بدیهیات
رفتن به کانال در Telegram
اینجا روایت من رو میبینید و میشنوید. ساراز رسپیز: t.me/SarasRecipess ناشناس: https://t.me/BiChatBot?start=sc-ada4ae25ae
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
273
مشترکین
+124 ساعت
+17 روز
+1730 روز
آرشیو پست ها
273
Repost from آرش نعمت زاده
paradise or hell, such is life.
but either way, in the end, it's my life.
so what do i choose to do with it and who do i choose to be now?
273
Repost from سوتهدلان
فکرهای تکراریِ نیمهشب معمولا دنبال راهحل نیستن، دنبال کنترلان. ذهن تصور میکنه اگر یه اتفاق رو بارها مرور کنه، دفعه بعد غافلگیر نمیشه یا میتونه جلوی تکرارش رو بگیره؛ ولی معمولا هرچقدر بیشتر به موضوعی فکر کنی، نه به پاسخ تازهای میرسی و نه احساس آرامش بیشتری بهت دست میده؛ فقط نگرانیها رو از زوایای مختلف مرور میکنی.
273
Repost from بدیهیات
هر تب و تابی، از نیاز ژرفتری خبر میدهد که برآورده نشده است، نشانهٔ کمبودی است. نیاز کوزیمو به داستانگویی نیز نشان میداد که او چیز دیگری را جستجو میکند. هنوز عشق را نمیشناخت. بیشناخت عشق، تجربههای دیگر به چه کار میآید؟ بدون شناختن مزهٔ زندگی، به خطر انداختن آن چه سودی دارد؟
-بارون درخت نشین، ایتالو کالوینو
273
نمیدونم از سر تسلی، منطق یا میل به معناسازی
گاهی اوقات با خودم فکر میکنم که تمام این اتفاقات باید میافتاد.
کوچیکتر که بودم فکر میکردم جهان به اراده من میچرخه.
شاید لازم بود این پتک بخوره به صورتم.
شاید هم نبود.
وقتی به اینجور درسهای زندگی فکر میکنم همیشه از خودم میپرسم
آیا واقعا لازم بود برای یاد گرفتنشون انقدر هزینه بدیم؟
273
این نوشته رو ۱۸ اسفند ۱۴۰۲ نوشتم
چقدر راه طولانیای اومدیم زن!
«این داستان: تجربه دخترزیرزمینی بودن.
از آرایشگاه مردونه بیرون میام و در حالی که دارم پیاده برمیگردم یاد گفتگوی دیروزم با سروش میافتم
پشت تلفن میپرسم:«خیلی وقته انقلاب نرفتم اگر بیام به حجابم گیر نمیدن؟»
و ما نیازی به شنیدن جواب نداشتیم، هردو جواب سوال رو میدونستیم.
میگم:«اشکال نداره، لباسهای پسرونهام رو میپوشم و باهات میام»
و بعد هردو سکوت میکنیم.
سه سال پیش که کتاب دختران زیرزمینی کابل رو میخوندم میتونستم بخشی از تجربه اون دختران رو بفهمم اما فهمیدن اون با تجربه کردنش خیلی متفاوته.
همچنان که پیاده میرم، نزدیک خونه چندنفر از ماشینشون بهم گیر میدن و من ناخوداگاه به ناخنهای قرمزم نگاه میکنم و ناخوداگاه دستهامون داخل جیبم فرو میبرم و بعد به طور خوداگاه شرمگین میشم.
من بابت چه چیزی شرم دارم؟
من چه چیزی رو دارم پنهون میکنم؟
»
273
دنبال یک آهنگی بودم اینجا اشتباهی داخل صفحه پیامها جستجوش کردم و رسیدم به این پیامهای قدیمی.
چقدر کوچولو بودی عزیزم.
امیدوار و معصوم.
273
Repost from لیمو تلخ
همین لحظه که برای تو شاید داره عادی و بدون هیچ هیجان و احساس خاصی میگذره، یک نفر تو سوگ مرگ عزیزشه، یک نفر تازه بچه ش به دنیا اومده و بغلش کرده، یک نفر بچه ش سقط شده، یک نفر سفره و داره از طبیعت لذت میبره، یه نفر ضرر بزرگ کرده و تو مرز ورشکستگیه، یک نفر کات کرده داره اشک میریزه، یک نفر یه پول خوبی گیرش اومده خوشحاله، یک نفر بیمارستانه و داره درد میکشه، یک نفر هم خوابه. انگار که موقعیت ها یک سری اتاق باشن و ما تو زندگی در حال رفتن از این اتاق به اون اتاق... تا برسیم به اتاق آخر که دیگه ازش هیچ وقت بیرون نمیایم.
273
Repost from عمق
توافق خوب چه ویژگیهایی داره؟
.واضح و مشخص
.دو طرفه بودن(قاعده ای که میذاریم قابل اعماله و با منطق خر دو نفر قابل فهمه)
.قابل اجرا باشه(مثلا هیچ وقت نباید کسی برات جذاب باشه این قابل اجرا نیست)
.در صورت لزوم قابل بازبینی باشه
.با رضایت ساخته شده، نه اینکه یه نفر فقط ببره جلو مسایل رو یا برای اتمام تعارض یا هرچی .... باشه.
