es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

چـکـامـهـ زار 🌘📜

چـکـامـهـ زار 🌘📜

Ir al canal en Telegram

سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2

Mostrar más
433
Suscriptores
-124 horas
-47 días
-630 días
Archivo de publicaciones
‌ به آهی می توان دل را  ز مطلب ها تهی کردن که یک قاصد برای  بردن صد نامه بس باشد #صائب_تبریزی

‌ انتظار به دي تر کومي پوري وكړو دراتلو په تمه تمه دي زاړه كړو ټیټې سترګې خپلو هیلو ته ولاړ یو که جنت ته هم ځو بیا به مینه نکړو #F_N♥️🫶🏼

https://t.me/HarfChatBot?start=bbc6c855bb88… شعری از شما بخوانیم … و متن های قشنگ تان را بفرستید !🙃

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه .

1.گناه‌ها دیگر شیرین به نظر نمی‌آیند آن‌ها را انجام می‌دهی… اما لذتش رفته است. 2.در جمع‌های غفلت‌آلود احساس ناراحتی می‌کنی خنده هست – اما قلبت خالی است. 3.لحظه‌های ناگهانی عذاب وجدان به تو دست می‌دهد در ماشین، در رختخواب، وسط اسکرول کردن… فکری می‌آید: «باید تغییر کنم.» 4.نماز در زمان‌های عجیب تو را صدا می‌زند حتی اگر تنبلی، کششی درونت حس می‌کنی. 5.شروع می‌کنی به جستجوی یادآوری‌های اسلامی نه چون کسی گفته – بلکه چون قلبت تشنه است. 6.گریه می‌کنی و دلیلش را نمی‌دانی با شنیدن قرآن اشک می‌ریزی، حتی اگر کاملاً هم متوجه نشوی. 7.الله بعضی افراد یا سرگرمی‌ها را از زندگی‌ات برمی‌دارد فکر می‌کنی اتفاقی است – اما اینطور نیست. 8.مدام همان یادآوری‌ها را در همه‌جا می‌بینی پست‌ها، ویدیوها، آیه‌ها، گفتگوها – همه تو را دوباره به سوی او می‌خوانند. 🌿 یا الله، نگذار نشانه‌هایی که برایمان می‌فرستی را نادیده بگیریم. آمین

اگر وفاداری به زمین بود، پیامبر صلی الله علیه وسلم مکه را ترک نمی‌کرد و اگر به قبیله بود با قریش نمی‌جنگید و اگر به اهل بیت بود، ابولهب را انکار نمی‌کرد ایمان از خاک و خون گرانبهاتر است
ادهم شرقاوی

حقیقت این است که.. •نورالدین قوطیط
+1
حقیقت این است که.. •نورالدین قوطیط

صبح به زیبایی دل تان بخیر ..🍃🤍

صبح به زیبایی دل تان بخیر ..🍃🤍

Repost from N/a
انقدر او را خوشحال دیدن که وقتی گریست گفتن اشک شوق خوشی است

أستغفِرُ اللهَ، الذي لا إله إلا هو، الحَيَّ القيومَ، وأتوبُ إليه

‏«گناهان بین انسان و موفقیت فاصله می‌اندازند تا جایی که شخص نه موفق می‌شود و نه دعایش اجابت می‌گردد» شرح الواسطية للعثيمين ص۳۲۱

﴿إِنَّ اللَّهَ وَمَلائِكَتَهُ يُصَلّونَ عَلَى النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنوا صَلّوا عَلَيهِ وَسَلِّموا تَسليمًا﴾
القارئ أحمد بن طالب سورة الأحزاب

﴿أَمَّن هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيلِ ساجِدًا وَقائِمًا يَحذَرُ الآخِرَةَ وَيَرجو رَحمَةَ رَبِّهِ ..﴾ [الزمر: ٩]
القارئ أحمد بن طالب

آدم‌های زیبا و دوست‌داشتنی، به صورت تصادفی به وجود نمی‌‌آیند. زیباترین و دوست‌داشتنی‌ترین انسانهایی که می‌شناسیم، آنهایی هستند که با شکست آشنا شده‌اند. آنهایی که رنج را تجربه کرده‌اند. آنهایی که از دست دادن را تجربه کرده‌اند. آنهایی که پس از این رویدادهای دشوار، دوباره مسیر خود را به سمت زندگی پیدا کرده‌اند. این افراد، زندگی را به شکل متفاوتی می‌فهمند. آن را به شکل متفاوتی تحسین می‌کنند. و نیز به شکل متفاوتی حس می‌کنند. به همین دلیل، آرام‌تر می‌شوند و دوست داشتن و محبت به دغدغه‌شان تبدیل می‌شود.

