es
Feedback
ترجمه های مامیچکا ۲

ترجمه های مامیچکا ۲

Canal cerrado

پارت گذاری: سه پارت در روزهای فرد

Mostrar más
3 628
Suscriptores
+124 horas
-117 días
-3530 días
Archivo de publicaciones
دخترا انتظارم خیلی بیشتر بودا... پیشنهادم پا برجاست... هر ۵۰ نفر یک فصل براتون می گذارم

#پست۲۶۹ من و کیم از خیلی جهات شبیه هم هستیم. هر دو شکست خورده و خراب هستیم و عطش سیری ناپذیری داریم. عطشی آنچنان خشمگین که روح ما را می خورد. عطشی آنچنان قوی که هیچ چیز نمی توان آن را سیراب کند. سوالی که از وقتی اینجا آمده می خواست بشنود را از او می پرسم:"این یعنی تو خواهر من نیستی؟" "اصلا. حتی بهم ربطی نداریم." "خدا رو شکر." سرش را بالا می آورم و لبهایش را با لبهایم اسیر می کنم. #پایان_فصل۲۸

#پست۲۶۸ می پرسد:"خب؟" "خب چی؟" بازویم را می گیرد:"نمی خوای چیزی بگی؟" به بی قراری اش لبخند می زنم. بعضی چیزها هرگز نباید عوض شوند. "مثل چی؟" عصبانی می شود:"زان!" کف دستم را روی گونه اش می گذارم و با انگشت شستم پف زیر چشمش را نوازش می کنم. این یعنی قبل از اینکه اینجا بیاید گریه می کرد. یکبار دیگر من او را به گریه انداختم. مثل یک بچه گربه صورتش را به دستم می مالد و آه می کشد.

#پست۲۶۷ بعد به من همه چیز را که کالوین در مورد رابطه اش با مادرم و چطور بابا و جانین در هم تنیده شده اند گفته بود را تعریف می کند. تمام مدت به او گوش می کنم ولی حتی مطمئن نیستم که حرفهایش را درست فهمیده باشم. واقعیت اینکه کالوین پدر بیولوژیکی من است. واقعیت اینکه بابا خودش انتخاب کرد که پدر من باشد. واقعیت اینکه مامان آنطور که من سعی می کردم خودم را قانع کنم یک قدیسه نبود. ولی بیشتر آن یک واقعیت تمام مدت همراه من باقی می ماند. یک واقعیت که قلبم را زنده می کند و اجازه می دهد بتپد. بعد از اینکه کیم حرف زدنش را تمام می کند با آن برق در چشمانش و هیجان و امیدی که فکر می کردم روزگاری کشته ام ولی باز به زندگی اش برگشته اند به من خیره می شود. اینبار، من هیچ قصد کشتن چیزی را ندارم. اگر هم چیزی باشد از آن حمایت می کنم و زنده اش نگه می دارم.

دخترهای گل خودم.. یه پیشنهاد براتون دارم... اگه تا فردا فقط ۵۰ نفر عضو این کانال بشه ۵ تا پست اضافی براتون می گذارم... یعنی میشه فردا ۸ تا پست.. نظرتون چیه؟؟😉

ببخشید امروز یه خرده دیر شد... دوستتون دارم.. خیلی گرمه

#پست۲۶۶ با آن چشمان بزرگ و دلهره آور به من خیره می شود:"پس می تونی بری و هرگز برنگردی؟" چشمانی که دلیل سقوط آزاد من به جهنم هستند. می بینم، حس می کنم و می توانم مزه اش را احساس کنم. زمزمه می کنم:"بله." "می دونی، حتی اگه خواهر و برادر بودیم ترجیح می دادم نزدیکم باشی تا اینکه اصلا اینجا نباشی." "چه مرگت شده؟ فکر می کنی بعد از تمام اتفاقاتی که افتاد می تونم اینجا بمونم؟" "امیدوارم." "چی؟" "اول به من گوش بده باشه؟ بابا همه چی رو به من گفت." مکث می کنم:"منظورت چیه؟" "ما خواهر و برادر نیستیم. حداقل بیولوژیکی نیستیم."

