𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺
Ir al canal en Telegram
در جستجوی خویش Playlist Daily : @calffee Movies Daily : @FAINALYSISS https://t.me/BiChatBot?start=sc-ac573e501f
Mostrar más1 359
Suscriptores
-324 horas
-57 días
-2030 días
Archivo de publicaciones
1 359
میگه خب ته همه این برنامه ها چی!میگم خانم جان من به زندگی کردن محکومم، محکوم ، بدون اینهمه شلوغی نمیتونم، چون این شلوغی نفوذ میکنه توی دنیات پوچِ خالی از معنی و رنگ میپاشه به اون سیاهی ، اینا که دارم بهت میگم گندهگویی نیست ، خیر جانم حیات یعنی بودن یعنی لمس دقایق یعنی باشی حتی وقتی نیستی.
1 359
آقا جان بیست و یک سال ازم گذشته و آویزونم آویزون ، حالا بگو ما آویخته ها به کجای این شب
تیره بیاویزیم قبای ژنده و کپک زده خودمون رو!
1 359
لنون میگفت زندگی همون چیزیه که برات اتفاق میافته ، درحالی که سرگرم برنامه های دیگه ای
حاله میفهمیش،نه!
1 359
چشمانم را میبندم و تمام دنیا میمیرد. ستارگان کوچک و بزرگ درحالی که والس میرقصند
خاموش میشوند ، ماه راهش را گم میکند و آسمان
خاموش میشود حال سیاهی مطلق به درون میتازد همچون تویی را در رویایم میبینم کماکان تیره و تار مرا با افسون رویت به بستر کشاندی و برایم آواز خواندی و دیوانه وار مرا غرق در بوسه کردی.اما تو تهی از حقیقتی،رویایی که من در ذهن پروراندمت، چشمانم را به هم میگذارم ، جهان میمیرد، تو دستانم را میگیری.
1 359
به صورت کلی بحث من سر تناقضات
است.نه تنها ایوان نه من و نه هیچ یک
از متفکران بزرگ جهان نتوانستند استدلالی منطقی برای عدم وجود خدا
بیاورند، داستایوفسکی خوب این را میداند چون نویسندهای اندیشمند و
دغدغه مند است، او خوب میداند جهان
خدا ناباوران جهانی بیحد و مرز است.
جهانی که ممکن است به اسم دیانت بر
رأس قدرت نشسته باشند اما بزرگترین
جنایات تاریخ را انجام دهند.
چیزی که در جامعه خود به چشم دیدیم.
در نهایت آدمی با پیشرفت تمدن بشری
و اصلاح قانون گذاری راه و روش درست
زندگی را درمیابد و داستایوفسکی میداند که تمامی ادیان علامت سوالات بزرگی روی دست بشر گذاشته اند اما او از همه حفرهها عبور میکند و کلیت را در نظر
میگیرد، تمام حرفش اصالت انتخاب است
آنکه دین گاه خط قرمز های مهمی را جلوی پای بشر میگذارد که جلودار آن
خوی وحشی آدمی باشد ، آدمی که از
بدو خلقت دست به قتل برادر خویش زد.
و در آخر همه چیز بستگی به فهم و درک درست ما از هر امری برمیگردد ، او اشاره میکند که سلاح مهم در دست بشر قدرت
اختیار و تفکر است که راه و رسم درست
اندیشیدن را یادگیرد و درست عمل کند.
حال آیا ادیانی که هزاران سال از بهوجود آمدنشان میگذرد هنوز هم در تمامی نقاط
و تمامی ابعاد به کار میآیند؟ در دنیای کنونی؟ سوالی دیگر از محضر شما دارم
آیا به اصالت قوه تعقلتان توجهی دارید؟
آیا برای باورهایتان دست به پیبردن
میزنید یا فقط تماشاگرید!
1 359
حال اگر بخواهم گفته هایم را با تفکرات
خودم شرح بدم در چهارچوب زندگی خود
در خاورمیانه زیر پرچم دینی دیگر و داستانی دیگر؛ به طور کلی در ادیان ابراهیمی اصل
حاکم بر آموزه ها این این است که خداوند
انسان را شبیه به خود آفرید و به تعبیری
دیگر از روح خود درون آدم دمید و آن را
خلق کرد. بر این اساس آیا میتوان این
استدلال را آورد که خدای هر آدمی شبیه
به خود اوست!؟ چرا که هیچکس را به ذات خداوند گمانی نیست و هرکس به نسبت
شعور و درک خود از خدا گمان و تصوری
دارد.این مقدمه چینی بود برای سیر اجمالی
به زندگی محمد پیامبر مسلمانان داشته باشیم.
