es
Feedback
آقای پارادوکسالیست.

آقای پارادوکسالیست.

Ir al canal en Telegram

عامه پسند نیستیم.

Mostrar más
Irán133 621La categoría no está especificada
365
Suscriptores
-124 horas
-57 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
شما باید نسبت به تمام کارهایی که انجام می دهید آگاه باشید، در حال توجه باشید. آگاهی و توجه نه بر اساس معیارهای اعتباری. چنین آگاهی و توجهی، آگاهی و توجه به معنای واقعی نیست. شما دارید به آن معیارهای قالب ها و الگوهای اعتباری توجه می کنید نه به واقعیت هستی خودتان. پس فقط به واقعیت آن چه خودتان هستید؛ و به واقعیت کارها و رفتارهای خودتان توجه کنید. به صحبت کردن تان در خانه، در اداره یا هر جا هستید توجه کنید. توجه کنید که چگونه مدام خود را سرزنش و ملامت می کنید؛ چگونه مدام خود را مقایسه می کنید؟ چگونه سخت، خشن و بی رحم اید. همه این ها را فقط مشاهده کنید؛ به شکلی بی طرفانه نسبت به همه آن ها توجه کنید. برای چنین توجهی نیاز به تفسیر کنندگان و واسطه ها ندارید. و نیز به فعل و انفعالاتی که در ذهن تان جریان دارد توجه کنید. توجه کنید که ذهن تان چگونه عمل می کند. این کار خیلی ساده است. برای آن هم نیاز به واسطه و تأویل کننده ندارید. در این توجه ساده هستی خود را خواهید شناخت. انسانی که خود را نمی شناسد، انسانی که واداده و خودباخته است؛ انسانی که پر از ترس و آشفتگی است به دیگری مراجعه می کند. کریشنامورتی تعالیم ص 127 و 128

من خود بلای خویشم؛ از خود کجا گریزم؟

1|3 - Lost and goodbyes - fowgiveme (320).mp315.13 MB

مرا ببخش اگر لحظه‌ای، به‌اندازه یک پلک زدن، آسمانِ‌ات را ابری کردم. من نیامده بودم که بشکنم؛ آمده بودم که بمانم، اما بلد نبودم. دست‌هایم برای نگه‌داشتن تو ساخته نشده بود. دلش را ندارم که اندوهگینت کنم؛ توانش را هم ندارم. من فقط آدم اشتباهی بودم در جای درست، در زمانی غلط. و تنها چیزی که برایت باقی گذاشتم، همین است: ببخش.

مرا ببخش اگر حتی یک لحظه، فقط یک لحظه، باعث غمت شدم. باور کن قصدم هیچ‌وقت آزارت نبود؛ نه آن روز، نه حالا. اصلاً دلش را ندارم، توانش را ندارم که ببینم اندوهگینی، چه برسد به این‌که خودم سببش باشم. من فقط آدم اشتباهی بودم که سر راهت سبز شد؛ همین. و حالا تنها کاری که از دستم برمی‌آید، همین یک کلمه است: ببخش.

2_5251705427648864292.mp36.11 MB

الان که تنهام حالم خیلی بهتره، خیلی بهتر. فکر می‌کنم دوری از آدم‌ها نتیجه می‌ده. دیگه نیازی نمی‌بینم خودم رو به کسی ثابت کنم، برای مشکلاتی بجنگم که از قبل وجود نداشتن، و عقربه‌های عمرم بیهوده بچرخن. هنوز چیزهایی برای لذت بردن هست.

دلِ من دیگر خانه‌ی کسی نیست؛ نه در بهار، نه در پاییز. من یاد گرفته‌ام که با خودم بنشینم، با خودم حرف بزنم، و با خودم آرام بگیرم.

