Voshadąra
Ir al canal en Telegram
239
Suscriptores
-224 horas
-57 días
-1030 días
Archivo de publicaciones
239
Repost from 𝕺𝖇𝖑𝖎𝖛𝖎𝖔𝖓
1قائم حسینی
https://t.me/ch3ains/64354
2سپهر هونجانی
https://t.me/ch3ains/64405
3محبوبه شعبانی
https://t.me/ch3ains/64402
4علی دشتی
https://t.me/ch3ains/64417
5شروین باقریان
https://t.me/ch3ains/64432
6ابولفضل ابراهیمی
https://t.me/ch3ains/64437
7علیرضا رئیسی
https://t.me/ch3ains/64438
8مهنام نواب صفوی
https://t.me/ch3ains/64443
9امیرحسین ابراهیمی انالوچه
https://t.me/ch3ains/64444
10امیرحسین ملکی
https://t.me/ch3ains/64445
11دیانا طاهر ابادی
https://t.me/ch3ains/64446
12فائقه حسینی
https://t.me/ch3ains/64447
239
مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فراخواهد رسید:
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایهای ز امروزها،دیروزها !
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونههایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
میخزد آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد میآرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک میخواند مرا هر دم به خویش
میرسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمهشب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یک سو میروند
پردههای تیرهی دنیای من
چشمهای ناشناسی میخزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا مینهد
بعد من، با یاد من بیگانهای
در بر آیینه میماند به جای
تار مویی، نقش دستی، شانهای
میرهم از خویش و میمانم ز خویش
هرچه بر جا مانده ویران میشود
روح من چون بادبان قایقی
در افق ها دور و پیدا میشود
میشتابند از پی هم بیشکیب
روزها و هفتهها و ماهها
چشم تو در انتظار نامهای
خیره میماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
میفشارد خاک دامنگیر خاک !
بی تو، دور از ضربههای قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر خاک
بعدها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام میماند به راه
فارغ از افسانههای ناموننگ
فروغ فرخزاد
239
دیدهام سوی دیار تو و در کف تو
از تو دیگر نه پیامی نه نشانی
نه به ره پرتو مهتاب امیدی
نه به دل سایهای از راز نهانی
دشت تف کرده و بر خویش ندیده
نمنم بوسهی باران بهاران
جادهای گمشده در دامن ظلمت
خالی از ضربهی پاهای سواران
تو به کس مهر نبندی، مگر آن دم
که ز خود رفته، در آغوش تو باشد
لیک چون حلقهی بازو بگشایی
نیک دانم که فراموش تو باشد
کیست آن کس که تو را برق نگاهش
میکشد سوختهای در خم راهی؟
یا در آن خلوت جادویی خامش
دستش افروخته فانوس گناهی
تو به من دل نسپردی که چو آتش
پیکرت را ز عطش سوخته بودم
من که در مکتب رویایی زهره
رسم افسونگری آموخته بودم
بر تو چون ساحل آغوش گشودم
در دلم بود که دلدار تو باشم
وای بر من که ندانستم از اول
روزی آید که دل آزار تو باشم
بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم
نه درودی، نه پیامی، نه نشانی
ره خود گیرم و ره بر تو گشایم
ز آن که دیگر تو نه آنی، تو نه آنی .
فروغ فرخزاد
239
همانطور که بعضی چیزها مانند حرف عاشقت هستم در نهایت لفظ میشنوند
بعضی لفظ ها مانند مادر ستاره ای هم در نهایت واقعی میشوند
239
من شیشه کوهم، اما از وسط تا خوردهام
تو تصور میکنی، چوبِ خدا را خوردهام
نه خیال بد مکن، چوب خدا اینگونه نیست
من هر آنچه خوردهام، از دست دنیا خوردهام
قطرهام اما هزاران رود جاری در من است
غرق در دشواریام، انگار دریا خوردهام
دائماً در حال تغییرم، بپرس از آینه
بارها از دیدن تصویرِ خود جا خوردهام .
فاضل نظری
239
#ستارهی_بیستویکم
اگر به سویت این چنین دویدهام، به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بیفروغ من، خیال عشق خوشتر از خیال تو
کنون که در کنار او نشستهای، تو و شراب و دولت وصال او !
گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد، تن تو ماند و عشق بیزوال او !
فروغ فرخزاد
239
هر روز غم تازهتری آمد و نگذاشت
دنبال غم کهنهی دیروز بگردیم
ما حنجره در حنجره در حنجره بغضیم
ما آینه در آینه در آینه دردیم .
امید صباغ
239
گفت بماند برای بعد .
کاش تولد من هم میماند برای بعد .
مگر به کجای دنیا بر میخورد؟
سال بلوا - ۱٤٠٥.٢.٢٥ | تولدم مبارك .
239
ما امید از طاعت و چشم از ثواب افکندهایم
سایهٔ سیمرغ همت بر خراب افکندهایم
گر به طوفان میسپارد یا به ساحل میبرد
دل به دریا و سپر بر روی آب افکندهایم .
سعدی
239
گفتم غم تو دارم
گفتا غمت سر آید
گفتم که ماه من شو
گفتا اگر بر آید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شبروست او از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوائی کز باد صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را بآرزو کُشت
گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
گفتا خموش حافظ کاین غصّه هم سر آید
حافظ شیرازی
239
در گور خویش ارامیده خفته ام اما تو نگران نباش من خوبم، من از شهر غربت بیرون زده ام و حال در کنار در و دیوار این اتاق تاریک نیز سرخوش و سرزنده ام .
239
Repost from Reza Pahlavi | رضا پهلوی
هممیهنانم،
علی خامنهای، ضحاک خونخوار زمان، قاتل دهها هزار تن از شجاعترین فرزندان ایران از صفحه روزگار محو شد. با مرگ او، جمهوری اسلامی نیز در عمل به پایان خود رسیده است و بهزودی زود به زبالهدان تاریخ خواهد پیوست.
هر تلاشی از سوی بقایای رژیم برای تعیین جانشین خامنهای، از پیش شکستخورده است. هر که را به جای او بنشانند، نه مشروعیت خواهد داشت، نه بقا؛ و بیتردید شریک جنایات این رژیم نیز خواهد بود.
به نیروهای نظامی، انتظامی، و امنیتی: هرگونه تلاش برای حفظ رژیمی در حال سقوط، محکوم به شکست است. فرصت آخر شماست تا به ملت بپیوندید؛ به گذار باثبات ایران به آیندهای آزاد و آباد کمک کنید؛ و در ساختن آن آینده سهیم باشید.
مرگ خامنهای جنایتکار، اگرچه دادِ خونهای ریختهشده را باز نمیگرداند، اما میتواند مرهمی باشد بر دلهای سوخته خانوادههای دادخواه؛ پدران و مادران، همسران و فرزندان داغدار؛ و خانوادههای جانفدایان انقلاب ملی شیروخورشید ایران.
ملت شریف و شجاع ایران،
این اگرچه آغاز جشن بزرگ ملی ماست؛ اما پایان راه نیست. هوشیار و آماده باشید. زمان حضور گسترده و تعیینکننده در خیابانها بسیار نزدیک است. ما با هم، متحد و استوار، پیروزی نهایی را رقم خواهیم زد، و آزادی ایران را در سراسر میهن اهوراییمان جشن خواهیم گرفت.
پاینده ایران،
رضا پهلوی
@OfficialRezaPahlavi