#پست۲۶۵ هر چه بیشتر این کلمه را می گویم بیشتر آن چاقوی هفت ساله را در بدنم فرو می برم. کم کم دارد زنگ می زند و هر بار که می چرخانم دردش بیشتر می شود. چانه اش را بالا می گیرد:"نیستم." "فقط چون می خوای اینطوری باشه به این معنی نیست که حقیقت داره. تو دیگه بچه نیستی. بزرگ شو." "لعنت بهت باشه؟" این غیرممکن است. یا اگر همین حالا از اینجا بیرون نرود ممکن خواهد شد. تبسم می کنم:"نمی دونستم به زنای محارم علاقه داری کیم." "ظاهرا تو داری. همیشه بهش فکر کردی مگه نه زان؟" فکم منقبض می شود ولی ساکت می مانم. آهی می کشد:"قضاوتت نمی کنم. شاید من هم همینطور بودم." "خب، من دارم قضاوتت می کنم پس از اینجا گمشو بیرون."

#پست۲۶۴ به خاطر او و نه خودم داد می کشم:"من لعنتی رو ول کن." باید از من دور بماند چون من کم مانده است که زندگی هر دویمان را نابود کنم. وقتی جوابی نمی دهد دستانش را می گیرم و او را هل می دهم. با هینی ولم می کند ولی نمی رود. هر دو روبروی هم می ایستیم و نفس نفس می زنیم. او چون شاید تمام پله ها را دویده است_ انگار مثل یک بچه هیجان زده است. من چون تمام افکار سیاه دارد در سرم می جوشد. افکاری مانند بغل کردن دوباره او، بوسیدنش و یک عوضی گناه آلود بودن که لایق جهنم است. با لحن ظالمانه ای که همیشه برای پس زدنش به کار می برم می گویم:"چرا اینجایی؟" اینطوری وانمود می کنم که وجودش دنیایم را بهم نمی ریزد و از تعادل عادی خارج نمی کند. "به خاطر تو." لبخند می زند و چشمانش برق می زنند انگار دارد یکی از کتابهایش را می خواند. "مگه حرفهایی که تو بیمارستان بهت زدم رو نشنیدی؟ تو خواهر منی کیم."

Repost from Ocean's Group
#بی‌دی‌اس‌ام #فیتیش_پا #معمایی #بزرگسال #ارباب_زن - ذاتا تو رو توی خوابمم دیدم. - یااا، چطور دیدی؟ - جوری که تو رو سریع می‌خوام. در اصل همین الان این‌جا روی میز، بین همه، جوری که فریاد بزنی... . عیارسنج ادمین فروش : @rainstreetw

بفرمایید اینم از سه تا پست امروز.. آخر هفته خوبی داشته باشید

#پارت۲۶۳ دستش را می گیرم و تلاش می کنم بازش کنم. در حالی که قسمتی از وجودم می خواد تا آخر عمر اینجا بماند، این فقط باعث پیشمانی او می شود. قبل از اینکه بفهمد، لحظه ای از ضعف زندگی اش را نابود می کند و تمام کارهایش بعدا روحش را مانند یک سرطان می خورد. این همان احساسی است که بعد از بوسه و سکس دهانی داشتم. به خاطر او بدجوری احساس عذاب وجدان می کردم و حفره ای در سینه ام به وجود آورد که باید آن را با بطری بطری الکل پر می کردم. البته لازم به ذکر است که کارگر نشد. مرا ول نمی کند و در حالی که سینه اش را به پشتم فشار می دهد دستانش را محکم دورم می پیچد. لعنت به من. صدایم خشدار است:"ولم کن کیم." سرش را روی تی شرتم تکان می دهد.

#پارت۲۶۲ شیاطین بیرون می ریزد و افکار دیگری دم گوشم زمزمه می کنند که علیرغم درست بودن کاملا اشتباه به نظر می رسند. برای یک بار آخر. یک لمس آخر. یک پرش آخر به دیوانگی. چه چیزی برای از دست دادن داری؟ می تواند شیاطین یا ذهن منحرف من باشد ولی ساکت باقی می ماند و در گرمایش که به جانم نفوذ می کند و به من حس عجیبی از آرامش می دهد غرق می شوم. وقتی دستانش را دور کمرم محکمتر می کند متوجه می شود که نه به خاطر الکل است نه رویاست. کیم اینجاست و دارد مرا بغل می کند.