در زندگی‌ام، به عشق نیازی نمی‌بینم. این بازی‌هایی که نسل‌هاست دوام آورده‌اند، جایی در روزمرگی من ندارند. نه دنبال کسی هستم که شب‌هایم را پر کند، نه دنبال دلی که به آن تکیه کنم. خودم، خودم را کافی‌ام. این باورِ تنهایی نیست، انتخابِ سکوت است. عشق برای من نه یک ضرورت است، نه یک آرزو؛ فقط یک رسمِ کهنه است که ترجیح می‌دهم در حاشیه‌ی زندگی‌ام نگهش دارم. من راهم را می‌روم، بی‌آنکه منتظر کسی باشم که کنارم بیاید.

sticker.webp0.03 KB

-The Whisper Man 2026 وقتی پسر هشت سالهٔ یک نویسندهٔ جنایی ربوده می شود، او برای کمک به سراغ پدرش، کارآگاه بازنشسته ای که سال هاست از او دور بوده، می رود؛ اما خیلی زود متوجه ارتباط این ماجرا با پروندهٔ قدیمی یک قاتل زنجیره ای به نام «مرد نجواگر» می شود.
اگه از سبک جنایی خوشتون میاد پیشنهاد می‌شه.

@hiiphopfree - Hamzaboon - Gord.mp37.17 MB

گفتم حالم خوبه، تو فهمیدی از صورتم چی؟

What He Wrote Laura Marling.mp33.81 MB

لعنت به من اگه لحظه‌ای برای حالِ خوب نجنگم. با خودم اینجوری فکر می‌کنم که هر روز، روزِ آخرِ من روی زمینه؛ عادت کرده‌م به این‌که هر صبح رو مثل یه هدیه‌ی قرض‌گرفته نگاه کنم، چیزی که باید امشب پسش بدم. آخرین لحظات، آخرین لذت‌ها، آخرین خنده‌ها؛ انگار دارم با ساعت شنی یکی رقابت می‌کنم که همیشه یه ذره جلوتره. چقدر زمان از دست دادم؛ شاید بزرگ‌ترین گناهِ زیستنِ من تا به‌اینجا، هدر دادنِ زمان بود. وقت رو فقط تلف کردم، کُشتم؛ با دست‌های خودم، آروم، بی‌سر و صدا، مثل کسی که یه چیز زنده رو خفه می‌کنه و بعد تعجب می‌کنه چرا دیگه نفس نمی‌کشه. چقدر تره خورد کردم برای آدم‌هایی که تنهایی، خیلی ثمربخش‌تر و سازنده‌تر بود؛ آدم‌هایی که هیچ‌وقت نفهمیدن چقدر از من گرفتن، چون من هم نفهمیدم چقدر دارم می‌دم. اشتباه کردم، ولی می‌خوام همون جمله‌ی کلیشه‌ای همیشگی رو بگم: «درس شد». حتی اگه کلیشه باشه، مال خودمه. لعنت به من اگه این چرخه رو نشکنم و ازش بیرون نیام. از پسش برمی‌آم. از پسِ این فکرهای کله‌خور در می‌آم، همون‌هایی که شب‌ها میان و می‌شینن لبِ تخت و هیچ‌جا نمی‌رن. قبلاً تنهایی بر اومدم، همچنان هم می‌تونم؛ تنهایی برای من دیگه ترس نیست، یه اتاقه که کلیدش دستِ خودمه. آدمِ دیوونه رو از هیچی نمی‌شه ترسوند؛ نه از تنهایی، نه آینده، نه مرگ. این دیوونه فقط می‌خواد با ریتمِ زندگی، حتی به اشتباه، اونقدر برقصه تا نوازنده خسته شه؛ و آخرش، نه با ترس، نه با پشیمونی، فقط با یه لبخند جون بده. رقصی که هیچ‌کس تشویقش نکرد، ولی تا آخرش رقصیدم.

Mensaje de video00:08

دوست ندارم کسی به یادم باشه. اگه می‌شد، بار و بندیلم رو جمع می‌کردم و می‌رفتم یه جای دور؛ بی‌خبر از همه‌چیز و همه‌کس. نه خبری از آدم‌ها و بیماری‌هاشون، نه صدایی از چیزی به اسمِ اجتماع. یه گوشه برای خودم زندگی می‌کردم، تا همون لحظه که جون بدم. حتی از این‌که بعد از مردنم توی ذهنِ بقیه زنده بمونم، بدم میاد. دلم می‌خواد همون لحظه تموم بشم؛ برای همیشه. نه این‌که توی خاطر کسی ریشه بزنم، نه حتی گذرم از ذهنشون بیفته. دلم می‌خواد این‌جوری باشه: هیچ بودم، اومدم، هیچ شدم.