🇵🇸 mostaeez 🇮🇷
Ir al canal en Telegram
239
Suscriptores
Sin datos24 horas
+67 días
+3830 días
Archivo de publicaciones
دلتنگی برای نسخهای از خودمان که دیگر وجود ندارد
به خودم اومدم..
دیگه این من "من" نبود!
خدایا چه بلایی داره سرم میاد..
چرا دیگه خودمو درک نمیکنم..
دیگه هیچی دستِ خودم نیست..
افسارم افتاده دست دلی که خودش داره پیش میره..
مغزم اِرور میده.. حالمو نمیفهمم..احساسِ گناه همهی وجودمو گرفته..
ولی،
ولی من که حتی نگاهشم نکردم..
پس چیشد!چرا اینجوری شدم!
مگه میشه ندیده دلت بره؟..
اصلا این حسه چیه اومده سراغم درحالی که من حتی نگاهشم نکردم..
نه ، نه!
دروغه..هیچیم نشده..من همون آدمِ قبلم..
ولی چرا هرجا هست فرار میکنم؟!
چرا هرجا هست ضربان قلبم دیگه دست خودم نیست!
چرا نمیتونم نگاش کنم؟
چرا وقتی جایی هستم که میدونم هست خودم احساس میکنم صورتم داغ میشه و لپام گل میندازه!..
دیگه هیچی دست خودم نیست..
فرار کردنم..گل انداختن لپام..ضربان قلبم..
افسار همهی افتاده دستِ دلم!..
چیکار میتونم بکنم؟..
جز گریه..
فقط گریهست که صورتمو خیس میکنه..
فقط گریهست که شاید یکم آتیشِ دلمو خاموش میکنه..
با برگشتنم از اون سفر..دیگه آدمِ قبلی نیستم..
همه فهمیدن!
هی ازم میپرسن چیشده!چرا دیگه اون آدم قبلی نیستی..
فکر کن..منی که همه جارو روی سرم میزاشتم..
الان شدم یه آدم گوشهگیر و ساکت!
یبار یکی از بچهها گفت چرا بهم نمیگی چیشده..
شاید تونستم کمکت کنم..
بهانه اوردم گفتم خوبم..
گف نه خوب نیستی
اینجایی ولی اینجا نیستی!
راست میگفت.. اونجا بودم ولی اونجا نبودم..
تا اینو گفت اشکام سرازیر شد..
انگار چشمام منتظر بودن تا ببارن..
تا گریهمو دید گفت عاشق شدی؟(:
و این همون سوالی بود که ازش میترسیدم..
من و عشق؟!
نه نه اسمش عشق نبود..
ولی هرچی بود داشت نابودم میکرد..
کارم شده بود گریه سر سجاده..
چله برداشتن..
دعا کردن..
خدایا دلمو آروم کن:)))
خدایا این بنده کشش نداره..
الهی..ارحم عبدک الضعیف:)💔
کارم شب و روز همین بود..
و با هر کدوم از شدت عذاب وجدان بیشتر گریم میگرفت..
بعضی وقتا نمیتونستم توی هیئت یا روضه ها بمونم..
نکنه گریهم برای اون باشه..برای اهل بیت ناپاک بشه..
نکنه گریهم نمیاد بخاطر اونه..بخاطر گناهه..
ولی خودمونیم..
دعا کردن برای کسی که مخفیانه تو دلت نگهش میداری خیلی قشنگه:)
فرار کردن از کسی که تو دلت نگهش داشتی حسِ قشنگی داره..
گل انداختن لپات ، نگرانی براش ، یواشکی پیگیر شدن و ..
و حتی دوست داشتن یه نفر..خیلی قشنگه:)
اگه دو طرفه باشه..که مالِ من نبود..
من حتی انقد نگاهت نکرده بودم که بدونم چشمات چه رنگیه..
و از بقیه شنیدم و تعجب کردم که چجوری حتی نگاهت نکردم و این حس به وجود اومد؟!..
