رمان عمویم نباش ،رمان صحنه دار
Ir al canal en Telegram
http://t.me/HidenChat_Bot?start=273886408 ✨﷽ ✨ پارت گذاری هرروز🕊 روزی1پارت✅ رمانهای:عمویمنباش،سوگلی،شاهی ژانر: عاشقانه،صحنهدار✨ آیدی ادمین برای دریافت رمان @W4N1L
Mostrar más1 223
Suscriptores
-124 horas
+97 días
+530 días
Carga de datos en curso...
Canales Similares
Nube de Etiquetas
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
julio '26
julio '26
+45
en 0 canales
junio '26
+132
en 0 canales
Get PRO
mayo '26
+57
en 0 canales
Get PRO
abril '26
+15
en 0 canales
Get PRO
marzo '26
+13
en 0 canales
Get PRO
febrero '26
+124
en 0 canales
Get PRO
enero '26
+130
en 1 canales
Get PRO
diciembre '25
+177
en 0 canales
Get PRO
noviembre '25
+127
en 0 canales
Get PRO
octubre '25
+138
en 0 canales
Get PRO
septiembre '25
+63
en 0 canales
Get PRO
agosto '25
+35
en 0 canales
Get PRO
julio '25
+27
en 0 canales
Get PRO
junio '25
+65
en 0 canales
Get PRO
mayo '25
+66
en 0 canales
Get PRO
abril '25
+64
en 0 canales
Get PRO
marzo '25
+55
en 0 canales
Get PRO
febrero '25
+127
en 0 canales
Get PRO
enero '25
+140
en 0 canales
Get PRO
diciembre '24
+174
en 0 canales
Get PRO
noviembre '24
+171
en 0 canales
Get PRO
octubre '24
+153
en 0 canales
Get PRO
septiembre '24
+169
en 1 canales
Get PRO
agosto '24
+211
en 0 canales
Get PRO
julio '24
+259
en 0 canales
Get PRO
junio '24
+162
en 0 canales
Get PRO
mayo '24
+266
en 0 canales
Get PRO
abril '24
+294
en 0 canales
Get PRO
marzo '24
+373
en 0 canales
Get PRO
febrero '24
+408
en 0 canales
Get PRO
enero '24
+2 026
en 0 canales
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 09 julio | +4 | |||
| 08 julio | +3 | |||
| 07 julio | +8 | |||
| 06 julio | +5 | |||
| 05 julio | +4 | |||
| 04 julio | +5 | |||
| 03 julio | +2 | |||
| 02 julio | +7 | |||
| 01 julio | +7 |
Publicaciones del Canal
خوشگلای من توجه کنن🦁:
📌
اگر رمان *سوگلی* من رو میخواین
به جای 73 هزار تومن❌
میتونید با واریز مبلغ 💥40 هزار تومن💥 هر رمان رو خریداری کنید 🐋🍓
تا پارت 700 در کانال vip گذاشته شد*
اینجا اسم رمان برای ادمین بفرستید🫐👇
@W4N1L
| 2 | سوگلی✨
#پارت_428
آسلی به دقت تیغ رو بین پام میکشید و تمرکز کرده بود که بدنم رو نبره. گفت:
- واقعا امیدوارم چیزی نشه!
سر تکون دادم و منتظر موندم تا کارش تموم شه.
وقتی کل بدنم رو شیو کرد دستش رو شست و گفت:
- من بیرون منتظرتم.
آسلی که رفت دوش گرفتم و سعی کردم خیلی زود انجامش بدم.
حوله رو دور بدنم پیچیدم و از حموم خارج شدم. آسلی روی تخت نشسته بود. با صدای در حموم به سمتم برگشت.
- تو ساک چیه؟
- نمیدونم نگاه نکردم. حتما لباس.
- درش بیار بپوشم تا نیومده باز تشر بزنه! ساعت شد ده.