#پارت۲۶۱ از او به زنگ تفریح نیاز دارد. ولسلام. "من علاقه ای به صحبت کردن ندارم بابا. تنهام بذار." انتظار دارم که با لحن سیاستمدارانه لجبازانه خود جوابم را بدهد ولی هیچ پاسخی نمی شنوم. شاید اینبار درک کرده باشد. دستان کوچکی از پشت سر دور کمرم حلقه می شوند:"من دیگه تو رو تنها نمی گذارم." چه...؟ حالا دارم بدون الکل مست می شوم؟ یا این یا دارم دیوانه می شوم چون هیچ چیز دستان نرمی که روی شکمم قرار دارد یا صدایی که فقط در رویاهایم می شنوم را توضیح نمی دهد. و امکان هم ندارد که مرده باشم. چون هیچ شکی ندارم که درست اینجا هستم. پشیمانم؟ برای او بله. برای خودم نه اصلا. یک جورهایی پس از سالها تقلا با شیاطین درون خودم به صلح رسیدم و آنها مخالف ایده آب مقدس هستند.

Repost from Ocean's Group
🎼تو مثل یه نتِ اشتباه در زیباترین سمفونیِ زندگی منی. اونقدر گوش‌خراش که نمی‌تونم نادیده‌اش بگیرم، و اونقدر وسوسه‌انگیز که نمی‌خوام دیگه هیچ صدای دیگه‌ای رو بشنوم.. #عاشقانه #اروتیک #رابطه_ممنوعه #استاد #دانشجو https://t.me/Novels_by_Oceans_group/562

Repost from Ocean's Group
👑 King × Queen ❤️‍🔥«باز کردن پاهات باعث نمی‌شه از سرت بیرون بیام. من فقط جسمت رو نمی‌خوام... همه‌چیزت رو می‌خوام.» 🔥 #رویال_الیت #عشق_وسواس_گونه #تروما_التیام #بازی_روانی #مردان_آلفا #شیمی_کشش_انفجاری 🗝️عیارسنج مجموعه

اینم از سه تا پست امروز.. پاینده باشید

#پارت۲۶۰ یک چرخه بی انتها و دشوار خواهد بود و نه توان و نه اراده ای برای توقفش خواهم داشت. شاید باید اعترافی چیزی بکنم. یا گناهم برایش زیادی بزرگ است؟ نمی خواهم کشیش مرا در آب مقدس غرق کند یا با یک چوب بیسبال دنبالم بیفتد. راه حل ساده دیگری وجود دارد که در کشویم به شکل یک بطری پنهان شده است. بابا تمام مشروبات را از خانه بیرون ریخت و به احمد گفت تا آنها را ببخشد. بامزه است. من همیشه بطری جایی دارم. اگر قرار است ترک کنم، شاید نباید عجله کنم. هوشیار بودن برای روزها افتضاح است. وسوسه می شوم که مرا از درون می خورد. تا زمانی که آن را قورت ندهم رهایم نمی کند. در باز می شود و آه می کشم. البته بابا برمی گردد تا خوشگذرانی ام را نابود کند. این نیاز شدید برای پدر بودن را درک می کنم ولی یالا، به یک زنگ تفریح نیاز داریم. من برای تنفر از پدرم چون پدر اوست به زنگ تفریح نیاز دارم. به خاطر فکر کردن به اینکه زندگی ام را تباه کرد به زنگ تفریح نیاز دارم.

#پارت۲۵۹ جلوی بالکنم وسط آخرین جلسه جاسوسی ام می ایستم. هرچند خانه ریدها تاریک و ساکت است که یعنی شاید خواب باشند. دوستان عوضی ام زودتر رفتند و رونان از آن پایین به من دست تکان داد و مطمئن شد که او را دیده ام. لعنتی. نیمه پرش این بود که با توجه به چشمان براق و شانه های آسوده اش لبخند می زد و به نظر خوشحال می رسید. یعنی با توجه به چیزی که در بیمارستان گفتم، او قوی است و از این مرحله عبور می کند. سرافراز می ایستد و بخیه هایش را قبول می کند و همه چیز را از نو می سازد. کیم روحیه قوی دارد و در حالی که درهم شکسته حالا که کالوین و السا می دانند می تواند دوباره سرپا بشود. شاید طول بکشد ولی حالش خوب خواهد شد. من کسی هستم که خوب نمی شوم. من کسی هستم که هر شب با فکر به او بیدار می مانم و بعد خودم را به خاطر فکر کردن به او فحش می دهم.