dəsoxyn
Ir al canal en Telegram
200
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
حرکت پاهاش روی پارکت های چوبی هیچ صدایی نداشت.دستی به موهای مواجش کشید و روبروی اینه ایستاد.
چیزی نمیدید،لبخندی تلخ زد و کنار رفت
طعم سکوت دیگه حس نمیشد،کوچکترین صداها به گوشش میرسید،حتی صدای وزش باد،صدای جدال حشره هایی که دور خورده های نان جمع شده بودند و از همه بیشتر،صدای هق هق های خفه و ضربان قلبی که بی طاقت و دردمند به قفسه ی سینه کوبیده میشد.
از چارچوب در رد شد و به سمت جسم لرزانی که زیر پتو حبس شده بود قدم برداشت
گوشه ای نشست و با مهر پتو رو از روی دخترک کنار زد،برای لحظاتی به چشمان ترسیده ی دختر خیره شد و بعد،جسم نحیف و لرزانشو در اغوش گرفت،محکم توی بغل فشرد و اشک های مرواریدیشو پاک کرد.
هق هق های خفه از توده ی ابی رنگ رد میشد و مرز بینشون رو کنار میزد،انگشتان محوی که بین موهاش حرکت میکرد،مستقیما روح دردمندشو لمس میکرد و حالشو قلقلک میداد.
قسم خورده بود،دست از زندگی دوباره برداره و به زمین برگرده،جایی که اشک هاش بالشت بی جونشو خیس میکرد و اغوشی برای گریه کردن نداشت،و کالبد هایی خورد شده و روح های بی پناه رو در اغوش بگیره.
It gave me the blue of ocean
I gave him pair of blue eyes
It gave me blue of sky
I gave him the blue wings.
طنابی که باهاش تا قله بالا کشیدی رو شل میگیری،از دستات سر میخوره
نمیفته،اون پایین نمیفته که هرطور شده برگردی و برش داری.همیشه عقابی در کمینه تا در حال سقوط شکار کنه.
دراخر،تا ابد تو همون نقطه گیر میکنی،زمینو از بالا میبینی و غبطه میخوری،طنابت میشه محافظ دور لونه ی شکارچی.
شلم نگیر،سقوط نمیکنم،نصیب همونی میشم که از دور منتظره .
مرگ فقط خاموشی قلب نیست، من جسدهای متحرک زیادی رو دیدم که نبض هاشون نوای ضجه های کالبد پوسیدهشون رو داره، با سیگار بین لب هاشون مرگ رو نفس میکشن و زیر بارون، در حالی که سیلاب چشم هاشون رو پس میزنن، انتظار و تنهایی رو درون قلبشون حک میکنن.!
میترسم.
میترسم دیگه عصبی نشم،دیگه حرفی نزنم،دیگه حساس نباشم،دیگه اهمیت ندم،دیگه روانی نشم
و روانی کنم و بشکونم و بسوزونم و برم.
تا به حال شده،بیای توی اغوشم و اجازه بدی فقط داشته باشمت؟
تا به حال شده اسممو صدا بزنی؟شده فقط و فقط برای من بخونی،برای من بگی؟
تا به حال شده دستاتو بزاری توی دستام و به چشمام نگاه کنی؟
تا به حال شده...طوری رفتار کنی که حس کنم عاشقمی!؟که مثل دوست های عادیِ جوزده نیستیم؟
نه..نشده،پس من چطور عاشقتم؟