سر تکون داد و دستشو توی ساک فرو برد. لباس یاسی رنگی رو بیرون کشید. گذاشتش روی تخت و بازش کرد. یه چیز شنل مانند بود. متعجب نزدیک شدم تا ببینم چه شکلیه.
لای شنل، یه لباس به شدت سکسی که علنا انگار فقط شورت و سوتین بود قرار داشت.
متعجب گفتم:
- این چیه؟
دستمو توی ساک فرو بردم تا ببینم بقیه لباس کجاست اما توی ساک هیچی نبود! انگار کل لباس شامل همون دو تا تیکه پارچه میشد.
خشم تمام وجودم رو فرا گرفت و توی یک لحظه به سمت در یورش بردم.
همین که در رو باز کردم فواد رو پشت در دیدم و باعث شد از حضور ناگهانیش پشت در یکه بخورم.
وارد اتاق شد و سینه به سینه ام ایستاد.
بی توجه به اینکه لباس تنم نیست و فقط یه حوله بدنم رو پوشونده گفتم:
- این چیه؟!
لحنم از عصبانیت میلرزید.
فواد خونسرد به همون دو تیکه پارچه یاسی رنگ توی دستم خیره شد.
- لباس.
کوبیدمش توی سینهاش که روی زمین افتاد.
- لباس؟ تو به این شورت و سوتین میگی لباس؟
فواد- آره. بپوش دیرمون نشه. آسلی بشین آرایشش کن. اون گردنبند و گوشواره ای که چند روز پیش آوردم هم بنداز گردنش. | 21 |
| 3 | سوگلی✨
#پارت_427
دسته تیغ رو از توی کابینت داخل حموم برداشت و تیغ جدیدی داخلش گذاشت.
لبه ی وان نشست. شروع کرد با لیف کف زدن به دست ها و بازوهام.
در سکوت تیغ رو روی دستام میکشید و شیوم میکرد. هر دو دستم که تموم شد گفت:
- پاهاتو بیار بالا!
کلافه پام رو از وان بیرون آوردم و با دستم لای پام رو پوشوندم.
- باز معلوم نیست کدوم جهنم دره ای میخواد ببره منو! آخرین باری که رفتیم مهمونی نزدیک بود بهم تجاوز شه!
حرکت دست آسلی متوقف شد. حیرت زده نگاهم کرد و گفت:
- چی؟!
- مثلا مهمونی کاری بود. هیچ فرقی با سکس کلاب نداشت. خبر مرگم دو دقیقه رفتم دستشویی تو همون دستشویی یه بیناموس میخواست...
پوفی کشیدم و به سقف نگاه کردم. غریدم:
- خدا لعنتت کنه فواد. الهی بمیری!
آسلی محزون مشغول ادامه کارش شد و وقتی جفت پام رو تموم کرد گفت:
- اجازه میدی؟
- خودم میتونم!
مردد نگاهم کرد:
- نگار دیدی که چی گفت...
دستامو مشت کردم و بلند شدم. نشستم لبهی وان و پام رو باز کردم. نگاهش بین پام افتاد و شرم به کل وجودم دوید.
- معذرت میخوام.
این رو زمزمه کرد و بعد مشغول شیو کردن بین پام شد. دستش که به بدنم میخورد حس خوبی نداشتم و فقط میخواستم زودتر تمومش کنه.
- اصلا چیکار بدن من داره که میگه شیو کن؟ یه دلشوره بدی دارم آسلی حس میکنم امشب یه بلایی سرم میاد! | 17 |
| 4 | سوگلی✨
#پارت_426
با تمام نفرتم به چشم های مشکیش زل زدم. جلوتر از آسلی سمت پله ها رفتم و در حالیکه زیر لب به فواد و هفت جد و آبادش فحش میدادم وارد اتاقم شدم.
کجا میخواستیم بریم که فواد از توی خونه شروع کرده بود به مشروب خوردن و مست کردن؟ گرچه بعید میدونستم حتی اگه یه بشکه مشروب هم بخوره مست بشه!
ساک رو روی تخت انداختم.
آسلی دنبالم اومد و در اتاق رو بست.