این هم قسمت طولانی تقدیم شما منتظر قسمت های بعدی باشید ریکت از یادتان نرود 😊

#_رُمانِ: دِلبَرِ، پُشت دِیوَار سَنگي #نویسنده: بانو_بی‌نشان🌑🕯️ قسمت ؛یازدهم — اخخخ، اخخخ شکمم... ای چی قسم پای بود! به‌سرعت چراغ را روشن کرده و موهایم را به عقب زدم. — پای آدمی‌زاد! مه خودم خواستم بترسانمت، اما خودم بخی ترسیدم! — لاحول ولا... ها، شباهتت به جن آن‌قدر زیاد بود که خیال کردم خودش است! — کی؟ مه؟ — ها، تو! — یک دقیقه، یک دقیقه... تو چند دقیقه پیش چی گفتی؟ جن؟ یعنی من... تو... بی‌توجه به حرفم از زمین برخاست، خودش را روی تخت انداخت و گفت: — ها، تو تازه فهمیدی؟ — ها... خیر، بگذریم. آمدم احوالت را بگیرم، دیدم چراغ اتاقت خاموش است، خیال کردم خواب هستی. — کم‌کم آدم می‌شی. اگر خواب می‌بودم، نیمه‌شب می‌خواستی مره ترور کنی، خاتون حیله‌گر! — حوصله سفسطه‌گویی‌هایت را ندارم. چون وظیفه‌ام بود آمدم احوال گرفتم. باز تو شادی! کی موی پخ‌پخت را شب ترور می‌کنه؟ هر کی همچو فکری بکنه، حیف آن فکر در مورد تو بیایه! — حالا همی موی پخ‌پخ همسرت است! — همسر به زور؟ فهمیدی؟... خوب دیگه مه رفتم که نصف‌شب است. — کجا؟ بخیر بشی، در جای خودت بشین! — نه، زور است. بازویم را گرفت و محکم فشار داد. — اخخخ، اوگارم کردی آه! — که اوگار شدی! گفتم مثل آدم بشین، همین‌جا بخواب. و مرا به‌طرف تخت کش کرد. در لبه تخت نشستم و گفتم: — مه می‌ترسم. هم چراغ را گل می‌کنی، هم دستت را نمی‌تهی که محکم بگیرم خواب شوم. مام می‌رم پیش هوسی. — به خدا بگویم به مه یک اشتک را گرفتن باور نمی‌کنن! این‌جا خو نه ترس داره، نه جن داره. پس چرا می‌ترسی؟ — هیچ، دستت را نته وقتی خواب میشی! فقط یک دستت را بده، می‌میرم! — برو گمشو، رنگت را هم نمی‌خواهم ببینم! — نمی‌شم! همین‌جا پهلوی تو می‌خوابم، جرم است مگر؟ لحاف را می‌گیرد و خودش را در گوشه‌ای از تخت جا می‌دهد. — برو گمشو! لوده لوده گپ نزن... چنان لت بخوری که مادر جانت بگه: «آفرین، دستت درد نکنه!» — از جای "آفرین"، یک لت دیگه هم تره می‌کنه... می‌خوابی یا نه؟ — بلای جان، یک سوال دارم. — خوب، حرف را دور می‌زنی... بفرما، خاتون حیله‌گر! — تو تا صنف چند خواندی؟ — دوازده. — پوهنتون چی؟ — ها، چرا؟ — در کدام رشته؟ — اول ادبیات دری، دوم انجنیری. — هر دو رشته را خواندی؟ — بله، اما ادبیات را پنهانی خواندم. — پس اسمت را انتخاب کردم. — چی است؟ — چند میتی؟ دستش را به جیب برزویش برد و از بکسک‌اش یک هزار افغانی کشید بیرون: — بیا، بس است! — هی هی! من مزاق کردم، پیسه‌ات پیش خودت باشه. پیسه را در دستم گذاشت و گفت: — خیر، بگیر. این هم شیرینی نامی که برام انتخاب کردی. — وا! مگر نام انتخاب کردن هم خوشحالی داره؟ چی بلا! — از زبان تو؟ بله! می‌فهمی سه ساله کامل منتظر بودم که فقط یک بار از دهنت برایم اسمی یا لقبی ببره... — نکو مزاق... ادامه دارد …