204
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
-330 días
Archivo de publicaciones
204
Repost from عآلیجناب
بعضی آدمها یک جور سادگیِ شیرین و دوستداشتنی دارند،
باهوشاند، اما زرنگبازی درنمیآورند.
ضعفهای آدمها را میبینند، اما از آنها سوءاستفاده نمیکنند.
خیلی چیزها را میفهمند، اما برای هر چیزی دنبالِ حساب و کتاب و منفعت نیستند.
انگار هنوز جایی در وجودشان، باورِ سادهای به آدمها زنده است،
میبینند، اما همیشه لازم نمیدانند نشان دهند که دیدهاند.
میشنوند، اما قرار نیست هر چیزی را به روی طرف مقابل بیاورند.
شاید واقعاً آنقدر باهوش و در عین حال پاک ماندهاند که زودتر از خیلیها فهمیدهاند با زور، اجبار و بازی نمیشود چیزی را به دست آورد، آدمها را نمی شود مجبور کرد بمانند، دوست بدارند یا شبیه چیزی شوند که ما می خواهیم.
✍روانشناسِ ایرانی
@Aalijnab
204
Repost from هیپ هاپ توییتر
یه آرتیست کاملی مثل شهیار قنبری بعد از بیشتر از ۵۰ سال عمر هنری در متعهدانهترین شکل ممکن خودش، بعد از خاطره ساختن واسه چندین نسل با آثار جاودانهاش، از مرد تنها تا بوی عیدی، از جمعه تا نماز، از هفته خاکستری تا عطرِ تو، از قدغن تا هجرت و ده ها ترانه به اصطلاح هیت دیگهای که ساخته و میلیون ها ایرانی باهاش زندگی کردن، حالا باید در ۷۵ سالگی زمانی که تو بزنگاه حساس و دردناکی از زندگیش قرار داره و فرزندش لورکا که تنها چیزیه که تو این دنیا براش مونده رو تو بخش آی سی یو بستری میبینه، اینطور تنها به یه درخت تکیه بده و با این چهره شکسته از دوست دارانش درخواست کمک مالی کنه برای درمان فرزندش. اونم زمانی که لجنترین ها و بیمقدار ترین و توخالی ترین ها غرق دریای ثروتن.
به عنوان کسی که سال هاست این مرد و آثار بینظیرش رو دنبال میکنم دیدن این ویدیو یکی از دردناک ترین صحنه هایی بود که میتونستم تجربه کنم.
لطفا اگه تونستید این ویدیو و لینک دونیت رو هرچقدر مقدوره براتون شیر کنید شاید افرادی بودن که تونستن کمک کنن.
Gofundme.com
#Homie
@HipHopTwitter
204
«نزارید عادی بشه»
این چند وقت با موضوعی زیادی دست و پنجه نرم میکنم و درگیرم. لطفا نزارید هر چیزی براتون عادی بشه. وقتی یه چیزی عادی بشه میتونه توسعه پیدا کنه؛ این یعنی مثلا ما وقتی به "تورم" عادت کردیم دیگه اینکه دلار 10,000 تومنی شده 210,000 تومن برامون فرقی نداره و نسبت بهش بی حس شدیم. چون عادی شده که دلار بالا میره. این مورد در مورد مسائل عاطفی هم پیش میاد و فقط مربوط به شرایط زندگی و مسائل مالی نیست. مثلا "تغییر نکردن آدما" هم میتونه برامون عادی بشه؛ یعنی یه وقتا دیگه حس نمیکنی فلانی قرار بود رفتارش رو بهتر کنه و دیگه هر جور رفتار میکنه خودکار میپذیریمش. این عادی سازی ها خیلی مخربه و عموما میتونه با شوخی و طنز رخ بده.
خلاصه خواستم یکم در این باره بنویسم چون چشمم به قیمت دلاری خورد که طی چند روز از 210,000 تومن به 225,000 تومن رسیده و همه اینجورن مگه انتظار دیگه ای داشتی :)
204
میروم گل میخرم، باید بفهمد عاشقم
گل برایش میبرم، باید بفهمد عاشقم
گل نیازی نیست، وقتی اینقدر حالم بد است
از همین چشم ترم، باید بفهمد عاشقم
از همین اصرار که هی سعی دارم بی دلیل
از مسیرش بگذرم، باید بفهمد عاشقم
از همین دیوانه بازی های بی حد و حساب
از همین شور و شرم، باید بفهمد عاشقم
یک نفر در شهر پیدا کن که نشناسد مرا
از همه رسواترم، باید بفهمد عاشقم
عالم و آدم خبر دارند و باور کرده اند
او ندارد باورم، باید بفهمد عاشقم
باید از امشب غزل پشت غزل وصفش کنم
شاعرم خیر سرم، باید بفهمد عاشقم
204
Repost from بنیاد فرهنگ زندگی ـ سهیل رضایی
قیمت غیرقابلباور ماشین پرخطوخش
وقتی ماشینم را فروختم، اتفاق عجیبی افتاد.