گفت:
- اون یه چیزی میگه تو چرا جدی میگیری؟ برو حمومتو بکن من منتظرت میمونم.
همون لحظه صدای فواد از طبقه پایین اومد که داد زد:
- فکر دور زدن منو از سرت بیرون کن نگار! میام چکت میکنم یه تار مو روی بدنت باشه کتکتشو آسلی میخوره!
آسلی وحشت زده و با چشمای گرد شده سر جاش خشکش زد. دستمو توی موهام فرو بردن و شروع کردم قدم رو رفتن.
- خدایا چیکار کنم از دستش... چیکار کنم از دستش... زندگیمو سیاه کرده!
آسلی لب گزید و به سمت حموم رفت.
- وان رو برات پر میکنم.
شقیقه هام رو با نوک انگشت مالش دادم تا سردردم کمتر یشه. توی چند دقیقه اونقدر حرصم داده بود که سرم داشت از درد میترکید.
دیکتاتور تر از فواد، قطعا خودش بود. طوری که توی هیچ زمینه ای حرفی جز حرف خودش رو قبول نمیکرد حالمو بهم میزد.
پشت سر آسلی وارد حموم شدم و به وان پر از آب نگاه کردم. شروع کردم لباس هام رو در آوردن که آسلی تمام سعیش رو کرد نگاهش بهم نیفته. وقتی خواستن شورتم رو در بیارم گفتم:
- میشه چشمات رو ببندی؟
تند سر تکون داد:
- آره عزیزم.
شورتم رو در آوردم و توی وان نشستم. خیلی سریع توی آب شامپو ریختم تا کف ها مانع از دیدن پایین تنه ام بشه.
- حالا باز کن.
نگاهش به بالا تنه ی برهنه و سینه هام خورد. سرشو انداخت پایین. | 19 |
| 5 | سوگلی✨
#پارت_425
ساک رو به دستم داد و گفت:
- میری بالا دوش میگیری. بعدش حاضر میشی. ساعت 11 باید بریم جایی!
متعجب به ساعت نگاه کردم. ساعت 9 شب بود.
- کجا؟
بدون اینکه جوابم رو بده به آسلی نگاه کرد. بهش اشاره زد بیاد جلو. در همون حال دکمه اول پیراهن مشکیش رو باز کرد.
آسلی- بله آقا؟
فواد- کمکش میکنی شیو کنه. کل بدنش یه دونه مو نباید داشته باشه. بعدش حاضرش میکنی میفرستی پایین. دو ساعت بیشتر وقت نداری فهمیدی؟
آسلی- بله.
مچ دستم رو گرفت تا بریم بالا که مانع شدم.
- وایسا... چی گفتی فواد؟
اخم محوی روی پیشونیم بود و گنگ بهش زل زده بودم. ساک توی دستم سنگینی میکرد.
- نامفهوم بود؟
- یعنی چی که آسلی شبوم کنه؟ مگه من چلاغم؟ تو نمیدونی بدم میاد کسی بدنم رو ببینه؟
فواد کلافه روی مبل نشست. دست دراز کرد و بطری مشروب رو برداشت. توی لیوانش ریخت:
- نگار وقت نیست لج نکن. آسلی ببرش بالا.
آسلی دوباره مچ دستم رو گرفت که محکم دستشو پس زدم:
- اجازه نمیدم.
فواد ایوان رو به لب هاش نزدیک کرد:
- کسی از تو اجازه خواست؟
سر کشید و بخاطر طعم گسش اخماش توی هم رفت. لیوان رو کوبید روی میز. نیشخند زد و ادامه داد:
- یا اینکه میخوای خودم بیام کمکت؟ | 20 |
| 6 | تعرفه تبلیغات در کانال ما🌱:
🔰 @romanwithmee
✔️ تعرفه ۱۲ ساعته: ۱۵۰تومان
✔️ تعرفه ۲۴ ساعته: ۲۵۰تومان
✔️ تعرفه دو روزهی بمب: ۴۰۰ تومان
✔️ تعرفه ۳ ساعتی: ۷۰تومان💙
✔️ توجه داشته باشید تعرفهها شامل یک بنر و یک ریپلای میباشد.
