es
Feedback
یادداشت‌های میم_ب

یادداشت‌های میم_ب

Ir al canal en Telegram
489
Suscriptores
+124 horas
-47 días
-230 días
Archivo de publicaciones
ممنون از دوستِ ناشناس. @MimBe_Notes

[ یادداشتِ مهر ] همیشه حالِ خوبم را در داشتنِ قلبی سبک خلاصه می‌دانستم، هنوز هم همین‌طور. چرا این را گفتم؟ چون امروز پس از مدتی مدید، احساس سبکی داشتم. شب گذشته با آقای خ صحبت کردم، تا از سردرگمی‌هایم کم شود. پس از آنکه حرف‌هایم را شنید، برای چندمین بار طی این سه‌‌سال باخنده گفت: تو به‌حق دیوانه‌ای و از من کاری برایت بر نمی‌آید. از جست‌و‌جوی رنج دست بردار و با همین توانی که برایت باقی مانده ادامه بده. پرسیدم: اگر کم آوردم چی؟ گفت: اگر کم آوردی، دنبال راهِ چاره‌ای خواهیم گشت. اما الان تنها کاری که لازم است انجام بدهی، ادامه دادن است. طبق معمول پذیرفتم و به این فکر نکردم که چاره‌ای جز پذیرفتن و ادامه دادن ندارم. راهی بود که خودم خواهانِ طی کردنش بودم، چطور می‌توانستم تمامِ این مسیر را دوباره برگردم؟ کارم را شروع کردم، اما با قلبی سبک. پس از چندساعت تصمیم گرفتم برای خرید از خانه بیرون بروم. هوا آن‌قدر خوب بود که نهایت ظلم در حقِ خود در آن‌لحظه، ماندن در خانه بود. خیابان‌ها رنگِ پاییز شده بودند. به جنب و جوش مردم نگاه می‌کردم و جریان زندگی‌ را به چشم می‌دیدم. به میوه‌فروشی‌ها سرک کشیدم‌. کدوتنبل‌ها بیشتر از همه به چشمم آمدند. نارنگی‌ها را نگاه کردم و یاد جمله‌ای افتادم که دیروز خوانده بودم " نارنگی اینجوریه که ۱۰ تا هم که بخوری باز وقتی دهمیش رو خوردی انگار اولی بوده ". لبخندم عمیق‌تر شد. با یک سبد از خرمالوهایی که آن‌لحظه از هرچیزی بیشتر دوستشان داشتم، از آن‌جا خارج شدم. باران نم‌نم شروع به باریدن کرد. حرکتِ آرامِش را زیرِ پوستم حس می‌کردم. به خانه که برگشتم از خرمالو‌ها طبق رسم هرساله‌ی خودم عکس گرفتم. در همان لحظات به یاد مکالمه‌ای افتادم که نمی‌دانستم چه زمانی شکل گرفته بود. "طعمِ گسِ خرمالو منو یاد تو می‌اندازه. " یادم آمد که خانم عین هم وقتی خرمالو خورده بود، به من فکر کرده بود. همان لحظه به یاد کتابِ طعم گس خرمالو از زویا پیرزاد افتادم که در آخرین اسباب‌کشی گم شد و هرگز پیدایش نکردم. لبخند زدم. آقای خ درست می‌گفت؛ توانایی من در پیدا کردن و یادآوری رنج‌ها، ستودنی بود. اما هنوز هم فکر می‌کنم که رنج‌ها ما را پیدا می‌کنند، از سر و کولمان بالا می‌روند و اگر نخواهی نگاهشان کنی، پشت پلک‌هایت پنهان می‌شوند تا آن‌لحظه که چشم‌هایت را باز کنی و نگاهشان کنی. آن‌لحظه دیگر مهم نیست چه کسی در جست‌و‌جوی رنج بوده است، مهم رنجی‌ست که هست. بله، من به همه این‌ها فکر کردم اما به آقای خ نگفتم. چرا؟ چون هنوز هم فکر می‌کند دختری غد و مغرورم که از پافشاری روی حرف‌هایش خسته نمی‌شود. کسی چه می‌داند؟ شاید هنوز هم هستم، فقط وابسته به شرایط از افکارم حرف می‌زنم. گذشت و حالا به انتهای روز رسیده‌ام. در حالِ گوش دادن به موسیقی‌ای هستم که دوستی ناشناس برایم فرستاده است، و اجازه داده‌ام قلبم را لبریز از احساسی ناشناخته کند. از فکر کردن خسته‌ام. پس چشم‌هایم را می‌بندم، قبل از آن‌که رنج‌ها پشت پلک‌هایم خانه کنند. میم_ب متواری. بیست و نهم مهر.

