اِنقباضِ مغزَم؛
رفتن به کانال در Telegram
𝘐 𝘩𝘰𝘱𝘦 𝘪𝘯 𝘵𝘩𝘪𝘴 𝘤𝘢𝘭𝘮 𝘢𝘵𝘮𝘰𝘴𝘱𝘩𝘦𝘳𝘦; 𝘓𝘦𝘵'𝘴 𝘧𝘳𝘦𝘦 𝘰𝘶𝘳 𝘮𝘪𝘯𝘥𝘴 𝘢𝘯𝘥 𝘥𝘦𝘢𝘭 𝘸𝘪𝘵𝘩 𝘥𝘪𝘧𝘧𝘦𝘳𝘦𝘯𝘵 𝘵𝘩𝘰𝘶𝘨𝘩𝘵𝘴; 𝘛𝘩𝘢𝘯𝘬 𝘺𝘰𝘶 𝘢𝘯𝘥 𝘸𝘦𝘭𝘤𝘰𝘮𝘦 Instagram: @simon_helia
نمایش بیشترإيران133 145دسته بندی مشخص نشده است
339
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+17 روز
-530 روز
آرشیو پست ها
ناگهان به یاد آنچه از سر گذرانده بود، به گریه افتاد؛ چنانکه اشک برای گریستن کم میآورد.
گویی دیگر برایش زنده ماندن دردناک بود؛ کمطاقت، کمحوصله و بهظاهر آرام شده بود، در میان پوکههای سیگاری که به سمت افکار غمانگیز ذهنش روانه کرده بود.
اگر سینهاش را میشکافتی، چیزی جز قلبِ پارهپاره و مچالهای که به گوشهی سینهاش خزیده بود نمیدیدی.
ناگهان دست از گریه کشید و زیرِ لب گفت: «نمیتوانستم او را غمگین ببینم؛ نگاهِ غمگینش قلبم را میدرید.»
و فندکش را جرقه زد.
کسی براش اهمیتی نداره که تو ناراحتی، ناراحتیت رو بغل بگیر و بخواب؛ فردا صبح هم با ناراحتیِ بیشتر و بدتری که نمیتونی درموردش به کسی چیزی بگی بیدار شو.
این چپ سینم یه زمان هایی اونقدر درد میگیره که میشینم کف زمین و به خدا التماس میکنم نجاتم بده
و در نهایت
محبت هایت را لگد مال میکنند
آنان که ادعای مهمان نوازی در قلب هایشان میشد
در کالبد بزرگسالم کودکی بود که میخواست ماه را به چنگ بیاورد، اما حالا او نیز آرام گرفته است و تنها به تماشای تنهایی بی انتهای ماه خو کرده است.