✔️ در صورت نداشتن جذب
تبلیغتون در روز دیگری گذاشته خواهد شد و در صورت داشتن نارضایتی مبلغ عودت داده خواهد شد.
اما جذب به موضوع و بنرتون هم بستگی داره.
برای هماهنگی🧑🏻💻🌹:
🔰 @W4N1L
قبل از هماهنگی با ادمین و رزرو تبلیغات لطفا شرایط بالا رو به طور کامل مطالعه کنید، با تشکر از همراهی تک تک شما عزیزان🙏🏻💙 | 1 080 |
| 7 | خوشگلای من توجه کنن🦁:
📌
اگر رمان *سوگلی* من رو میخواین
به جای 73 هزار تومن❌
میتونید با واریز مبلغ 💥40 هزار تومن💥 هر رمان رو خریداری کنید 🐋🍓
تا پارت 700 در کانال vip گذاشته شد*
اینجا اسم رمان برای ادمین بفرستید🫐👇
@W4N1L | 1 004 |
| 8 | سوگلی✨
#پارت_424
سری از تاسف براش تکون دادم و زانوهامو تو بغلم گرفتم. زل زدم به تلویزیون که فوتبال نشون میداد. همیشه از فوتبال بدم میومد.
یادمه تو خونمون بابام هرموقع میخواست فوتبال یا برنامه نود رو ببینه دیگه ما باید تلویزیون رو میبوسیدیم میذاشتیم کنار. اون هیچی، فحش هاش حین بازی دیدن رو هم باید تحمل میکردیم. به هر کدوم از بازیکن های بازی که نمیتونستن گل بزنن فحش میداد و صدای داد و هوار خونه رو برمیداشت.
اما اولین باری بود که میدیدم فواد فوتبال میبینه. نمیتونستم تیم هارو تشخیص بدم اما میدونستم خارجی ان.
به آسلی نگاه کردم که ظرف تخمه رو روی میز میذاشت. گفتم:
- تو که فوتبال نمیدیدی!
- میدیدم.
پوزخند زدم و نگاهمو ازش گرفتم.
- نمیدونستم!
مثل من، پوزخند زد و گفت:
- خیلی چیزها در موردم نمیدونی. اینم روش!
جوابش رو ندادم و بلند شدم تا به اتاقم برم. تحمل حضورش توی خونه برام سخت بود. وقتی میدیدمش نفرتم اوج میگرفت. دو قدم ازش دور شده بودم که میون چیلیک چیلیک تخمه شکستنش، صداش به گوشم خورد:
- رنگ قرمز بهت میاد.
**
دو روز بعد
فواد ساک خرید هارو روی میز گذاشت و برگشت سمت من که کنار آسلی، توی آشپزخونه ایستاده بودم. توی این چند روز تا حد امکان ازش دوری میکردم و وقتی میومد خونه یا خودم رو توی اتاقم حبس میکردم یا آشپزخونه.
دلم نمیخواست با کسی که بهم گفته هرزه هم کلام شم.
- نگار بیا!
خیره تو چشمام از اون فاصله این رو گفته بود. کلافه پوفی کشیدم و رفتم توی سالن. دست به سینه وایسادم جلوش.
- چیه؟! | 982 |
| 9 | سوگلی✨
#پارت_423
- وایسا نگار...
کنجکاوانه و با دقت زیادی زل زده بود به تلویزیون. کنترل رو برداشت و صداشو زیاد کرد.
نمیفهمیدم مجری اخبار چی میگه اما انگار یه گزارش پلیسی بود. دوربین فیلمبردار رفت روی یه کلبه که تماما توی آتیش سوخته بود و چیز زیادی ازش نمونده بود. بعد هم دوتا جسد که وسط کلبه بودند.
