چی نِما | Chinema🎥
Ir al canal en Telegram
پادکست سینما و ادبیات 📽🎬 ثبت تبلیغات و اسپانسرینگ 👇🏻 Pv ID: @mostafamortazavi2016 کست باکس: https://castbox.fm/channel/id6261217?country=us اینستاگرام: https://www.instagram.com/chinemapod?igsh=ejRtZzgwM3gyMm4= کانال تلگرام👇🏻
Mostrar más3 092
Suscriptores
Sin datos24 horas
-87 días
-2430 días
Archivo de publicaciones
3 092
@chinemapod
شاید این جملهی ژاک رانسیر دربارهی فیلم «تانگوی شیطان» بلاتار بیش از حد مستعمل شده باشد که گفته بود:
«کسی که هفت ساعت وقت ندارد تا به تماشای باران در فیلمهای بلاتار بنشیند، وقت سر درآوردن از سعادت هنر را هم نخواهد داشت.»
این گزاره آنقدر صحیح است که میشود آن را برای فیلمسازی مثل «لاو دیاز» نیز با کمی تغییر تکرار کرد:
کسی که شش ساعت وقت ندارد تا به تماشای «حفر کردن زمین در باران» در فیلم ِ «فلورنتینا هوبالدو سی. تی. ای» لاو دیاز بنشیند وقت سر در آوردن از سعادت هنر را هم نخواهد داشت.
در فیلم ِ دیاز صحنهای هست که یکی از کاراکترها، بعد از آن سکانسهای طولانی و بدون دیالوگ، پا در آب گذاشته و با خود تکرار میکند:
شرارت انسان از کجا سرچشمه میگیرد؟
خشونت انسان از کجا سرچشمه میگیرد؟
بیرحمی انسان از کجا سرچشمه میگیرد؟
چرا قربانی کردن وجود دارد؟
چرا سوگ وجود دارد؟
چرا اندوه وجود دارد؟
ماهیت زندگی در این جهان چیست؟
معنای زندگی ِ فلورنتینا هوبالدو و لولیتا هوبالدو چیست؟
و تماشاگر را با تمام ِ این سوالها، میان ِ آن همه سکوت با خودش تنها میگذارد.
دیدنش را به شدت به دوستداران ِ واقعی ِ سینما پیشنهاد میکنم. اگر فیلمها را با زیرنویس انگلیسی میبینید این فیلم را میتوانید در برخی سایتهای سینمایی پیدا کنید. و اگر هم به دنبال زیرنویس فارسی فیلم هستید به لینک زیر پیام بدهید:
@ciinephile
3 092
chinemapod
به استقبال ِ فصل ِ دوم
کمکم به آغاز فصل دوم چینِما نزدیک میشویم. از تمام دوستانی که ما را در فصل اول همراهی کردند و این مسیر را بر ما هموار کردند سپاسگزاریم. و امیدواریم با پیشنهادات، انتقادات و حمایتهای شما بتوانیم با پرهیز از افتادن به ورطهی تکرار، در فصل دوم عاشقانهتر از پیش به سینما و ادبیات بپردازیم.
زیاده قربانتان
پادکست سینمایی ادبی چینِما
3 092
@chinemapod
یک شات از ابدیت و یک روز
به تماشای جسد ِ سلیم در سردخانه
در حال تولید ِ اپیزود «ابدیت و یک روز» هستیم. برمیگردیم. به زودی.
3 092
@chinemapod
به بهشتزهرا میرفتم. تقریباً هر هفته به بهشتزهرا میرفتم.
آن روزها غسالخانهی بهشتزهرا سالنی داشت که اگر دل و دماغاش را داشتی، میتوانستی بروی شستهشدن ِ مُردهی خودت و مُردهی دیگران را از نزدیکترین فاصلهی ممکن، از پشت ِ شیشه ببینی.
مُردهها دیدم در بخش مردانهی غسالخانهی بهشتزهرا.