الان دوساله از اولین روزی که این حس اومده سراغم میگذره..
یه حسی اعماق وجودم داره اذیتم میکنه..
ولی
ولی دیگه گزاشتمت کنار..
پیر شدم تا به دلم بفهمونم که تویی برای درمونش نیست..
که باید بدونِ کسی که یه روزی بخاطرش دگرگون شده باقی راهُ بره..
شاید تو فقط یه امتحانِ خیلی سخت از جانب خدا بودی..
که شااید تونسته باشم ازش عبور کنم..
ولی الان بعد از گذشت دو سال..
دلم نه برای تو
که برای ورژنی از خودم که برایِ تو بود تنگ شده:)
دلم برای اون نسخهی از خودم که دیگه وجود نداره تنگ شده:)))
اگه بخوام از چیزایی که تو این دوسال کشیدم بنویسم که.........
بگذشت و چه گویم که چه بر من بگذشت..
این موضوعات رو من از قبل داشتم، درباره هرکدوم که دوست دارین بنویسین:
مرگ آدمها قبل از مرگ جسمشان.
تنهایی؛ حتی میان شلوغترین جمعها.
بهای بزرگ شدن و از دست دادن معصومیت.
سکوتهایی که از هزار فریاد بلندترند.
گذر زمان و دزدیده شدن آرامِ زندگی.
دلتنگی برای نسخهای از خودمان که دیگر وجود ندارد.
امید؛ آخرین چیزی که در انسان میمیرد.
انتخابهایی که تمام آینده را میسازند.
زخمهایی که دیده نمیشوند.
ارزشِ نداشتن، بعد از از دست دادن.
حقیقت؛ تلخ اما نجاتبخش.
خاطرهها؛ زندانی که خودمان ساختهایم.
وابستگی و مرز باریکش با عشق.
غرور؛ آرامترین قاتل رابطهها.
انسانی که هر روز بخشی از خودش را میفروشد.
خستگی روح، نه جسم.
ایمان در روزهایی که هیچ معجزهای دیده نمیشود.
ترس از ناشناختهها.
انتظار؛ طولانیترین امتحان انسان.
خانه؛ گاهی یک آغوش است، نه یک آدرس.
اشکهایی که هیچوقت ریخته نشدند.
جنگ واقعی؛ نبرد انسان با نفس خودش.
تفاوت زنده بودن با زندگی کردن.
فراموش شدن؛ مرگ دوم انسان.
حسرتِ حرفهایی که هیچوقت گفته نشد.
آدمهایی که میروند اما هیچوقت نمیروند.
آزادی؛ آیا انسان واقعا آزاد است؟!
خدا؛ وقتی همه درها بستهاند.
معنای رنج؛ چرا درد گاهی انسان را کاملتر میکند؟!
فاصلهی میان آنچه هستیم و آنچه وانمود میکنیم.
چرا انسان همیشه دیر میفهمد؟!
تقابل عقل و دل.
ارزشِ «نه» گفتن.
حقیقتِ انتظارِ بیپاسخ.
کسانی که لبخند میزنند تا کسی گریهشان را نبیند.
عشق؛ انتخاب است یا اتفاق؟!
زندگی؛ سفری برای پیدا کردن خود یا گم کردن خود؟!
بعضی آدمها شبیه فصلاند؛ میآیند تا چیزی را در ما عوض کنند.
انسان؛ موجودی که همیشه به دنبال چیزی است که ندارد.
«ما خودمان را کِی گم کردیم؟!»
«بزرگترین زندان، ذهن انسان است.»
«خدا گاهی جواب دعا را با سکوت میدهد.»
«آدمها از مرگ نمیترسند؛ از ناتمام ماندن میترسند.»
«هر گناه، اول یک توجیه است.»
«دنیا جایی است که همه چیز را میگیری تا بفهمی هیچچیز مال تو نبود.»
«گاهی خدا چیزی را میگیرد تا خودِ تو را برگرداند.»
