عِرف
الذهاب إلى القناة على Telegram
صفحهای برای من جایی برای ثبتهام و حرفها. @itsserfann_bot :جاحرفی «أبْوترابْ»
إظهار المزيد507
المشتركون
+224 ساعات
-17 أيام
+2330 أيام
أرشيف المشاركات
509
کاش میتونستم خیلی ساده این لحظه از زندگی و رها کنم و برم. از این فضا دور بشم. برای مدت زیادی اصلا نباشم. کاش خیلی راحت میشد همه چی رو پاک کرد.
509
حالا فکر میکنم که تویی. مدام فکر میکنم که تویی. کسی در را میزند فکر میکنم که تو بالاخره رسیدی. کسی صدایم میزند فکر میکنم که تویی. تلفنم زنگ میخورد فکر میکنم که تو پشت خطی و با همان لحن همیشگی دوست داشتنی ات نامم را صدا میزنی و من تمام تنم پر میشود از شنیدن صدایت. همه جا به دنبال ردی از تو هستم. همه جا منتظرت هستم. سر همان چهار راهی که قرارمان بود منتظرت هستم. جلوی همان کتاب فروشی نزدیک دانشگاه منتظرت هستم. کنار ایستگاه تاکسی منتظرت هستم. نیستی. هیچ جایی از این شهر نمیبینیمت. در انتظار آمدنت چشمهایم کم سو شدند. هیچ میدانی چشم ها در فراق میمیرند. تو با کدام اتفاق میآیی؟ تو با کدام باران پاییزی به این همه انتظار پایان میدهی؟ امروز بعد از مدت ها باران زد. تو نبودی. به پاتوق های همیشگیمان سر زدم اما هیچ ردی از تو نبود.
حداقل نشانی از خودت بفرست برایم. حداقل یک قدمی نیز تو بردار. بیا جلوتر تا سمت چپ سینه ام کمتر سردش باشد. نه یک قدم میآیی و نه یک کلام میگویی که هرگز نخواهی آمد. مرا در این معلق بودن رها کردی. مثلا سر کلاس موقع نوشتن جزوه یادت میافتم. و گمان میکنم داستان ما میتوانست بهتر از اینها باشد. داستان ما بی اتنهاست. تمام نمیشود شاید روزهای بعدی دوباره برایت نوشتم. اما عزیز من، من لبریز گفتنم نه نوشتن.
509
گاه و بیگاه به یادم میافتی. انگار تو را در کنار خودم دارم. با تو حرف میزنم. با تو قدم میزنم. با تو از روز هایم میگویم. و به این فکر میکنم که من چقدر خوشبختم که تو را دارم. اما خب احتمالا تو هرگز اینها را نخواهی شنید. تو هرگز نخواهی فهمید مخاطب تمام اینها تو بودی. هرگز هیچکدام از اینها را نخواهی خواند. من و تو دوریم. جبر عامل جدایی ما بوده. شاید هم نه. نمیدانم، شاید هم دارم بهانه میتراشم. هر چه هست انگار قسمت هم نیستیم. میبینی چقدر غم انگیز است؟ آدم ها قسمت هم نباشند. هیچ چیز بدتر از این وجود ندارد. آدمی انگار دوست ندارد قبول کند قسمت هم نبودن چقدر درد دارد. برای همین است بهانه میتراشد. برای همین است بهانه میتراشم. برای همین چیزهاست که میگویم چیزهای دیگر ما را از هم جدا کرده. ما مال هم بودیم و این جبر جغرافیا ما را از آغوش هم جدا کرد.
ما را از چای عصرانهمان جدا کرد. ما را از قدم زدن زیر هوای مه آلود جدا کرد. ما را از دوست داشتن هم جدا کرد.
این روزها عجیبم. باید از دوست داشتنت فرار کنم ولی انگار باز هم نزدیک تر میشوم. انگار باز هم میخواهم چشمانم را ببندم و گمان کنم که تو اینجایی دست در دست هم و تو سرت را روی شانه هایم گذاشتی.
این روزها به طور ناشیانه ای میخواهم فراموشت کنم.
509
ما که همین سیممان با نماز های یومیه وصل میشود. سینه زنان همین هیئت های بی نام و نشانیم. کسی به ما ها التماس دعا نمیگوید. ما سجده های کشدار بلد نیستیم. ما جا تنگ کرده ایم برای آدمای خوب. ما همیشه محتاج شما بودیم و هستیم. ما دیر میآییم و زودتر میرویم. پس قرارمان این باشد که ما برای شما اشک بریزیم و شما برای ما مادری بکنی.