- چی میگه آسلی؟
- میگه دوتا جسد توی یه کلبه سوخته پیدا شده
- اینجاشو که خودم فهمیدم!
- وایسا...
هر لحظه با کنجکاوی بیشتری نگاه میکرد و من هم دلم میخواست بدونم اخبار چی میگه.
صدای چرخش قفل در نگاه هر دومون رو به اون سمت چرخوند.
فواد وارد خونه شد و با دیدن من و آسلی کنار هم روی مبل، در رو پشت سرش بست.
همون لحظه نگاهش به تلویزیون افتاد. نمیدونم چرا با عجله به سمت آسلی اومد و کنترل رو از دستش کشید. فورا شبکه رو عوض کرد!
گذاشت روی یه شبکه که داشت فوتبال نشون میداد!
- فوااااد...
توجهی به حرفم نکرد و لم داد روی مبل مشغول فوتبال دیدن شد. ادامه دادم:
- بابا بگیر اخبار و ببینم چه خبر بود! اون دوتا جسد کی بودن...
فواد بی خیال پا روی پا انداخت و خیره به فوتبال گفت:
- دو نفر که خودکشی کردن و خودشونو آتیش زدن!
آسلی- نه فواد خان مجری میگفت...
فواد- مهم نیست مجری چی میگفت. برو از تو کابینت تخمه بیار. | 893 |
| 10 | سوگلی ✨
#پارت_422
بعد دقایقی طولانی توی وان موندن، بدنم رو آب کشیدم و حوله پوشیدم. نامه هارو زیر حوله پنهان کردم و از حموم خارج شدم. طوری که توی دوربین مشخص نباشه، نامه ها رو توی کشوم برگردوندم. هرچقدر بیشتر سعی میکردم راجب فواد اطلاعاتی بدست بیارم، به بن بست های بیشتری میرسیدم.
لباس راحتی ای پوشیدم و موهام رو خشک کردم.
رفتم پایین پیش آسلی.
روی مبل نشسته بود و بی هدف کانال هارو بالا و پایین میکرد. حتی اون هم حوصله اش از بودن توی این خونه سر رفته بود.
کنارش نشستم که متوجهام شد.
- فواد هنوز نیومده خونه؟
خیره بهم چتری هام رو با انگشت اشاره مرتب کرد.
- نه!
- دو روزه نیومده. هر دفعه میاد بهم حمله ور میشه و بعد تا دو روز سر و کلهاش پیدا نمیشه!
- حتما ناراحته از اینکه باهات اونطوری رفتار کرده!
هیستریک خندیدم و دستمو روی گلوم کشیدم.
- خیلی ساده ای آسلی. فواد و ناراحتی؟ غیرممکنه. مشغول بقیه گند و کثافتاشه که نمیاد خونه. خیالش هم راحته دوربین کار گذاشته، از راه دور زاق سیاهمو چوب میزنه!
آسلی اهی کشید و به عوض کردن کانال ها ادامه داد. کلافه گفتم:
- بذار روی یه شبکه سرسام گرفتم!
متعجب از اعصاب خوردیم روی یه شبکه گذاشت.
متوجه شدم شبکه خبره. مجری به عربی داشت اخبار میگفت.
- اینم که من نمیفهمم چی میگه! | 751 |
| 11 | سوگلی✨
#پارت_421
هر نامه، راجب چیز متفاوتی حرف میزد. نامه های فواد، به اشخاصی بودند که روحمم خبر نداشت کی هستن.
وقتی همهشون رو خوندم به نقطه ای کور زل زدم:
- واسه کی نامه مینوشتی فواد؟
اهی کشیدم و بعد در آوردن لباس هام، توی وان فرو رفتم.
چشمام رو بستم. به روزهای اولی که فواد رو دیدم فکر کردم. چقدر اون روزها دور بنظر میرسیدند. اما از همون موقع فواد یه جاذبه ای برام داشت که من رو بی اختیار سمت خودش میکشید. بعد از اینکه رابطمون از سلام علیک، به یه رابطهی دوستانه رسید، علنا همه چیز تغییر کرد.