«بعضی شکستها، آغاز نجاتاند.»
«انسان هرچه بیشتر به خودش تکیه کند، بیشتر میشکند.»
«عشق، آنجاست که "من" تمام میشود و "ما" آغاز.»
*انتخاب سبک و تعداد خطوط به عهده خودتون.
*موضوع مشخص باشه.
*میتونین توی چنلتون ریپلای کنین، ناشناس یا دایرکت بفرستین.
*راجب بهترینش که برنده جایزه فاخر مبلغ ۱۰ هزار تومن وجه رایج مملکت هست هم ری اکتا تصمیم میگیرن.
خب، این تصویب شد؛ من یه تعدادی موضوع میدم و شما مینویسین و برنده جایزه فاخر ۱۰ هزارتومن وجه رایج مملکت میشین.
یا میخواین یکم متفاوت تر، من بگم شما بنویسین؟!.
به بهترینش هم مبلغ ۱۰ هزارتومنننننن وجه رایج مملکت بدیم.
بیاین موضوع یا کلمه بدین، چند خط بنویسم راجبش.
- اگه دوست دارین تعداد خط و سبکش رو هم بگین.
(ناشناس | دایرکت | ریپلای)
Repost from 🇮🇷•ماجرای من | عباس•🇵🇸
بسم الله الرحمن الرحیم
بچه ها سلام؛✋
خیلی خلاصه و مفید یه چیزی رو توضیح بدم تا شما هم توی ثوابش شریک بشید.
ما میخوایم توی مسیر پیادهروی اربعین به بچههای کوچولوی عراقی که توی مسیر وایسادن و به هر نحوی خادمی زائرای امام حسین رو میکنن کادو بدیم.
که این کادو شامل عکس رهبر شهید و رهبر معظم انقلاب و واسه دخترا یه گل سر🌸 و واسه پسرا یه اسباب بازی🤏.و حالا کمک شما توی این کار خیر اون بخش مالیشه بسم الله:
6219861414491034
به نام علیرضا اصغری
هرچقدر در توانتونه کمک کنید و شما هم به این شکل خیلی زیبا توی ثواب اربعین امام حسین شریک بشید.
میدونید دیگه به بچه ها وقتی هدیه بدی چقدر ذوق میکنن مخصوصا اونجا و توی اون شرایط.
هرچقدر بیشتر ما بتونیم پول جمع کنیم به تعداد بیشتری بچه میتونیم هدیه بدیم.
دانشگاه علوم پزشکی و خدمات درمانی گلستان.
دیدمش، داشت با بغض ویس میداد.
میگفت: ببین من خیلی دوسِت دارم، حاضرم جونم رو برات بدم؛ ولی اعتقادم رو نه، وطنم رو نه...
ویس که تموم شد، اشک از چشماش سرازیر شد. یه لیوان آب بهش دادم؛ یه جرعه خورد و آروم گفت: یادت باشه آدم اگه از اعتقادش بگذره دیگه خودش نیست؛ اگه از وطنش بگذره دیگه جایی برای برگشت نداره.
من مونده بودم...
با خودم میگفتم مگه میشه یکی رو اینقدر دوست داشته باشی، ولی بازم یه چیز رو از اون بالاتر بدونی؟!
بعد فهمیدم ما فکر میکنیم بزرگترین داراییمون کسیه که دوستش داریم، در حالی که تا وقتی اعتقادت سر جاشه میتونی عاشق باشی، تا وقتی وطنت سر جاشه، میتونی برگردی؛ اما اگه این دوتا رو ازت بگیرن، دیگه «تو»یی نمیمونه که عاشق باشه.
و همون لحظه یه آرامش عجیبی نشست روی دلم! خوشحال شدم که انتخابِ دلم، هیچوقت روبهروی اعتقادم و وطنم قرار نمیگیره.
شاید قشنگترین عشق، عشقیه که آدم رو بین «دوست داشتن» و «درست موندن» مجبور به انتخاب نکنه!.
