Iran 2026
Ir al canal en Telegram
تحلیلهای منتشر شده در این صفحه جهت بازتاب نظرات رسانهها و تحلیلگران متفاوت است و نه الزاما تایید مقالات و نظرات
Mostrar más1 498
Suscriptores
Sin datos24 horas
+77 días
+3430 días
Archivo de publicaciones
1 498
عادل الطریفی، روزنامهنگار و تحلیلگر سیاسی و وزیر پیشین اطلاعرسانی عربستان سعودی، در این تحلیل با تمرکز بر تحولات ساختاری قدرت در ایران استدلال میکند که نظام «ولایت فقیه» بهصورت عملی در حال پایان است، حتی اگر بهصورت رسمی در قانون اساسی باقی بماند. او توضیح میدهد که پس از درگذشت آیتالله روحالله خمینی در سال ۱۹۸۹، امیدهایی برای حرکت جمهوری اسلامی به سمت اعتدال شکل گرفت، بهویژه با انتخاب علی خامنهای که در ابتدا چهرهای عملگرا تلقی میشد. اما در عمل، دوران رهبری او با گسترش نفوذ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، تعمیق سیاستهای منطقهای و سرکوب داخلی همراه شد و تلاشهای اصلاحطلبانه نیز بهطور سیستماتیک مهار گردید. بهمرور، ساختار قدرت بهجای حرکت به سمت اصلاح، در جهت تمرکز بیشتر و تقویت نهادهای امنیتی پیش رفت و این روند زمینهساز بحران جانشینی شد.
با تضعیف موقعیت رهبری و تشدید بحرانهای داخلی و خارجی، سناریوهای مختلفی برای آینده نظام مطرح شد؛ از انتخاب یک روحانی میانهرو گرفته تا انتقال عملی قدرت به سپاه پاسداران یا حتی اصلاح قانون اساسی. در کنار این سناریوها، دو الگوی مهم نیز مورد بحث قرار گرفت: الگوی چین، که در آن نخبگان امنیتی از ایدئولوژی فاصله گرفته و به سمت تمرکز بر توسعه اقتصادی و منافع ملی حرکت میکنند، و الگوی پاکستان، که در آن ارتش بهعنوان ضامن ثبات، بر سیاست نظارت دارد بدون آنکه لزوماً قدرت را بهصورت رسمی در دست بگیرد. با این حال، تحولات ناشی از جنگ و کشته شدن علی خامنهای این مسیرها را تغییر داد و با انتصاب مجتبی خامنهای—که فاقد جایگاه مذهبی لازم است—نشانهای روشن از تضعیف مشروعیت دینی و تغییر ماهیت نظام پدیدار شد؛ تغییری که حتی اصل ضد موروثی بودن قدرت در جمهوری اسلامی را نیز زیر سؤال برد.
در این شرایط، تحلیل مقاله نشان میدهد که ایران عملاً به سمت مدلی نزدیک به سناریوی دوم حرکت کرده است، جایی که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی کنترل واقعی قدرت را در دست دارد و جایگاه رهبری بیشتر جنبه نمادین پیدا کرده است. این تمرکز قدرت نهتنها در حوزه نظامی بلکه در اقتصاد، سیاست داخلی و تصمیمگیریهای کلان نیز دیده میشود. در چنین ساختاری، وفاداری شبکهای و کنترل ابزارهای قدرت جایگزین مشروعیت دینی شده و نظام از یک جمهوری ایدئولوژیک به یک ساختار امنیتی-نظامی تغییر شکل داده است. همزمان، نشانههایی از تغییر گفتمان رسمی نیز دیده میشود، از جمله رشد ناسیونالیسم و استفاده از نمادهای تاریخی پیشااسلامی، که نشاندهنده فاصله گرفتن تدریجی از بنیانهای ایدئولوژیک اولیه است.
در نهایت، الطریفی با ارجاع به تحلیلهای عباس امانت، مورخ و پژوهشگر برجسته ایرانی-آمریکایی، که به ریشههای فکری تشیع و مفهوم «انتظار» و امام غایب پرداخته، نشان میدهد که ولایت فقیه در اصل تلاشی برای پر کردن خلأ غیبت امام بود، اما اکنون این نقش در حال افول است. او نتیجه میگیرد که جمهوری اسلامی ممکن است بهعنوان یک ساختار سیاسی باقی بماند، اما پروژه ولایت فقیه—بهعنوان ستون ایدئولوژیک آن—در حال فروپاشی است. در این وضعیت، نظام بیش از آنکه دینی باشد، به ساختاری مبتنی بر قدرت نظامی، شبکههای بسته وفاداری و کنترل امنیتی تبدیل شده است؛ سیستمی که از نظر ظاهری پایدار به نظر میرسد، اما در عمق با بحران مشروعیت و چالشهای ساختاری جدی مواجه است.
https://english.aawsat.com/opinion/5264027-end-wilayat-al-faqih-hidden-imam-absent-leader
1 498
نیویورک تایمز- در حالی که در جنگ ایالات متحده و اسرائیل به طور قابل توجهی توانایی تولید سلاحهای ایران را آسیبدیده است، ایران به اندازه کافی از موشکها، پرتابگرها و پهپادهای حمله یکطرفه خود را حفظ کرده است تا حمل و نقل در تنگه هرمز را به خطر بیندازد.
برآوردهای اطلاعاتی و نظامی ایالات متحده متفاوت است، اما چندین مقام اعلام کردند که ایران حدود ۴۰ درصد از زرادخانه پیش از جنگ خود از پهپادها را دارد. این پهپادها به عنوان یک بازدارنده قوی عمل کردهاند. در حالی که آنها به راحتی توسط ناوهای جنگی آمریکایی سرنگون میشوند، تانکرهای تجاری دفاع چندانی ندارند.
ایران همچنین دارای ذخایر فراوانی از موشکها و پرتابگرهای موشکی است. در زمان آتشبس، ایران به حدود نیمی از پرتابگرهای موشکی خود دسترسی داشت. در روزهای بلافاصله پس از آن، حدود ۱۰۰ سیستم که درون غارها و پناهگاهها دفن شده بودند را حفاری کرد و ذخیره پرتابگرهای خود را به حدود ۶۰ درصد سطح پیش از جنگ بازگرداند.
ایران همچنین در حال حفاری برای بازیابی ذخایر موشکی خود است که به طور مشابه در زیر خرابههای ناشی از حملات آمریکایی به پناهگاهها و انبارهای خود دفن شدهاند. زمانی که این کار به پایان برسد، ایران ممکن است تا ۷۰ درصد از زرادخانه پیش از جنگ خود را بازپس بگیرد، بر اساس برخی برآوردهای آمریکایی.
مقامات اشاره میکنند که شمارش ذخایر تسلیحاتی ایران دقیق نیست. ارزیابیهای اطلاعاتی نگاهی کلی به این که ایران چه اندازه قدرتی را حفظ کرده است، ارائه میدهند.
اما در حالی که برآوردهای ذخایر موشکی ایران متفاوت است، میان مقامات توافق وجود دارد که ایران به اندازه کافی تسلیحات دارد تا در آینده حمل و نقل در تنگه هرمز را متوقف کند.
https://www.nytimes.com/2026/04/18/us/politics/iran-hormuz-strait-trump.html?smid=nytcore-ios-share
1 498
چرا آتشبس شکننده است؟
تحلیلی بر اساس تئوری رابرت پاپه
در روزهای اخیر، به نظر میرسید آتشبس شکننده بین اسرائیل و لبنان و همچنین باز شدن موقتی تنگه هرمز از سوی ایران نشانهای از کاهش تنشها باشد. با این حال، این توقف کوتاهمدت به سرعت از بین رفت، چرا که ایالات متحده بر محاصره دریایی خود تأکید کرد و اعلام نمود که فشارهای اقتصادی و نظامی همچنان برقرار خواهد بود. این تضاد نمایانگر تنشهای ذاتی در درگیریهای صفر-جمع است، جایی که هر دستاورد یک طرف بهمعنای باخت طرف دیگر تعبیر میشود.
تحلیل رابرت پاپه نشان میدهد که مسائل کلیدی در مرکز این درگیری غیرقابل مصالحه هستند؛ بهویژه تواناییهای هستهای ایران یک دینامیک صفر-جمع بنیادی را نمایان میکند. برای ایالات متحده، اجازه دادن به ایران برای حفظ توانایی هستهای در آستانه تسلیحات، تعادل قدرت منطقهای را بهطور چشمگیری تغییر خواهد داد و استراتژیهای بازدارندگی را تضعیف میکند. از سوی دیگر، واکذاری مواد هستهای ایران—بهویژه تحت فشار—آن را در معرض آسیبپذیریهای فزاینده داخلی قرار میدهد. این وضعیت تنها یک مشکل چانهزنی نیست؛ بلکه مسألهٔ بقا برای هر دو طرف است و هر آتشبس بهطور ذاتی ناپایدار است.
وضعیت در تنگه هرمز نیز این منطق صفر-جمع را نشان میدهد. بهطور تاریخی، هرمز بهعنوان یک رگ حیاتی برای عرضه جهانی نفت عمل کرده است، اما اقدامات اخیر ایران نشان میدهد که به دنبال کنترل مشروط دائمی بر این گذرگاه است. وقتی ایران تنگه را تحت شرایط خود "باز" اعلام کرد، این نشاندهنده یک ادعای واضح از حاکمیت بود که بهطور مستقیم با اهداف ایالات متحده برای حفظ ناوبری آزاد در تضاد است. این وضعیت عدم امکان دستیابی به یک زمین میانه را نمایان میکند، زیرا هر دو کشور بر سر کنترل این گلوگاه حیاتی رقابت میکنند.
با تشدید درگیری، واضح است که هر دو طرف از آستانهای عبور کردهاند که در آن باختن بدتر از ادامه جنگیدن بهنظر میرسد. ایالات متحده دامنه نظامی خود را گسترش داده و از حملات هوایی به مداخله مستقیم در محمولههای نفتی ایران صحبت میکند، در حالی که ایران بهطور متقابل با کنترل مستقیم بر تنگه هرمز پاسخ داده است. هر اقدام توسط هر طرف بهعنوان یک سیگنال از اراده و عزم است و تمایل برای پذیرش هزینههای تشدید بهجای پذیرش شکست استراتژیک را نمایان میکند. این دینامیک، ماهیت آتشبسها را از مسیرهای بالقوه برای حل و فصل به توقفهای موقتی در یک چرخه رقابتی تبدیل میکند.
آنچه اتفاق خواهد افتاد لزوماً جنگ مداوم نیست، بلکه تشدید مکرر است: محاصره به دنبال تدابیر متقابل، مداخله به دنبال تلافی، هر مرحلهای توجیه شده توسط مرحله قبلی و محدود شدن فضای احتیاط. بازیگران خارجی ممکن است برای کاهش تنش فشار بیاورند و بازارها ممکن است ثبات را طلب کنند، اما آن فشارها نمیتوانند ساختار بنیادین، درگیری بر سر قدرت نسبی، را نادیده بگیرند.
