es
Feedback
آپاندیس

آپاندیس

Ir al canal en Telegram

چیزی برای گفتن ندارم پس بیا باهم بشینیم یه لیوان قهوه بخوریم و به آسمون نگاه کنیم. ☕ برای شنیدن حرف‌هاتون https://telegram.me/BChatBot?start=sc-445685-MIhELUb

Mostrar más
Irán515 714La categoría no está especificada
235
Suscriptores
Sin datos24 horas
-47 días
+1030 días
Archivo de publicaciones
زیبایی. آپاندیس

پریای ساکت خطرناک است.

مزه اشکاتو وقتی میبوسم صورتتو آپاندیس

فکر های عجیبی در سر دارم. مثلا دلم کتابخانه‌ای بزرگ میخواهد. میخواهم بیش از نیمی از اتاقم را با گیاه سبز کنم. میخواهم طبقه‌ای مخصوص برای شمع ها و عودها داشته باشم. میخواهم پیانو ام را کنار گلدون‌ها بگذارم و روی دیوار بالایش قاب عکس های زیبا قرار دهم. میخواهم گوشه اتاقم قهوه‌ساز سفیدی داشته باشم و همیشه قهوه تازه دم کرده در دسترس باشد. میخواهم وقتی پنجره اتاقم را باز میکنم منظره کوهستان و جنگل را ببینم. اما اتاقم برای مقدار زیادی گیاه و کتابخانه بزرگ جا ندارد، همچنین در یکی از خشک ترین شهر های ایران نیز زندگی میکنم. همه چیز کنسل است. برویم به جای رویا، کمی هم در زندگی واقعی سیر کنیم.

رنگ پاییز.
+1
رنگ پاییز.

+فردا قراره روز خوبی باشه؟ - نمیدونم، حداقل بیا تلقینش کنیم.

عود شکلات خریدم بوی تنها چیزی که نمیده شکلاته🤡

اندکی من.
+1
اندکی من.

Repost from لیمو تلخ
احساسات و واکنش هام متناسب با اتفاقات پیرامون نیست. خبر اعدام میخونم و پلک میزنم خبر دستگیری میخونم و پلک میزنم خبر ضرب و شتم میخونم و پلک میزنم بعد درست در لحظه ای که اصلا انتظارش رو ندارم، برای اینکه کلید توی در گیر میکنه و نمیتونم درست در رو باز کنم گریه میکنم. برای اینکه اون لنگه ی جورابم نیست، گریه میکنم. برای اینکه مامان امروز مرغ گذاشته بپزه و بوی مرغ خونه رو گرفته، گریه میکنم. واقعا هیچ چیز سر جاش نیست و من، خیلی ترسیده ام.

Mentally here.
Mentally here.

photo content
+1

sticker.webp0.05 KB

photo content
+1

آروم میکنه؟ فکر نکنم.

الان که دارم اینو مینویسم یه موزیک آروم داره پخش میشه، نمیدونم این که میگن موزیک آروم برای آرامش خوبه راسته یا نه اما برخلاف این موزیک، من اصلا آروم نیستم. سراسر خستگی و غمم. با خودم رو در بایستی ندارم، دارم روزای خیلی سختی رو پشت سر میذام و میدونم باید باهاش بجنگم، با همه چی بجنگم، زندیگم شده صحنه جنگی که انگار تمومی نداره، انگار هیچوقت قرار نیست اون پرچم سفید به نشانه صلح بالا بره. این کاریه که خودم کردم؟ باتلاقیه که خودم برای خودم درست کردم؟ خودم رو باید مقصر بدونم یا کس دیگه ای رو؟ نمیدونم. تنها چیزی که میدونم اینه که هیچی خوب نیست، هیچی قشنگ نیست، هیچی امیدوار کننده نیست. نمیدونم شرایط کی میخواد درست شه، نمیدونم قراره بعدا از این روزا به عنوان خاطره خوب یاد کنم یا بد. ولی اگه به من باشه هیچوقت از این روزا یاد نمیکنم، این روزا تنها تداعی گر شکست‌ها، تنهایی‌ها و سختی‌هاییه دوست ندارم هیچوقت دوباره تجربشون کنم. کاش یکی بود کف فنجون قهومو نگاه میکرد و میگفت قراره چه اتفاقی بیوفته، من از این بلاتکلیفی طولانی خستم. چند روز پیش نارین گفت هر جور که شده بخونین تا هیچوقت طعم شکست رو تجربه نکنین، راست میگفت.

بگم؟

photo content