376
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
+730 أيام
أرشيف المشاركات
وقتی شادی میره زیر جلدم، بهش چنگ میندازم؛ مثل درندهای که حاضر نیست شکارش از لای دندونش بپره. میترسم، چون میدونم مهمونیه که یهو از در میره و جا کفشیش رو هم خالی میذاره.
به آواز تازهش گوش میدم. اون صدای قدیمی، همون دیسک خطخطی روی گرامافون، هزار بار شنیده شده و دیگه فقط جلد و غبارش مونده. ولی این یکی بوی نون تازه میده.
امشب وسط خندههام اشک ریختم. نمیدونم کدومشون راستتر بود، خنده یا گریه؛ این مهمون ناخونده، بیخبر اومد و حالمو دگرگون کرد. انگار دوست از دست رفتهم رو بعد از سالها بغل کرده باشم، اونقدر محکم که رد دستامون روی پوست هم بمونه، و فردا صبح هر وقت به تنم نگاه کنم، یادم بیاد که یه شب، یه چیزی واقعاً اینجا بود.
مرد نیستم اگه از همین ترکِ مویی، نور رو نتابونم به دل سیاهی. اگه بین این همه چالهچوله، یه سرو سربلند نکارم که ریشهش از سنگ دربیاد. اگه جوری بخیه نزنم که خودِ زخم یادش بره زخم بوده. دنیا میخواد من اشکم دم مشکم باشه، اگه با لبخند انتقامم رو ازش نگیرم، مرد نیستم.
سالهاست دارم با بیماری مبارزه میکنم و به قول معروفی حتی اگه ببازم، باز هم تلاشم رو کردم."تنها شکستی بیهودهاست که فاقد مبارزه باشد."
درد کشیدن همیشه علت نمیخواد. من بسیار بیدلیل رنج کشیدم؛ خیلی بیشتر از زخمِ معنادار.
هر دمی که داخل میره، درد وارد میکنه. هر بازدم، آسودگی رو بیرون میده. زمان روی روحم سنگینی میکنه. ثانیهها روحم رو میسوزونن.
ولی دمت گرم آقا سعید؛ ردِ زخمی ازت مونده که گونیگونی قرص هم دردش رو کم نمیکنه. زخمی که نه خوب میشه، نه میخوام خوب بشه، چون تنها نشونهایه که میگه تو واقعاً بودی.
زمان رو که نمیشه به عقب برگردوند. اثری از تو توی آیندهم نیست، و من چی دارم برای دیدارِ دوباره؟
خونه هنوز بوی نبودنت رو میده. هر گوشهش یه خاطرهست که بیخبر بغلم میکنه و ولم نمیکنه. لیوان همونجا مونده، صدای قدمهات هنوز توی راهرو جا خوش کرده، و من هر بار که در رو باز میکنم، یه ذره امیدوارم که تو باشی. صبحها بیدار میشم و یک لحظه، فقط یک لحظه، یادم میره که رفتی. اون یک لحظه تنها جاییه که هنوز زندهای. بعدش حقیقت مثل سیلی میخوره توی صورتم، هر روز، از نو، انگار هر بار برای اولین بار خبرش رو میشنوم.
من از بیتو ماندن خستهام. از لحظههای سنگینِ حضورم، از کوچههایی که بیتو باید طیشون کنم، از خندههایی که دیگه کسی نیست بشنوه. از اینکه خبرهای خوب رو هم باید برای دیوار تعریف کنم. از اینکه هر موفقیتی، اول یه لحظه شیرینه و بعد تلخ، چون تو نیستی که بگی «میدونستم».
بخاطرت تن به هر باوری میدم، به درگاه هر خدایی دست بلند میکنم و زمزمه میکنم: یه فرصت دیگه، فقط یه ملاقات کوتاه. تا بگم چقدر دوستت داشتم. تا اون چیزهایی رو بگم که نگفتم و فکر میکردم وقت هست. تا یه بار دیگه دستت رو بگیرم و این بار ولش نکنم.