در نتیجه، تحلیل مبتنی بر چارچوب پاپه، ماهیت غیرقابل حل درگیری کنونی را نشان میدهد، جایی که ایران و ایالات متحده در یک مبارزه صفر-جمع بر سر قدرت و نفوذ گرفتار شدهاند. توافقهای کوتاهمدت ممکن است درگیریها را مختل کنند، اما تأثیری بر مسائل بنیادین، بهویژه معضل هستهای و کنترل بر تنگه هرمز ندارند. تا زمانی که این درگیریهای مرکزی حل نشده باقی بمانند، چرخه تشدید احتمالاً ادامه خواهد یافت، و هر دو طرف حاضر به پذیرش مصالحهای که میتواند موضع آنها را در تعادل قدرت تضعیف کند، نیستند.
1 498
مشروعیت ملیگرایانه همچون مُسکن جنگی
محمد مالجو
جمهوری اسلامی پیش از آغاز تهاجم آمریکا و اسراییل به ایران با فرسایش جدی در منابع اصلی مشروعیت خود مواجه شده بود. اما جنگ این معادله را موقتاً تغییر داده و صورتبندی تازهای پیشاروی ما گذاشته است. اکنون پرسش اصلی این است: آیا آنچه پس از آغاز جنگ شکل گرفته بازسازی مشروعیت است یا صرفاً جابهجایی میان منابع گوناگون مشروعیتزا برای نظام جمهوری اسلامی؟
جمهوری اسلامی، پیش از جنگ، با کاهش محسوس در منابع کلاسیک مشروعیت مواجه بود: کارآمدی اقتصادی عملاً زیر سایۀ تورم مزمن و کاهش شدید ارزش پول ملی و گسترش فقر و افق مبهم معیشت بههیچوجه قادر به تولید رضایت حداقلی نبود. رضایت عمومی در نتیجۀ انباشت تجربههای زیستۀ برآمده از بحرانهای پیاپی به طرز محسوسی کاهش یافته بود و شکاف میان حکومت و جامعه را عمیقتر کرده بود. مشارکت سیاسی با افت معنادار در انتخابات و گسترش بیاعتمادی به سازوکارهای نمایندگی عملاً به پوستهای کممحتوا بدل شده بود. ایدئولوژی رسمی نیز در مواجهه با دگرگونیهای نسلی و تکثر سبکهای زندگی عمدتاً بخش مهمی از توان بسیجکنندۀ خود را از دست داده بود. در چنین وضعی، کسری مشروعیت نه از مسیر اقناع بلکه بیشتر از طریق حداقلسازی مطالبات و بهکارگیری ماشین سرکوب و مدیریت نارضایتیها جبران میشد.
در دورۀ پیش از جنگ هنوز «مشروعیت ملیگرایانه» همچون منبعی فعال چندان شکل نگرفته بود. این نوع مشروعیت را میتوان بهاختصار چنین تعریف کرد: اتکای یک نظم سیاسی به بسیج عاطفی جامعه حول ایدۀ حقانیت یا برتری جمعی در برابر دشمن بیرونی، همراه با برجستهسازی دوگانۀ «ما» در برابر «آنها». در این صورتبندی، مشروعیت نه از کارکرد درونی نظام بلکه از موقعیت مظلومانهاش در یک تقابل بیرونی تغذیه میکند.
جنگ عملاً کسری مشروعیت نظام جمهوری اسلامی را موقتاً تا حدی جبران کرده است. مقاومت جانانۀ نظام در برابر حملات خارجی برای بخشی گسترده اما نامتعین از جامعه احساس دفاع از «کلیت» را فعال کرده است. این احساس الزاماً به معنای پذیرش سایر ابعاد نظام نیست اما بهتدریج برای تکوین نوعی مشروعیت ملیگرایانه بسترسازی کرده است. به بیان دیگر، نظام توانست در لحظهای بحرانی اصولاً خود را با «کلیت در معرض تهدید» همارز سازد و از این همارزی برای کسب نوعی مقبولیت بهره ببرد.
در اینجا بین مشروعیت ملیگرایانه و منابع کلاسیک مشروعیت یک رابطۀ معکوس برقرار است. استمرار مقاومتِ موفقیتآمیز در برابر دشمن خارجی حین جنگ گرچه میتواند به تقویت بیشتر مشروعیت ملیگرایانه بینجامد اما همزمان خصوصاً طی دورۀ پس از جنگ به فرسایش شدیدتر منابع کلاسیک مشروعیت دامن میزند. چرا؟ چون هنگامی که وضعیت امنیتی و نظامی در مرکز تصمیمگیری قرار میگیرد، منابع و توجه نهادی از حوزههای اقتصادی و اجتماعی و سیاسی به سمت منطق بقا و مدیریت تهدید منتقل میشود: سیاستهای اقتصادی در خدمت جنگیشدن فضا قرار میگیرند، امکان اصلاحات ساختاری محدودتر میشود، و پاسخگویی سیاسی در سایۀ اولویتهای امنیتی به حاشیه رانده میشود. به عبارت دیگر، در چنین شرایطی، منطق «بقا در برابر تهدید خارجی» دفعتاً جایگزین منطق «پاسخگویی به مطالبات داخلی» میشود و اولویتهای حکمرانی را بازتعریف میکند.
بهاینترتیب، اگر بنا بر استمرار مقاومت از مسیر استمرار جنگ باشد گرچه مشروعیت ملیگرایانه چهبسا موقتاً افزایش پیدا کند اما منابع کلاسیک مشروعیت بیشازپیش کاهش خواهند یافت. در شرایط کنونی، مشروعیتهایی که ذاتاً به عملکرد و رضایت و مشارکت گره خوردهاند، جای خود را موقتاً به مشروعیتی دادهاند که به وضعیت استثنایی و تقابل بیرونی بستگی دارد. این جابهجایی هر قدر هم بتواند در کوتاهمدت نوعی انسجام ایجاد کند اما فاقد ظرفیت پایداری در درازمدت است.
ازهمینرو، تکیۀ بیشازحدِ تصمیمگیران بر مشروعیت ملیگرایانه اصولاً خطایی راهبردی است. این نوع مشروعیت، به دلیل وابستگیاش به شرایط بحرانی، ناپایدار و زودگذر است و با فروکشکردن تنشهای بیرونی یا عادیشدن وضعیت بهسرعت تضعیف میشود. در مقابل، منابع کلاسیک مشروعیت، یعنی کارآمدی اقتصادی و رضایت عمومی و مشارکت سیاسی و بازاندیشی در ایدئولوژی، ماهیتی درازمدت دارند و فقط از مسیر اصلاحات ساختاری و پاسخگویی مستمر قابل بازسازیاند.
جنگ شاید توانسته باشد شکاف مشروعیت را موقتاً بپوشاند، اما این پوشش اگر به ترمیم واقعی پیوند نخورد، خود به لایهای نازک و ناپایدار بدل میشود که بحران مشروعیت را نه مهار که تشدید میکند. مشروعیت ملیگرایانه، در بهترین حالت، مُسکّنی موقتی است نه درمانی پایدار.
🆔 @mmaljoo
1 498
Financial Times**
این گزارش استدلال میکند که جنگ علیه ایران میتواند به یک بحران جهانی غذا منجر شود که پیامدهای آن فراتر از پایان درگیریها ادامه خواهد داشت. محور اصلی تحلیل این است که سیستم جهانی تولید غذا بهشدت به انرژی و بهویژه زنجیرههای تأمین مرتبط با خلیج فارس وابسته است؛ بنابراین افزایش قیمت انرژی و اختلال در تجارت کود و مسیرهای حملونقل، مستقیماً به افزایش قیمت مواد غذایی و کمبود عرضه منجر میشود.
ریشه این وابستگی به تحولات «انقلاب سبز» بازمیگردد که اگرچه تولید کشاورزی را افزایش داد، اما آن را به کودهای شیمیایی مبتنی بر گاز طبیعی وابسته کرد. با افزایش قیمت انرژی در جریان جنگ، هزینه تولید کود و حملونقل بالا رفته و این فشار به بازار غذا منتقل شده است. دادهها این روند را تأیید میکنند: شاخص قیمت انرژی ۴۱.۶ درصد افزایش یافته، قیمت گاز طبیعی ۵۹.۴ درصد و نفت حدود ۴۵.۸ درصد رشد کرده، در حالی که قیمت کود ۲۶.۲ درصد بالا رفته است.
گزارش تأکید میکند که اهمیت خلیج فارس در این بحران بسیار بیشتر از گذشته است. این منطقه اکنون یکی از مراکز اصلی تولید و صادرات مواد اولیه کودهای شیمیایی مانند آمونیاک و اوره است و سهم قابلتوجهی از تجارت جهانی این محصولات را در اختیار دارد. بهعنوان نمونه، حدود ۳۰ درصد صادرات جهانی آمونیاک و ۳۵ درصد تجارت جهانی اوره به این منطقه وابسته است. همچنین بخش بزرگی از واردات کشورهایی مانند هند و مراکش از همین مسیر تأمین میشود. افزون بر این، حدود نیمی از تجارت دریایی گوگرد—که برای تولید کود ضروری است—از تنگه هرمز عبور میکند، که نشاندهنده حساسیت بالای این مسیر است.
نقش لجستیکی خلیج فارس نیز در این میان کلیدی است. مراکزی مانند بندر جبلعلی به هابهای اصلی توزیع و بازصادرات مواد غذایی تبدیل شدهاند و کالاهای اساسی را به خاورمیانه، آفریقا و بخشهایی از آسیا منتقل میکنند. تمرکز چنین زیرساختهایی به این معناست که هرگونه اختلال در حملونقل، افزایش هزینههای بیمه یا محدودیت در مسیرهای دریایی، میتواند بهسرعت زنجیره جهانی تأمین غذا را مختل کند.
پیامدهای این وضعیت بهطور نابرابر بر جهان تأثیر میگذارد. کشورهای فقیرتر، بهویژه در آفریقا و جنوب آسیا، بیشترین آسیب را خواهند دید، زیرا به واردات کود و غذا وابستهاند و توان مالی محدودی دارند. برآوردها نشان میدهد که حدود ۴۵ میلیون نفر دیگر ممکن است به جمعیت دچار گرسنگی شدید اضافه شوند، که بخش عمده آنها در آفریقا هستند. در کشورهایی مانند سودان، که هماکنون نیز با بحران شدید انسانی مواجه است، بیش از ۴۰ درصد جمعیت با ناامنی غذایی روبهرو هستند.
این بحران در شرایطی رخ میدهد که بسیاری از کشورهای در حال توسعه با بدهیهای سنگین مواجه هستند. افزایش قیمت انرژی و غذا باعث تورم و افزایش هزینههای مالی میشود، در حالی که منابع مالی این کشورها محدودتر شده است.