رفتار های فواد، حس من بهش... من حتی از یه زمانی به بعد دیگه به عامر توجهی نداشتم. و تمام این ها برنامه ریزی فواد بود.
خواست به عنوان دوست بهم نزدیک شه و وقتی اعتمادم رو به دست آورد من رو عاشق خودش بکنه. بعد هم خیلی راحت قلبمو بشکنه.
چقدر خوب انجامش داده بود!
اولین بوسه مون... اولین خوابیدنمون با هم... همهشون توی ذهنم مثل یه فیلمی که رو دور تند باشه پلی میشد. تمام این روزها که توی این خونه حبس بودم.
بعد از دیدن خاطرات قدیمم با فواد، اتفاقات این چند روز یادآوری میشد.
این آخریش از همه بدتر بود. بهم گفت هرزه!
فقط بخاطر اینکه ازش برای کارهاش جواب خواسته بودم! اون عصبانیت شدید، چشم هایی که داشتند از حدقه بیرون میزدند و نفس های تند... عادی نبود اونهمه عصبانیت.
حتی اونقدر شدید بود که یادمه تنگی نفس گرفته بود. بعد از اینکه من رو تا مرز خفه کردن برد، دقایقی در تلاش بود تا ریتم نفس هاش رو منظم کنه.
شبیه یه حیوون، که رم کرده باشه. | 700 |
| 12 | زنها بعضی وقتها میرسن
از اینکه موی کوتاه بهشون نیاد، از اینکه بلند بخندن، از اینکه عشقشون خراب بشه؛
زنها همیشه میترسن اما ترسو نیستن،
با تموم اینها آخر داستان موهاشونو کوتاه میکنن، بلند بلند میخندن و اتفاقا مردی که قدرشونو نمیدونه هم ترک میکنن. | 23 |
| 13 | قهر نیستم ولی نسخهی پریمیومم رو از دست دادی. | 104 |
| 14 | خوشگلای من توجه کنن🦁:
📌
اگر رمان *سوگلی* من رو میخواین
به جای 73 هزار تومن❌
میتونید با واریز مبلغ 💥40 هزار تومن💥 هر رمان رو خریداری کنید 🐋🍓
تا پارت 700 در کانال vip گذاشته شد*
اینجا اسم رمان برای ادمین بفرستید🫐👇
@W4N1L | 2 181 |
| 15 | سوگلی✨
#پارت_420
تضاد رنگ قرمز با سبز زمردی چشمام، ترکیب خاصی رو ساخته بود.
بی حوصله از روی صندلی بلند شدم و به سمت تخت رفتم.
- اصلا هم قشنگ نشده و بهم نمیاد!
آسلی متعجب شونه ای که دستش بود رو روی میز گذاشت:
- دیوونه ای؟
پوزخندی زدم و بی توجه به خراب شدن موهام روی تخت دراز کشیدم و پتو رو کشیدم روی سرم.
آسلی آهی کشید و از اتاق خارج شد.
حتی نمیدونستم فواد چه نقشه ای برام داره. توی این خونه حبس بودم درست مثل یک برده. اونوقت از اینکه موهام رو رنگ کردم خوشحال و هیجانزده باشم؟ احمقانه بنظر میومد.
نمیدونم چند دقیقه زیر پتو بودم که حس کردم دارم عرق میکنم از گرما. کلافه پتو رو اونور پرت کردم و نشستم.
به دوربین نگاه کردم و غریدم:
- سگ تو روحت فواد که ریدی تو زندگیم!
یادم افتاد نامه هایی که از اتاقش کش رفته بودم هنوز پیشم بودن. نامحسوس رفتم و از توی کشوی لباسهام نامه هارو پیدا کردم. زیر یکی از تیشرت ها مخفیشون کردم و به سمت حموم رفتم.
