چـکـامـهـ زار 🌘📜
Ir al canal en Telegram
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانیست که نمیدانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2
Mostrar más437
Suscriptores
Sin datos24 horas
-67 días
-1030 días
Archivo de publicaciones
داسې هــم نه ده چې مې نه یادیږې.؟
ننګ د پښتو دی ځان مې ڪلڪ نیولی:
خُوَخ ام داد👩🦯
یک امشبی که در آغوش شاهد شِکرم
گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم
چو التماس بر آمد هلاک باکی نیست
کجاست تیر بلا گو بیا که من سِپرم
روان تشنه برآساید از وجود فرات
مرا فرات ز سر برگذشت و تشنه ترم
او دیگر زیاد جدی نمیگرفت.
نه زندگی را، نه آدمها را، نه حتی خودش را.
مثل کسی بود که از پشت پردهای چرک و ضخیم
به دنیا نگاه میکرد:
صداها گَنگ، تصویرها تار، معناها پوچ.
آدمها دهان میجنباندند، لبخند میزدند،
میآمدند، میرفتند،
و او فقط فکر میکرد چقدر همهچیز بیاهمیت است.
هیچکس را دشمن نمیدانست، هیچکس را دوست هم نداشت.
حرفها برایش سبک شده بودند،
قولها بیوزن و نگاهها خالی؛...
🌱✨
#_کاپی …
میگم !
شما بدانید قدر این موجود را …..نکند در حسرت یک نگاهش بمانید ..
هر چقدر هم بد باشد پدر است
پدر ها محبت شان را به روز نمیدهند ….
بدانید قدر ..
#_بِیتٰابْ 💌
هَنوز حرف ِپیرِمرده
عصا به دَستی را
از یاد نَبُردِه اَم ، که میگُفت :
مثل عـَصا باش
هـِزار بار زمین بخور ؛ اَمـّا
اجازه نــده
اونیکه بِهِت تـِکیه داده ، حَتیٰ
یـِکبار هَم زَمین بُخوره .
نه صبر هست ما را، نه دل، نه تاب هجران
مائیم و نیم جاني، آن هم به لب رسیده
- لاادری