شکسته‌ام. لبه‌های تیزِ خرده‌های وجودم، ترس از زخم خوردن را در هر آدمی بیدار، و آن‌ها را به دوری از من وا می‌دارد. دور شدن آدم‌ها از من اتفاق تازه‌ای نیست، هیچ دردی را در من زنده نمی‌کند. اما زمانی که تو، برای زخم نخوردن از منی که بخاطرت شکسته بودم از اینجا رفتی، هجوم تمامِ دردهای عالم را روی قلبم حس کردم. عزیزِ جانم، تو نه فقط خودت، بلکه من را از من گرفتی.

من زخم‌های بی‌نظیری به تن دارم، اما تو مهربان‌ترینشان بودی‌، عمیق‌ترینشان، عزیزترینشان.. بعد از تو آدم‌ها تنها خراش‌های کوچکی بودند بر پوستم، که هیچ‌کدامشان به‌پای تو نرسیدند، به قلبم نرسیدند. بعد از تو آدم‌ها تنها خراش‌های کوچکی بودند که تو را از یادم ببرند. اما نبردند. غاده السمان.

مادرم می‌گفت پیشانیِ بلند، خبر از اقبالِ خوشِ فرد می‌دهد. من خوش‌اقبال نبودم، اما مادرم خوش‌خیال بود، نمی‌دانست دخترش برای نقضِ تمامِ باورهای قدیمی‌اش به این دنیا آمده‌ است.

احساساتم نامه‌ی بلندی بود؛ عنوانش را که خواندی، مچاله‌اش کردی و گوشه‌ای انداختی.

برای گم‌شدن در اندوهِ شب. @MimBe_Notes

نگاهم از سرخیِ زمین، به اندامِ مچاله‌شده‌اش کشیده شد. زانو‌هایش را در آغوش کشیده و به دیوار تکیه داده بود. پیش از آن‌که زخم‌های ناشی از نبردهای گذشته بهبود یابند، تن رنجورش میزبان چندین و چند زخمِ تازه شده بود. از زخم‌های دهان‌باز‌کرده‌اش، چشمه‌ی خون می‌جوشید. چشم‌هایم را بستم و دوباره باز کردم. نفس عمیقی کشیدم، ریه‌هایم مملو از بوی تعفن شد. می‌خواستم اینطور فکر کنم که جنازه‌ای فراموش‌شده را، جایی میانِ آن دیوارها پنهان کرده است. می‌خواستم، با اینکه می‌دانستم بیهوده است. نگاه پرسشگرم را به نگاهش دوختم. چشم‌هایش از همیشه تیره‌تر بودند، بدون آن برقِ همیشگی. چشم‌هایش سوگوار بودند، اما برای چه کسی؟ پاسخ را می‌دانستم و نمی‌خواستم باور کنم. اما مگر با طرحِ چندین باره‌ی یک پرسش، پاسخ آن تغییری می‌کند؟ بین دیوارهای خودساخته‌ی تنش، جسد احساساتش را پنهان کرده بود. احساسات پاکِ و بکری که حال جز کالبدی متعفن، چیزی از آن‌ها به‌جا نمانده بود. جلوتر رفتم. چانه‌اش را گرفتم، صورتش را مقابل صورتم کشیدم و به چشم‌هایش خیره شدم. چه چیزی در آن‌ چشم‌ها، تا این اندازه تهی‌ام می‌کرد؟ با یادآوری روزهایی که چشم‌هایش شور زندگی را فریاد می‌زدند، گوش‌هایم سوت کشید و قلبم در سینه‌ فشرده شد. اشک، مهمانِ ناخوانده‌ی چشم‌هایم شد و.. . به خود آمدم. قطره‌ی اشکی را که روی گونه‌ام می‌خزید پس زدم. کند و کاوِ زوایای روحم، برای امشب کافی بود.

حسم از سردیِ این بی‌خبری فرق نکرد. @MimBe_Notes

او نمی‌دانست که پس از رفتنش، شیرینیِ هیچ اتفاقی حریفِ زهری که به کامم ریخته‌ است نخواهد شد. @MimBe_Notes

