es
Feedback
Marlboro.

Marlboro.

Ir al canal en Telegram

Cigarettes...am...maybe You can call me خورشید زن زندگی آزادی Talk to خورشید @SunburntBot unknown @sunset1215 تعرفه @bbbbbbbb232 جواب چالش ها ☀️

Mostrar más
1 549
Suscriptores
Sin datos24 horas
+387 días
-47130 días
Archivo de publicaciones
تایپ من یک آدم با یک ظاهر و استایل یک نوع رفتار مشخص نیست تایپ من یک پترنه. دست خودمم نیست چرخه شکونده نمیشه.

توی یک محله ی کوچیک و قدیمی نشین که چند ساله مدرسه ات همین جاس و همه عملا میشناسنت خودت بودن خیلی سخته

لعنت به من خال روی بینیم ولم کن

باید متعلق به یک چیزی باشه هر چیزی حالا

نمیدونم

بعضی اوقات هم نمیدونم شاید متعلق به چند نفر باشه شاید هم متعلق به خودِ گذشته ات باشه شاید هم متعلق به یک‌خاطره و حس باشه

من واقعا ادعایی توی متون ادبی ندارم دیگه نمیدونم چی بگم😭

متنت رو دوست داشتم قشنگ بود واقعا:)

عزیزم من در حدی نیستم که نظر بدم ولی حتما😭

درود خوشحال میشم اگر حوصله داشتید متنی که نوشتم رو بخونید و نظر بدید:) https://t.me/dreamerkiana/6175

آخ کلمات متعلق به یکی باشه انگار زندس‌.

آخ قلبم

فدا سرت

یاد این افتادم ببخشید-

photo content

کصخلم در رفته به بزرگی خودتون ببخشید

در ذهنیت کودکانه ی خود متصور این بودم که تنها"دوست داشتن" کافیست. این جمله،این حس رو به گونه ای میدیدم انگار کلیدیست به روی تمام قفل ها. شمشیری به روی تمام هیولا ها. لبخندی به تمام غم ها. نوری به تمام تاریکی ها. تصورم دقیقا مثل یک جادو بود. یک جادو،حلال همه مشکلات. یک قدرت ماورایی برای مقابله با هر چیزی. هر دردی،هر حس بدی... انگار فقط داشتن این حس امیدی بود برای هر نا امیدی. فقط همان بود و همان کافی ترین. گذشت و گذشت. من دیگر کودک نبودم اما باورم به جادوی آن حس هنوز استوار بود. گذشت و گذشت و گذشت... این حقیقت که "دوست داشتن" حتی تکه ای از کافی رو هم در بر نمیگیره، مثل گلوله ای به قلبم از طرف ثابت کننده ی ناکافی بودن این حس،اصابت کرد. ما اون گلوله رو با دست خود کشیدیم بیرون،خون ریزی بند نیومد. نشستیم کف زمین و به خون جاری خیره شدیم. درد داشتم؟اره. از گلوله؟نه. پس از چی؟از حقیقتی که مثل گلوله بود. ولی آیا واقعا فقط از اون درد داشتم؟نه. چرا قسطی حرف میزنی پس چی؟از این که اون گلوله از طرف اون بود. گذشت و گذشت. خون بند اومد. زخم خوب شد البته رد محوی ازش موند. دیگه دردی نبود. و این شد که هر که گفت"دوستت دارم" گفتم"خب؟دیگر چی؟"

بوس بهتتت

تجربه ی هنرستان همیشه حسرتی توی قلب من میمونه . چرا اینقدر به دل نشست

هنرستان ؛ ۱۴۰۵/۷/۱۵📸
+7
هنرستان ؛ ۱۴۰۵/۷/۱۵📸