ماشین سی درصد بیشتر از قیمتی که خودم تصور میکردم فروخته شد.
عجیبتر اینکه بعضی از همان ایرادهایی که باعث شده بود از ماشین خسته شوم و تصمیم به فروشش بگیرم، قبل از فروش توسطر نمایشگاه دار برطرف شده بودند.
یادم آمد سالها قبل، وقتی اولین خطوخشها روی ماشین افتاده بود، موضوع را با بندهخدایی در میان گذاشتم که فکر میکردم از ماشین خیلی سر درمیآورد.
گفت:
«دست به این خطوخشها نزن؛ بدتر میشود...»
و من دست نزدم.
سالها دست نزدم.
خطوخشها بیشتر شدند.
ایرادهای دیگری هم پیدا شد.
اوایل اذیتم میکردند.
بعد عادت کردم.
بعد بیخیال شدم.
حس خودم هم به ماشین روزبهروز بدتر شد.
دیگر آن لذتی را که میتوانستم از داشتنش ببرم، نمیبردم؛ اما برای درست کردنش هم کاری نمیکردم.
ماشین را به حال خودش رها کرده بودم تا اینکه خستگی، مرا به فروشش رساند.
کسی که قرار بود ماشین را برایم بفروشد، چند ایراد اساسیاش را گفت.
جالب اینکه بعضی از همان ایرادها، دلیل من برای فروختن ماشین بودند.
اما او آنها را برطرف کرد.
ماشین را صافکاری کرد.
و بعد، سی درصد بیشتر از قیمتی که من برایش تصور میکردم فروخت.
سالها ماشین مال من بود.
خطوخشهایش را میشناختم.
ایرادهایش را هم میدانستم.
اما ظاهراً دو چیز را دربارهاش نمیدانستم:
چه چیزهایی در آن قابل ترمیم است...
و بعد از ترمیم، چقدر میارزد.
بیشتر از قیمت فروش ماشین، چیزی که ذهنم را درگیر کرد سالهایی بود که ماشین دست خودم بود.
سالهایی که میتوانستم ایرادهایش را برطرف کنم، بیشتر دوستش داشته باشم و بیشتر از داشتنش لذت ببرم.
اما نکردم
.
اول خرابیها اذیتم کردند.
بعد به آنها عادت کردم.
بعد بیخیالشان شدم.
و سرانجام از چیزی خسته شدم که بخشی از دلایل خستگیام، قابل برطرف شدن بود.
آن روز با خودم فکر کردم:
نکند با بعضی قسمتهای زندگیام هم همین کار را کرده باشم؟
چیزهایی که سالهاست آزارم میدهند و من دیگر حتی برای ترمیمشان تلاش نمیکنم؛ فقط چون یک روز، یک نفر، جایی گفته است یا من در تحلیل هایم به جمعبندی رسیده ام که:
«دست به آن نزن؛ بدتر میشود...»
یا «ولش کن، درست بشو نیست...»
نویسنده: یاسر رضایی
204
بچه ها این گروه خیلی شاهکارن
خیلی خیلی خوشحالم که افرادی پیدا شدن روی این سبک محتوا کار کنن
امیدوارم زمینه ای بشه که فیلم سازهامون هم درباره اسطوره های پارسی و نه عرب، فیلم های مطابق با واقعیت بسازن
به اندازه کافی تاریخ و اسطوره داریم که آثار فاخر تر از مختارنامه و جومونگ تولید کنیم
اینم لینک یه ویدیو دیگه از اینستاگرامشون
https://www.instagram.com/reel/DcJViSHoPv9/
204
گروه هنری Little Black Fish Studio شاهکار سازی کرده واقعا؛ اومدن شاهنامه رو با نگاهی تازه و هنری به تصویر کشیدن؛میکروسریال های کوتاه، دیدنی و پر از حس حماسی که داستانهای کهن ایران رو برای نسل امروز زنده میکنه.
🤩 @khabari_18 | پروکسی متصل