در نهایت، گزارش تأکید میکند که پیامدهای این جنگ تنها به بازار انرژی محدود نمیشود، بلکه امنیت غذایی جهان را نیز تهدید میکند. برای جلوگیری از گسترش بحران، اقداماتی مانند افزایش کمکهای بشردوستانه، کاهش بدهی کشورهای فقیر و تأمین مالی اضطراری ضروری است؛ در غیر این صورت، افزایش گرسنگی و حتی قحطی در بخشهایی از جهان اجتنابناپذیر خواهد بود.
https://www.ft.com/content/36343e24-b06f-434d-a7e5-6046e7bcf3df
1 498
این مقاله سه مسیر متفاوت برای آینده کشورهای خلیج فارس پس از جنگ ایران ترسیم میکند و تأکید دارد که با وجود اعلام پیروزی و تلاش برای نمایش ثبات، این کشورها همچنان با نااطمینانی عمیق روبهرو هستند. جنگ نشان داد که حتی یک کمپین گسترده نظامی نیز نتوانسته توان یا اراده ایران را در منطقه از بین ببرد. ایران توانست بهسرعت کشورهای خلیج فارس را به میدان جنگ تبدیل کند، تنگه هرمز را عملاً کنترل کند و همچنان برنامه هستهای خود را حفظ نماید. در عین حال، کشورهای شورای همکاری خلیج فارس با وجود تأثیر مستقیم این تحولات، در مذاکرات اصلی نقشی ندارند و همین مسئله نگرانیهای جدی درباره آینده امنیت و اقتصاد آنها ایجاد کرده است.
در سناریوی اول، که خوشبینانهترین حالت است، فشارهای ناشی از جنگ میتواند کشورهای خلیج فارس را به سمت همکاری عمیقتر سوق دهد. تجربه حملات موشکی و پهپادی به همه این کشورها، انگیزهای برای ایجاد یک سیستم دفاع هوایی یکپارچه ایجاد کرده است. همچنین امکان هماهنگی در خرید تجهیزات نظامی و حتی ایجاد صندوقهای مشترک برای تأمین مالی دفاعی مطرح میشود. از نظر صنعتی، توسعه تولید داخلی سامانههای دفاعی و کاهش وابستگی به آمریکا اهمیت پیدا میکند، بهویژه با توجه به کمبود تجهیزات در طول جنگ. در حوزه اقتصادی نیز تقویت مسیرهای تجاری جایگزین و پروژههایی مانند خطوط لوله دورزننده تنگه هرمز و شبکه ریلی منطقهای میتواند تابآوری اقتصادی را افزایش دهد. علاوه بر این، کشورها میتوانند از نقاط قوت متفاوت خود—از توان فناوری نظامی برخی تا ظرفیت دیپلماتیک برخی دیگر—برای ایجاد یک رویکرد مکمل و مشترک استفاده کنند.
در سناریوی دوم، که واقعبینانهتر تلقی میشود، تغییرات محدود خواهد بود و همکاریها بیشتر در همان سطح موقت و موردی باقی میماند. بهعنوان مثال، اشتراکگذاری سامانههای دفاعی در زمان بحران، هماهنگی محدود در حملونقل کالاهای ضروری یا سرمایهگذاریهای جزئی در زیرساختهای مشترک ادامه پیدا میکند، اما به یک ساختار یکپارچه تبدیل نمیشود. دلیل اصلی این محدودیت، سابقه طولانی اختلافات میان این کشورهاست—از رقابتهای اقتصادی و اختلافات مرزی گرفته تا تفاوتهای سیاسی و حتی بیاعتمادیهای امنیتی. جنگ اخیر نیز یک عامل جدید اختلاف ایجاد کرده است: اختلاف نظر درباره مقصر بحران و نحوه برخورد با بازیگران اصلی. برخی کشورها به تقویت روابط با آمریکا و اسرائیل تمایل دارند، در حالی که برخی دیگر این رویکرد را نقد میکنند. این تفاوت دیدگاهها مانع شکلگیری یک استراتژی مشترک میشود.
در سناریوی سوم، که بدبینانهترین حالت است، شکافهای جدیدی میان کشورهای خلیج فارس شکل میگیرد و حتی ممکن است به رقابت آشکار تبدیل شود. رقابت میان قدرتهای اصلی منطقه میتواند تشدید شود، بهویژه در شرایطی که منابع دفاعی محدود است و هر کشور تلاش میکند امنیت خود را بهصورت مستقل تأمین کند. اختلاف بر سر رابطه با اسرائیل میتواند به یک خط گسل مهم تبدیل شود، بهطوری که نزدیکی برخی کشورها به اسرائیل موجب نارضایتی داخلی و تنش با دیگر کشورهای منطقه شود. همچنین رویکردهای متفاوت نسبت به ایران—از تقابل تا مصالحه—میتواند کشورهای منطقه را به دو یا چند بلوک تقسیم کند. در این وضعیت، هر کشور مسیر جداگانهای را دنبال میکند، که نهتنها همکاری منطقهای را تضعیف میکند، بلکه فرصت بیشتری برای نفوذ و مداخله قدرتهای خارجی ایجاد میکند. حتی ممکن است برخی کشورها برای کاهش فشار، به سمت همکاری اقتصادی یا مالی با ایران حرکت کنند، در حالی که دیگران مسیر تقابل را انتخاب کنند.
در نهایت، مقاله تأکید میکند که آینده منطقه به این بستگی دارد که کشورهای خلیج فارس تا چه حد بتوانند اختلافات خود را مدیریت کرده و به سمت همکاری حرکت کنند. ادامه تهدید جنگ، اختلافات را تشدید میکند و اعتماد به قدرتهای خارجی را زیر سؤال میبرد. در مقابل، همکاری بیشتر میتواند به این کشورها کمک کند کنترل بیشتری بر سرنوشت خود داشته باشند، وابستگی خود را کاهش دهند و در تصمیمات آینده نقش مؤثرتری ایفا کنند. این انتخاب میان همکاری یا رقابت، تعیینکننده شکل نظم منطقهای در سالهای آینده خواهد بود.
https://carnegieendowment.org/emissary/2026/04/gulf-states-gcc-iran-war-three-scenarios
1 498
آکسیوس با انتشار گزارشی نوشت که بنیامین نتانیاهو، نخست وزیر اسرائیل با سیاستهای خود در جریان جنگ ایران، در حال وارد کردن آسیب جدی به جایگاه اسرائیل در میان افکار عمومی آمریکا است؛ جنگی که روند تیره شدن روابط با ایالات متحده را بیش از پیش تشدید کرده است.
نشریه اکسیوس در این گزارش نوشته است: اهمیت این موضوع در آن است که سقوط محبوبیت اسرائیل در میان آمریکاییهای جوان اکنون به کنگره نیز سرایت کرده و قانونگذارانی که پیشتر از حامیان سرسخت اسرائیل بودند، بهطور فزایندهای به منتقدان آن تبدیل میشوند.
چرخش در کنگره؛ از حمایت تا مخالفت
نگاهی دقیقتر نشان میدهد که تمامی سناتورهای دموکراتی که به نامزدی در انتخابات ریاستجمهوری ۲۰۲۸ چشم دارند، در رایگیریهای اوایل این هفته علیه فروش سلاح به اسرائیل رای دادهاند.
چهل سناتور دموکرات به طرحی برای جلوگیری از فروش سلاح به اسرائیل رای مثبت دادند؛ این رقم در مقایسه با تنها ۱۵ سناتور در رایگیری مشابه در آوریل گذشته، افزایش قابل توجهی داشته است.
در سطح کلان، بر اساس نظرسنجی اخیر مؤسسه پیو، تنها جمهوریخواهان مسنتر و انجیلیهای سفیدپوست همچنان دیدگاهی عمدتا مثبت نسبت به اسرائیل دارند.
در سایر گروهها، محبوبیت اسرائیل از سال ۲۰۲۲ بهطور چشمگیری کاهش یافته است:
در میان دموکراتهای مسنتر (۵۰ سال به بالا)، این میزان ۳۱ واحد درصد کاهش یافته است.
در میان جمهوریخواهان جوان و همچنین دموکراتهای جوان، کاهش ۲۲ واحد درصدی ثبت شده است.
در میان پروتستانها این کاهش ۱۴ واحد درصد، در میان کاتولیکها ۲۳ واحد درصد و در میان افراد بدون وابستگی مذهبی ۲۰ واحد درصد بوده است.
حتی در میان انجیلیهای سفیدپوست نیز که در سال ۲۰۲۲ حدود ۸۰ درصد از آنها دیدگاه مثبتی داشتند، این حمایت ۱۵ واحد درصد کاهش یافته است.
در حالی که در گذشته حمایت از اسرائیل یکی از معدود موضوعات مورد اجماع در سیاست آمریکا بود، اکنون این موضوع به یکی از نقاط اختلاف در داخل حزب دموکرات و حتی در سطح کلان جامعه آمریکا تبدیل شده است.
در مجموع، جنگ ایران نهتنها یک بحران منطقهای، بلکه به عاملی تعیینکننده در بازتعریف روابط واشنگتن و تلآویو تبدیل شده است؛ روابطی که به نظر میرسد در مسیر تغییرات عمیقتری قرار گرفته استhttps://www.axios.com/2026/04/18/israel-us-support-congress-netanyahu.
1 498
جنگی که قرار بود جمهوری اسلامی را مهار کند—اما آن را بازتعریف کرد
@irananalyses
جنگ اخیر میان جمهوری اسلامی، ایالات متحده و اسرائیل با یک فرض آغاز شد: فشار نظامی و اقتصادی آمریکا میتواند رفتار تهران را تغییر دهد و یا آن را از درون متلاشی کند. این فرض، بر تجربههای گذشته کشتن قاسم سلیمانی، جنگ ۱۲ روزه و نوعی اعتماد به نفس ناشی از آنها بنا شده بود. اما همانطور که بارها در خاورمیانه دیدهایم، آنچه «ساده» بهنظر میرسد، معمولاً پیچیدهترین خطاها را در خود پنهان میکند.
مشکل، فقط اطلاعات ناقص نبود؛ بلکه یک خطای عمیقتر در مدل ذهنی (mindset) تصمیمگیران وجود داشت. در واشنگتن، نوعی نگاه سادهسازیشده (over-simplification) شکل گرفته بود، این تصور که جمهوری اسلامی با چند ضربه قاطع، یا تغییر رفتار میدهد یا دچار فروپاشی داخلی میشود. این نگاه، ساختار واقعی قدرت در جمهوری اسلامی را نادیده گرفت: سیستمی که نه بر یک فرد، بلکه بر شبکهای از نهادهای امنیتی و ایدئولوژیک استوار است.
نقش بنیامین نتانیاهو در این میان بیاهمیت نبود. او بهخوبی میدانست چگونه «دکمههای ترامپ را فشار دهد» (push Trump’s buttons). از سوی دیگر، دونالد ترامپ نیز نمیخواست در قبال جمهوری اسلامی شبیه باراک اوباما باشد. نتیجه، تصمیمگیریای سریع، شخصی و تا حدی فاقد فرآیند (decision-making process) بود.
اما نتیجه چه شد؟ جمهوری اسلامی فرو نپاشید.برخلاف انتظار، حتی پس از ضربات سنگین به سطوح بالای رهبری و کشته شدن خامنهای، نظام نهتنها دوام آورد، بلکه خود را بازسازی کرد. آنچه باید به خلأ قدرت منجر میشد، به بازآرایی سریع ساختار تصمیمگیری انجامید. این واکنش، یک پیام روشن داشت: جمهوری اسلامی یک نظام فردمحور نیست، بلکه یک سیستم نهادی با ظرفیت بالای تطبیق است.
