𝐇𝐲𝐩𝐞𝐫𝐟𝐞𝐦𝐢𝐧𝐢𝐧𝐢𝐭𝐲
Ir al canal en Telegram
بعد از سکوت، موسیقی بهترین وسیله برای بیان ناگفتههاست. http://t.me/BluChtBot?start=61a0a003b1dda3808b41
Mostrar más257
Suscriptores
+124 horas
+87 días
+2530 días
Archivo de publicaciones
تلویزیون قدیمی گوشهی اتاق بود. یه جعبهی بزرگ و سنگین با صفحهای که رنگاش انگار یه لایه غبار روش نشسته بود. صداش خشخش داشت، تصویرش میلرزید. ولی برای من، بهترین دریچهی دنیا بود.
تابستون کلاس هشتم بوی کولر، صدای پشهها، تنهاییِ دلنشین عصرهایی که همه خواب بودن و من اونجا بودم، توی جنگ جهانی دوم.
"مدال افتخار" فقط یه بازی نبود. یه دنیای موازی بود که از منِ کمحرف و خجالتی، یه قهرمان میساخت. با اون صدای موسیقی حماسی، با راهرفتنهای آهسته توی سایهها، با نفسنفس زدنهای پشت دیوار. هر بار که بازی میکردم، انگار چیزی تو وجودم زنده میشد. یه شجاعت عجیب، یه آرامش وسط هیاهو.
پاییز که اومد، اتاقم سرد شد. بارون که میبارید، هوا خاکستریتر میشد. اون موقعها نمیدونستم چرا اینهمه این روزها رو دوست دارم. فقط میدونستم وقتی بارون میاد و هوا ابریه، وقتی پتو دورم پیچیده و تصویر بازی روی صفحه میدرخشه، دلم یهجور خاصی آرومه.
یه جوری شبیه به رویا.
الان سالها گذشته. تلویزیون نیست، بازیها عوض شدن، ولی اون حس؟ همونه.
اون مهدیهی کلاس هشتمی هنوز یه گوشهی دلم هست. هنوز وقتی بارون میاد، دست میبرم سمت دکمهی پلی، سمت خاطره هام. سمت روزهایی که خودم بودم، بینقاب، بیعجله. فقط یه دختر، با یه بازی، و یه جهان شخصی که مال خودش بود.
یکی از دلایلی که اینقدر مایکل جاکینو رو دوست دارم اینه که دقیقا چیزی که میخوام رو میسازه.
آهنگسازی بازی Medal of Honor Vanguard یکی از شاهکار هاییه که تابحال شنیدم. سبک ارکسترال آهنگسازی کاملا مربوط به موسیقی های جنگ جهانی دومه و خیلی خوب اون حس و حال حماسی، دلهره،و قهرمانی رو به آدم منتقل میکنه.
و اما حتما پیشنهاد میکنم این شاهکار ها رو بشنوید.
@hyperfemininity
یه وقتایی یه آهنگ، بیشتر از یه آهنگه. مثل یه خاطرهست، مثل یه نگاه دزدیده شده وسط یه غروب نارنجی. آهنگ ساحل و دریا از گوگوش برام همینطوریه. یه جور دلتنگی نرم و کشدار که میپیچه لای صداش، لای واژههایی که انگار از ته دل میان. یه جور عاشقانهی خسته، که نه امید داره، نه قهر... فقط یه سکوت بین دو نفر که یه روزی همه چیز هم بودن.
صدای گوگوش توی این آهنگ، انگار روی موج میلغزه. آروم، شکسته، اما هنوز قشنگ. وقتی میگه "من و تو با همیم اما دلامون..." یه چیزی تو دلم میلرزه. انگار خودم اونجام. همون ساحل، همون دریا، همون فاصلهی بیرحم.
نمیدونم چرا، اما این آهنگ همیشه منو یاد آدمهایی میندازه که یه زمانی همهی دنیای همدیگه بودن و بعد، یواش یواش شدن یه سایه. شایدم چون خودم اینو حس کردم. چون گاهی حتی وقتی کنار کسیای، باز یه چیزی بینتونه که نمیذاره واقعا باهم باشین.
برای من، ساحل و دریا فقط یه قطعه نیست. یه حسه. یه بغض تو گلوی یه رابطهی نیمهجون.
@hyperfemininity
You say you love the rain, but you use an umbrella to walk under it.
2:00
@hyperfemininity
A flower growing through asphalt is a quiet rebellion. It doesn’t shout, but its presence speaks volumes. Against all odds, it pushes through the cracks, reaching for the sun. It is a symbol of resilience, of beauty born from struggle. In a place where nothing soft is meant to survive, it chooses to bloom anyway.
Artist: Pink Floyd
Album: More
Released: 1969
Genre: Psychedelic Rock
@hyperfemininity
Artist: Moses Gunn Collective
Released: 2015
Genre: Neo Psychedelia, Indie Rock
@hyperfemininity
Artist: Les Discrets
Album: Prédateurs
Released: 2017
Genre: Post Rock
@hyperfemininity
Artist: Joe Satriani
Album: The Extremist
Released: 1992
Genre: Guitar Virtuoso, instrumental Rock
@hyperfemininity
You’ll see me in your dreams. One minute before we meet, I’ll remember and you will forget.
@hyperfemininity
یه فیلمی که بیشتر از اینکه روایت کنه، حس میده. انگار یه تکه از یه خاطرهی محوه، مثل یه عصر تابستونی که نور خورشید از پشت پردهها رد میشه و تو نمیدونی این لحظه رو قبلا زندگی کردی یا فقط خوابش رو دیدی. فیلم یه حس بیزمانی داره، انگار که شخصیتهاش توی یه دنیای بین گذشته و آینده گیر افتادن نه اینکه کاملا به جایی تعلق دارن، نه میدونن به کدوم سمت برن. یه جور دلتنگی توی تمام صحنهها هست. دلتنگی برای چیزی که شاید هیچوقت وجود نداشته، یا اگه هم بوده، اونقدر زودگذر بوده که فقط یه رد محو ازش مونده. رابطههای این فیلم عمیقن، ولی در عین حال شکننده و ناتمومن، انگار که آدمها فقط برای لحظاتی همدیگه رو پیدا میکنن و بعد، دوباره توی مه گم میشن. این فیلم در مورد آدماییه که انگار همیشه توی حرکتن، ولی نمیدونن کجا میخوان برن. یه حس سرگردونی که تو رو یاد لحظاتی از زندگی خودت میندازه،وقتی که میدونی یه چیزی کم داری، ولی نمیتونی بگی دقیقا چیه. انگار یه ترانهی قدیمی توی ذهنته که هرچی تلاش میکنی، اسمش رو یادت نمیاد. همهچیز آروم، کند و گاهی حتی بیرحمانه واقعی به نظر میرسه. انگار وونگ کار وای نمیخواد قصه بگه، فقط میخواد یه حال و هوا بسازه که توش شناور بشی، مثل وقتی که یه آهنگ قدیمی رو توی یه کافهی خلوت گوش میدی و نمیدونی چرا یه غم شیرین ته دلت میشینه. این فیلم مثل اون لحظههاست، ترکیبی از خاطرات، رویا و حسرت.
