es
Feedback
عِرف

عِرف

Ir al canal en Telegram

صفحه‌ای برای من جایی برای ثبت‌هام و حرف‌ها. @itsserfann_bot :جاحرفی «أبْوترابْ»

Mostrar más
507
Suscriptores
+224 horas
-17 días
+2330 días
Archivo de publicaciones
کاش میتونستم خیلی ساده این لحظه از زندگی و رها کنم و برم. از این فضا دور بشم. برای مدت زیادی اصلا نباشم. کاش خیلی راحت می‌شد همه چی رو پاک کرد.

http://t.me/HidenChat_Bot?start=438628179 حرفی که این روزا نمیتونی بزنی چیه؟؟

خب ربات هنگ کرد دوستان. فلذا شب بخیر.

یه توصیه برادرانه بکنم بهتون که در چنین میزگرد و مناظراتی از دیالکتیکی هگلی استفاده کنید.

مسابقات مناظره داشتیم استرس مرحله بعدی و دارم

ممنونم ناشناس. این روزها صرفا مداحی گوشی میدم، همین.

سلام خوبی؟ این روزا سلیقه موسیقیت در چه حالیه؟ بیشتر چی گوش میدی؟

-

حالا فکر می‌کنم که تویی. مدام فکر می‌کنم که تویی. کسی در را می‌زند فکر می‌کنم که تو بالاخره رسیدی. کسی صدایم می‌زند فکر می‌کنم که تویی. تلفنم زنگ می‌خورد فکر می‌کنم که تو پشت خطی و با همان لحن همیشگی دوست داشتنی ات نامم را صدا میزنی و من تمام تنم پر می‌شود از شنیدن صدایت. همه جا به دنبال ردی از تو هستم. همه جا منتظرت هستم. سر همان چهار راهی که قرارمان بود منتظرت هستم. جلوی همان کتاب فروشی نزدیک دانشگاه منتظرت هستم. کنار ایستگاه تاکسی منتظرت هستم. نیستی. هیچ جایی از این شهر نمی‌بینیمت. در انتظار آمدنت چشم‌هایم کم سو شدند. هیچ میدانی چشم ها در فراق می‌میرند. تو با کدام اتفاق می‌آیی؟ تو با کدام باران پاییزی به این همه انتظار پایان میدهی؟ امروز بعد از مدت ها باران زد. تو نبودی. به پاتوق های همیشگی‌مان سر زدم اما هیچ ردی از تو نبود. حداقل نشانی از خودت بفرست برایم. حداقل یک قدمی نیز تو بردار. بیا جلوتر تا سمت چپ سینه ام کمتر سردش باشد. نه یک قدم میآیی و نه یک کلام میگویی که هرگز نخواهی آمد. مرا در این معلق بودن رها کردی. مثلا سر کلاس موقع نوشتن جزوه یادت میافتم. و گمان می‌کنم داستان ما می‌توانست بهتر از اینها باشد. داستان ما بی اتنهاست. تمام نمی‌شود شاید روزهای بعدی دوباره برایت نوشتم. اما عزیز من، من لبریز گفتنم نه نوشتن.

گاه و بیگاه به یادم میافتی. انگار تو را در کنار خودم دارم. با تو حرف می‌زنم. با تو قدم می‌زنم. با تو از روز هایم میگو‌یم. و به این فکر می‌کنم که من چقدر خوشبختم که تو را دارم. اما خب احتمالا تو هرگز اینها را نخواهی شنید. تو هرگز نخواهی فهمید مخاطب تمام اینها تو بودی. هرگز هیچکدام از اینها را نخواهی خواند. من و تو دوریم. جبر عامل جدایی ما بوده. شاید هم نه. نمیدانم، شاید هم دارم بهانه می‌تراشم. هر چه هست انگار قسمت هم نیستیم. میبینی چقدر غم انگیز است؟ آدم ها قسمت هم نباشند. هیچ چیز بدتر از این وجود ندارد.‌ آدمی انگار دوست ندارد قبول کند قسمت هم نبودن چقدر درد دارد. برای همین است بهانه می‌تراشد. برای همین است بهانه می‌تراشم. برای همین چیزهاست که می‌گویم چیزهای دیگر ما را از هم جدا کرده. ما مال هم بودیم و این جبر جغرافیا ما را از آغوش هم جدا کرد. ما را از چای عصرانه‌مان جدا کرد. ما را از قدم زدن زیر هوای مه آلود جدا کرد.‌ ما را از دوست داشتن هم جدا کرد. این روزها عجیبم. باید از دوست داشتنت فرار کنم ولی انگار باز هم نزدیک تر می‌شوم. انگار باز هم میخواهم چشمانم را ببندم و گمان کنم که تو اینجایی دست در دست هم و تو سرت را روی شانه هایم گذاشتی. این روزها به طور ناشیانه ای میخواهم فراموشت کنم.

ما که همین سیم‌‌مان با نماز های یومیه وصل می‌شود. سینه زنان همین هیئت های بی نام و نشانیم. کسی به ما ها التماس دعا نمی‌گوید. ما سجده های کشدار بلد نیستیم. ما جا تنگ کرده ایم برای آدمای خوب. ما همیشه محتاج شما بودیم و هستیم. ما دیر می‌آییم و زودتر می‌رویم. پس قرارمان این باشد که ما برای شما اشک بریزیم و شما برای ما مادری بکنی.

" یارالی ننه "

http://t.me/HidenChat_Bot?start=438628179 از کتابی که این روزا میخونید بگید..