آپاندیس
الذهاب إلى القناة على Telegram
چیزی برای گفتن ندارم پس بیا باهم بشینیم یه لیوان قهوه بخوریم و به آسمون نگاه کنیم. ☕ برای شنیدن حرفهاتون https://telegram.me/BChatBot?start=sc-445685-MIhELUb
إظهار المزيدإيران515 714الفئة غير محددة
235
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-47 أيام
+1030 أيام
أرشيف المشاركات
235
فکر های عجیبی در سر دارم. مثلا دلم کتابخانهای بزرگ میخواهد. میخواهم بیش از نیمی از اتاقم را با گیاه سبز کنم. میخواهم طبقهای مخصوص برای شمع ها و عودها داشته باشم. میخواهم پیانو ام را کنار گلدونها بگذارم و روی دیوار بالایش قاب عکس های زیبا قرار دهم. میخواهم گوشه اتاقم قهوهساز سفیدی داشته باشم و همیشه قهوه تازه دم کرده در دسترس باشد. میخواهم وقتی پنجره اتاقم را باز میکنم منظره کوهستان و جنگل را ببینم. اما اتاقم برای مقدار زیادی گیاه و کتابخانه بزرگ جا ندارد، همچنین در یکی از خشک ترین شهر های ایران نیز زندگی میکنم. همه چیز کنسل است. برویم به جای رویا، کمی هم در زندگی واقعی سیر کنیم.
235
Repost from لیمو تلخ
احساسات و واکنش هام متناسب با اتفاقات پیرامون نیست.
خبر اعدام میخونم و پلک میزنم
خبر دستگیری میخونم و پلک میزنم
خبر ضرب و شتم میخونم و پلک میزنم
بعد درست در لحظه ای که اصلا انتظارش رو ندارم، برای اینکه کلید توی در گیر میکنه و نمیتونم درست در رو باز کنم گریه میکنم.
برای اینکه اون لنگه ی جورابم نیست، گریه میکنم.
برای اینکه مامان امروز مرغ گذاشته بپزه و بوی مرغ خونه رو گرفته، گریه میکنم.
واقعا هیچ چیز سر جاش نیست و من، خیلی ترسیده ام.
235
الان که دارم اینو مینویسم یه موزیک آروم داره پخش میشه، نمیدونم این که میگن موزیک آروم برای آرامش خوبه راسته یا نه اما برخلاف این موزیک، من اصلا آروم نیستم. سراسر خستگی و غمم.
با خودم رو در بایستی ندارم، دارم روزای خیلی سختی رو پشت سر میذام و میدونم باید باهاش بجنگم، با همه چی بجنگم، زندیگم شده صحنه جنگی که انگار تمومی نداره، انگار هیچوقت قرار نیست اون پرچم سفید به نشانه صلح بالا بره.
این کاریه که خودم کردم؟ باتلاقیه که خودم برای خودم درست کردم؟ خودم رو باید مقصر بدونم یا کس دیگه ای رو؟ نمیدونم. تنها چیزی که میدونم اینه که هیچی خوب نیست، هیچی قشنگ نیست، هیچی امیدوار کننده نیست.
نمیدونم شرایط کی میخواد درست شه، نمیدونم قراره بعدا از این روزا به عنوان خاطره خوب یاد کنم یا بد. ولی اگه به من باشه هیچوقت از این روزا یاد نمیکنم، این روزا تنها تداعی گر شکستها، تنهاییها و سختیهاییه دوست ندارم هیچوقت دوباره تجربشون کنم.
کاش یکی بود کف فنجون قهومو نگاه میکرد و میگفت قراره چه اتفاقی بیوفته، من از این بلاتکلیفی طولانی خستم.
چند روز پیش نارین گفت هر جور که شده بخونین تا هیچوقت طعم شکست رو تجربه نکنین، راست میگفت.