آنطور که پیداست محمد کودکی تهیدست و در جوانی به لطف خدیجه همسرش بازرگانی پاکدست و امانت دار بود. راه و رسم کاسبی
را بر اساس امانت داری و پاکدستی و رواداری میدیده و زندگی آرامی داشته.
نکتهای که در این میان است، میزان قدرت و نفوذ یک مرد با شرایط اوست.محمد از لحاظ
مالی به خدیجه و دارایی هایش متکی بوده.
از نظر جسمانی فردی معمولی و از نظر
قومی، هرچند متعلق به خاندانی اصیل
بوده ، خاندانش بنی هاشم زیر سایهی
خاندان بنی امیه قرار داشته اند.
خدای چنین آدمی چگونه خدایی است؟
خداوندی که طرفدار یتیمان و مستضعفان و دشمن خدایانی ساختگی که قدرت صاحبان قدرت در محیط و روزگار او به آنها مربوط
بوده است.خدایی که سلاحش زبانش است.
اهل مدارا و همزیستی مسالمت آمیز است.
با قویترها در نمیافتد و به دنبال نظمی نوین است که از برکت آن به مستمندان هم از این سفره خیری رسد.
چیزی که در اکثر کتاب های کوفی میبینیم.
حال سوالی که دائم در ذهنم تکرار میشود:
اما پس از هجرت چه اتفاقی افتاد؟!
خداوند ناگهان راهزنی را در راه دین
پلیدی و غلط نمیپندارد.
خون ریختن در ماه حرام نیز مجاهدت تلقی میشود، چرا که پیامبرش در تنگناست.بعدها خداوند پیمان با اهل کتب یهودی را هم باطل میکند و آنچنان که میدانیم ریختن خون کفار
را وظیفه هر مسلمان میداند.
زنان را از مرگ و زنده زنده دفن شدن
نجات میدهد اما بعدها با هزار و یک
قانون ناعادلانه در حق زن جفا میکند
و دست مردان را در چند همسری باز میگذار.
شاید آنکه خدای یک انسان چه خصوصیاتی
دارد، نه تنها مارا با خصلت های یک.
انسان آشنا میکند. شرایطِ زندگی، عقدهها
و منافع او به ما مینماید.با این دیدگاه
خدای یک انسانِ قَدَر، نمیتواند با خدای یک انسان ناتوان همسان باشد.
حال خدای شما چگونه خداییست!
1 359
جلد اول 'برادران کارامازوف' رو تموم
کردم ، و کاراکتری که از همه بیشتر توجه
من رو به خودش جلب کرد کسی نبود جز
ایوان کارامازوف در ادامه چند خطی رو
در قالب چیزی که حس میکنم مینویسم:
ایوان معتقد است که خدا وجود ندارد
چرا که آنچه ایوان را قانع میکند خدا
وجود ندارد وجود بیکران بیعدالتیست.
در دنیا از گذشته تا کنون انسان های بیشماری به عنوان برده زجر میکشند.
رعایای بیشماری که از خوانین در عذابند
و انسان هایی که با نقص به دنیا میآیند
و به واسطه آن در عذابی نامتناهی اند.
خداوند که کاری برای آنها نمیکند هیچ
به عقیده ایوان با زورگویان هم همراه
میشود. حتی اگر ایوان بتواند خود را در این باره گول بزند، در نگاهش کودکی که
هیچ معصیتی هم مرتکب نشده ، حال پیشکشی از سوی خداوند تلقی میشود
که به چنگال پدر و مادری سادیسمی
تقدیم شده ، که انحراف آنها آزار و اذیت
به کودک شش ساله بیپناه است.
کودکی که حتی پس از شکنجه و گرسنگی بازهم به اجبار و الزام مادر به
شکنجهگر خویش پناه میبرد.
ایوان میگوید خیر. خدا نمیتواند وجود
داشته باشد. در واقع وجود خدا نه تنها
تسکینی برای دردهایش نیست بلکه
رنجی مضاعف است. خدایی که اگر باشد
همدست شکنجه گران است.
اما اکنون با این استدلال که خدا نیست
حد و مرز انسان کجاست؟
سوالی که ایوان را به سر حد جنون رسانده است:
اگر خدایی نیست، پس همه چیز مجاز است؟!
و این جدال هستی و نیستی ، بودن یا نبودن ، سیاهی و سپیدی ، مرگ و زندگی
و تناقضات موجود در این جهان هستی
آن را به جنون کشانده ، گویی که اشرف مخلوقات بودن بیشتر یک پوزخند از آنکه نمیداند هست یا نیست است به ما انسان های گم گشته.
1 359
او کیست؟
و به خویش رو به روی آینه نگاه میکند
او چییست؟ او کیست؟
او مجموعه ای از سلول ها و بافت هاست
که با ظرافت و به طوری پیچیده به هم
پیوستند ، تنها یک ضربه و سقوط لازم
است که برای همیشه از بین برود.
