art saved me
رفتن به کانال در Telegram
240
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+17 روز
+2130 روز
آرشیو پست ها
240
دوست ندارم بگویم تورا ناجی میدیدم. چون منتظر نجاتی نبودم. اما به اشتباه از تو در ذهنم یک اسطوره ساخته بودم، یک قهرمان. مثل پدرم، که دوست داشتم قهرمان باشد. بسازد. درست کند. کاش دوست داشتن برای اتفاق افتادن کافی بود. تا حال، در جستجوی چشمانش در هرکسی جز خودش نبودم. روی زمین نشستم و سرم را به تخت تکیه دادم. با قسمتی از اهنگ او و دوستانش همزاد پنداری میکنم و حس میکنم زمان یکی یکی دست قهرمانهایم را برایم رو کرده. یا شاید قهرمانی در کار نیست! هیچوقت نبوده. ذهن من از تو قهرمانی ساخت و دل خوش کرد. انسان دلخوشی میخواهد. اگر نیابد، میسازد!
240
پس از مدتی تلاش برای غرق شدن در لذت، خود را در حال دست و پا زدن برای غرق نشدن در اجبار مییابم. چیزی که سالها پذیرفتم، حالا نمیپذیرم. چیزی که مدتها برایش رویاپردازی میکردم، اتفاق افتاد. ارزش رویاپردازی را نداشت. تغییر را حس میکنم. در صورتم، موهایم، رفتارم، علایقم، احساساتم. اشکهایم کمتر شده و سکوتم بیشتر. ایستادهام. به اشتباه. چشمانم را که میبندم رویای مرگ میبینم و باز که میکنم، کابوس زندگی. سقوط میکنم، اما دیگر فرقی ندارد در این خلاء پایین باشی یا بالا. ریسمانی نیست که چنگ بزنم. درهای فرار هم بسته شده. پس به اجبار میایستم.
240
خدا کُند انگورها برسند
جهان مست شود
تلوتلو بخورند خیابانها
مرزها مست شوند
برای لحظهای
تفنگها یادشان برود دریدن را
کاردها یادشان برود
بریدن را
قلمها آتش را
آتشبس بنویسند.
