es
Feedback
𓂃 نــجــــوایِ قــو 𓂃

𓂃 نــجــــوایِ قــو 𓂃

Ir al canal en Telegram

‌ ‌‌ ‌ ‌𝂍ڪافیست زمـاں سپری شود ، تا دڔد خـاطـࢪه شود ݈ ݈ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

Mostrar más
1 141
Suscriptores
-324 horas
-317 días
-12830 días
Archivo de publicaciones
فور کنید پست اخرتون رو بزارم اینجا ویو بگیره
جوین باش چک میشه

فورکنید شخصیتتون رو با یکی از جمله های معروف فیکشن اسلحه توصیف کنم و بگم چند درصد فصل وایبتون زمستونه
جوین باش چک میشه

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.05 KB

Мне надоело притворяться, что моя грусть так же проста, как улыбка.
+8
Мне надоело притворяться, что моя грусть так же проста, как улыбка.

متقابلا پست فور میکنم

اگه براتون مقدوره نگاه ممبرای چنلتونو به نجوای قو ،دعوت کنید؟

اینجا همینقدر ریزشی...

من به نوشتن رو اوردم .. چون فقط با نوشتن میتونستم احساساتمو بیان کنم به عنوان فردی که سکوت میکرد و کلمه هاش صداشو میبرید ، قلمش بغض هاشو رها میکرد اشک چشاشو میپاکید قلمش نوازشش میکرد و میفهمید واقعا چی کشیده به عنوان کسی که وقتی ناراحت شد صداش خفه شد و چشاش بیروح ، دفترم رد کلمات شد تا اشک چشامو شاهد خودش کنه به عنوان کسی که بار ها توسط چندین نفرها بی احساس خطاب شد ،احساسات همرو درک کردم اما یادنگرفتم چقدر درست احساساتمو بروز بدم و همه اینا تشکیل دهنده منی شد که همین الان هم با قلم و دفترش صحبت میکنه ...

من به نوشتن رو اوردم .. چون فقط با نوشتن میتونستم احساساتمو بیان کنم به عنوان فردی که سکوت میکرد و کلمه هاش صداشو میبرید ، قلمش بغض هاشو رها میکرد اشک چشاشو میپاکید قلمش نوازشش میکرد و میفهمید واقعا چی کشیده به عنوان کسی که وقتی ناراحت شد صداش خفه شد و چشاش بیروح ، دفترم رد کلمات شد تا اشک چشامو شاهد خودش کنه به عنوان کسی که بار ها توسط چندین نفرها بی احساس خطاب شد ،احساسات همرو درک کردم اما یادنگرفتم چقدر درست احساساتمو بروز بدم و همه اینا تشکیل دهنده منی شد که همین الان هم با قلم و دفترش صحبت میکنه ...

sticker.webp0.05 KB

https://t.me/KBloodyFire/68883 اینو ریاکت بزنید

هراس‌انگیزترین شکلِ اندوه... آن نیست که اشک از چشمانت فرو بریزد هراس آن‌جاست که دیگر حتی اشکی برای ریختن نمانده باشد. اندوه،گاهی آن‌قدر آرام در رگ‌هایت خانه می‌کند که دیگر نامش را صدا نمی‌زنی؛ فقط صبح‌ها با او بیدار می‌شوی،شب‌ها کنارش به خواب می‌روی، و بی‌آنکه بفهمی، نفست بوی دلتنگی می‌گیرد. هراس‌انگیزترین شکلِ اندوه، آن سکوتی‌ست که آرام‌آرام زبانت را به خاک می‌سپارد. دیگر چیزی برای گفتن نمی‌ماند،نه از درد، نه از دلتنگی... انگار واژه‌ها هم تابِ ماندن کنار این همه ویرانی را نداشته‌اند. بعد، لبخند می‌زنی... نه از سرِ شادی، بلکه از سرِ خستگی.
لبخندی که بیشتر به کفنی سفید می‌ماند بر پیکرِ تمامِ احساساتی که بی‌صدا جان داده‌اند.
و تلخ‌تر از همه، روزی می‌رسد که دیگر دلت برای خودت هم نمی‌سوزد. از کنارِ آینه می‌گذری، به چشم‌های غریبه‌ای خیره می‌شوی که نامِ تو را بر دوش می‌کشد، اما سال‌هاست که خودِ تو نیست. شاید هراس‌انگیزترین شکلِ اندوه، همین باشد...
این‌که آدم، ذره‌ذره بمیرد،بی‌آنکه حتی مرگش را به خاطر بیاورد.

⑉ بہ محفلِ راویانِ سڪوت خوش آمدید. این پیام را فوروارد ڪنید و جمله‌ے زیر را بہ روایتِ خودتان ادامہ دهید: « هراس‌انگیزترین شڪلِ اندوه... » ‌     ⋅ ⋅ ⋅ ── ⋅ ⋅ ⋅ ──  𖢲  ── ⋅ ⋅ ⋅ ──⋅ ⋅ ⋅ بگذارید واژه‌هایتان، آنچہ را ڪہ سڪوت پنهان ڪردہ است، روایت ڪنند. روایتے ڪہ بیشترین همراهیِ مخاطبان در ڪسبِ ریڪت‌ها را بہ دست آورد، وایب، یڪ نامه‌ے ڪوتاہ و یڪ قطعه‌ے بی‌ڪلامِ تڪ‌نوازے گیتار و پیانو را بہ یادگار خواهد گرفت.
شرط ورود بہ محفل: این محفل، تنها میزبان روایت‌هایی‌ست ڪہ از میان همراهانِ زخمه‌ِ سڪوت برخاستہ باشند.

مطمئن نیستم جهت اطمینان.

امیدوارم که فردا صبح برخط نشیم

sticker.webp0.00 KB