زمانی می‌گفتند که گر ز حکمت دری را ببندی، ز رحمت دری دیگر باز خواهی کرد. متاسفانه فکر می‌کنم یا طریقه‌ی رحمت را فراموش کرده‌ای، یا بنده‌ات را. مدت‌ها منتظر بودم تا ارحم‌الراحمین بودنی که میان آیه‌هایت به چشمم می‌خورد را حس کنم، اما این نیز به مجموعه‌ی انتظارات بیهوده‌ام اضافه شد. بله، مدت‌ها منتظرت بودم. در تاریکی، در تنهایی، در تمام لحظاتی که غم‌ها روی سینه‌ام سنگینی می‌کردند چشم‌به‌راهت بودم. انتظارِ نا‌به‌جا، خستگی‌ای به همراه می‌آورد که گمان می‌کنم تا آخرِ خط روی دوشت سنگینی می‌کند. من منتظرت بودم، اما تو حتی نگاهم نکردی. اگر نگاهم می‌کردی، لرزش شانه‌هایم را می‌دیدی. خستگیِ پاهایم را، قدم‌های لرزانم، سردرگمیِ سر به فلک کشیده‌ام را می‌دیدی. باید چه‌کار می‌کردم؟ چگونه صدایت می‌کردم تا بشنوی مرا؟ باید کجا می‌ایستادم تا در تیررس نگاهت قرار بگیرم؟ هنوز هم نمی‌دانم. شاید من تمام راه را اشتباه آمده‌ام، شاید به نامی می‌خوانمت که درست نیست. هر چه که هست، آن‌قدر خسته‌ام که نه توان بازگشت دارم، نه صبوری برای رسیدن به آخر خط. می‌خواهم چه کار کنم؟ تو باید بهتر بدانی! این نامه را ننوشتم که گلایه کنم، کارِ من از این حرف‌ها گذشته است. فقط خواستم بگویم هنوز هستم، اما نه منتظر و امیدوار. فقط خسته‌ام، همین. از طرف بنده‌ی نه چندان خوبت، میم. @MimBe_Notes

شبان آهسته می‌گریم، که شاید کم شود دردم. تحمل می رود امّا شبِ غم سر نمی‌آید. چه سود از شرحِ این دیوانگی‌ها، بی‌قراری‌ها؟ . خدا را از چه بر من رحمت ای کافر، نمی‌آید؟ @MimBe_Notes

می‌خواستم سینه‌ام مخزن‌الاسرارت باشد، اما تقدیر این بود که ترکم کنی و مخزن‌الاحزان بشود. @MimBe_Notes

من؛ گم‌شده‌ای میان دریا، که تنها دارایی‌اش قایقی موریانه‌زده است. @MimBe_Notes

جایی که بزرگترین دغدغه تفریح کردن است، هرچه نزدیکتر باشی، اسباب‌بازی‌ تری. هادی پاکزاد. @MimBe_Notes

امروز در نبودِ گرمی دست‌هایت، سرمای قیچی نوازشگر موهایم شد. حالا به دیوار تکیه داده‌ام و به نبرد سیاهی موهایم با سفیدی اطراف
امروز در نبودِ گرمی دست‌هایت، سرمای قیچی نوازشگر موهایم شد. حالا به دیوار تکیه داده‌ام و به نبرد سیاهی موهایم با سفیدی اطراف نگاه می‌کنم. طناب داری بافته‌ام از آن بخش از وجودم که دوستش داشتی، گرچه شبیه هنرِ دستِ تو نشد. دلِ تنگم بهانه‌ی جدیدی یافته است و در سینه‌ام بی‌قراری می‌کند، اشک مهمان ناخوانده‌ی چشم‌هایم می‌شود و صدایت در گوشم طنین‌انداز می‌شود : دلم می‌خواهد در انبوه موهایت گم شوم. نور قلبم؛ حالا که دیگر جایی برای گم شدن نیست، می‌شود برگردی؟ بغض با حلقه‌ی موی دور گلویم هم‌دست شده است. دلم تنگ است و حلقه تنگ‌تر. بیا! قبل از آن‌که صندلی زیر پایم را خالی کند، بیا‌. @MimBe_Notes

نقاب را از روی صورتش برداشت و به آیینه کوبید. آیینه هزار تکه شد، نقاب هم. لبخند زد. دیگر به نقاب محتاج نبود. پلی که برای عبور احساساتش از قلب تا چهره‌اش ساخته بود، سرانجام فروریخته بود. اکنون قلبش زیر آوار جان می‌داد، تا چند روز بعد بوی تعفن احساساتش همه‌جا را پر می‌کرد و او... لبخند زد. هزار تکه لبخند زدند. @MimBe_Notes

تمام نداشته‌هایم را جمع کردم، درون صندوقچه‌ی چوبی گذاشتم و زیر تختم پنهانش کردم. اگر می‌پرسی از چه می‌گریزم، باید بگویم از هر آن‌چه که از دست‌رفته‌هایم را برایم یادآور بشود. باید به جایی برسم که دیگر چیزی برای از دست دادن وجود نداشته باشد. تا این لحظه رنج حاصل از آن، فرصتِ زندگی را از من گرفته است. با این حال، گمان می‌کنم زندگی اندکی پس از آن‌که همه‌چیز از دست رفته‌ است آغاز می‌شود. شاید جنون به کلماتم نیز سرایت کرده است، ممکن است فکر کنی کمی دیوانه‌تر شده‌ام، اما اینطور نیست.. من در انتظارِ لحظه‌ای زندگی کردن، به این حال رسیده‌ام. @MimBe_Notes