در این فرآیند، یک تغییر مهم نیز رخ داد: امنیتیتر شدن ساختار قدرت. اگر پیشتر علی خامنهای نقش متعادلکنندهای ایفا میکرد، اکنون نشانههایی از شکلگیری یک رهبری جمعی اما امنیتی (collective leadership) دیده میشود. در این نظم جدید، نهادهای امنیتی نقش پررنگتری یافتهاند.
اما شاید مهمترین تحول، در سطحی فراتر رخ داد: تنگه هرمز.
برای دههها، بستن تنگه هرمز یک تهدید بود؛ در این جنگ، به واقعیت تبدیل شد. جمهوری اسلامی نشان داد که میتواند جغرافیا را به ابزار قدرت (geography as power) تبدیل کند. این همان منطق «رقابت در درد» (competition of pain) است: پذیرش هزینه، به شرط تحمیل هزینهای بزرگتر به دیگران—بهویژه اقتصاد جهانی.
در حوزه سیاست هستهای هم
برنامه جمهوری اسلامی تغییری نکرده است. غنیسازی همچنان خط قرمز است. برای جمهوری اسلامی، این موضوع صرفاً فنی نیست، بلکه نماد قدرت و استقلال است. حتی اگر توافقی حاصل شود، محدودیتها موقتی خواهند بود. اصل برنامه باقی میماند. و اگر توافقی نباشد، مسیر بهسمت ساخت سلاح هستهای میتواند سریعتر شود.
اگر توافقی صورت گیرد، آنچه محتمل است، یک توافق مبنایی نیست، بلکه نوعی توافق حداقلی در قالب مدیریت بحران (crisis management deal) است. توافقی برای کاهش تنش، نه حل آن. همان الگوی آشنا: خرید زمان، بدون تغییر بنیادین. به بیان دیگر، جنگی پرهزینه برای رسیدن به چیزی شبیه یا حتی ضعیفتر از برجام (JCPOA).
از منظر سیاست داخلی، ابزارهای سرکوب جمهوری اسلامی تقویت شدند. حکومت توانست کنترل خود را گسترش دهد و روایت «دفاع از کشور» را به ابزار مشروعیت تبدیل کند. در چنین فضایی، اعتراضات گسترده و شکلگیری یک اپوزیسیون منسجم داخلی در کوتاهمدت بعید بهنظر میرسد.
در واقع، این جنگ، به بقای نظام کمک کرد. پیش از آن، جمهوری اسلامی با بحرانهای اقتصادی و اجتماعی عمیق مواجه بود. اکنون، همان بحرانها میتوانند در چارچوب تهدید خارجی بازتعریف شوند. جنگ، نهتنها فشار را کم نکرد، بلکه آن را به ابزاری برای کنترل تبدیل کرد.
و این همان تناقض اصلی است.
از نظر تاکتیکی، این جنگ دستاوردهایی برای آمریکا-اسرائیل داشت. اما در سطح راهبردی، نتیجه مبهم و حتی معکوس است: نظامی که قرار بود تضعیف شود، در برخی ابعاد منسجمتر شده است. ساختاری که باید شکاف برمیداشت، متمرکزتر شده است. و بازیگری که باید مهار میشد، نشان داده که میتواند اقتصاد جهانی را تحت فشار قرار دهد.
جنگی که با هدف تضعیف جمهوری اسلامی آغاز شده بود، تا اینجا آن را بازتعریف کرده است.
1 498
این مقاله استدلال میکند که تحول کنونی در ساختار قدرت ایران نتیجه یک روند تدریجی و بلندمدت است، نه یک تغییر ناگهانی ناشی از جنگ اخیر. برخلاف روایت رایج که نظامیشدن حکومت را محصول فشارهای خارجی یا درگیری با آمریکا و اسرائیل میداند، نویسنده نشان میدهد که این روند از دههها پیش آغاز شده و اکنون به نقطه اوج خود رسیده است. در این مسیر، مرکز ثقل قدرت از نهادهای سیاسی و روحانیت به سمت ساختارهای امنیتی—بهویژه سپاه پاسداران—منتقل شده است. این تغییر بهمعنای حذف کامل ایدئولوژی یا ساختارهای رسمی نیست، بلکه نشاندهنده بازتعریف آنها در چارچوب یک نظام امنیتمحور است که کنترل و بقا را در اولویت قرار میدهد؛ سیستمی که اگرچه بهطور کلاسیک یک حکومت نظامی نیست، اما به آن نزدیک است: سیستمی که در آن قدرت نه بر پایه مشروعیت سیاسی یا مذهبی، بلکه بر پایه کنترل، انسجام نهادی و توان اعمال زور سازمانیافته استوار است.
برای توضیح این تحول، مقاله به مسیر حرفهای محمدباقر ذوالقدر بهعنوان نمونهای کلیدی اشاره میکند. ذوالقدر یک سیاستمدار به معنای متعارف نیست. او هرگز به انتخابات، محبوبیت عمومی یا حتی حضور رسانهای متکی نبوده است. مسیر حرفهای او تقریباً بهطور کامل در آنچه میتوان «معماری سخت» نظام نامید شکل گرفته است: سپاه پاسداران، سیستم اطلاعاتی، و شبکههای پیچیدهای که این نهادها را به دولت متصل میکنند. او متعلق به نسلی است که پیش از تثبیت کامل ساختار دولت شکل گرفته و در آن، ایدئولوژی، امنیت و سازماندهی از یکدیگر جدا نبودند. تجربه او در جنگ ایران و عراق و حضور در ساختارهای امنیتی، نوعی نگاه به قدرت را شکل داده که بر اعمال نفوذ غیرمستقیم، شبکهای و فراملی استوار است. در مقایسه، چهرههایی مانند لاریجانی نماینده مدل قدیمیتر میانجیگرانه بودند و قالیباف یک چهره انتقالی محسوب میشود، اما ذوالقدر نماد مرحلهای است که در آن مرز میان سیاست و امنیت عملاً از بین رفته است.
نویسنده ریشههای این تحول را در نقاط عطفی مانند واکنش سپاه به اصلاحات دهه ۱۳۷۰، قتلهای زنجیرهای و بهویژه سرکوب اعتراضات سال ۱۳۸۸ میبیند. این رویدادها نشان دادند که یک ساختار موازی و غیرپاسخگو از قدرت در دل نظام وجود دارد که در مواقع بحران میتواند بهطور مستقیم وارد عمل شود. از آن زمان، این ساختار بهتدریج از حاشیه به مرکز آمده و به بازیگر اصلی تبدیل شده است. در نتیجه، آنچه زمانی استثنا بود—یعنی مداخله مستقیم نهادهای امنیتی در سیاست—اکنون به قاعده تبدیل شده و مدل غالب حکمرانی را شکل داده است. همزمان، نقش روحانیت بهعنوان منبع اصلی مشروعیت کاهش یافته و بیشتر به یک چارچوب نمادین تبدیل شده است.
در نهایت، مقاله سه پیامد مهم برای سیاستگذاران مطرح میکند. نخست، افزایش فشار بر ایران احتمالاً به تعدیل رفتار آن منجر نمیشود، بلکه جایگاه نهادهای امنیتی و تندرو را تقویت میکند. دوم، امید به تغییر از طریق انتخابات باید با احتیاط جدی همراه باشد، زیرا تصمیمگیری واقعی خارج از این فرآیندها انجام میشود. سوم، سیاست خارجی ایران بیش از پیش بر اساس منطق امنیتی—یعنی بازدارندگی، تابآوری و بقا—شکل خواهد گرفت. در مجموع، ایران در حال تبدیل شدن به سیستمی است که اگرچه از نظر ظاهری یک حکومت روحانی باقی مانده، اما در عمل توسط یک ساختار امنیتی نهادینهشده اداره میشود؛ ساختاری که از سایه به مرکز آمده و اکنون نقش تعیینکننده در جهتگیری داخلی و خارجی کشور دارد.
https://foreignpolicy.com/2026/04/16/zolghadr-iran-security-post-clerical-era/
1 498
ستدلال اصلی مقاله این است که جنگ کنونی نهتنها محور مقاومت را تضعیف نمیکند، بلکه به بازسازی آن—اما به شکلی متفاوت و از پایین—منجر خواهد شد. با افزایش اهمیت هویت شیعی در منطقه، تنشهای آینده بیش از گذشته تحت تأثیر این عامل شکل خواهند گرفت. در لبنان، این روند باعث میشود حزبالله، با وجود فشار شدید نظامی، از نظر سیاسی کمتر قابل انزوا باشد. سناریوهایی مانند اجرای «مدل رفح» توسط اسرائیل—که میتواند به اشغال طولانیمدت مناطق شیعهنشین منجر شود—از سوی شیعیان بهعنوان تهدید مستقیم علیه امنیت و جایگاهشان تلقی میشود. همین احساس تهدید باعث کاهش شکافهای داخلی شده و گروههایی مانند حزبالله و جنبش امل به هم نزدیکتر شدهاند؛ بهطوریکه نبیه بری نیز در برابر تصمیم دولت لبنان برای اخراج سفیر ایران در کنار حزبالله قرار گرفت. در نتیجه، فشار نظامی اسرائیل ممکن است توان عملیاتی حزبالله را تضعیف کند، اما همزمان منطق هویتی و اجتماعیای را که این گروه بر آن استوار است، تقویت میکند.
در عراق نیز روندی مشابه، اما با سازوکاری متفاوت، در حال شکلگیری است. گروههای مسلح شیعه که پیشتر در واکنش به تهدیدهایی مانند اشغال آمریکا و ظهور داعش شکل گرفته بودند، اکنون با نگرانیهای جدید—از جمله احتمال بازگشت افراطگرایی سنی و نقض حاکمیت عراق توسط آمریکا و اسرائیل—دوباره به سمت روایت «مقاومت» سوق داده میشوند. با وجود آنکه در ابتدا رهبران مذهبی مانند آیتالله سیستانی بر احتیاط و جلوگیری از گسترش درگیری تأکید داشتند، فشار ناشی از حملات مکرر به نیروهای بسیج مردمی در حال تضعیف این رویکرد است. این وضعیت میتواند گروههای بیشتری را به سمت اعمال فشار سیاسی و نظامی برای کاهش یا پایان حضور آمریکا سوق دهد و در عین حال شکافهای فرقهای میان شیعیان، اهل سنت و کردها را تشدید کند.
این پویاییها تنها به لبنان و عراق محدود نمیشود. در کشورهایی مانند بحرین، که اکثریت جمعیت شیعه هستند اما از نظر سیاسی در حاشیه قرار دارند، واکنشها به جنگ—از جمله اعتراضات و درگیری با نیروهای امنیتی—نشاندهنده افزایش احساس تهدید جمعی است. در پاکستان نیز، واکنشهای شیعیان، از جمله اعتراضات گسترده، نشان میدهد که این جنگ بهعنوان مسئلهای فراتر از یک درگیری ملی و در چارچوب هویت مذهبی مشترک درک میشود. این تحولات نشان میدهد که جنگ ایران در حال گسترش یک احساس همبستگی و در عین حال ناامنی در میان جوامع شیعی در مناطق مختلف است.