آب رو باز کردم تا وان پر شه. لبه ی وان نشستم و نامه هایی که نخونده بودم رو باز کردم. شروع کردم به خوندن اما هرچقدر میخوندم نمیتونستم بفهمم محتوای داخلشون چیه. جمله هایی پراکنده. | 2 127 |
| 16 | سوگلی✨
#پارت_419
زن از ترس قالب تهی کرد و به سرعت از آشپزخونه رفت. بین ما، فقط عامر و فیاض رو دوست داشت. همیشه از من و قباد میترسید. البته که من به ترسیدنش اهمیتی نمیدادم.
از آشپزخونه خارج شدم و رفتم توی سالن. سما همچنان در حال گریه کردن بود. عامر هم سیگار میکشید.
بی حوصله به طبقه بالا رفته و وارد اتاقم شدم. در رو بستم.
پشت میز نشستم و لپ تاپم رو باز کردم.
مدارکی که از عامر داشتم همه رو دسته بندی کردم و بعد توی یه فلش کپی کردم.
گوشیمو برداشتم و شماره ی سامیار رو گرفتم.
خیلی سریع جواب داد:
- جانم داداش؟
- سامیار یه کاری برات دارم.
منتظر بهم گوش داد و من نگاه خیرهام رو به فلش کوچیک و خاکستری رنگ توی دستم انداختم. نیشخندی زدم و شروع کردم براش توضیح دادن. این قدم بعدی برای سقوط عامر بود!
****
- خیلی رنگش قشنگ شده نگار... خیلی بهت میاد!
از توی آیینه به آسلی نگاه کردم که این حرف رو زده بود.
دیروز بعد از دکلره کردن موهام، گفت بهتره موهام یک روز استراحت کنه و امروز رنگ مو رو بعد از چتری زدن جلوی موهام، برام گذاشت.
به خودم توی آیینه خیره شدم که با اون موهای چتری و صافِ لَخت شده چقدر شبیه خودم نبودم. خیلی فرق کرده بودم.
درسته که قبلا موهام رو قرمز کرده بودم، موقعی که عمارت شیخ بودم.
اما چتری خیلی چهرهام رو عوض کرده بود. من عادت به چتری زدن موهام نداشتم. | 1 987 |
| 17 | سوگلی✨
#پارت_418
سما پوفی کشید و دست دراز کرد تا سیگار عامر رو برداره که عامر مانع شد:
- نکن سما... خیلی ضعیف شدی وضعیت جسمیت اصلا اوکی نیست. سقط جنین از یه طرف، چند روزم هست درست حسابی غذا نخوردی. نکن عزیزم!
سما بی روح لبخند زد. صورتش که همیشه آرایش داشت، حالا رنگ پریده بود. چشمای قهوهایش پف کرده و لب هاش به کبودی میزد. ساده ترین لباس ممکن رو به تن داشت. همون کسی که از بدو ورودش همیشه و در هر زمان خوش استایل دیده میشد.
دستش رو روی شکمش کشید و گفت:
- بچهام... نگار و بچهام رو باهم از دست دادم. انگار اونم دلش نمیخواست بیاد و بفهمه یه خاله ای داشته که به قتل رسیده.
عامر در سکوت سیگار میکشیده گریه های سما برای بار هزارم توی این چند روز آغاز شد. اونقدر صدای گریه هاش روی مغزم میرفت که تمایلی به موندن و شنیدن نداشتم.
به سمت آشپزخونه قدم برداشتم. لیوانی آب ریختم و از تو جیبم قوطی قرص هام رو بیرون کشیدم.
امروز وقتی آروم بودن عامر رو دیدم خشم تمام وجودم رو پر کرده بود. باز تپش قلب و لرزش دست هام به اوج رسیده بود. دلم نمیخواست وقتی میرم پیش نگار عصبانی باشم و بهش آسیبی برسونم.
اون دختر باید زنده میموند. اما من وقتی دچار حمله عصبی میشدم هیچ چیزی تحت کنترلم نبود. امکان داشت نگار رو بکشم!
پس قرص رو توی دهنم گذاشتم و به سرعت آب خوردم.