بابا، مگه نگفتی بعد از روزهای بد، روزهای خوب میاد؟ پس چرا از لحظهای که چشمهات بسته شد، دنیا چشمهاش رو به روم بست؟ من هنوز منتظرم. هنوز یه گوشهی دلم باور داره که وعدهت راست بوده و فقط دیر کرده. ولی روزها میگذرن و هیچکدوم شبیه وعدهی تو نیستن. دنیا همونقدر بیرحم و شلوغ ادامه میده، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، انگار تو هیچوقت نبودی. آدمها میخندن، ماشینها بوق میزنن، خورشید سر وقتش درمیاد؛ و من حیرونم که چطور همهچیز میتونه اینقدر عادی بمونه وقتی دنیای من از وسط نصف شده.
میگن غم با زمان کم میشه. دروغه. غم کم نمیشه، فقط یاد میگیری باهاش راه بری. مثل سنگی توی جیبت که هر روز سنگینترش میکنی تا عادت کنی و بعد یه روز غافلگیر میشی که هنوز اونجاست، هنوز همونقدر سنگینه.
ولی تو بودی. و همین «بودن» تنها چیزیه که از دنیا باقی مونده که بشه بهش چنگ زد. تو بودی، و من پسرِ کسی بودم که دوستم داشت. این رو هیچ مرگی نمیتونه ازم بگیره.
هیچوقت آرزو نداشتم. حتی از بچگی. وقتی بچهها همه میخواستن پلیس بشن یا خلبان، و خانم معلم میپرسید «آرزوت چیه؟»، من همونطور که الان جواب میدم جواب میدادم: نمیدونم.
اولش فکر میکردم مشکل از منه. انگار همه یه نقشهی راه تو جیبشون داشتن و من فقط یه کاغذ سفید. بعدها فهمیدم این جواب، تنبلی یا بیحوصلگی نبود. من نمیتونستم چیزی رو که هنوز ندیده بودم، با اطمینان بخوام. آرزو برای من یه قول بود، و من عادت نداشتم قولی بدم که مطمئن نیستم بهش عمل میکنم.
دور و برم پر بود از آدمهایی که آرزوشون رو مثل پرچم بالا گرفته بودن. بعضیهاشون رسیدن، بعضیها نه، و بعضیها وسط راه فهمیدن اون پرچم مال خودشون نبوده. من از بیرون نگاه میکردم و حسادت نمیکردم، فقط گاهی تعجب میکردم: اینهمه یقین از کجا میاد؟
شاید آرزو نداشتن، یه جور نداشتنِ عجله بود. یه جور ایستادن کنار جاده و نگاه کردن به رد شدن روزها. هنوز هم وقتی کسی میپرسه «میخوای کجا برسی؟»، همون جواب قدیمی روی زبونمه. فرقش اینه که حالا ازش خجالت نمیکشم.
انگار از جای دیگری آمدهام. با این دنیا هیچجور سازگار نیستم. همهچیز، با تمام غریبگی و ناآشناییاش، برایم تکراری و ملالآور است.
خودم هم نمیدانم چرا بلند نمیشوم، چرا به کوچکترین جزئیات خیره نمیشوم تا در حیرت غرق شوم. فکر میکنم همین اتاقی که ساعتهاست در آن دراز کشیدهام و به سقفش زل زدهام، خودش جهانی از پرسشها و دانستنیهاست. اما حوصله ندارم. خستهام.
آن ذهنی که در کودکی برای یک سؤال، هزار پاسخ میساخت، حالا حتی حوصلهی فکر کردن هم ندارد. نمیدانم از ابتدا اینگونه بودم یا آنها خواستند اینگونه شوم.
دور خودم حصاری کشیدهام؛ دیواری که نمیگذارد کسی به قلمروی من پا بگذارد. ارتباط با آدمها برایم بسیار دشوار است. نه اینکه آنها بد باشند؛ مشکل از من است. من با این دنیا پیوند نمیخورم، و آدمها هم جزئی از همین دنیا هستند.