در سطحی گستردهتر، پیامد اصلی این روند آن است که محور مقاومت ممکن است نه از طریق هدایت متمرکز تهران، بلکه از پایین و بر اساس انگیزههای محلی و هویتی بازسازی شود. عامل اصلی این بازسازی، ترسهای مشترک از حاشیهنشینی، اشغال و رهاشدگی است—عواملی که در گذشته نیز حتی بدون حمایت قوی دولتها توانستهاند جنبشهای مقاومتی را شکل دهند و حفظ کنند.
در نهایت، مقاله به یک پارادوکس مهم اشاره میکند: جنگی که با هدف تضعیف ایران و شبکه منطقهای آن آغاز شده، ممکن است در عمل شرایط اجتماعی و سیاسی لازم برای تقویت آن را فراهم کند. این محور جدید احتمالاً شبیه گذشته نخواهد بود—پراکندهتر، کمتر هماهنگ و سختتر برای کنترل خواهد بود—اما در عین حال، بهدلیل ریشه داشتن در هویت جمعی و احساس تهدید، میتواند پایدارتر، مستقلتر از دولتها، و در بلندمدت مقاومتر باشد.https://www.foreignaffairs.com/iran/what-iran-war-means-axis-resistance
1 498
این مقاله استدلال میکند که ایالات متحده، بهویژه در رویکرد دونالد ترامپ، درک دقیقی از تحولات قدرت در ایران ندارد. در حالی که واشنگتن تصور میکند با رهبری جدیدی که شاید عملگراتر یا حتی میانهروتر باشد در حال مذاکره است، واقعیت این است که پس از کشته شدن آیتالله خامنهای، قدرت در ایران نه تضعیف شده و نه به سمت اعتدال رفته، بلکه بیش از پیش در اختیار نیروهای تندرو، بهویژه سپاه پاسداران، متمرکز شده است. بنابراین، تصور شکلگیری یک شریک قابلاعتماد برای آمریکا، مشابه تجربه ونزوئلا، با ساختار واقعی قدرت در ایران همخوانی ندارد.
پس از مرگ خامنهای، خلأ قدرت بهسرعت توسط چهرههایی مانند محمدباقر قالیباف، محمدباقر ذوالقدر و احمد وحیدی پر شد، اما مقاله تأکید میکند که قدرت واقعی در دست این افراد بهصورت فردی نیست، بلکه در شبکهای از فرماندهان و نهادهای امنیتی و نظامی—بهویژه سپاه—قرار دارد. این ساختار چندلایه و غیرمتمرکز باعث شده که نظام ایران در برابر «حملات قطع سر» (decapitation strikes) مقاوم باشد و بتواند خود را بازسازی کند. در نتیجه، برخلاف تصور آمریکا، تغییر یک یا چند چهره کلیدی به معنای تغییر بنیادین در رفتار یا جهتگیری نظام نیست.
در همین حال، استراتژی ترامپ بر الگوبرداری از ونزوئلا استوار است؛ جایی که با حذف رأس قدرت و مذاکره با یک چهره داخلی، تلاش شد کنترل سیاسی و اقتصادی کشور بهدست گرفته شود. اما تحلیلگران تأکید میکنند که این الگو در مورد ایران قابل اجرا نیست، زیرا ایران نه تنها ساختار سیاسی متمرکزی ندارد، بلکه نهادهای قدرتمند موازی—بهویژه سپاه—نقش تعیینکنندهای در تصمیمگیری دارند. به همین دلیل، حتی اگر چهرهای مانند قالیباف در مذاکرات نقش برجستهای ایفا کند، تصمیم نهایی در سطحی گستردهتر و با در نظر گرفتن توازن قدرت درون نظام اتخاذ میشود.
در عین حال، رهبری جدید ایران ویژگیهای متفاوتی نسبت به گذشته دارد. این رهبران عمدتاً از نسل فرماندهان جنگ ایران و عراق هستند که هم تجربه جنگهای پرهزینه را دارند و هم ذهنیتی امنیتی و سختگیرانه نسبت به جهان خارج، بهویژه آمریکا. آنها معتقدند که رویکرد محتاطانه خامنهای در سالهای گذشته باعث آسیبپذیری ایران شده و اکنون باید با جسارت و حتی ریسکپذیری بیشتر عمل کرد. به همین دلیل، رفتار آنها هم میتواند تهاجمیتر باشد و هم در عین حال، انعطافپذیری بیشتری برای مذاکره نشان دهد—ترکیبی که وضعیت را پیچیدهتر و پیشبینیناپذیرتر میکند
در نهایت، مقاله به یک پارادوکس مهم اشاره میکند: رهبری جدید ایران همزمان میتواند خطرناکتر و در عین حال آمادهتر برای گفتوگو باشد. آنها نه از جنگ هراس دارند و نه از مذاکره اجتناب میکنند. با این حال، هرگونه توافق احتمالی نه به تصمیم یک فرد، بلکه به اجماع درون ساختار پیچیده و چندمرکزی قدرت در ایران بستگی دارد. بنابراین، تصور آمریکا مبنی بر امکان شکلگیری یک توافق سریع با یک چهره «جدید» در ایران، بیش از آنکه بر واقعیت استوار باشد، ناشی از یک برداشت سادهانگارانه از پیچیدگیهای ساختار قدرت در جمهوری اسلامی است.
https://www.newyorker.com/news/the-lede/who-is-the-us-negotiating-with-in-iran
1 498
فایننشال تایمز گزارش میدهد که ایران بهطور محرمانه یک ماهواره جاسوسی چینی به نام TEE-01B را در اختیار گرفته و از آن در جنگ اخیر برای شناسایی و هدفگیری پایگاههای نظامی آمریکا در خاورمیانه استفاده کرده است. این ماهواره که در اواخر ۲۰۲۴ توسط نیروی هوافضای سپاه پاسداران خریداری شد، به ایران توانایی تازهای برای رصد دقیق اهداف نظامی داده و جهشی مهم در ظرفیت اطلاعاتی و شناسایی جمهوری اسلامی ایجاد کرده است. بر اساس اسناد فاششده، تصاویر این ماهواره پیش و پس از حملات موشکی و پهپادی ایران به اهداف آمریکایی در ماه مارس ثبت شدهاند.
طبق گزارش، این ماهواره توسط شرکت چینی Earth Eye Co ساخته و از چین پرتاب شده و سپس از طریق مدل «تحویل در مدار» به ایران منتقل شده است. در قالب این توافق، سپاه به شبکه ایستگاههای زمینی شرکت چینی Emposat نیز دسترسی پیدا کرده؛ زیرساختی که به ایران اجازه میدهد ماهواره را از طریق شبکهای جهانی کنترل کند و از وابستگی به ایستگاههای زمینی آسیبپذیر داخل ایران بکاهد. تحلیلگران میگویند این ساختار نوعی «پراکندگی داراییهای فضایی» برای ایران ایجاد کرده و آسیبپذیری آن در برابر حملات اسرائیل یا آمریکا را کاهش میدهد.
اسناد نشان میدهد این ماهواره از مجموعهای از اهداف آمریکایی و منطقهای تصویربرداری کرده، از جمله پایگاه هوایی پرنس سلطان در عربستان—که پس از آن پنج هواپیمای سوخترسان آمریکایی در آن آسیب دیدند—همچنین پایگاههای آمریکا در اردن، بحرین، عراق، کویت، جیبوتی و عمان. علاوه بر اهداف نظامی، برخی زیرساختهای غیرنظامی حساس در خلیج فارس مانند بندر خورفکان، تأسیسات آب و برق امارات و کارخانه آلومینیوم آلبا در بحرین نیز تحت نظارت این ماهواره بودهاند. این موضوع نشان میدهد دامنه استفاده ایران از سامانه صرفاً به اهداف نظامی محدود نبوده و شامل زیرساختهای حیاتی منطقه نیز میشود.
مهمترین نکته فنی گزارش آن است که دقت تصویربرداری TEE-01B حدود نیم متر است—بسیار دقیقتر از پیشرفتهترین ماهواره داخلی ایران یعنی نور-۳ با دقت حدود ۵ متر. این ارتقا به ایران اجازه میدهد هواپیماها، خودروها و تغییرات جزئی در زیرساختها را شناسایی کند؛ قابلیتی که پیشتر در اختیار نداشت. کارشناسان میگویند این سطح از دقت، همراه با اطلاعات انسانی ایران در منطقه و احتمالاً تصاویر ماهوارهای روسیه، ابزار بسیار قدرتمندی برای برنامهریزی عملیات نظامی در اختیار تهران قرار میدهد.
فایننشال تایمز این افشاگری را نشانهای از تعمیق همکاری راهبردی چین با ایران میداند. به گفته تحلیلگران و مقامهای سابق اطلاعاتی غرب، بعید است چنین انتقال فناوری حساسی بدون موافقت دولت چین انجام شده باشد، حتی اگر پکن نقش مستقیم خود را انکار کند. این گزارش همچنین اشاره میکند که واشنگتن نگران حمایتهای گستردهتر چین از ایران است و نشانههایی دیده که پکن ممکن است در حال بررسی ارسال تجهیزات نظامی بیشتری، از جمله موشکهای دوشپرتاب، به تهران باشدhttps://www.ft.com/content/1fddd2cd-1294-4e9c-a17d-5ea06b399355?syn-25a6b1a6=1
1 498
اهمیت تعطیلی تنگه هرمز برای اقتصاد و ژئوپلیتیک جهانی
* تعطیلی عملی تنگه هرمز پس از محاصره آمریکا و تهدیدهای ایران، یکی از مهمترین گذرگاههای کالایی جهان را مختل کرده و بحران فراتر از بازار نفت رفته است.
* پیش از جنگ، تنگه هرمز مسیر انتقال حدود:
* ۲۰٪ نفت جهان
* ۲۰٪ تجارت جهانی LNG
* ۲۰٪ سوخت هوایی دریابرد
* ۱۰٪ گازوئیل دریابرد
* ۲۳٪ آمونیاک جهانی
* ۵۰٪ گوگرد دریابرد
* ۳۳٪ هلیوم جهان
* ۹٪ آلومینیوم جهان بود.
* بحران هرمز دو مشکل همزمان ایجاد کرده است:
* شوک فوری عرضه و جهش قیمت کالاهای حیاتی.
* اختلال بلندمدت زیرساختی بهدلیل آسیب به پالایشگاهها و تأسیسات صادراتی منطقه.
* سوخت هوایی:
* کمبود عرضه معادل سوخت موردنیاز بیش از ۸۰۰۰ پرواز روزانه.
* اروپا حدود ۶۰٪ و آفریقا ۷۰٪ سوخت جت خود را از خلیج فارس تأمین میکردند.
* نتیجه: کاهش پروازها، افزایش قیمت بلیت و هزینه حمل کالا.