احلام که زیر چشمی نگاهم کرد، گفت:
- هل انت بخير سيدي؟(خوبید آقا؟)
اخم کردم:
- افعل ما تريد!(به کارت برس!) | 1 551 |
| 18 | سوگلی✨
#پارت_417
بلاخره از هم جدا شدند و منیره خانم به سمت در رفت. لحظه ای به سمت عامر برگشت. با اون چشم های پر از غضب و خشم به عامر که درست کنار من ایستاده بود نگاه کرد:
- ما و شما دیگه صنمی باهم نداریم. دختر من زیر یه خروار خاک خوابیده و دامادی به اسم عامر ندارم! دامادم هم با نگار مرد.
آقا مصطفی بهش تشر زد:
- خانم!
منیره خانم توجهی نکرد و گره روسریش رو سفت کرد. به مانتوی مشکی توی تنش خیره شدم. مشکی! رنگی که چند روز بود توی کل عمارت دیده میشد. همهشون عزادار جسدی بودند که فکر میکردند نگاره.
نگاهش رو از عامر به سمت من انداخت و گفت:
- خدافظ پسرم!
- خدانگهدار خانم. مواظب خودتون باشید.
زن سری تکون داد و سریع از خونه خارج شد. آقا مصطفی با من و عامر دست داد و بابت این دو روز پذیرایی شدنشون توی عمارت تشکر کرد. بعد از خدافظی از سما از خونه خارج شد. راننده عامر اونهارو به فرودگاه میرسوند تا بتونن برگردن ایران.
عامر به محض رفتن اونها، گره کرواتش رو شل کرد و با اخم غلیظی به سمت سالن رفت. بدن تنومند و عضلانیش رو روی نزدیک ترین مبل گذاشت و در حالی که نخی سیگار روشن میکرد غرید:
- یه جوری رفتار میکنه انگار واقعا خودم زن خودمو کشتم!
سما به دنبالش رفت و روی مبل دیگری نشست.
- پلیس خبری نداد؟ مشخص نشد ربط اون یکی جنازه با نگار چی بوده؟!
عامر کلافه دستی توی موهای جوگندمیش فرو برد و دود سیگار رو از بین لب هاش بیرون فرستاد:
- نه. با کالبد شکافی و dna هویت یارو رو پیدا کردن. ولی روحمم خبر نداره که اون آدم کی بوده. اسم و مشخصاتش برام آشنا نیست. | 1 393 |
| 19 | تعرفه تبلیغات در کانال ما🌱:
🔰 @romanwithmee
✔️ تعرفه ۱۲ ساعته: ۳۵۰تومان
✔️ تعرفه ۲۴ ساعته: ۴۵۰تومان
✔️ تعرفه دو روزهی بمب: ۶۰۰ تومان
✔️ تعرفه ۳ ساعتی: ۸۰تومان💙
✔️ توجه داشته باشید تعرفهها شامل یک بنر و یک ریپلای میباشد.
✔️ در صورت نداشتن جذب
تبلیغتون در روز دیگری گذاشته خواهد شد و در صورت داشتن نارضایتی مبلغ عودت داده خواهد شد.
اما جذب به موضوع و بنرتون هم بستگی داره.
برای هماهنگی🧑🏻💻🌹:
🔰 @W4N1L
قبل از هماهنگی با ادمین و رزرو تبلیغات لطفا شرایط بالا رو به طور کامل مطالعه کنید، با تشکر از همراهی تک تک شما عزیزان🙏🏻💙 | 1 760 |
| 20 | خوشگلای من توجه کنن🦁:
📌
اگر رمان *سوگلی* من رو میخواین
به جای 73 هزار تومن❌
میتونید با واریز مبلغ 💥40 هزار تومن💥 هر رمان رو خریداری کنید 🐋🍓
تا پارت 700 در کانال vip گذاشته شد*
اینجا اسم رمان برای ادمین بفرستید🫐👇
@W4N1L | 1 685 |
