معشوقه جناب پاریس.
Ir al canal en Telegram
ایستاده روی سن، بی هیچ تماشاگری مونولوگی شاعرانه، شاهکاری مبتذل را اجرا می کند.
Mostrar más265
Suscriptores
+124 horas
+47 días
+5130 días
Archivo de publicaciones
رو برگردانده ای، به آسمان خیره نمی شوی
زیبایی اش سوی چشمانت را گرفته است
نور را نخواهی دید و به سوی تباهی قدم می گذاری
زیبایی اش چنگ می اندازد بر دار و ندارت
ابر های گرفته را نادیده خواهی گرفت و سر باز زده ای از جنجالی که ریشه های خشکیده محبت را به تو باز می گرداند
ترس در خون تو جاریست، باریکه ی نور تو را مجذوب خود کرده است
چاره ای نیست... ماه سرخ باشد یا که نیلگون
تو مانده ای، تکیه زده بر پنجره کوچک آشپزخانه
کاش می شد پرواز کرد و ماه را در آغوش کشید،
به میهمانی پریان کوچک رفت و چای نقره را نوشید
کاش می شد قلب ز رنج رهانید و با ماه رقصید...
کاش می شد که چنین شب پرواز را به چشم دید.
نجات برای ما یک قرص توهم زا بود که به جای رویای خوش خوب زیستن مرگ را تقدیممان داشت
دیگر فایده ندارد با کدام دروغ سرپوش می گذارند پای رفتار های منزجر کننده شان، بهانه های نشاط آور، قلب های سیاه
روح های کثیف!
من بین کاغذ ها بیگانه ام، انگشت اتهام به سمتم گرفته شده
دست هام رو بستن و من فقط مجبورم.
تمام مدت داشتم سعی میکردم تا غرق نشم
بعدش فقط خودمو رها کردم تا پایین و پایین تر برم
حالا که به تاریکی عادت کردم
نمیخوام دوباره برگرده
نمیخوام.