مُردهای دیدم با هیبتی عظیم؛ با سبیلی چند وُ مقداری تهریش. سرش در سانحهای شکافته بود وُ تا آن دو غسال ِ میانهسال، با هِنّ وُ هِن روی سنگ ِ غسالخانهاش بخوابانند، خون بود و چیزهای دیگر که از آن شکاف، که سر را از شکل انداخته بود، کف ِ زمین را نقطهنقطه، با فاصلههای کم، خیلی کم، سرخ میکرد.
مُردهای دیدم با ریش ِ پرفسوری. معلوم بود مَرد ِ مُرده ساعتی قبل از آنکه بانگ ِ رحیل بشنود، رو به آینه ایستاده و با وسواس، ریشاش را از کنار ِ گوش، تراشیده و رسیده به مرز ِ رویش ِ سبیل، و تیغ را از آنجا با دقت ِ تمام تا زیر ِ چانه بُرده. زمان به چنگاش بوده لابد. و لابد بعد از اصلاح، با حولهای معطّر آن صورت ِ نرم را خشک کرده وُ سیگاری هم گیرانده.
تقریباً هر هفته میرفتم وُ در هر مُرده چیزی کشف میکردم. بعد، با هر مُرده میمُردم و خودم را زیر ِ دست ِ آن غسالها تصور میکردم.
به سرم زده بود غسال شوم. رفتم چند فرم هم پُر کردم وُ منتظر ماندم. خبری نشد. مدتی بعد فهمیدم تعداد کسانی که برای غسال شدن باهاشان در رقابت بودم بسیار بیشتر از تصوراتم بود.
یک روز که از پشت ِ شیشه محو ِ تماشا بودم، احساس کردم دستی تند شد توی صورتم. بعد صدای برخورد چیزی را به شیشه شنیدم. یک لحظه چشمهایم را تنگ کردم و سرم را پس کشیدم. یک جور حالت ِ دفاعی، که تَن به هنگام ترس از هجوم ناشناخته، بیاختیار انجام میدهد. جا خورده بودم. از جادو پرت شده بودم به واقعیت. نگاه کردم، آنطرف ِ شیشه، غسال با پشت ِ دست به شیشه زده بود؛ داشت به من نگاه میکرد. سرم را تکانی دادم و با کف ِ دست ِ چپم یک نیمدایره در هوا کشیدم.
«چیه؟»
غسال انگار که بخواهد خاک از کف ِ دستهاش بتکاند، آنها را در حرکتی اریب به هم سایید؛ دو بار پشت سر هم.
بعد چشمکی زد وُ لبخندی. لبهاش باز و بسته شد. لبخوانی کردم:
«تموم شد!»
تمام شده بود. لبخند زدم.
3 092
@chinemapod
David Lynch: The Art Life
2016
دیوید لینچ، زندگی هنری
به همراه زیرنویس فارسی چسبیده سافتساب
ترجمه از مزدشت
و گروه ناسینما
@Naacinema
3 092
@chinemapod
یک/
به پیشنهاد دوستی بسیار عزیز امروز با یک فیلمساز ِ ایرانی مهجور آشنا شدم.