* گازوئیل:
* صادرات خلیج فارس از بیش از ۱ میلیارد گالن در ماه به تقریباً صفر رسیده.
* قیمت گازوئیل در آمریکا ۳۸٪ افزایش یافته.
* کشورها در حال سهمیهبندی، یارانهدهی و کنترل مصرف سوخت هستند.
* کود و کشاورزی:
* حدود یکسوم تجارت جهانی کود دریابرد از هرمز عبور میکرد.
* قیمت آمونیاک ۲۰٪ افزایش یافته.
* خطر کاهش بازده محصولات کشاورزی و افزایش قیمت جهانی غذا.
* گوگرد:
* خلیج فارس تقریباً نیمی از عرضه جهانی گوگرد دریابرد را تأمین میکرد.
* قیمت اسید سولفوریک در آفریقا ۳۰٪ و گوگرد در چین ۱۳٪ بالا رفته.
* احتمال کمبود شدید برای صنایع کود، شیمیایی و نیمههادی.
* آلومینیوم:
* خاورمیانه حدود ۹٪ عرضه جهانی را تأمین میکند.
* حملات به کارخانههای بحرین و امارات قیمتها را به بالاترین سطح ۴ ساله رسانده.
* خطر کسری ۱.۳ میلیون تن تا ۲۰۲۷.
* هلیوم:
* قطر حدود ۳۳٪ تولید جهانی را تأمین میکند.
* توقف تولید در رأس لفان میتواند برای ۳ تا ۵ سال بازار را مختل کند.
* پیامد برای MRI، نیمههادی، فیبر نوری و صنایع پیشرفته.
* پیامد ژئوپلیتیکی اصلی:
* بحران نشان داد ایران با اتکا به جغرافیا همچنان اهرم فشار راهبردی بزرگی دارد.
* حتی بدون پیروزی نظامی، تهران میتواند هزینههای جهانی سنگینی ایجاد کند.
* چالش برای آمریکا:
* فشار بر ایران میتواند همزمان به متحدان آمریکا و اقتصاد جهانی آسیب بزند.
* تورم، اختلال زنجیره تأمین و افزایش قیمت انرژی ممکن است حمایت سیاسی از سیاست واشنگتن را کاهش دهد.
* پیام برای جهان:
* بحران هرمز نشان داد وابستگی اقتصاد جهانی به یک گلوگاه جغرافیایی همچنان یک آسیبپذیری بزرگ ساختاری است.
* کشورها احتمالاً به سمت تنوعبخشی زنجیره تأمین و کاهش وابستگی به خلیج فارس حرکت خواهند کرد.
* جمعبندی راهبردی:
* هرمز ثابت کرد که در خاورمیانه، جغرافیا هنوز یکی از مهمترین ابزارهای قدرت است.
* جنگ ایران اکنون فقط یک بحران منطقهای نیست؛ بلکه به آزمونی برای نظم اقتصادی جهانی تبدیل شده است.
1 498
دیوید ایگنیشس**، ستوننویس ارشد روزنامه The Washington Post، در این تحلیل استدلال میکند که آنچه در مذاکرات اسلامآباد رخ داد شکست کامل دیپلماسی نبود، بلکه نشانهای از تغییر راهبرد دولت ترامپ از فشار صرفاً نظامی به **فشار اقتصادی حداکثری برای تحمیل یک توافق جامع به ایران بود. به نوشته او، پس از آنکه مذاکرات ۲۱ ساعته آمریکا و ایران در اسلامآباد نتوانست بر سر موضوع هستهای به توافق برسد، ترامپ بهجای تشدید جنگ مستقیم، محاصره تنگه هرمز را بهعنوان ابزار فشار انتخاب کرد؛ نه برای آغاز جنگی جدید، بلکه برای قرار دادن ایران در «گیره اقتصادی» و وادار کردن رهبرانش به پذیرش توافقی بزرگتر.
ایگنیشس مینویسد ترامپ به این نتیجه رسیده که بمبارانها بهتنهایی نتوانستهاند رژیم ایران را ساقط کنند یا برنامه هستهای و اهرمهای منطقهای آن را از بین ببرند. از نگاه او، تهران با وجود آسیب شدید اقتصادی و نظامی، همچنان ابزارهای مهمی در اختیار دارد—از جمله بقایای برنامه هستهای و توان اخلال در تنگه هرمز. بنابراین ترامپ اکنون در حال پیشنهاد یک «توافق تیفانی» است: بستهای بزرگ از مشوقهای اقتصادی، از جمله رفع تحریمها، در برابر صرفنظر کامل ایران از برنامه هستهای، برنامه موشکی، و حمایت از نیروهای نیابتی. به باور نویسنده، هدف ترامپ این است که با ترکیب فشار و مشوق، ایران را به تغییر مسیر راهبردی وادار کند.
نویسنده همچنین تأکید میکند که تیم ترامپ در مذاکرات اسلامآباد برداشت مثبتی از محمدباقر قالیباف پیدا کرده و او را مذاکرهکنندهای حرفهای و حتی یکی از گزینههای بالقوه برای رهبری آینده ایران دیده است. به گفته منابع آمریکایی، برخی چهرههای سپاه پاسداران نیز در حال باز کردن کانالهای ارتباطی خود هستند، زیرا میخواهند در هر ترتیبات سیاسی آینده نقش داشته باشند. با این حال، ایگنیشس هشدار میدهد که این ارزیابیها ممکن است بیش از حد خوشبینانه باشد و شبیه همان تصوراتی باشد که آمریکا پیشتر درباره عراق و افغانستان داشت.
به نوشته او، دولت ترامپ سه سناریوی اصلی برای نتیجه فشار اقتصادی جدید متصور است:
سناریوی اول: سقوط رژیم جمهوری اسلامی؛ مقامات دولت معتقدند این احتمال پس از توقف بمبارانها بیشتر از دوران جنگ است، زیرا فشار اقتصادی و فرسایش داخلی میتواند زمینه فروپاشی را فراهم کند.
سناریوی دوم: ظهور رهبری جدید یا تغییر جهت درون نظام—برای مثال قالیباف یا چهرهای مشابه—که «پل طلایی» پیشنهادی ترامپ را بپذیرد و ایران را وارد مسیر جدیدی از عادیسازی و توافق جامع با غرب کند.
سناریوی سوم: مقاومت و تشدید تقابل از سوی تندروهای سپاه پاسداران که ممکن است برای شکستن محاصره، حمله به منافع آمریکا یا اقدامات نظامی/تروریستی دیگر دست بزنند تا واشنگتن را به عقبنشینی یا امتیازدهی بیشتر وادار کنند.
جمعبندی ایگنیشس این است که راهبرد ترامپ بر این فرض بنا شده که جنگ مستقیم میتواند آمریکا را وارد باتلاقی جدید در خاورمیانه کند، بنابراین کاخ سفید اکنون ترجیح میدهد با تشدید فشار اقتصادی و همزمان ارائه مشوقهای بزرگ، ایران را به انتخاب میان تحول ساختاری یا فروپاشی وادار کند. با این حال، نویسنده هشدار میدهد که اگر ایران بهجای عقبنشینی، به حملات بیشتر متوسل شود، همین راهبرد ممکن است آمریکا را ناخواسته به درگیری نظامی گستردهتری بکشاند—نتیجهای که ترامپ ظاهراً در پی اجتناب از آن است.
https://foreignpolicy.com/2026/04/13/iran-negotiations-islamabad-pakistan-vance-trump-cease-fire/
1 498
مقاله گزارش میدهد که جنگ با ایران شکاف درون حزب دموکرات آمریکا بر سر حمایت نظامی از اسرائیل را بهطور محسوسی عمیقتر کرده است. در رأیگیری اخیر سنا، ۳۶ سناتور دموکرات از طرح توقف فروش بمبهای هزار پوندی به اسرائیل و ۴۰ سناتور دموکرات از طرح توقف فروش بولدوزرهای زرهی حمایت کردند؛ رقمی که حدود یک دوجین بیشتر از حمایتهای مشابه در رأیگیریهای گذشته بود. این تغییر نشان میدهد مخالفت با حمایت نظامی بیقید و شرط از اسرائیل در میان دموکراتها در حال گسترش است.
دموکراتهای حامی این طرحها استدلال کردند که آمریکا نباید به ارسال سلاح برای جنگی ادامه دهد که به گفته آنان دونالد ترامپ بدون مجوز کنگره و در هماهنگی با بنیامین نتانیاهو علیه ایران آغاز کرده است. چهرههایی مانند برنی سندرز، کریس ون هولن، الکس پادییا و مارک کلی هشدار دادند که این جنگ فاقد راهبرد روشن، مبنای قانونی و هدف مشخص است و آمریکا را بیش از پیش درگیر یک بحران منطقهای میکند.
در مقابل، جمهوریخواهان بهطور یکپارچه با این طرحها مخالفت کردند و استدلال نمودند که توقف فروش سلاح به اسرائیل، ایران را جسورتر خواهد کرد و اعتبار آمریکا نزد متحدانش را تضعیف میکند. به گفته آنان، چنین اقدامی اسرائیل را در برابر حملات ایران آسیبپذیرتر میسازد.
جمعبندی مقاله این است که اگرچه این طرحها شکست خوردند، اما رأی بالای دموکراتها نشان میدهد اجماع سنتی واشنگتن بر سر حمایت کامل از اسرائیل در حال تضعیف است و جنگ ایران به یک عامل مهم در بازتعریف مواضع حزب دموکرات درباره اسرائیل و سیاست خاورمیانه تبدیل شده است.
https://www.nytimes.com/2026/04/15/us/politics/senate-israel-arms-vote-iran-war.html?searchResultPosition=3
1 498
نیت سوانسون، پژوهشگر ارشد مقیم و مدیر پروژه راهبرد ایران در Atlantic Council و مدیر پیشین پرونده ایران در شورای امنیت ملی آمریکا که همچنین عضو تیم مذاکرهکننده دولت ترامپ با ایران در سال ۲۰۲۵ بوده، در این مقاله استدلال میکند که دولت ترامپ همچنان میزان تابآوری و عزم راهبردی تهران را دستکم میگیرد و بر این تصور اشتباه تکیه دارد که فشار نظامی و اقتصادی بیشتر میتواند ایران را به تسلیم وادار کند. به باور او، جنگ اخیر نشان داد که اگرچه ایران از نظر نظامی ضربات سنگینی خورده و بخش مهمی از زیرساختهای هستهای، موشکی و شبکه نیابتی خود را از دست داده، اما همزمان با اتکا به کنترل بر تنگه هرمز توانسته ابزار بازدارندگی جدیدی ایجاد کند که بخشی از بازدارندگی ازدسترفتهاش را جایگزین میکند. سوانسون توضیح میدهد که ایران عملاً با حملات محدود به کشتیها، ایجاد ناامنی در مسیر و افزایش شدید ریسک بیمه و حملونقل دریایی، بدون نیاز به بستن فیزیکی کامل آبراه، توانست ترافیک تجاری را مختل و از تنگه بهعنوان اهرم فشار اقتصادی استفاده کند. از نگاه او، همین ابزار اکنون مهمترین برگ بازدارندگی ایران است و باعث شده هر دولت آمریکایی در آینده پیش از اقدام نظامی علیه ایران، هزینه اختلال در اقتصاد جهانی را در محاسبات خود لحاظ کند.
