fa
Feedback
من!

من!

رفتن به کانال در Telegram

و گفت: محبت درست نشود مگر در میان دو تن که یکی دیگری را گوید ای من! __تذکره‌الاولیا

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
378
مشترکین
-324 ساعت
-167 روز
-3930 روز
آرشیو پست ها
خیلی خوش‌سلیقه‌اید. بخیل هم نباشید، معرفی کنید باز :)

-این چیه؟ -قطعه‌ای که عاشقشم. -موسیقی شادیه؟ _شاد نه، ولی پرجنب‌وجوشه. در مورد یه طوفانیه که در راهه، حشرات احساسش می‌کنن و آشفته می‌شن. بعد طوفان می‌رسه، با رعد و برق و باد.

بی‌نظیر بود.:)

در تنهایی من اون آزادی‌ای که در موردش صحبت می‌کردی رو حس کردم، و همینطور نبودن تو رو. __🎞Portrait of a lady on fire (پیشنهاد
+5
در تنهایی من اون آزادی‌ای که در موردش صحبت می‌کردی رو حس کردم، و همینطور نبودن تو رو. __🎞Portrait of a lady on fire (پیشنهادِ شما🌱)

__(از شما🌱)

برای رئیس‌جمهوری نمی‌نویسم که هر صبح مسواک می‌زند تا از صلح بگوید. برای مردمی نمی‌نویسم که دهان چمدان‌شان پر از شعر است. برای فشنگ‌ها می‌نویسم. دوستانی که مدت‌ها زیر سقف یک کارخانه ساکت بودند به دو جبهه‌ی مختلف که فروخته شدند، تازه فهمیدند چقدر حرف برای گفتن دارند. __جاوید هاشمی

مرا دفنِ سراشیب‌‌ها کنید که تنها نَمی از باران به من رسد اما سیلابه‌‌اش از سر گذر کند مثل عمری که داشتم. __بیژن الهی

photo content

در این روز غم‌انگیز جدایی به یاد آرم زمان آشنایی به‌خاطر آورم در جنگل دور کنار برکه‌ای خاموش و بی‌نور نشستی با دلم افسانه گفتی به خود شمع و مرا پروانه گفتی چو می‌رفتم به دامانم فتادی چو اَشکی در گریبانم فتادی شدم دیوانه و دیگر گذشتم زِ دنیا ای دریغ از سرگذشتم اَجل اکنون که می‌گیرد سراغم چو لاله از غم عشق تو داغم چو می‌میرم به لب نام تو دارم پس از مرگم چو آیی بر مزارم زِ خاکم ناله برخیزد به افلاک که از یادم نرفتی تا دل خاک‌

به‌خاطر سرما و گرگ‌و‌میش هوا و برف بود لابد که بعد از نماز صبح بی‌هوا مامان را دیدم-یادش را- جلو چشمم که نشسته است روی مبل و پشت میز اتو، روپوش مدرسه‌ام را اتو می‌کند. بخار سپید اتو با خودش بوی مواد شوینده را پخش می‌کرد توی هوا. همیشه عاشق این بو و این منظره بودم. بخار اتو گرم بود و خانه هم. سوز خاکستری زمستان اما آن بیرون منتظر بود تا بچه مدرسه‌ای‌ها را ببلعد. مامان خودش هیچ‌وقت مدرسه را دوست نداشت. این بود که دلش خیلی برای ما می‌سوخت که صبح زود باید می‌رفتیم مدرسه. هوا که سرد بود، بیشتر. روپوش مدرسه را از یک سنی دیگر خودم باید اتو می‌کردم، مثل خیلی کارهای دیگر که می‌گذاشتند به عهده‌ی خودم تا "مسئولیت‌پذیر" بار بیایم و خوب هم بود با اینکه آن‌وقت‌ها گاهی لجم می‌گرفت. سحرهایی که با چشم‌های هنوز پر از خواب از اتاق می‌آمدم بیرون و می‌دیدم مامان در تاریک‌روشن گوشه‌ی هال نشسته است و لباس‌هایم را اتو می‌کند می‌فهمیدم دلش خیلی برایم سوخته. اینطور وقت‌ها از خداش بود که خودم را به سردردی، دل‌دردی چیزی بزنم و دوباره بخزم زیر گرمای پتو. با لبخند و با صدای آرامی که سعی می‌کرد خیلی هم رضایتش را لو ندهد می‌گفت اشکالی ندارد، یک امروز را استراحت کن... "بزرگ" شده‌ام، مدرسه سال‌هاست که دیگر نمی‌روم. به آن گرم و امن درون خانه و کنار تو اما احتیاج دارم هنوز. به گاهی بهانه‌جویی کردن، از سختی و سرما پشت مهربانی‌ات سنگر گرفتن، آسوده‌خاطر از بودنت به شیرین‌ترین خواب‌ها برگشتن... * عنوان از ترانه "خونه‌ی ما"، مرجان فرساد. http://kan-aan.blog.ir/1395/09/02/خونه-ی-ما،-دور-دوره

photo content

اینجا هیچ بند و باری نداره. و هیچ‌گونه چارچوبی. فقط امیال، شعر، ادبیات و هنر. آخ که چقدر از قانون‌های مزخرفتون متنفرم.

