592
Suscriptores
Sin datos24 horas
+27 días
-130 días
Archivo de publicaciones
Repost from مثلاً روانشناسم!
چون رنج قرار نیست تموم بشه و دیگه سراغت نیاد. به خودت حق بده و فقط اجازه حضور بهش بده.
Repost from امید در لب مرز
آدمای اشتباه، گاهی معلم های درستیان، درسشون درد داره ولی مسیرت رو روشن میکنن.
توی فیلم مرهم، یه جایی رضا به مریم که از پیشنهاد بیشرمانهی معمار ناراحته میگه که نهایتش امشب بخور و بخواب رایگان داشته باشی، این معمار برات یه امکانه.
اگه نمیخوای این امکانت باشه، هر چند شبی که میخوای اینجا بخور و بخواب و گریه کن، بعدش بلند شو و زندگیت رو بساز، شرایطت رو تغییر بده تا امکانت برات تغییر کنه.
اگر خواهرمم امروز میبود، میتونستم همین امروز دستم رو بذارم روی زانوهام و بگم هر چقدر سخت، اینم میگذره.
بعد از نماز صبح تا ساعت چهار و نیم بخاطر شروع پریودیم درد داشتم و خوابم نبرد.چند ساعتی بیشتر نخوابیده بودم که صبح زود دوستی اومد، وقتی که تازه خوابم برده بود، زنگ در رو زد و با یه ظرف هلیم وارد شد.
بعد از چند روز سینک ظرفشویی رو خالی کرد، کیسه زباله ها رو برد بیرون، چایی دم کرد، پتو و متکای من رو بالاخره بعد از پنج روز از روی زمین جمع کرد و بالاخره پنجره ها رو باز کرد تا هوای خونه عوض بشه.
فرستادم برم حموم.
بدون اینکه حرفی از اتفاقی که افتاده زده بشه، من رو به زور برد بیرون و لحظهی رفتن گفت: امروز بالاخره بعد دو سال خونهی تو رو کثیف دیدم، در خونهت که باز شد بوی شادی نمیومد، حتی تلاش نکردی الکی فیلم بازی کنی و خودت رو خوشحال نشون بدی. زندگی به همین اندازه که من صبح اومدم و الان میرم کوتاهه، پس غصه نخور. هر جور هست ردش میکنی.
فعلا تا مدتی که از زیر این آوار و شوک در بیام، اینجا فعالیتی ندارم.
همچنان نیازمند دعاتون هستم.
از این پست ماهها میگذره، از خود ضمانتم سه سال میگذره و هیچکدوم از اعضای خانوادم حاضر نشدن کاری کنن، مادرم در حالیکه در جریان لحظه به لحظهی زجر کشیدنم بود، یک میلیارد وام گرفت و داد به همین برادرم، اما نداد تا من این پرونده رو ببندم.
دیروز با یکی از کانال نویسهای عزیز که وکیل هست صحبت کردم و متاسفانه مشخص شد هیچ راه قانونی نداره.
تنها ماشینی که بنام منه هم پدر و مادرم با همدستی برادرم پنهان کردن و متاسفانه همهی اعضای خانوادم( چه اصطلاح خنده داری) تلاش کردن که ثابت کنن ماشین برای من نیست و من باید تا ابد قسط بدم. مبلغ کمی نیست و متاسفانه هر روز هم بیشتر میشه.
مادرم که ترغیبم کرد تا ضامن بشم، الان میگه چرا رفتی؟ نمیرفتی! و اینکه در برابر همهی گریه ها و التماس های من نهایتش نفرینم کرد، چون خودش و برادرم رو به عدل جهان سپردم.
این جایی که وایستادم جای غم انگیزیه.
چند روز مونده به آزمون ارشدم، چند ماه مونده به تولدم، اما ناامیدم. در واقع تکه تکه شدم.
بن بست کامل. امروز اون کور سوی امیدم که انتظار داشتم پدر و مادرم به واسطه وضعیت مالی خوبشون جای این ناجوانمردی برادرم رو پر کنند، اون از بین رفت. سالها تحصیل و کار کردنم و دویدن و تلاشم با اعتماد بی جا به برادرم و خانومش از بین رفت. با اعتماد به خانوادم.
اما اگر نتونم دست خودم رو بگیرم و خودم رو از این ناامیدی نجات بدم، اگر شهامتش رو پیدا کنم، به این رنج بی پایان، این خواسته نشدن توی خانواده پایان میدم.
اگر دیگه پستی از طرف من گذاشته نشد، لطفا برای آرامش روحم دعا کنید.
رفته بودم سوی قبرستان شهر
هر که را دیدم سوا خوابیده بود
در کنار یکدگر ریز و درشت
هر کسی در زیر پا خوابیده بود
خاک بر سر بود در گل هر کسی
بی غذا و بی هوا خوابیده بود
دلبر از عاشق جدا خوابیده و
عاشق از دلبر جدا خوابیده بود
پهلوانی با همه کوپال و یال
بی توان و ادعا خوابیده بود
آنکه دورش بود ده ها پاچه خوار
زیر گل در انزوا خوابیده بود
قلدری که حق ما را خورده بود
مرده با نفرین ما خوابیده بود
آنکه جر می داد خود را با صداش
زیر سنگی بی صدا خوابیده بود
یا فقیری مرده بود از گشنگی
در کنار اغنیا خوابیده بود
آنکه می چربید نازش در جهان
بی لحاف و متکا خوابیده بود
سوختم وقتی که دیدم تاجری
در کنار یک گدا خوابیده بود
با همه مال و منالش طفلکی
مثل آن یک لا قبا خوابیده بود
ظالم و مظلوم هم در یک ردیف
رعیتی با کدخدا خوابیده بود
زور می زد آنکه عمری در معاش
ساکت و بی اشتها خوابیده بود
دوست با دشمن همه در زیر خاک
با غریبی آشنا خوابیده بود
حاکمی که امر دایم می نمود
زیر گل بی اعتنا خوابیده بود
دختری که از همه دل می ربود
در کنار مورها خوابیده بود
آنکه عمری حق و ناحق می گرفت
رشوه و مال ربا خوابیده بود
سارقی که مال مردم می ربود
دست خالی در عزا خوابیده بود
پس دو دستی بر سر خود کوفتم
چونکه دیدم هر که را خوابیده بود
گوشه ای دیدم فهندژ هم غریب
توی قبری بی نوا خوابیده بود
-اسداله فهندژ سعدی
دنیا همینه که «به هر چیزی که آسیبی کنی
آن چیز جان گیرد
چنان گردد که از عشقش
بخیزد صد پریشانی»
Repost from EL vIsiOn
تا موقعی که آدمیزاد، از جمله خودم، همچنان بیش از حد از واکنش آدمها جا میخوره و زیادی روی دیگری حساب میکنه… هنوز جا واسه بالغ شدن داره!
Repost from هُبوط
آدمیزاد همیشه فکر میکنه این بار آخره و دیگه امیدی نداره؛ آدمیزاد دوباره دستشو میگیره به زانوهاش و این بار برای بار هزارم از جاش بلند میشه و ادامه میده.