سوانسون توضیح میدهد که شکست مذاکرات آمریکا و ایران در پاکستان ناشی از شکاف عمیق میان خواستههای دو طرف بود: آمریکا خواهان باز شدن تنگه هرمز، محدودیتهای گسترده بر برنامه هستهای و موشکی ایران، و کاهش حمایت تهران از نیروهای نیابتی است؛ در حالی که ایران خواهان حفظ امکان کسب درآمد از کنترل تنگه، رفع کامل تحریمها، آزادسازی داراییهای بلوکهشده، آتشبس در لبنان و تضمینهای معتبر برای عدم ازسرگیری جنگ از سوی آمریکا و اسرائیل است. او تأکید میکند که برخلاف تصور بسیاری در غرب، ساختار تصمیمگیری ایران در طول جنگ فرو نپاشید و حتی در شرایط حذف و تضعیف برخی رهبران، نظام توانست تصمیمگیری منسجم و غیرمتمرکزی از خود نشان دهد. سوانسون برای نشان دادن این انسجام به ترکیب تیم مذاکرهکننده ایران اشاره میکند: عباس عراقچی و علی باقری کنی که دو رقیب سیاسی با رویکردهای کاملاً متفاوت در سیاست خارجی محسوب میشوند، اختلافات خود را کنار گذاشته و در مذاکرات در قالب جبههای واحد نماینده ایران شدند. از نگاه نویسنده، همین امر نشان میدهد که جمهوری اسلامی در شرایط بحرانی همچنان توانایی همسو کردن جناحهای مختلف خود در برابر فشار خارجی را دارد.
بخش مهمی از مقاله به آینده ساختار قدرت در ایران و احتمال شکلگیری رقابت بر سر جانشینی و جهتگیری آینده رژیم میپردازد. سوانسون مینویسد هنوز روشن نیست جمهوری اسلامی پس از این جنگ به کدام سمت حرکت خواهد کرد: از یکسو، چهرههایی مانند مجتبی خامنهای و احمد وحیدی نماینده رویکردی سختگیرانهتر و امنیتیتر هستند که ممکن است ایران را به سمت الگویی شبیه کره شمالی و سیاستهای «زمینسوخته» سوق دهند؛ از سوی دیگر، افرادی چون محمدباقر قالیباف در نگاه دولت ترامپ بهعنوان چهرههایی عملگراتر و فرصتطلبتر دیده میشوند که شاید در آینده به دنبال نوعی مدیریت واقعگرایانهتر روابط خارجی باشند. با این حال، نویسنده تأکید میکند که هر یک از فرماندهان و رهبران باقیمانده سپاه بیش از پیش به نسخهای اغراقشده از خود تبدیل شدهاند و در نتیجه فضای سیاسی ایران به سمت امنیتیتر و ایدئولوژیکتر شدن حرکت کرده است. او هشدار میدهد که مرگ یا حذف شمار زیادی از رهبران ارشد ممکن است پس از پایان جنگ به رقابتها و درگیریهای شدید داخلی بر سر قدرت منجر شود، اما این کشمکشها بهمعنای فروپاشی قریبالوقوع نظام نیست.
در نهایت، سوانسون نتیجه میگیرد که ایران احتمالاً وارد دورهای از انتقال قدرت و کشمکش داخلی خواهد شد، اما همین دوره انتقال نیز احتمال دستیابی به توافقی بزرگ و تحولآفرین با آمریکا را کاهش میدهد؛ زیرا در شرایط رقابت بر سر آینده نظام، هیچیک از بازیگران داخلی ایران حاضر نخواهند بود امتیازاتی بدهند که به تغییر بنیادین جمهوری اسلامی تعبیر شود. از نگاه او، تنها توافقهای محدود و تاکتیکی—مانند کاهش ذخایر اورانیوم در برابر رفع بخشی از تحریمها—ممکن است در کوتاهمدت قابل تحقق باشد. جمعبندی مقاله این است که دولت ترامپ باید این واقعیت را بپذیرد که نه فشار نظامی و نه فشار اقتصادی ایران را به تسلیم کامل وادار نخواهد کرد، و واشنگتن اگر راهبردی واقعبینانه نداشته باشد، ممکن است وارد تقابلی فرسایشی شود که ایران—با اتکا به اهرم هرمز، انسجام ساختاری رژیم، و آمادگی برای تحمل فشار بلندمدت—توان بیشتری برای دوام آوردن در آن نسبت به آمریکا دارد.
https://www.foreignaffairs.com/iran/test-wills-iran
1 498
رابین رایت، تحلیلگر باسابقه سیاست خارجی، در این مقاله استدلال میکند که تصمیم دولت ترامپ برای اعمال محاصره دریایی علیه ایران پس از شکست مذاکرات، نه نشانهای از نزدیک شدن به صلح بلکه ورود به مرحلهای خطرناکتر از جنگ فرسایشی است. او از همان ابتدای مقاله با توصیف حضور ترامپ در مسابقات یوافسی و تماشای مبارزانی که «یکدیگر را خونین میکنند» این صحنه را بهعنوان تمثیلی از نگاه ترامپ به سیاست خارجی به کار میگیرد: رئیسجمهوری که خود را مشتاق جایزه صلح نوبل معرفی میکند، اما در عمل به نمایش قدرت، تقابل و منطق تحمیل فشار بیشتر بر حریف گرایش دارد. از نگاه نویسنده، همزمانی حضور ترامپ در چنین فضایی با مذاکرات حساس ایران و آمریکا، نمادی از رویکرد کلی او به بحران ایران است؛ رویکردی که بیش از دیپلماسی بر فشار و اجبار استوار است.
مقاله توضیح میدهد که مذاکرات سطحبالای آمریکا و ایران در پاکستان—بالاترین تماس مستقیم دو کشور از زمان انقلاب ۱۹۷۹—پس از ۲۱ ساعت بدون نتیجه پایان یافت. به گفته نویسنده، آمریکا خواستار «تعهد صریح» ایران به توقف هرگونه تلاش برای توسعه سلاح هستهای شد و این پیشنهاد را آخرین پیشنهاد خود معرفی کرد. پس از شکست مذاکرات، ترامپ اعلام کرد که ایالات متحده روند محاصره کشتیهای مرتبط با ایران در تنگه هرمز را آغاز میکند و همزمان پیشبینی کرد ایران دوباره به میز مذاکره بازخواهد گشت و در نهایت عقبنشینی خواهد کرد. با این حال، او تصریح کرد که اگر ایران بازنگردد نیز برایش اهمیتی ندارد—و نویسنده نتیجه میگیرد که معنای ضمنی این موضع آن است که در چنین حالتی جنگ ادامه خواهد یافت. رایت همچنین تأکید میکند که حلوفصل چنین بحرانی در یک دور مذاکره کوتاه اساساً غیرواقعبینانه بود، بهویژه آنکه توافق هستهای ۲۰۱۵ پس از دو سال مذاکرات پیچیده حاصل شد.
رایت استدلال میکند که محاصره تنگه هرمز گرچه فشار اقتصادی شدیدی بر ایران وارد خواهد کرد—از جمله صدها میلیون دلار زیان تجاری روزانه و فشار بیشتر بر اقتصاد و ارزش پول ملی—اما بعید است بهتنهایی تهران را به تسلیم وادار کند. او با استناد به تحلیل کارشناسان امنیتی مینویسد که آمریکا و ایران در حال ورود به الگویی از جنگ فرسایشی هستند که در آن هر طرف باور دارد میتواند بیش از طرف مقابل فشار تحمل کند. از این منظر، اگر فشار هوایی و نظامی چند هفته گذشته نتوانسته ایران را وادار به پذیرش شروط آمریکا کند، فشار دریایی نیز احتمالاً بهتنهایی تعیینکننده نخواهد بود. در عین حال، نویسنده نشان میدهد که این راهبرد برای آمریکا و اقتصاد جهانی نیز بدون هزینه نیست: قیمت نفت و بنزین افزایش یافته و نگرانیهایی درباره تبعات سیاسی داخلی ادامه جنگ در آمریکا ایجاد شده است.
در نهایت، مقاله تأکید میکند که اگرچه تلاشهای دیپلماتیک برای برگزاری دور جدید مذاکرات همچنان ادامه دارد و کشورهایی چون پاکستان، ترکیه و مصر در پی سازماندهی مذاکرات تازه هستند، اما متحدان نزدیک آمریکا نیز از راهبرد ترامپ حمایت نکردهاند. بریتانیا اعلام کرده در محاصره ایران مشارکت نخواهد کرد و فرانسه و اسپانیا نیز مواضعی انتقادی اتخاذ کردهاند. از نگاه رایت، این عدم همراهی نشان میدهد که حتی در میان متحدان غربی آمریکا نیز اجماعی درباره راهبرد ترامپ وجود ندارد. جمعبندی او این است که اگر فرض واشنگتن مبنی بر تسلیم ایران تحت فشار بیشتر نادرست باشد، محاصره تنگه هرمز نه مقدمه پایان جنگ بلکه آغاز مرحلهای طولانیتر، پرهزینهتر و خطرناکتر از تقابل میان ایران و آمریکا خواهد بود. https://www.newyorker.com/news/the-lede/the-peace-president-gets-belligerent-with-iran-and-the-pope
1 498
جنگ ایران؛ بیش از پرونده هستهای، نبردی بر سر نظم آینده جهان
@irananalyses
اگر جنگ اخیر آمریکا و اسرائیل علیه ایران صرفاً بهعنوان تلاشی برای مهار برنامه هستهای تهران یا محدود کردن شبکه نیروهای نیابتی جمهوری اسلامی تحلیل شود، بخش مهمی از منطق راهبردی پشت این درگیری نادیده گرفته میشود. بدون تردید، برنامه هستهای ایران و نفوذ منطقهای آن از عوامل اصلی این تقابل بودهاند. اما این جنگ در عین حال در بستری وسیعتر جریان دارد: رقابت فزاینده میان ایالات متحده و چین بر سر کنترل منابع حیاتی، انرژی، زنجیرههای تأمین و در نهایت معماری نظم جهانی آینده. در این چارچوب، ایران صرفاً یک پرونده هستهای یا بحران منطقهای نیست؛ بلکه به یکی از میدانهای اصلی رقابت قدرتهای بزرگ در بازآرایی ژئوپلیتیکی اقتصاد جهانی تبدیل شده است.