گفتم: ای بانوی سبزه‌ام! پستان گندمگونت را در دهانم بگذار آن پستان‌هایت سرچشمه‌ی لذتی آتشینن‌اند، که خون را در رگ‌هایم به جوش می‌آورند، آن پستان‌های که سر به فلک کشیده که به پیراهن لطیفت فشار آوده‌اند، آن‌ها که انگار دو بت عاجی هستند، که در دل دریایی برافروخته، در حال جست و خیزاند. آن دو بت، که من هرچند از گناه اجتناب می‌کنم اما می‌پرستمشان. بند سوتین بگشا و پستان‌های آتشینت را آشکار کن. جلو آن دو پاره آتش دربند و به لرزه درآمدن استخوان‌های مرا را نگیر آتش عشق در نوک پستان‌هایت همچون آتش جهنم ‌است که هرچیزی را خاکستر می‌کند دو خمره‌ی شرابی که با زبانه‌ی خون خروشان، سرخ گشته‌اند. دو قهوه‌ای سوخته: سوخته به وسیله‌ی شهوتی گریان و صبری لجام شده دو پستان تو رام نشدنی‌اند، و حتی دهانِ چراغ نظاره‌گرشان از تحیر باز مانده ‌است و نورش بر مجرای تیره‌ی شیرشان منعکس شده‌ است و من دستانم را دراز می‌کنم و از دشت پرستاره دزدی می‌کنم و نوک نادان پستان با ناخن‌اش به من حمله‌ور می‌شود و ناخنش را در مرکّب خونم غوطه‌ور می‌کند. ای سِفت پستان، که عظمت پستانت خارج از توهم است پستان‌هایت زیباترین تابلوی نقاشی‌اند دو توپ کرک‌آلود و زیبا چون سپیده دم. جلو بیا ای گربه‌ی کوچک من جلو بیا و تمام قید و بندها را در هم شکن. ای مغرور٘ پستان، دست از غرور بردار و از انگشتانم، از جوش و خروشم و از نادانی و یورشم لذت ببر چرا که همین فردا جوانی‌ات همچون نور شمعی خاموش می‌شود فردا پستان‌ها و لبانت پژمرده می‌شوند پس کاری بکن و اندکی به سرنوشت پستان‌هایت بعد از پایان عهد شباب بیندیش. نترس، بوسه برای شاعران حرام نیست دو کودک اسیر سینه‌ات را آزاد کن و ظلم نکن. پستان‌هایت برای بوسه‌ی دهان خلق شده‌اند نه برای بوسه‌ی لباس. دیوانه است زنی که پستان‌هایش و وجودش را مخفی کند. دیوانه است زنی که عهد جوانی‌اش گذشته باشد و بوسیده نشده باشد. و سرانجام: تن زیبایش را به سمت خویش کشیدم نه گریخت و نه چیزی گفت با خماری قد رعنای خویش را بر من انداخت و مرا پی در پی از آن پستان‌های پر جست و خیزِ گِردِ برجسته‌اش سیرآب کرد و مستانه و عربده زنان و با لبانی در نهایت زیبایی به من گفت: ای شاعر من، من تا به حال مردی را ندیده‌ام که در بیست سالگی هنوز او را از شیر نگرفته باشند. __نزار قبالی

بگذار پستان‌هایم ترا برآشوبند دلم هوس‌های تو می‌خواهد دلم چشمانت را درشت می‌خواهد گونه‌های گود افتاده‌ات را سفید دلم شانه‌های تو می‌خواهد ترا دویده میان ران‌هایم بگذار هوس‌هایم بی‌شرم در خاک حاصلخیز تنت بنشیند. __جویس منصور