او تنها مجموعهای اتفاقی از اتمهاست که
خواستند چند دقیقهای در برابر آنتروپی
یا بینظمی مقاومت کنند .
1 359
مقاومت تا پای جان
کفشات رو میپوشی و مثل همیشه همونطور که انتظار میرفت قبل از اینکه پات رو از خونه بزاری بیرون اضطراب میاد سراغت ، یه شکلات میخوری و چندتا نفس عمیق ، بالاخره راه میوفتی از خونه در میای و کوچه پس کوچه هارو رد میکنی جوری که مطمئن شی آشنایی نمیبینتت ، با هزار و یک دلهره روسریت رو در میاری و میذاری تو کولت ، سنگینی نگاه آدما رو حس میکنی ولی به خودت میگی طاقت بیار کار درست همینه ، پسرا وقتی از کنارت رد میشن سعی میکنن نگاهت نکنن تا معذب نشی ، سرعتت رو بیشتر میکنی از کنار هر زنی رد میشی که مثل خودته بهت لبخند میزنه و هردو
تون به چشم های هم نگاه میکنین و با
نگاه به هم میگین آفرین ، دووم بیار ،
دخترا از کنارت رد میشن از استایلت تعریف میکنن و تو با روی گشاده ازشون پذیرایی میکنی ، چند قدم جلوتر یه مرد
ریشو میبینی و از ترس که الان چی میشه
سریع از جلوش رد میشی ، اتفاقی نمیوفته نفست رو که حبس بوده بیرون
میدی ، یه دختر دیگه وقتی میبینتت
اون هم شالش رو میندازه ، نزدیکای مترو یه مرد درحالی که به سینه مرد دیگه میکوبه بلند بلند داد میزنه: غلط کردی
بیناموس که زر مفت به این خانوم میزنی
به تو چه ربطی داره که شال داره یا نه ، مرد مقابل میترسه و میگه نه آقا من غلط کردم ، کمی بعد دختری که ظاهراً
بهش به اصطلاح خودشون تذکر دادن جلو میاد و سعی میکنه جلوی درگیری
رو بگیره ، از دیدن این صحنه قلبت انقدر تند میزنه که انگار قراره از جاش دربیاد.
به مترو میرسی آدمای شبیه به خودت بیشترن ، دختر محجبه که جلوته میاد و به خاطر اینکه کسی بهت گیر نده میگه
اول شما برید ، و تو سعی میکنی با گفتن کلمه خیلی ممنونم نهایت مراتب قدردانی
رو بهش برسونی سوار مترو میشی ، مردم از اعدام حرف میزنن ، همه عصبین
در مترو بسته میشه ، مترو حرکت میکنه و صدای ساز دهنی تو مترو پخش میشه ملودیش باعث میشه مردم آهنگ رو به زبون بیارن خانوما شروع میکنن به خوندن : حق ما کم نیست زانوی غم نیست قلب ما که دور از هم نیست
دنیای تازه این یه آغازه پنجره تا رویا بازه
آهنگ تموم میشه و همه با همه توان دست میزنن ، ایستگاه موردنظر قطار وایمیسته ، پیاده میشی ، رو تابلو نوشته:
مرگ بر دیکتاتور
زن ، زندگی ،آزادی
1 359
و من در تاریکی به انتظارت مینشینم
تا که چهره تیره و تارت لرزه به اندامم
بیندازد ، و در سکوت پژواک تنهایی ات
مرا به آغوش پر از مهر خود بکشاند
و جای تمام نبودن هارا با سرمای تنت
گرما بخشی ، حال لحظه آخر فرا میرسد ، دستان سرد من را در دست بگیر و مرا
به آغوشت فرا بخوان که این پرده آخر است.
1 359
ساعت از ظهر گذشته یه گوشهای نشستی
و یکدفعه آسمون شروع به باریدن میکنه
در اتاقت رو ببند ، چای برای خودت بریز
برق رو خاموش کن ، پنجره رو باز کن
یه پیانوی کلاسیک بذار ، شوپن ، باخ ،
هرچی فقط دقت کن که یه پیانوی آروم
و ترجیحاً دارای بار غم باشه ، که ساکت
بشینی تو تاریکی که با یه باریکه نور که
هنوز از پشت ابرای خاکستری سوسو
میزنه ، چاییت رو تو یه دستت بگیری
و کتابت رو هم بذاری رو پاهات و شروع
کنی به خوندن ، بوی نم بارون کل اتاقت
رو پر کنه ، از سیگارت یه کام بگیری، تو
یه فضای آرومه تراژیک بشینی و به پایان
فکر کنی ، بعد بخوای تا آخرین دقایق
عمرت این لحظه ادامه پیدا کنه.