در مرکز این رقابت، مسئلهای قرار دارد که کمتر در تحلیلهای رایج به آن پرداخته میشود: عناصر نادر خاکی (Rare Earth Elements). این هفده ماده معدنی برای فناوریهای پیشرفته و صنایع دفاعی مدرن حیاتیاند—از نیمهرساناها و باتریها گرفته تا رادارها، موشکهای هدایتشونده، پهپادها، زیردریاییها و جنگندههای F-35. ستون اصلی این برتری راهبردی چین در منطقه بایان اوبو در مغولستان داخلی قرار دارد؛ جایی که به قلب زنجیره جهانی عناصر نادر خاکی بدل شده است. چین با احاطه بر این منطقه حدود ۷۰ درصد استخراج جهانی و نزدیک به ۹۰ درصد فرآوری این مواد را در اختیار دارد. زمانی که پکن صادرات این عناصر را محدود کرد، برای واشنگتن روشن شد که چین نهفقط یک رقیب تجاری، بلکه دارنده گلوگاهی راهبردی است که میتواند صنایع پیشرفته و دفاعی غرب را مختل کند. در آن لحظه، رقابت واشنگتن و پکن از جنگ تعرفهای و تکنولوژیک به رقابت بر سر کنترل فیزیکیگلوگاههای اقتصاد جهانی ارتقا یافت.
در پاسخ، آمریکا بهدنبال یافتن اهرم متقابل رفت—و آن را در وابستگی چین به نفت ارزان ایران و ونزوئلا یافت. بخش مهمی از نفت تحریمی این دو کشور به پالایشگاههای مستقل چین میرسید و برای پکن منبعی حیاتی از انرژی کمهزینه فراهم میکرد. از این منظر، فشار بر ونزوئلا و سپس ایران را میتوان نه صرفاً بخشی از سیاست خاورمیانهای آمریکا، بلکه تلاشی برای افزایش هزینه انرژی چین و محدود کردن دسترسی آن به منابع ارزان دانست. به نظر میرسد محاسبه اولیه برخی در واشنگتن آن بود که جنگ میتواند به تضعیف بنیادین یا حتی فروپاشی جمهوری اسلامی منجر شود و زمینه را برای شکلگیری حکومتی همسو با غرب در تهران فراهم آورد، دولتی که در نظم انرژی مطلوب آمریکا ادغام شود و ایران را از یک دولت سرکش به یک شریک در مدیریت بازار نفت تبدیل کند. اما جنگ طبق این سناریو پیش نرفت. رژیم فرو نپاشید، ساختار قدرت حفظ شد، و پروژه انتقال ایران به نظمی مطلوب غرب محقق نشد.
در نتیجه، آمریکا اکنون با واقعیتی دشوارتر روبهرو است: هدف راهبردی کنترل بر جریان نفت و گلوگاههای انرژی همچنان پابرجاست، اما بدون تحقق تغییر رژیم. همین مسئله توضیح میدهد که چرا دونالد ترامپ از یکسو از آمادگی برای همکاری با ایران بر سر مدیریت تنگه هرمز سخن میگوید و از سوی دیگر محاصره نظامی آن را تشدید میکند. به نظر میرسد واشنگتن به این جمعبندی رسیده است که اگر تهران در برابر فشار تسلیم شود، آمریکا در سازوکار جدید امنیتی هرمز باقی خواهد ماند و در مدیریت این گلوگاه راهبردی مشارکت خواهد کرد؛ و اگر ایران نپذیرد، ایالات متحده آماده است این کنترل را با فشار و زور تحمیل کند. استقرار ناوگان دریایی، عملیات مینروبی، محاصره دریایی و تهدید آشکار به رهگیری شناورهای ایرانی نشان میدهد که آمریکا دیگر صرفاً بهدنبال فشار مقطعی نیست، بلکه در پی تثبیت یک وضعیت راهبردی جدید در هرمز است. به بیان دیگر، آنچه امروز در خلیج فارس جریان دارد صرفاً جنگی بر سر غنیسازی یا مهار منطقهای ایران نیست؛ بلکه بخشی از نبردی بزرگتر بر سر آن است که چه کسی انرژی، گلوگاههای تجارت جهانی، و در نهایت قواعد نظم اقتصادی قرن بیستویکم را کنترل خواهد کرد.
1 498
این آدمها، همانطور که آن شعر نشان میدهد، توان و حساسیت این را دارند که دنبال راههایی باشند تا کسانی را که با عقاید مختلف در یک فضا زندگی میکنند یکجوری به هم وصل کنند. بر این اساس من فکر میکنم که به این نقش تاریخی میتوان به عنوان یک الگوی الهامبخش فکر کرد. یعنی ما وقتی میخواهیم بین گروههای مختلف میانجیگری کنیم، به این فکر کنیم که من چهطور از مجرای همدردی و همدلیام با هر دو سوی این نزاع و ماجرا میتوانم راهی برای پیوندشان برقرار کنم. اگر ما برگردیم به آن تجربهی زیستهای که آن عقیدهی خاص را تولید کرده، یا اگر با یک قدری توجه به دیگری و جا باز کردن در خود برای دیگری به این فکر کنیم که این عقاید و مطالبات از کجا و براساس چه نیازی آمدهاند، آن وقت میشود این پل را برقرار کرد.
در واقع شما این پل زدن را ظرفیتی میبینید که میتواند در تکتک آدمهای جامعه وجود داشته باشد و لزوماً افراد یا گروههای خاصی نباید این نقش را برعهده بگیرند؟
بله، به نظر من نیاز ما خیلی بیشتر از این است که این قضیه را به یک گروه خاص محدود کنیم. من فکر میکنم این روزها با انواع و اقسام خطرها و تهدیدهایی که ایران با آن مواجه است، این پل زدن و بالا بردن امکان همزیستی، مهمترین و شاید ضروریترین شکل میهندوستی است. برای من میهندوستی یعنی بالا بردن امکان همزیستی، اینکه فقط بتوانیم در کنار هم زندگی کنیم. راستش تصویر من از ایران، شبیه مادری است که نشسته و در سکوت منتظر است تا ما، همهی ما ایرانیان در هر جای دنیا که هستیم، ببینیم که برای همهمان جا دارد. چون هر عقیدهای که داریم در همان کشور و بر اساس تجربههایمان در همان خطه شکل گرفته است. فقط کافی است این را ببینیم که برای همهمان جا دارد.
https://aasoo.org/fa/articles/5353
1 498
یکی از دیدگاههایی که این روزها مطرح میشود این است که برای پذیرش همین تنوع و تکثر که شما هم بر آن تأکید دارید، نیازمند افراد یا گروههایی هستیم که بین بخشهای مختلف جامعه پل بزنند. به نظر شما آیا این روش جواب میدهد؟ و به نظرتان چه رویکردهایی برای تحقق این مسیر باید در پیش گرفت و چه کسانی میتوانند این نقش را ایفا کنند؟
برای پاسخ دادن به این سؤال میخواهم بروم سراغ یک شعر که اسمش «پل» است، از یک شاعر فمینیست سیاه آمریکایی به نام دانا کیت راشن. این شعر را اینجا ترجمه نمیکنم و فقط نقل به مضمون میکنم. فکر میکنم وقتی برای شما بخوانمش روشن میشود چرا از بین همهی شکلهایی که میشد به این سؤال جواب داد سراغ این مسیر رفتم.
دانا کیت راشن در شعرش میگوید: «من دیگر خسته شدهام از اینکه مدام مجبور باشم هر دو طرف یک ماجرا را ببینم و لمس کنم. من اصلاً از اینکه مدام پل باشم بین آدمها خسته شدهام. کار من این است که صبح تا شب یک نفر را برای یک نفر دیگر توضیح بدهم. اول مادرم را برای پدرم توضیح بدهم، بعد پدرم را برای خواهر کوچکم، بعد خواهرم را برای برادرم، بعد برادرم را برای رفقای فمینیست سفیدم، بعد فمینیستهای سفید را برای سیاههای کلیسا توضیح بدهم، بعد سیاههای کلیسا را برای هیپیهای سابق توضیح بدهم، بعد هیپیها را برای جداییطلبان سیاه توضیح بدهم، آنها را برای هنرمندها و آخرسر هنرمندها را برای پدر و مادر دوستانم توضیح بدهم. و وقتی تمام این گروهها را برای همه توضیح دادم، تازه باید خودم را برای همه توضیح بدهم، و بگویم که چه شد که من این شدم. و کارم این شد که صبح تا شب بین بین آدمها پل بزنم.»
این شعر را میشود یکی از متون کلاسیک حوزهی فمینیسم تقاطعی دانست. حالا فمینیسم تقاطعی هم خیلی اسم ثقیلی دارد اما مفهومش بسیار ملموس است. ایدهاش این است که وقتی ما تحت یک یا چند شکل از تبعیض هستیم، این تبعیضها جدا از هم عمل نمیکنند، بلکه در کنار هم کار میکنند و روی هم اثر میگذارند. مثلاً تجربهی زنی که در بالاشهر تهران زندگی میکند با تجربهی زنی که در چابهار زندگی میکند از جنسیت یکسان نیست، چون طبقه، جغرافیا و قومیتشان متفاوت است. این تجربهی پل زدن از جایی میآید که بعضی آدمها در معرض بیش از یک شکل از تبعیض بودهاند و همین باعث شده شکلهای مختلفی از زیستن را بشناسند.
چرا این شعر را آوردم؟ چون فکر میکنم یک اشارهی مهم دارد، آن هم دربارهی نقش تاریخی زنها به عنوان میانجی در جوامعشان است. نمیخواهم ذاتگرایانه حرف بزنم و بگویم این ویژگی مخصوص کسانی است که در بدن زن هستند یا همهی زنها چنیناند. این چیزی که گفتم کاملاً اکتسابی است و نمیخواهم بگویم که حتماً تمام زنها اینطور هستند. اما وقتی به نقش تاریخی زنها در جوامعشان نگاه میکنیم، بارها با این شکلهای پل زدن مواجه میشویم.
زنها به خاطر نقش مراقبتیای که داشتهاند و اینکه مدام باید حواسشان میبود حال اطرافیانشان چطور است، نیازهایشان برآورده میشود یا نه، نوعی آگاهی از دیگری پیدا کردهاند. همین آگاهی امکان فهم عقاید دیگران را بیشتر میکند.
یک نکتهی دیگر که خود من هم آن را بارها در زندگیام احساس کردهام، این است که برای خیلی از زنها، ایدئولوژی اساساً یک امر ثانویه است. چیزی که مهمتر است همزیستی است. اینکه آدمها بتوانند کنار هم بنشینند، کنار هم غذا بخورند و کنار هم زندگی کنند. آن موضعگیریهای سفت و سخت ایدئولوژیک که آدم برای یک عقیده رگ گردنش بزند بیرون، بهطور تاریخی کمتر در میان زنها دیده میشود. این شاید به خاطر همان نقش مراقبتی و میانجیگری باشد که زنها باید بین اعضای خانواده یا جامعه انجام دهند تا یک نوع ثبات حداقلی برقرار بماند و سنگ روی سنگ بند شود.
من میخواهم از این نقش تاریخی استفاده کنم و بگویم برای میانجیگری به آدمهایی احتیاج داریم که با حس همدلی و همدردی زندگی میکنند. این وضعیت برایشان این یک پروژهی سیاسی نیست بلکه یک تمرین روزمره است. مدام حواسشان است که آدمهای دور و برشان چطور فکر میکنند، دنیا را چطور میبینند و چطور زندگی میکنند.
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