می‌خواهم بدن تو را شرح دهم بدن تو بی‌کرانه است بدن تو گلبرگ نازک گل سرخی‌ست در لیوان آب زلالی بدن تو جنگلی وحشی‌ست با چهل هیزم شکن سیاه بدن تو درّه‌های ژرف نم‌ناک است پیش از آنی که آفتاب بردمد. بدن تو دو شب است با برج‌های ناقوس و شهاب‌های ثاقب و قطارهای از خط خارج شده بدن تو میخانه‌ای نیم‌روشن است با دریانوردان مست و سوداگران توتون آن‌ها رقص‌کنان، بشکن می‌زنند لیوان‌ها را می‌شکنند، تف می‌کنند، فحش می‌دهند بدن تو ناوگانی کامل، زیردریایی‌ها، رزم‌ناوها، ناوهای کوچک توپدار لنگرها دینگ دانگ‌کنان بالا می‌روند آب به عرشه‌ها هجوم می‌آورد پسرکی جاشو از دکل به داخل دریا می‌پرد بدن تو سکوت پرالحان، پاره شده با پنج چاقو، سه سرنیزه و يك شمشیر بدن تو دریاچه‌ای شفاف، در ژرفناهایش شهر سپید غرق شده پدیدار است بدن تو هشت‌پایی غول‌پیکر و شرزه در حباب بلورین ماه با شاخک‌هایی خون چکان بر فراز خیابان‌های چراغانی شده آن‌جا که عصرهنگام مراسم تشییع جنازه‌ی آخرین امپراطور، کند آهنگ انجام گرفت گل‌های لگدکوب شده‌ی بسیاری آغشته به بنزین، بر آسفالت می‌ماند بدن تو فاحشه خانه‌ای قدیمی در حومه‌ی شهر با روسپیان پیر بزک شده با ماتیک‌های ارزان قیمت چرب آن‌ها، مژه‌های مصنوعی بلند می‌پوشند در آن‌جا روسپی جوان‌ تازه کاری هم هست او با همه‌ی مشتری‌ها کیف می‌کند پول‌هایش را بر میز کنار تخت می‌گذارد فراموش می‌کند آن‌ها را بشمارد بدن تو دخترکی گلی رنگ است او زیر درخت سیب نشسته است و برشی نان تازه و گوجه فرنگی قرمز نمک‌زده‌ای می‌خورد هر از گاه هم شکوفه‌ی سیبی را در میان سینه‌هایش فرو می‌کند بدن تو زنجره‌ای در گوش خوشه‌چین انگور که سایه‌ای بنفش بر گردن‌ تاسیده از آفتابش می‌افکند و خودش به تنهایی آواز می‌خواند آن‌چنان که همه‌ی انگورها با هم نمی‌توانند بگویند بدن تو دیدگاهی است خرمن‌گاهی بزرگ بر قله‌ی تپه‌ای یازده اسب برف‌گون، بافه‌های کتاب مقدس را خرمن‌کوبی می‌کنند کاه‌های زرین آینه‌های کوچک را بر گیسوان تو سنجاق می‌کنند و سه رودخانه می‌درخشند آن‌جا که گاوهای سیاه تنومند با تاج‌های الماس‌نشان خم می‌شوند آب می‌نوشند و می‌گریند بدن تو بیکران است  بدن تو نانوشتنی است و من می‌خواهم آن را بنویسم آن را تنگ‌تر بر بدن خود بفشارم، در خود جای دهم آن را و در آن‌جای گیرم. __یانیس ریتسوس (از زهرا🌱، که قربونش برم.)

مثل یک نمایشنامه‌ی کامل.

شُکرِ پُر اشکم نثارت باد. خانه‌ات آباد ای‌ویرانیِ سبزِ عزیزِ من، ای زِبَرْجَدگونْ نگینِ خاتَمَت بازیچۀ هر باد تا کجا بردی مرا دیشب، با تو دیشب تا کجا رفتم. __اخوان ثالث

4_5958276274244813966.mp34.04 MB

ما، بچه‌های این دوره‌وزمانه‌ایم، این زمانه‌ی سیاسی. تمامِ طولِ روز، تمامِ طولِ شب، همه‌ی موضوع‌ها و حرف‌ها – چه مالِ تو باشند، چه ما، چه آن‌ها – همه، موضوع‌های سیاسی‌اند. چه دوست داشته باشی، چه نداشته باشی، ژن‌هایت، سابقه‌ی سیاسی دارند، پوست‌ات رنگِ سیاسی دارد و چشم‌هایت، نگاهِ سیاسی دارند. هر چیزی که بگویی، منعکس می‌شود و حتا اگر چیزی نگویی، سکوت‌ات برای خودش حرف می‌زند؛ پس در هر دو صورت، داری سیاسی حرف می‌زنی. حتا وقتی در جنگل قدم می‌زنی، داری روی زمینِ سیاسی قدم‌های سیاسی بر‌می‌داری. شعرهای غیر‌سیاسی هم، سیاسی‌اند، و ماهی که بالای سرِِ ما می‌درخشد هم دیگر کاملن شکلِِ ماه نیست. بودن یا نبودن، مسئله این است؛ و اگرچه درک‌اش سخت است، اما این مسئله، مثلِ همیشه، مسئله‌یی سیاسی‌ست. برای رسیدن به مفهومی سیاسی، حتا لازم نیست انسان باشی؛ موادِ خام هم می‌توانند سیاسی باشند، یا حتا غذاهای پروتئینی، یا نفتِ خام. و یا میز کنفرانسی که بر سر شکل‌اش چندین ماه دعوا بوده: آیا باید درباره‌ی مرگ و زندگی سرِ میز گِرد‌ قضاوت کرد، یا میز مربع؟ و در ضمنِ همین دعوا و جر و بحث‌ها آدم‌ها هلاک می‌شوند، حیوان‌ها می‌میرند، خانه‌ها می‌سوزند، و مزارع از بین می‌روند، درستِ مثلِ زمان‌های قدیم که همه چیز، کم‌تر سیاسی بود. __ویسلاوا شیمبورسکا

photo content
+2