.pastel dream.
Ir al canal en Telegram
شاید اینجا واسم مثل یه استودیو و تیکه هایی از روزمرگی هام باشه بین این همه شلوغی. . .
Mostrar más274
Suscriptores
Sin datos24 horas
+27 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
مثلا وقتی میبینی فلان تیم فلان مجموعه عملکرد خوبی دارن خیلی دقیق که نگاه میکنی میبینی اعضای تیم اش بلدن چجوری کار گروهی انجام بدن و از همه مهم تر صاحب اون مجموعه یاد گرفته و دستش اومده دیگه چجوری یه تیم رو مدیریت کنه
چیزی که بارها بهم ثابت شده اینه که رمز موفقیت یه تیم تو تقسیم کار و گروهی کار کردن، دیگه مسلما اگه تقسیم کار تازه به نظرم به صورت درست انجام نشه خب دیگه پس چه نیازی به تیم هست؟!
+1
مرداد باعث شد تو نقطه ای وایسم که بگم هیچی تو دستام ندارم، عملا دستام خالیه و چندتا چیز رو باهم از دست دادم؛ خیلی سخته یهو همه چیز باهم برات فرو بریزه به چیزایی متوسل شدم که باعث میشدن اونقدر نرم تو لاک خودم که حالا حالا ها نخوام بیام بیرون وگرنه این از دست دادن ها بدجوری میتونست منو ببره تو غار چون خودم رو میشناسم، به مقدار شدیدی فکرکردم و همچنان دارم فکرمیکنم اونقدر که دیگه بین تصمیم ها گم شدم، کاش وقتی نمیتونی تصمیم بگیری یکی بیاد این مسئولیت رو به جای تو انجام بده و از انتخاب خوب بودنش هم مطمئن باشه نه که مدام بالا پایین و دو دو تا چهار تا بکنی تهش خواب رو ترجیح بدی تا شاید بتونی مغزت رو خاموش کنی؛ به شدت دلم تنگ شده و چندوقته دارم میگم دیگه آدم ها رو واقعی میخوام و دوست دارم اونقدر تو واقعیت پیشم باشن و بتونم ببینمشون که نیازی به چت و مجازی نباشه و حوصلم کم شده برای مجازی و نمیدونم از اثرات سن جدیده یا چی، ولی خب فاصله همیشه مزخرفه دیگه؛
ایندفعه بعد اون همه فکر هر تصمیمی بگیرم مطمئنن پیش خودم نگهش میدارم چون وقتی گفته میشه همه بیشتر گیجم میکنن و فکرکنم به اندازه کافی مشورت گرفتم و نظر ها رو شنیدم*
+5
این سریال و کاراکتر جو یی جه یه جور دیگه ای رفتن تو قلبم؛
جو یی جه تو کل سریال نماد واقعی حسرت بود حسرت اون رویایی که رهاش کرده بود و اون بار سنگینی رها کردن روی دوشش سنگینی میکرد حتی وقتی موقعیتی که بعد از سال ها به دست آورد با این که به خودش شک داشت ولی انجامش داد و حتی وقتی تموم شد همچنان یه حسی اون ته دلش وجود داشت که راضیش نمیکرد و در نهایت تصمیم گرفت اون راه و مسیری که به نظر خودش درست میومد رو بره و دنبالش کنه و واسه این مسیر باید از بزرگترین چیزی که تو زندگیش داشت میگذشت و کنارش میزاشت؛ با این که خیلی سخت بود و این یه سناریو و سریال نوشته شده است و پایان خوشی داشت ولی ممکنه تو زندگی واقعی وقتی از خیلی چیزا میگذری که برسونی خودت رو به اون به دست آوردن اصلی و اون هدفی که داری بعدش وقتی برگردی شاید خیلی چیزها مثل سابق نباشن، خیلی از آدم ها رو دیگه نداشته باشی، خلاصه دوست داشتنی بود برام*
.
Repost from méli -Bee
نیاز دارم یه روزایی از ماه رو اختصاص بدم به هیچ کسی رو ندیدن، هیچ چیزی نشنیدن و با بقیه هیچ حرفی نزدن.
Repost from cuddles in the kitchen.
1|21_The_View_Between_Villages_Extended_Noah_Kahan_320.mp311.54 MB
Repost from ·Alaska, Alaska·
فکر کنم بزرگترین چیزی که در آینده بهش نیاز دارم اینه که وقتی برمیگردم خونه یه نفر رو داشته باشم که روبهروم بشینه و بهش درمورد کل اتفاقات روزم بگم و بدون اینکه قضاوتم کنه فقط گوش بده. هرچقدر هم اتفاقات رو با پیامهای کوچیک تعریف کنم یا پشت تلفن صحبت کنم، هیچی جای حرفهای رودررو رو برای من نمیگیره. از پشت گوشی صحبت کردن و نوشتن خسته شدم.
احتمالا اگه بهم بگن فقط میتونی سه تا موسیقی بیکلام انتخاب کنی و انتخاب هات چیه مطمئنا یکی از اون سه تا انتخاب ها رو به این موسیقی اختصاص میدم*
