار است. رفتنت فرار است. غذا خوردنت فرار. نفس کشیدنت فرار. همه چیزت فرار.

جنونی آنی بر بودنش سایه انداخت. آکواریوم را شکاند. ماهی‌ها روی زمین می‌رقصیدند زمانی که او با تمام توانش فریاد می‌کشید که «دیوانه! تنها چیزی که داری دو پای دوییدن است. نه بال. نه ریشه. فقط فرار کن. فقط فرار.»

«نه مانند پرندگان بال پروازی داریم نه مانند گیاهان ریشه در خاک. آن وقت انسان خوش‌خیال مدام در پی چه است؟ آزادی و تعلق.»

و سیگارش را مانند چاقو در دست نگه‌ داشت پس از آنکه کام اول را گرفت. دود را آزاد نکرد، قورت داد. با مخاطب خیالی بحث کرد: «اگر می‌توانستم بروم، می‌رفتم. درخت با درخت بودنش، از انسانِ بی‌ریشه آزادتر است.»

چانه‌اش را به دستش تکیه داد، سرش را کمی کج کرد و خیره ماند به ماهی‌های قرمز داخل آکواریوم. سپس به شکلی نمایشی، به تقلید از ماهی‌ها، چند بار دهانش را باز و بسته کرد. خندید. «به نظرت ماهی‌ها کدام را دنیای خویش می‌دانند؟ این آکواریوم کوچک، یا دنیایی که از پسِ شیشه‌ی آکواریوم می‌بینند، یا اقیانوسی که هرگز آن‌ را ندیده‌اند؟»

Repost from N/a
So, colors are the actors when I’m directing. sabz.rag

photo content
+1