«امین شکوری»
چهار فیلم کوتاه از او دیدم و قانع شدم که با یک اعجوبه طرفم. یک دیوانهی مرگاندیش ِ تمام عیار. یک بیمار که به شدت با سلیقهی من همخوان است. با چاشنی ِ لینچ، کانتو شیندو و شوانکمایر؛ و شاید چند فیلمساز بزرگ دیگر. اما باید منصف باشم و پا به دام مقایسه نگذارم. او شاید چیزی از هر کدام این فیلمسازان بزرگ به ارث برده باشد، اما به گمانم به «زبان» خودش حرف میزند. زبان، زبان ِ خود اوست. بدون ِ تمارض به متفکر بودن متفکر است. یادم است دیوید لینچ در آن مستندی که ریک بارنس و اولیویا نیرگارد هولم دربارهی زندگی هنریاش ساخته بودند میگفت یک روز پدرش را برده به زیرزمینی که در آن تجربیات هنری و شخصیاش را انجام میداده؛ در آن زیرزمین چند میوه نگه داشته بوده که روال فاسد شدنشان را از پس ِ گذشتن ِ روزها ببیند و ثبت کند. علاوه بر اینها چند پرندهی مُرده و جسد یک موش را هم داخل یک پلاستیک نگه داشته که زوال ِ بدنهاشان را از نزدیک ببیند و ازشان تصویر بردارد. بماند که پدرش با دیدن ِ آن زیرزمین ِ عجیب از دیوید ناامید شده و سرآخر پیشنهاد داده که او هرگز بچهدار نشود، اما وقتی فیلمهای امین شکوری را میدیدم ذهنم ناخودآگاه رفت سمت ِ آن تجربههای غریب ِ لینچ.
دو/
کسی از شما نیست که خرگوشهای لینچ را در خواب دیده باشد و با لهجهی آن دخترک تاجیک در خرگوش سیاه، خرگوش سفید ِ مکری داد بزند: یَک خرگوش؟!
و البته این ربطی به فیلمهای امین شکوری ندارد.
سه/
لینکهای فیلمهای کوتاه امین شکوری را همین پایین میگذارم:
3 092
رولو می نوشته بود «این یکی از عادات قدیمی و مسخرهی انسان است: وقتی راهش را گم میکند تندتر میدود.»
پ. ن: به قول اون دختره تو فیلم مکری: «یَک خرگوش»
3 092
Repost from کمی کژی
Sátántangó, Bela Tarr 1994
آیین تماشای «تانگوی شیطان»، اثر بلا تار،
جمعه ۲۰ شهریور — ساعت ۱۱ تا ۲۲
تهران کتاب الهیه (سرای سفیدسار)
یک تجربهی طولانی، متمرکز و ویژه برای مخاطبانی که تابِ این مواجهه را دارند.
برای حضور به آیدی زیر پیام دهید.
@Distorsionee
@kamikazhi
3 092
Repost from گالری دکان مدرن
«زیر نور مهتاب»
آهنگساز:قنبر حسینلی(Qəmbər Hüseynli)
تار: رامیز قلی اف
قنبر حسینلی (Qəmbər Hüseynli) آهنگساز برجستهٔ آذربایجانی، در ۱۶ آوریل ۱۹۱۶ در گنجه متولد شد. او آموزش موسیقی را با ساز تار آغاز کرد و سپس در باکو ویولنسل و آهنگسازی آموخت. آشنایی عمیقش با موسیقی محلی، موغام و موسیقی عاشیقی، پایهٔ اصلی زبان آهنگسازی او شد؛ زبانی که ملودیهای ملی آذربایجان را با شیوههای موسیقی کلاسیک پیوند میداد. او مدتی مدیر مدرسهٔ موسیقی شوشا و سپس دستیار رهبر ارکستر سازهای ملی آذربایجان بود. حسینلی بیش از همه به خاطر ملودیهای روان و عمیقاً تغزلیاش شناخته میشود. او در سال ۱۹۶۱ درگذشت.
@dokan_modern
3 092
@chinemapod
بخشی از شعری که روی تصاویر فاسبندر در ابتدای این فیلم شنیده میشود:
آنگاه که در زهدان ِ سپید ِ مادر رشد میکرد، بعل
آسمان گسترده بود وُ
خاموش وُ
پریدهرنگ
و او تازه بود وُ
برهنه بود وُ
بس شگفتانگیز
آنگاه که دیگر آسمان را دوست میداشت
همچنان در غم وُ شادیاش شریک ماند آسمان
حتا زمانی که بعل
مست ِ خواب بود وُ
نمیدیدش
آسمان،
شبانگاهان،
ارغوانی رنگ وُ بعل
مست
بامدادان اما
بعل پاک وُ
آسمان پریدهرنگ
چون زردآلو
