es
Feedback
02:08

02:08

Ir al canal en Telegram

‌همه چیز از 02:08 شروع شد بدون دوربین | همون که ناشناسه ‌

Mostrar más
855
Suscriptores
+224 horas
-17 días
+930 días
Archivo de publicaciones
سلام. اخیرا adhdام تشدید شده و میل ب ارتباطات اجتماعیم پایینه. واسه همین کمتر ناشناس میذارم بذار پیدا کنم

سلااااام چه عجب ناشناس گزاشتی من همونم که همیشه ازت جمله عربی میخوام. یک جمله هم امشب بگو لطفا

هرچی میگذره بیشتر میفهمم ک از عکسای قدیمی به درد نخور، چطوری یه عکس خوب دربیارم

داشت خاک میخورد ته گالری درآوردم یه دستی به سر و روشون کشیدم

حاجی جان عکسای قدیمی چرا

قشنگه سوژه خوبیو شکار کردی

نظرت راجع به عکسم چیه🌚
نظرت راجع به عکسم چیه🌚

Celebration of Life کاش از پی صد هزار سال از دل خاک چون سبزه امید بر دمیدن بودی خیام AsadAbad - Hamedan Province Apr 24
Celebration of Life کاش از پی صد هزار سال از دل خاک چون سبزه امید بر دمیدن بودی
خیام
AsadAbad - Hamedan Province Apr 24

عکسای قدیمیمو نشستم ادیت زدم. از امروز عکسای قدیمی‌تری که توی سه چهارسال اخیر گرفتم رو می‌فرستم تا حدود بیست روز

Repost from 02:08
• BabaTaher's Tomb Hamedan #Apasa_Collection | Aug 24
• BabaTaher's Tomb Hamedan #Apasa_Collection | Aug 24

http://t.me/HidenChat_Bot?start=7167966693 شبت چطور میگذره

photo content

photo content

photo content
+1

photo content

photo content

توی خیابون‌ها بی‌هدف قدم میزنم. صداهای تو مغزم واسم واضح تر از صدای محیطه. می‌بینی؟ میگم محیط. چون واقعا نمی‌دونم چی داره میگذره و چه صدایی میاد. صدای این آهنگ یا آهنگ‌های شبیه به این که همیشه پس زمینه ذهنم درحال پخش بودن. مخصوصا از اینجاش 3:19 احتمالا ساعت باید سه‌ونیم چهار صبح باشه. مورد علاقه‌ترین ساعت شبانه روز برای منی که تموم عمرم رو شب‌ها بیدار بودم. همون لحظه هایی که عاشق تاریکیش بودم. حالا که توی خیابونم میشه سیگار کشید. دستمو میبرم توی جیبم. پاکت سیگارم رو فراموش کردم. دستمو ناامیدانه از جیبم درمیارم. بوی فیلترسیگارِ آب خورده که همیشه ازش بدم میومد به انگشتام سرایت کرده. 4:27 به یکباره از پشت یه دست سیاه رو روی شونه‌ام میبینم. شونه‌ام رو خالی میکنم و عقب میکشم. یه شبح شبیه به خودمه. زیر بارون خیس شده. باهاش حرف می‌زنم. میگم چرا این ریختی شدی؟ جوابمو میده 6:41. زبونشو نمی‌فهمم. یه سیلی میخوابونه زیر گوشم. یه مشت هم من میزنم توی صورتش. صورتش مثل شیشه میشکنه. پردهٔ رویا پاره میشه 7:45. از دنیای درون مغزم بیرون میپرم و به پرده پنجره که باد داره تکونش میده خیره میشم. ساعت چنده؟ چرا آفتاب زده؟

photo content

photo content